1. خرد آری یا نه؟
یکی از بگو مگوها این است که در زندگی کدام منطق را برگزینیم، «منطق خرد» یا «منطق دلم میخواهد»؟
«دلم میخواهد» تنها بر گِرد احساسات صرف و غرائز مطلق میچرخد، خواه خردمندانه باشد خواه نابخردانه.
اما «منطق خرد» همیشه در پی به دست آوردن «درستی» و «به جا بودن» است و تلاش دارد که از کار نابجا دور کند. به تعبیر دیگر خرد همیشه و پیوسته به دنبال «شایستگی» و «بایستگی» است.
کدامیک درست است؟
پس اولین بگو مگو دور و بر «خردمندانه زیستن» یک طرف، یا «لذت جویی» صرف که اصلا کاری به درستی و نادرستی ندارد. این هم طرف دوم.
شاید شما هم لااقل برای یک بار هم شده شنیده باشید «عقل کیلویی چند؟!»
این همان «منطق دلم میخواهد» است.
«منطق دلم میخواهد» تقریبا همان لذت جویی است.
(این که گفتیم تقریبا برای این بود که «قهر از خرد» گاهی آن چنان انسان را پست میکند که دچار لذتهای کاذبی چون خودآزاری جسمی، جنسی و… میگرداند و این حتی با لذت جویی حیوانی هم سازگار نیست.)
اکثریت بزرگی از مردم از گفتن «عقل کیلویی چند؟!» شرم میکنند و به نوعی مدعی «منطق خرد» هستند.
در این مرحله «خرد محوری» یا «غریزه محوری» رقم میخورد.
آیا علوم انسانی غربی بر اساس «انسان غریزه محور» نیست؟!
2. خرد در انحصار تجربه و حواس
اگر خرد چراغ روشنگر باشد، در پرتو آن به تماشای واقعیتها و حقیقتها مینشینیم، خواه دایره روشنگری آن کوچک باشد خواه بزرگ.
خرد، هر جا که باشد، چه کمش و چه زیادش، آیا همه چیز را روشن میکند؟ یا منحصر به امور حسی است و تنها در دایره تجربیات کاربرد دارد؟
آیا خرد ما را تنها با تجربه به واقعیتها رهنمون میگرداند؟ یا تجربیات بخش کوچکی از روشنگری خرد است و خرد میتواند ابعاد فراوانی از واقعیتها را روشن کند؟ (البته و صد البته در حد و اندازه پرتوی که دارد.)
برای درک راحتتر این بگو مگو مثالی میآورم. اگر چراغی در اتاقی روشن شود، آیا این چراغ هر چیزی که در اتاق است به ما مینمایاند یا فقط و فقط (به عنوان مثال) لمس شدنیها را در پرتو آن میبینیم؟
آیا روشنگری خرد محدود به دریچه «حواس پنجگانه» است؟
یا این که این محدودیت، تحقیر خرد است و دامنه روشنگری خرد بسیار گسترده است؟
ریشه «علم گرایی تجربی» همین جاست. اگر این بگو مگو حل شود ارزش و اعتبار «علم گرایی تجربی» هم روشن میشود.
آیا «دانشگاه»ها عملا مدعی علم گرایی تجربی نیستند؟
بد نیست به یک بگو مگوی دیگر در دل این بحث اشاره کنیم.
«محدودیت خرد به امور تجربی» به دو گونه قابل تفسیر است:
3. حقیقتی غیر از امور تجربی وجود ندارد
یک تفسیر از «خرد در انحصار تجربه و حواس» این است که غیر از امور قابل حس و تجربه چیزی وجود ندارد که بتوان آن را با خرد (مقصود خرد تجربی است) شناخت. اصلا تمامی جهان تنها و تنها از امور حسی ساخته و پرداخته شده است. غیر از آن چه با حواس پنجگانه میشناسیم، هرگز چیز دیگری وجود ندارد.
این تفسیر از خرد و جهانی که در آن زندگی میکنیم، بسیار «کوته نگرانه» است.
تفسیر دیگری هم برای خرد تجربی وجود دارد.
4. روشنگری برای غیر امور تجربی وجود ندارد
تفسیر دوم «خرد در انحصار تجربه و حواس» این است که جهان محدود و منحصر به حسیات نیست. بلکه به جز آن چه با حواس یافت میشود، حقایق دیگری هم هست.
اما بر اساس تفسیر دوم مشکلی که هست این است که ما راهی به امور غیر حسی نداریم. از این رو شناخت ما منحصر به حسیات است و بس.
