×

درباره میز از اینجا و آنجا

هر دسته از موضوعاتی که بارورتر شده‌اند در میزهای مستقل ارایه می‌شوند. سایر موضوعات در میز«از اینجا و آنجا» تقدیم می‌شوند. از این رو این محیط شامل مطالبی کاملا متنوع است.
×

آرزوی رخصت...!


یا علی! ای آقای من!
ای نور خدایی در دل تاریکی‌ها!
ای ستون دین!


تو را سپاس می‌گویم که در سایه لطفت قدمی برداشتم.


تو، تویی!
و من، کمتر از مورچه در بارگاه سلیمان!
تو را از پیش‌کش کاری چنین اندک برتر می‌دانم؛
اما آرزومندم رخصت دهی تا کار ناچیزم را به نام تو زینت بخشم.
اگر چنین گردد متواضعانه بسی شادمان و مفتخرم.
شاید خدای از تقصیراتم بگذرد و آن را خالص بپذیرد.


تو پدر یتیمان و همسر بیوه زنان و حامی بی‌کسانی!
و من یتیمی غریب!
و خوب می‌دانی غم سنگین یتیم را، آن هم یتیمی غریب.
تو بر من منت گذاری اگر به افتخار این هدیه رخصت فرمایی،
و من سر به آسمان سایم اگر قبولت افتد.


آقای من ای علی فدایت گردم.


*****


مولای ياعلی!
يا نور الله فی ظلمات الارض!
يا عمود الدين!


أشکرک علی اتمام عملی هذا فی ظلک.


أنت أنت؛
و أنا أقل من النمل الی سليمان؛
فأُجِلّک من هديتی إليک؛
لکن أرجوک أن تأذن لی فی تزيين عملی هذا الحقير القلیل،
بوضع اسمک المقدس عليه،
سرورا و فخرا مع التواضع؛
لعل الله يتجاوز عن­تقصيری ويقبله خالصا


إنک زوج الارامل و ابو اليتامی و کافل الايتام،
و أنا يتيم غريب،
و أنت أعلم بشدة هموم اليتيم خاصةً إذا کان غريبا؛
فامنن علی بهذا الفخر!


مولای ياعلی روحی فداک!

×

جستجوی پیشرفته

جستجو در میزهای
دامنه جستجو


×

ارتباط با ما

info@aashtee.org :پست الکترونیک ما
rss
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
۲۹ شعبان ۱۴۴۶
ابزار
  • نمایش دو ستون
  • نمایش درختواره
  • نمایش متن مقاله
  • بستن متن‌ها
درختواره

نمونه‌ای از غیرت علامه امینی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۵/۰۳/۲۸-۹:۳۷:۴۶
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۵/۰۳/۲۲-۱۱:۱۳:۴۲
    • کد مطلب:17240
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 3117

مطلبی بود سراغش بودم تا فهميدم در كتابی است و آن كتاب در كتابخانه‌ای در سوريه است. رفتم به سوريه و به آن كتابخانه مراجعه كردم و كتاب را جويا شدم و پيدا نمودم، ولی آن را برای مطالعه بيرون كتابخانه ندادند،

لذاحدود 20 تا 25 روز پيوسته به كتابخانه میرفتم و مجموعه آن دوره كتاب را كه حدود بيست هزار صفحه بود مطالعه كردم، تا مطلب راپيدا كردم.

روز آخر كه كتاب را تحويل دادم، مسئول كتابخانه گفت:آشيخ اين قدر خودت را در اين چند روز خسته كردی چی گيرت آمد؟ گفتم: آنچه را میخواستم در اين دوره كتاب پيدا كردم و به مقصود رسيدم.

علاوه بر اين همه كتاب را هم حفظ هستم. گفت: چطور؟ كتاب را به دستش دادم و شروع كردم از حفظ به خواندن،

چند صفحه‌ای كه خواندم مردك غرق در شگفت و تعجب شده گفت: آشيخ اگر بگويم معجزه كردی كه نمیشود پس بايد بگويم سحر كرده‌ای. گفتم: هر چه میخواهی بگو.

منبع: ما سمعت صفحه 63

  • نظر خوانندگان
تا کنون نظر قابل انتشاری ثبت نشده است
  • نظر شما