انسان باشی و اندک ظلمی ببینی، دلت برای مظلوم میسوزد و از ظالم متنفر میشوی.
البته پس از بعضی آلودگیها، حساسیتت نسبت به ظلم کم میشود و با هر ظلم اندکی دلت نمیسوزد و دیگر حالت ترحم به تو دست نمیدهد.
هر چه آلودگی بیشتر و بیشتر شود، حساسیت هم کم و کمتر میگردد.
تا این که گناهان دل را میمیراند و دل چون سنگ خارا میشود.
با مرگ انسانیت، تنها صورتی از انسانیت باقی مانده است.
اما گاهی ظلمهای شنیع و عریان، همین دل مرده را تکان میدهد و به هوش میآورد و ترحمش را برمیانگیزد.
عاشورا، تقابل ظلم مطلق با کرامت محض است.
مظلومیت اباعبدالله الحسین علیه السلام آن چنان تلخ و عمیق است و ظلم به حضرت آن چنان عریان و فاحش است که در دل مرده را به زلزله میاندازد و سنگ خارای قساوت ترک میخورد…
اینجاست که قطره اشکی راه پیدا میکند.
دل که سوخت، قطره اشکی هم که آمد، اندک اندک دل شکوفا میشود…
و این گونه انسانیت مرده احیا میگردد.
لذا اباعبدالله الحسین ضامن بقای انسانیت انسان است.
و بقای انسانیت، مدیون اباعبدالله الحسین علیه السلام است.
و قطره اشک بر حسین بن علی علیه السلام بشارت احیای دل مرده است.
اشک، تنها از یکی از ابعاد بیکران عاشورا است.
این قطره را کوچک نشماریم.