این تفسیر مثل تفسیر قبلی بیآبرو نیست. اما باز هم سر از تحقیر خرد در میآورد.
چرا که بر اساس تفسیر دوم، شناخت حقیقت «محبت»، «دشمنی» و… (نه آثار آن) با خرد ممکن نیست. در حالی که همگان روزانه با این گونه امور سر و کار داریم!
بر اساس تفسیر دوم از خرد تجربی، ما تنها آثار حیات را تجربه میکنیم، اما از شناخت حیات (حتی اصل آن نه حقیقت آن) ناتوان هستیم.
امور فراوانی وجود دارد که هرگز در قالب عقل تجربی نمیگنجد، اما ما آنها را میشناسیم.
خردگرایی تجربی باید برای تمامی این پرسشها پاسخی بیابد.
آیا ناتوانی از پاسخ به این پرسشها نشانه بطلان «خردگرایی تجربی» نیست؟!
در این مرحله «علم گرایی تجربی» نقد میشود.
5. خرد مغلوب عشق و احساس
سخن از «جدایی عقل و عشق» از قدیم و ندیم بوده و هست و خواهد بود، تنها قالبش، ادبیاتش، رنگ و بویش تفاوت پیدا میکند.
از اشعار مولانا و عطار بگیر تا احساس جهان ناشناخته موسیقی، زبان هنر و…، همه و همه دم از جدایی احساس از خرد میزنند.
این جا هم یکی از بگو مگوهای مهم حول و حوش خرد است.
رابطه خرد با عشق و احساس چیست؟
آیا عشق و خرد با هم سر سازگاری دارند یا عشق و خرد متضاد هستند؟
اگر اصلا سر سازگاری ندارند که هیچ.
و اگر دارند آیا خرد دوشادوش عشق میتازد؟ یا این که خرد از عشق وامانده است؟
و آیا عشق مقدس است یا خرد؟
و آیا…
این بگو مگو چند شاخه دارد که به آن اشاره میکنیم.
پیش از هر چیزی باید وضعیت خرد را روشن کرد و رابطه آن را با عشق شفاف ساخت.
آیا مقصود از جدایی عقل و عشق این است که «عشق و عقل رقیب یکدیگرند» و هر یک دیگری را نفی میکند؟!
در این صورت، آیا هیچ کدام از این دو به ساحت دیگری راه ندارد؟! این راه خود میرود و آن هم راه خود؟! و یا این که یکی مغلوب دیگری است؟!
تفسیر دیگری هم هست که عقل و عشق با یکدیگر تضادی ندارند. بلکه «عقل و عشق دو دستگاه مکمل یکدیگرند» و هر کدام حوزهی جداگانهای دارند. اما «با میدانداری عشق مجالی به خرد نمیرسد».
تفسیر سومی هم هست که «عشقی مقدس است که در طول خرد باشد و پاکی آن به امضای خرد برسد».
اوه! خرد و این همه بگو مگو!!! پس ما کجای کاریم؟!
شاید شما هم شنیده باشید که «حقیقت» را باید چشید، «حقیقت یافتنی است نه بافتنی»، «حقیقت» نیل کردنی است نه استدلالی.
ممکن است برای هر کدام از این جملات تفسیر درستی باشد، اما مسلم است که در برخی از موارد هدف چیز دیگری است.
تمامی عرفانهای قدیم و جدید یک نقطه مشترک دارند و آن این که «پای استدلالیان چوبین بود» و از استدلال و دلیل و برهان کاری برای شناخت حقیقت ساخته نیست.
از حکمت اشراق بگیر تا عرفانهای بودایی بزک شده که مانند علف هرزه از همه جا جوشیده و به شکلهای مختلفی دم و دستگاهی به هم زدهاند.
این عرفانها، همه و همه، «حوزه حقیقت را از خرد جدا میکنند».
تفسیر اول جدایی عقل و عشق، تقابل و تضاد خرد و عشق است.
یعنی عقل برای خودش دستگاهی دارد و عشق سلطنتی، و این دو با یکدیگر هرگز سر سازگاری ندارند. این راهی میرود و آن راهی. پایان هر کدام با دیگری متضاد است.
آیا خود این تفسیر حقیقت دارد یا خیر؟ اگر حقیقت دارد چه چیزی آن را اثبات میکند؟ آیا به صرف هر ادعایی میتوان آن را پذیرفت؟!
