×

درباره میز من طلبه هستم

مسیر «هویت‌یابی» از انسان شناسی آغاز و سپس به سرمنزل عقل شناسی، دین شناسی، اسلام شناسی و شیعه شناسی می‌رسد.
ادامه این سیر دقیق علمی، کامل‌ترین هویت، یعنی «هویت طلبگی» را رقم می‌زند.
×

آرزوی رخصت...!


یا علی! ای آقای من!
ای نور خدایی در دل تاریکی‌ها!
ای ستون دین!


تو را سپاس می‌گویم که در سایه لطفت قدمی برداشتم.


تو، تویی!
و من، کمتر از مورچه در بارگاه سلیمان!
تو را از پیش‌کش کاری چنین اندک برتر می‌دانم؛
اما آرزومندم رخصت دهی تا کار ناچیزم را به نام تو زینت بخشم.
اگر چنین گردد متواضعانه بسی شادمان و مفتخرم.
شاید خدای از تقصیراتم بگذرد و آن را خالص بپذیرد.


تو پدر یتیمان و همسر بیوه زنان و حامی بی‌کسانی!
و من یتیمی غریب!
و خوب می‌دانی غم سنگین یتیم را، آن هم یتیمی غریب.
تو بر من منت گذاری اگر به افتخار این هدیه رخصت فرمایی،
و من سر به آسمان سایم اگر قبولت افتد.


آقای من ای علی فدایت گردم.


*****


مولای ياعلی!
يا نور الله فی ظلمات الارض!
يا عمود الدين!


أشکرک علی اتمام عملی هذا فی ظلک.


أنت أنت؛
و أنا أقل من النمل الی سليمان؛
فأُجِلّک من هديتی إليک؛
لکن أرجوک أن تأذن لی فی تزيين عملی هذا الحقير القلیل،
بوضع اسمک المقدس عليه،
سرورا و فخرا مع التواضع؛
لعل الله يتجاوز عن­تقصيری ويقبله خالصا


إنک زوج الارامل و ابو اليتامی و کافل الايتام،
و أنا يتيم غريب،
و أنت أعلم بشدة هموم اليتيم خاصةً إذا کان غريبا؛
فامنن علی بهذا الفخر!


مولای ياعلی روحی فداک!

×

جستجوی پیشرفته

جستجو در میزهای
دامنه جستجو


×

ارتباط با ما

info@aashtee.org :پست الکترونیک ما
rss
بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴
۷ شوال ۱۴۴۶
ابزار
  • نمایش دو ستون
  • نمایش درختواره
  • نمایش متن مقاله
  • بستن متن‌ها
درختواره

درنگی نو بر لایه‌های تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۰۷-۱۸:۹:۰
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۱۸:۴۹:۲۶
    • کد مطلب:23458
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (1) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 153852

حقیقت تقلید، واقعیتی است که عملا در بیشتر ابعاد زندگی پذیرفته شده است، اما با نام‌های دیگر و اشکال متفاوت.

البته مقصود از پذیرفته شدن تقلید، این نیست که تمامی موارد آن، عقلایی و درست است. بلکه مقصود این است که با صرف نظر از درستی و نادرستی آن، این امر واقعیتی است که در تمامی جوامع بشری به شکل گسترده مشهود است.

تقلید با همه شیوع و رواجی که در جامعه دارد، احیانا مورد اشکالاتی قرار می‌گیرد، که عمدتا در حوزه دینی است.

سیر علمی اقتضاء می‌کند که در آغاز حقیقت تقلید را بشناسیم (مقام ثبوت).

در این مرحله موضوع بحث، یعنی حقیقت و واقعیت تقلید معین می‌شود.

سپس به درستی آن از منظر خرد و دین بپردازیم (مقام اثبات از منظر خرد و دین).

و در نهایت شبهات و هیاهوهای مطرح شده در تقلید را بررسی نماییم. (مقام مانع)

پس در آغاز، بر تجزیه و تحلیل تقلید متمرکز می‌شویم تا در پرتو آن بتوانیم درستی و نادرستی آن را درک نماییم.

