شِکوهها دارم از ایمانی که نیست
کُشت من را چشمِ گریانی که نیست
آی مردم! یار را گم کردهام
خیمه دارم در بیابانی که نیست
از عذاب بچهی نااهل خود
نوح شد سرگرم طوفانی که نیست
ای بزرگ خاندان! ما بی کسیم
خانهها ویران شده خانی که نیست
جای من را بر کس دیگر مده
چون که میترسم از الآنی که نیست
مورم و جاروکش این روضهام
کار دارم با سلیمانی که نیست
چون که مجنون حسینم، شیعهام!
بی خیال هر مسلمانی که نیست
در میان سفرهی اربابمان
بی رقیه خیر و احسانی که نیست
دستهای زخم و با زحمت کشید…
شانه بر موی پریشانی که نیست
گفت بابا؛ این همه تیزی سنگ
ردّ مُهرت روی پیشانی که نیست؟
آخرش با آن دهان خونیاش
بوسه زد بر جای دندانی که نیست
منبع: کانال شعر مذهبی رضیع الحسین ع رضا دین پرور