اگر پای خرد را به کلی از حقیقت قطع کنیم، آیا وسط دعوا نرخ معین کردن نیست؟ آیا راهی برای جدا کردن حقیقت از باطل وجود دارد؟
اما اگر بخواهیم پای خردورزی و استدلال را به میان آوریم دچار تناقض نمیشویم؟!
پیش از این گفتیم «انحصار خرد به امور تجربی»، «تحقیر» خرد است. اما بر اساس این تفسیر از رابطه خرد و عشق با تحقیر بزرگ خرد روبرو هستیم که اصلا خرد را از بیخ و بن تعطیل میداند.
چه باید کرد؟ راه حل کدام است؟
مناسب است حاشیهای بزنیم.
در دورهای زندگی میکنیم که خیلی از افراد مدعی رسیدن به حقیقت هستند بدون این که هیچ دلیل و برهانی ارائه کنند.
ممکن است تصور کنیم شاید شخص الف یا ب حقیقت را یافته باشد و راست بگوید چه مشکلی دارد؟!
مشکل این جاست که این حقیقت بیچاره که این جوری یافت میشود، خیلی ضد و نقیض است! آیا ممکن است یک حقیقت یافتهای متضاد داشته باشد؟!
اگر بگوییم همه یک حقیقت را این جوری یافتهاند، با چهارشنبه بازاری از حقیقت روبروی میشویم که نه سرش پیداست و نه تهش!
این بدترین تفسیر تکثر گرایی و «پلورالیسم» است.
و اگر بگوییم بعضی یافته و بعضی نیافته، با چه معیاری راست را از دروغ بشناسیم و سره را از ناسره جدا کنیم؟!
این مشکل اول.
ممکن است کسی بگوید خب به ما چه مربوط؟ کی یافته کی نیافته؟ کی راست میگوید کی دروغ؟ چرا سری که درد نمیکند دستمال ببندیم؟! این که مشکلی نیست.
آری اگر به همین جا ختم بشود شاید برای ما مشکلی نباشد. اما قصه سر دراز دارد، سر درازی بس تلخ و…!
مشکل این جاست که برخی از حقیقت چشیدگان! خود را ملزم و متعهد میدانند که به دیگران هم بچشانند! و تمامی حربههای روانی و… و… را به کار میبرند که من و تو هم لذت حقیقت را بچشیم!
راه دور و درازی هم جلو پای این و آن میگذارند که مبتدی از کم و کیف و پایان آن هیچ خبری ندارد و…
بدبختانه اندک نیست قربانیان راههای چشیدن (یا بهتر بگوییم چشاندن) حقیقت!
و اندک نیست برنامههای حقیقت چشاندن که قربانی همه چیزش را از دست میدهد!
و اندک نیست راههایی که حتی سر از تجاوز جنسی درمیآورد!
این مشکله است که ما را در مقابل یک پرسش اساسی قرار میدهد «ضابطه و معیار رسیدن به حقیقت چیست؟» «تسلیم کدام مدعی بشویم و با کدام مدعی کنار نیاییم؟»
در هر صورت با چند پرسش اساسی روبرو هستیم:
اصلا تفسیر درستی برای این تقسیم وجود دارد یا خیر؟
و اگر وجود دارد آن تفسیر کدام است؟
به تعبیر اصطلاحی روش اشراقی درست است یا روش مشائی؟
و در این صورت ضابطه شناخت مدعیان دروغین از غیر آنها کدام است؟
آیا این ضابطه خردورزانه است یا غیر خردورزانه و یا شق ثالث دارد؟!
اگر خرد راهی به این تقسیم ندارد، چه چیز دیگری درستی و حقیقت این تقسیم را ضمانت میکند؟!!!
«پای استدلالیان چوبین بود» یک نسخه دیگر هم دارد و آن «شور آفرینی عشق» در حرکت است.
شاید شما هم شنیده باشید که پیش از تمام شدن حساب و کتاب عاقل برای رد شدن از جوب، دیوانه پرید و به مقصد رسید.
یا با عشق ره صد ساله را یک شبه میتوان طی کرد.
و یا…
در هر صورت باید یک نکته روشن شود و آن این که در تمامی این بگو مگوها مقصود از عشق کدام است؟ عشقی که در طول خرد باشد یا عشقی در عرض خرد باشد؟
عشق در طول خرد، از خرد متولد شده است و کاملا مقدس است و آآااا آبرو و اعتبارش را از خرد گرفته است.
اما عشقی که در عرض خرد است با خرد سر جنگ دارد.
