×

درباره میز از اینجا و آنجا

هر دسته از موضوعاتی که بارورتر شده‌اند در میزهای مستقل ارایه می‌شوند. سایر موضوعات در میز«از اینجا و آنجا» تقدیم می‌شوند. از این رو این محیط شامل مطالبی کاملا متنوع است.
×

آرزوی رخصت...!


یا علی! ای آقای من!
ای نور خدایی در دل تاریکی‌ها!
ای ستون دین!


تو را سپاس می‌گویم که در سایه لطفت قدمی برداشتم.


تو، تویی!
و من، کمتر از مورچه در بارگاه سلیمان!
تو را از پیش‌کش کاری چنین اندک برتر می‌دانم؛
اما آرزومندم رخصت دهی تا کار ناچیزم را به نام تو زینت بخشم.
اگر چنین گردد متواضعانه بسی شادمان و مفتخرم.
شاید خدای از تقصیراتم بگذرد و آن را خالص بپذیرد.


تو پدر یتیمان و همسر بیوه زنان و حامی بی‌کسانی!
و من یتیمی غریب!
و خوب می‌دانی غم سنگین یتیم را، آن هم یتیمی غریب.
تو بر من منت گذاری اگر به افتخار این هدیه رخصت فرمایی،
و من سر به آسمان سایم اگر قبولت افتد.


آقای من ای علی فدایت گردم.


*****


مولای ياعلی!
يا نور الله فی ظلمات الارض!
يا عمود الدين!


أشکرک علی اتمام عملی هذا فی ظلک.


أنت أنت؛
و أنا أقل من النمل الی سليمان؛
فأُجِلّک من هديتی إليک؛
لکن أرجوک أن تأذن لی فی تزيين عملی هذا الحقير القلیل،
بوضع اسمک المقدس عليه،
سرورا و فخرا مع التواضع؛
لعل الله يتجاوز عن­تقصيری ويقبله خالصا


إنک زوج الارامل و ابو اليتامی و کافل الايتام،
و أنا يتيم غريب،
و أنت أعلم بشدة هموم اليتيم خاصةً إذا کان غريبا؛
فامنن علی بهذا الفخر!


مولای ياعلی روحی فداک!

×

جستجوی پیشرفته

جستجو در میزهای
دامنه جستجو


×

ارتباط با ما

info@aashtee.org :پست الکترونیک ما
rss
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
۲۹ شعبان ۱۴۴۶
ابزار
  • نمایش دو ستون
  • نمایش درختواره
  • نمایش متن مقاله
  • بستن متن‌ها
درختواره

عنایت حضرت رضا (ع) به سید علی ابطحی اصفهانی

  • نویسنده:برگ سبز
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۵/۰۴/۰۹-۱۱:۲۱:۴۲
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:17235
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1851

به همراه همسرم به قصد زیارت حضرت رضا (ع) به مشهد رفتیم، مدتی آنجا بودیم که پولم تمام شد و هرچه نگریستم آشنایی نیافتم، حساب کردم دیدم برای بازگشت به تهران به هفتاد و پنج تومان،‌ برای تهیه‌ی دو بلیط قطار نیاز دارم و پانزده تومان هم برای مخارج دیگر.

وقتی همه‌ی راهها را بسته دیدم به حرم مشرف شدم و با همه‌ی وجود از حضرت رضا (ع) حاجت خویش را خواستم و زیارت وداع خواندم و بیرون آمدم. در نزدیکی سقاخانه که می‌رفتم مردی زمین گیر را دیدم که مرا فرا می‌خواند، پنداشتم او فقیر است و کمک می‌خواهد، شرمنده شدم نزدیک رفتم تا از او عذر خواهی کنم و با زبان خوب دل او را به دست آورم که گفت: «لطفا یک استخاره کنید.» استخاره کردم خوب بود.

گفت: «استخاره‌ی دیگری بفرمایید.» باز هم خوب بود.

گفت: «استخاره‌ی سومی هم بفرمایید.» آن هم خوب بود.

خندید و دست به جیب کرد و مشتی ده تومانی به من داد. جریان را پرسیدم.

گفت: «این نود تومان است و مال شما است.»

پرسیدم: «چطور؟»

گفت: «واقعیت این است که من در نظر داشتم مقداری پول به یکی از زائران حضرت رضا (ع) بدهم که از پی آن اندیشه همین جا نشسته و به زائران می‌نگریستم که به کدام یک کمک کنم که شما رسیدید و به دلم افتاد که آن پول را به شما بدهم به همین جهت شما را صدا زدم و گفتم: استخاره کنید! مرتبه اول به دلم افتاده بود که سی تومان به شما بدهم که خوب آمد؛ استخاره دیگری کردم که سی تومان دیگر بیفزایم باز هم خوب آمد؛‌ استخاره سوم را نیز خواستم که باز هم خوب آمد و این شد نود تومان.»

من خندیدم و گفتم:‌ «یک استخاره‌ی دیگر بکنم؟»

گفت: «نه حواله همین است.»

و با دریافت حواله‌ی حضرت رضا (ع) همان روز به سوی تهران حرکت کردم و به منزل خویشتن رسیدم.[1]

«برگ سبز» تحفه درویش


[1]- کرامات صالحین ص ۲۱۸

  • نظر خوانندگان
تا کنون نظر قابل انتشاری ثبت نشده است
  • نظر شما