به همراه همسرم به قصد زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفتیم، مدتی آنجا بودیم که پولم تمام شد و هرچه نگریستم آشنایی نیافتم، حساب کردم دیدم برای بازگشت به تهران به هفتاد و پنج تومان، برای تهیهی دو بلیط قطار نیاز دارم و پانزده تومان هم برای مخارج دیگر.
وقتی همهی راهها را بسته دیدم به حرم مشرف شدم و با همهی وجود از حضرت رضا (ع) حاجت خویش را خواستم و زیارت وداع خواندم و بیرون آمدم. در نزدیکی سقاخانه که میرفتم مردی زمین گیر را دیدم که مرا فرا میخواند، پنداشتم او فقیر است و کمک میخواهد، شرمنده شدم نزدیک رفتم تا از او عذر خواهی کنم و با زبان خوب دل او را به دست آورم که گفت: «لطفا یک استخاره کنید.» استخاره کردم خوب بود.
گفت: «استخارهی دیگری بفرمایید.» باز هم خوب بود.
گفت: «استخارهی سومی هم بفرمایید.» آن هم خوب بود.
خندید و دست به جیب کرد و مشتی ده تومانی به من داد. جریان را پرسیدم.
گفت: «این نود تومان است و مال شما است.»
پرسیدم: «چطور؟»
گفت: «واقعیت این است که من در نظر داشتم مقداری پول به یکی از زائران حضرت رضا (ع) بدهم که از پی آن اندیشه همین جا نشسته و به زائران مینگریستم که به کدام یک کمک کنم که شما رسیدید و به دلم افتاد که آن پول را به شما بدهم به همین جهت شما را صدا زدم و گفتم: استخاره کنید! مرتبه اول به دلم افتاده بود که سی تومان به شما بدهم که خوب آمد؛ استخاره دیگری کردم که سی تومان دیگر بیفزایم باز هم خوب آمد؛ استخاره سوم را نیز خواستم که باز هم خوب آمد و این شد نود تومان.»
من خندیدم و گفتم: «یک استخارهی دیگر بکنم؟»
گفت: «نه حواله همین است.»
و با دریافت حوالهی حضرت رضا (ع) همان روز به سوی تهران حرکت کردم و به منزل خویشتن رسیدم.[1]
به همراه همسرم به قصد زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفتیم، مدتی آنجا بودیم که پولم تمام شد و هرچه نگریستم آشنایی نیافتم، حساب کردم دیدم برای بازگشت به تهران به هفتاد و پنج تومان، برای تهیهی دو بلیط قطار نیاز دارم و پانزده تومان هم برای مخارج دیگر.
وقتی همهی راهها را بسته دیدم به حرم مشرف شدم و با همهی وجود از حضرت رضا (ع) حاجت خویش را خواستم و زیارت وداع خواندم و بیرون آمدم. در نزدیکی سقاخانه که میرفتم مردی زمین گیر را دیدم که مرا فرا میخواند، پنداشتم او فقیر است و کمک میخواهد، شرمنده شدم نزدیک رفتم تا از او عذر خواهی کنم و با زبان خوب دل او را به دست آورم که گفت: «لطفا یک استخاره کنید.» استخاره کردم خوب بود.
گفت: «استخارهی دیگری بفرمایید.» باز هم خوب بود.
گفت: «استخارهی سومی هم بفرمایید.» آن هم خوب بود.
خندید و دست به جیب کرد و مشتی ده تومانی به من داد. جریان را پرسیدم.
گفت: «این نود تومان است و مال شما است.»
پرسیدم: «چطور؟»
گفت: «واقعیت این است که من در نظر داشتم مقداری پول به یکی از زائران حضرت رضا (ع) بدهم که از پی آن اندیشه همین جا نشسته و به زائران مینگریستم که به کدام یک کمک کنم که شما رسیدید و به دلم افتاد که آن پول را به شما بدهم به همین جهت شما را صدا زدم و گفتم: استخاره کنید! مرتبه اول به دلم افتاده بود که سی تومان به شما بدهم که خوب آمد؛ استخاره دیگری کردم که سی تومان دیگر بیفزایم باز هم...