البته روشن است که درک درست تقلید، بهترین روش برای پاسخگویی به شبهات نیز هست.

بر این اساس هدف عمده این  نوشتار تمرکز بر درک درست تقلید است و نه صرف مرتفع ساختن اشکالاتی که در این راستا مطرح شده است.

اما پیش از هر چیزی شایسته است اشاره‌ای به برخی از ابعاد فایده و ثمره بحث داشته باشیم.

شناخت اهمیت و جایگاه بحث تقلید به این مهم کمک می‌نماید.

همچنین شایسته است با معنی واژه تقلید در لغت آشنا شده و نگاهی گذرا هم به تعریف اصطلاحی داشته باشیم تا روشن شود آن چه بایسته است تحقیق شود چیست.

تقلید سدّ سوق الجیشی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۹-۱۴:۴۹:۱۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۱۸:۵۱:۵۵
    • کد مطلب:23767
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2524

مسئله تقلید، مسئله‌ای است با دو بُعد متفاوت، یک بُعد آن در علم اصول فقه بررسی می‌شود و بُعد دیگر آن در علم فقه.

در این مسئله، ابتداء اثبات می‌شود که فتوای عالم عادل برای عامی حجت است یا خیر و عمل به آن جایز است یا حرام.

اما این مسئله با همه مسائل اصولی و فروع فقهی دیگر تفاوت عمده دارد و از همین رو طرح آن ضرورتی فوق العاده می‌طلبد.

در ادامه تفاوت مسئله تقلید با سایر مسائل را از چند زاویه بررسی می‌کنیم:

۱) تقلید دومین شاهراه امتثال تکالیف الهی

۲) تقلید، دروازه حیات و پویایی جامعه شیعه

۳) تقلید در دوران غیبت، نخستین سنگر در مقابل مهاجمین

۴) اشتراک کانون‌های متضاد در تهاجم به تقلید

تقلید، دومین شاهراه امتثال

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۹:۴۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24100
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 778

دین، از معرفت آغاز و با ایمان رقم می‌خورد. پس از ایمان، نوبت به عبودیت و فرمانبرداری و امتثال تکالیف الهی می‌رسد.

از منظر خرد و دین، نخستین و برترین راه عبودیت، علم است. بر همین اساس نیز در منابع وحی بر «قول به علم» و «عمل به علم» تأکید فراوانی شده است.

در رتبه پس از علم، یعنی اگر به قصور و یا تقصیر، دست ما از علم تهی شد چه باید کرد؟

پذیرش سخن عالم، البته بشرطها و شروطها، همان راه جایگزین علم است. لذا می‌توان گفت تقلید شاهراه دوم عبودیت است.

هر چند از منظر جایگاه و رتبه، تقلید در پایه پایین‌تر از عبودیت به علم قرار دارد، اما از منظر کاربرد و اجراء، بیشترِ قریب به اتفاق مردم، این راه را برای عبودیت برمی‌گزینند.

لذا تقلید دومین شاهراه امتثال تکالیف الهی شمرده می‌شود و اهمیت بسیار ویژه‌ای پیدا می‌کند.

تقلید، دروازه حیات و پویایی جامعه شیعه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۹-۱۴:۵۵:۴۷
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۱۸:۵۹:۵۸
    • کد مطلب:23768
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1117

با اثبات تقلید، دستگاه مرجعیت عالم عادل نیز برقرار می‌گردد.

وقتی دستگاه مرجعیت عالم عادل برپا باشد، هزاران کار علمی، فرهنگی، تربیتی، پرورشی، خدماتی و… نیز سامان می‌یابد.

از جمله کارهای علمی، برپایی حوزه‌های علمیه است.

حوزه علمیه که بر پا باشد، نتیجه اولش آشنایی خود طلاب، با دین و مذهب است.