این بگو مگو مصادیق و شاخههای فراوانی دارد. برخی رنگ بوی مذهبی دارد و برخی خیر. از جمله:
افتخار به دیوانهی امام حسین علیه السلام بودن و یا طرح فقه ولایی در مقابل فقه رایج سنتی و…
شکی نیست که کسی امام حسین علیه السلام را واقعا بشناسد سر از پا نمیشناسد و از بی صبری طاقتش تاق میشود، اما محبت شدید در این مورد عین عقلانیت و خردورزی است نه در تقابل با خردورزی.
این هم یک شاخه دیگر از بگو مگو در مورد خرد.
در این مرحله روشن میشود که عشق متضاد با خرد ریشه در منطق دلم میخواهد دارد اما عشقی که خرد روشنگرش باشد در نهایت تقدس است.
آیا مباحث یاد شده نقد «عرفان» نیست؟!
6. خرد مغلوب حریم شخصی
آیا مسائل شخصی و فردی از مسائل عمومی و اجتماعی در خردورزی جداست؟
البته این پرسش ریشه در تفسیری دارد که از آزادی و قانون ارایه میشود.
بر اساس این تفسیر انسان تا وقتی که به حریم دیگران تجاوز نکرده، آزاد است. از این رو تنها اگر پای دیگران به میان آید، (جامعهای که لازمه زندگی اجتماعی بشر است نه زندگی فردی و خصوصی او) نیازمند قانون هستیم.
پیش فرض این تفسیر اولا آزادی انسان است و ثانیا رو آوردن به قانون از روی اضطرار و ناچاری است که بر اثر تداخل آزادیها رخ میدهد. در دل این قانون هم عقل جمعی خوابیده است. (پرداختن به آزادی و قانون مجالی دیگر میطلبد ولی خرد جمعی را در ادامه همین نوشتار میبینید)
آیا این تفسیر از آزادی و قانون به معنی تعطیلی خرد نیست؟
(تفسیر حسن و قبح به قضایای مشهوره و ارتباط آن به این بحث فوق العاده قابل تأمل است)
یا این که اصل خرد را پذیرفتهایم اما انسان را در حریم خصوصیاش مستثنا کرده و او را آزاد گذاشتهایم؟ تفاوت آزادی در حریم خصوصی با «منطق دلم میخواهد» چیست؟
اگر خرد حقیقتی روشنگر باشد و اگر خرد بنیاد واقعگرایی انسان باشد چگونه میتوان گفت حریم خصوصی نیازمند روشنگری نیست و واقع گرایی انسان در حریم فردی معنایی ندارد؟!
نگرش فردی به دین و اخلاق و فرهنگ (صد البته به معنی گله و گشادش) هم ریشه در مغلوبیت خرد در حوزه حریم خصوصی دارد.
تفسیر نخست این نگرش این است که دین و به تبع آن اخلاق و عبادت، خارج از عقلانیت است. در این تفسیر به شکل ماهرانهای «دین و خرد» و نیز «اخلاق و استدلال» متضاد با یکدیگر پنداشته میشود.
تفسیر دوم آن هم این است که دین و اخلاق امری سلیقهای است و ما در امور سلیقهای آزاد هستیم و نیازی به خرد نداریم.
تفسیر سوم هم محدودیت خرد و دخالت ندادن عقل در اخلاق و دین است.
در هر صورت پرسشهای فراوانی است که باید پاسخی برای آن بیابیم.
آیا خرد در امور فردی راه ندارد؟ یا این که خرد در امور فردی نیز راه دارد، اما انسان در حریم خصوصی خود از قید خرد آزاد است؟
ارتباط دین و اخلاق با خرد چگونه است؟ آیا خرد، دین و اخلاق را از اساس نفی میکند؟ یا موازی با دین و اخلاق است؟
دین و اخلاقی که متضاد یا موازی با خرد باشد چه ارزشی میتواند داشته باشد؟
محدودیت روشنگری خرد در اصل دین و اخلاق و یا مصادیق آن دو، چگونه قابل توجیه است؟
آیا احتمال نمیرود تفسیر ما از خرد از یک سو، و دین و اخلاق از سوی دیگر نادرست باشد؟
اگر اثبات شود دین و اخلاق درست و واقعی، خود متولد از خرد واقعی است، همه این پرسشها حل نمیگردد؟!
اگر دین حق (و نه هر دینی) و اخلاق درست (و نه هر اخلاقی) از اصل، متولد از خرد باشد، منزوی کردن این دو از حریم عمومی جامعه خردورزانه است؟!