نتیجه دومش هم جریانْ یافتنِ تبلیغ دین در تمامی لایه‌های جامعه است. از خانواده خود طلبه بگیر تا کوره دهات و تا کشورها و قاره‌های دیگر، حالا چه به صورت رو در رو، چه به صورت منبر و سخنرانی، چه به صورت کتاب، چه به صورت مؤسسات فرهنگی و چه….

نتیجه سوم برپایی حوزه‌های علمیه هم پاسخگویی به پرسش‌های متدینین و شبهات معاندین است. پرسش‌ها و شبهاتی که اگر پاسخ داده نشود، همچون موریانه‌ای ساختمان معرفت و ایمان افراد را از درون تهی می‌کند.

نتیجه چهارم بر پایی حوزه‌های علمیه، پرورش فقیه و متخصص دینی است که بتواند احکام فقهی را استنباط کند و تکلیف عملی مردم را در زندگی روزمره روشن سازد.

نتیجه پنجم، زنده نگه داشتن فقاهت شیعی است که با ادامه حیات حوزه‌های علمیه رقم می‌خورد.

نتیجه ششم نیز مدیرت کلان جوامع شیعی است که…

در ساحت عمل، کلید همه اینها، تقلید مردم از عالم عادل و مراجعه به فقیه است، این مراجعات، روابط علمی، روابط عاطفی و… میان مردم و عالم عادل را شکل می‌دهد.

از جمله روابط میان مردم و عالم عادل، سامان یافتن وجوهات شرعیه است.

رابطه علمی مردم با عالم عادل، سطح دانش و بینش مردم را بالا می‌برد و به آنان در مقابل تهاجمات دشمنان مصونیت می‌بخشد.

رابطه عاطفی با عالم عادل نیز پشتوانه روانی مردم در حوادث و مشکلات روزگار است.[1]

رابطه مالی نیز پشتوانه مالی خدمات فقیه را تضمین می‌کند.

و….

اینک ببینیم در نقطه مقابل اگر تقلید منتفی شود چه اتفاقی می‌افتد؟

با حذف رابطه علمی مردم با فقیه یا کم رنگ شدن آن، به تدریج سطح دانش و بینش مردم پایین می‌آید و عوام زدگی بر جامعه دینی حاکم می‌گردد.

از سوی دیگر اعتماد مردم به عالم عادل، متزلزل شده و باعث می‌شود که میان عالم عادل و بدنه شیعه فاصله افتد. زیاد شدن این فاصله، منجر به بی صاحب شدن ایتام آل محمد می‌گردد.

به موازات این امر، راه برای مطرح شدن نااهلان نیز باز می‌شود و مرجعیت نااهلان، البته با عناوین دیگری به جز تقلید، پای نااهلان را به مدیریت علمی و فرهنگی و… جامعه شیعه باز می‌کند و امکان سوء استفاده نااهلان از مردم بیشتر از پیش فراهم می‌آید.

به سخن دیگر حذف مرجعیت عالم عادل، در واقع به باز کردن دکان مرجعیت نااهلان می‌انجامد.

نااهلان برای بر حفظ جایگاه‌شان، ناچارند کاستی‌های علمی خود را بپوشانند. این امر با یورش به مبانی علمی فقاهت و با تهاجم به فتوا و استنباط و قواعد فقاهت و باطل نشان دادن آن عملی می‌شود.

بدین سان حذف تقلید، سر از حذف فقاهت در می‌آورد.

از بُعد علمی حذف فقاهت، همان عوامانه کردن دین است، با عوامانه سازی دین، پشتوانه‌های علمی و سنگرهای اعتقادی و ایمانی مردم نابود می‌شود و در نتیجه حذف فقاهت، به حذف کافلین ایتام آل محمد می‌انجامد.

از سایر ابعاد نیز اوضاع اگر بدتر از این نباشد، قطعا بهتر نخواهد بود.

عصاره کلام این که حمله به تقلید، دروازه حمله به همه ابعاد جامعه شیعه است که با اخته کردن دین و تعطیلی حوزه‌های علمیه و تمامی فعالیتهای دینی، رقم می‌خورد.