در این مرحله بطلان استثنا و یا مصونیت حریم خصوصی از خردورزی آشکار میشود همچنین تفسیر رایج آزادی و قانون نیز نقد میشود و روشن میشود که:
آیا طرح مصونیت و آزادی انسان در حریم خصوصی خردورزانه است؟!
7. همه چیزدانی و یکه تازی خرد (نفی محدودیت کمّی خرد)
تا کنون به چند تفسیر از خرد اشاره کردیم که همگی آنها در تحقیر خرد اشتراک داشتند. این تفسیرها مصداق تفریط در خرد و خردورزی بود.
در نقطه مقابل برخی از تفسیرهای خرد نیز خیلی افراطی است و مصداق مبالغه گویی است.
پیش از این پرسشهایی را در ارتباط با محدودیت خرد مطرح کردیم که توجیه درستی نداشتند. (مانند محدود ساختن خرد و استدلال به امور تجربی یا ادعای پای استدلالیان چوبین بود و…)
اما نفی محدودیتهای خرد به چه معناست؟
آیا همه ما «همه چیزدان» و «همه چیز فهم» هستیم و تمامی حقایق برای تمامی افراد روشن است؟!
احتمالا اگر کسی خود را عقل کل (همه چیزدان و همه چیزفهم) بپندارد، نزد همگان نشانه خوبی از خردورزی او نیست.
مسلما بر اساس تفاوت درجه خرد افراد، دایره درک و وسعت شناخت آنها نسبت به واقعیتها مختلف است. به سخن دیگر اموری هستند که فوق درک برخی از افراد (و نه همه افراد) هستند. بر همین اساس است که نوابغ را از دیگران جدا میکنیم. این مطلب دو دو تا چهار تا است. یعنی قابل تشکیک نیست و هر کسی در این مورد شکی به خودش راه دهد باید اصل خردمندی خود را بیازماید.
پرسش مهم نخست این است که کسانی که مرزی برای درک و خرد خود میبینند، نسبت به مشکلاتی که در ارتباط با ماوراء مرز خرد و درکشان است چگونه چاره سازی کنند؟
پرسش دوم هم این که آیا به صرف این که کسی ادعا کرد من عقل کل هستم، قابل پذیرش است یا خیر؟ اگر قابل پذیرش است ضابطه آن چیست؟
آیا نوابغ و نخبگان مدعی «همه چیزدانی» نیستند؟!
8. خرد سلطان مطلق (نفی فراعقلی و محدودیت کیفی خرد)
آیا چیزی هست که فوق خرد باشد و خرد از درک آن ناتوان باشد یا همه چیزها در مرتبه درک با خرد هستند؟
به تعبیر دیگر آیا این تقسیم امور به امور عقلی و امور فراعقلی درست است؟
معنی و معیار «امور فراعقلی» چیست؟
در این مرحله جایگاه امور فراعقلی تبیین میشود و توهم همه چیزدانی برطرف میگردد.
آیا «فلسفه» امور فراعقلی را نفی نمیکند؟!
1. خرد آری یا نه؟
یکی از بگو مگوها این است که در زندگی کدام منطق را برگزینیم، «منطق خرد» یا «منطق دلم میخواهد»؟
«دلم میخواهد» تنها بر گِرد احساسات صرف و غرائز مطلق میچرخد، خواه خردمندانه باشد خواه نابخردانه.
اما «منطق خرد» همیشه در پی به دست آوردن «درستی» و «به جا بودن» است و تلاش دارد که از کار نابجا دور کند. به تعبیر دیگر خرد همیشه و پیوسته به دنبال «شایستگی» و «بایستگی» است.
کدامیک درست است؟
پس اولین بگو مگو دور و بر «خردمندانه زیستن» یک طرف، یا «لذت جویی» صرف که اصلا کاری به درستی و نادرستی ندارد. این هم طرف دوم.
شاید شما هم لااقل برای یک بار هم شده شنیده باشید «عقل کیلویی چند؟!»
این همان «منطق دلم میخواهد» است.
«منطق دلم میخواهد» تقریبا همان لذت جویی است.
(این که گفتیم تقریبا برای این بود که «قهر از خرد» گاهی آن چنان انسان را پست میکند که دچار لذتهای کاذبی چون خودآزاری جسمی، جنسی و… میگرداند و این حتی با لذت جویی حیوانی هم سازگار نیست.)
اکثریت بزرگی از مردم از گفتن «عقل کیلویی چند؟!» شرم میکنند و به نوعی مدعی «منطق خرد» هستند.