 

[1]- شواهد تاریخی فراوان و جالبی برای این گونه امور وجود دارد که خارج از حوصله این نوشتار است.

جریان فتوای تنباکو یکی از مصادیق این امر است که همگان با آن آشنا هستند.

شایسته است به نمونه‌ی دیگری از پشتوانه عالم عادل برای مردم اشاره می‌کنیم.

درباره «مدیریت یک تنه ملا عباس تربتی در زلزله ویرانگر تربت» این چنین آمده است:

در سال 1301 شمسی هجری در تربت زلزله‌ای رخ داد که در آن چند ده در جنوب شهر به کلی ویران گردید و یک هزار و بیست نفر در آن چند ده زیر آوار هلاک شدند و پنجاه نفر نیز در قسمت جنوبی خود شهر زیر آوار تلف گردیدند.

زلزله هنگام سحر رخ می‌دهد و مردم همه ضجه کنان به کوچه و خیابان و بیابان می‌ریزند.

از آن طرف، باران شدید نیز بی امان بر سر مردم فرو می‌ریزد.

در این میان مرحوم حاج آخوند به میان جمع می‌آید و آنها را متوجه می‌کند که نماز زلزله بخوانند و هم نماز صبحشان قضا نشود.

در محلی با فرش و گلیم و چادر شب رختخواب که بر درختها می‌بندند، موقتا سر پناه ناقصی در مقابل باران سیل آسا به وجود می‌آورند.

و مرحوم حاج آخوند با نماز و دعا موجب آرامش خاطر آنان می‌گردد.

تا یکی دو ساعت از آفتاب گذشته که خبر می‌رسد چند روستا در جنوب تربت در فاصله ده پانزده کیلومتری به کلی ویران گشته و اجساد مردگان یا آنها که هنوز نمرده‌اند در زیر آوار مانده است.

با شنیدن این سخن مرحوم حاج آخوند همچنان که بوده، پیاده به راه می‌افتد.

در خیابان شهر به چند تن از تجار و کسبه بازار برمی‌خورد و می‌گوید: چلوار و متقال و کرباس، هر چه دارید با سدر و کافور برای مردگان، و خوراک و پوشاک برای زنده‌ها زود بفرستید.

و به چند ده از ده‌های شمال شهر که سالم مانده بودند پیغام می‌دهد که هر اندازه ممکن است مردان با بیل و کلنگ، زود خودشان را برسانند و نان سفره خود را بردارند که در آن جا حاجت پیدا نکنند از خانه‌های اشخاص متوفی چیزی بردارند و بخورند، و کاه و جو برای مرکبهای خود همراه بیاورند که از کاه و ینجه‌‌ای که در آنجاهاست و فعلا معلوم نیست متعلق به کیست به حیوانها ندهند.

در حدود ظهر پدرم به روستاهای ویران شده می‌رسد و پشت سر او پیاپی مردم با همه لوازم دسته دسته می‌رسند.

خودش سه شبانه روز در آن جا می‌ماند و مردم از شهر و روستاها بی مضایقه به کمک می‌شتابند.

ولی آنها که یک روز کار می‌کنند می‌روند و روز دیگر عده دیگر می‌آیند، چون که هوا بو گرفته بود و منظره موحش بوده، طاقت نمی‌آورده‌اند که بیش از یک روز کار کنند.

از همان ساعت اول که مردم می‌رسند آنها را بر حسب اطلاع و بصیرتی که هر کدام به کاری داشته‌اند به چهار دسته می‌کند:

یک دسته را مأمور درآوردن اجساد از زیر آوار می‌کند و به آنها بسیار سفارش می‌کند که خاکها و خشتها را با ملاحظه عقب بزنند که اگر کسی هنوز زنده است، صدمه بیشتر نخورد و آن که مرده است پیکرش به این سبب مجروح نگردد که خلاف شرع است.

دسته دیگری را که در کار گورکنی بصیرتی داشته‌اند، مأمور کندن قبر می‌کند و باز آداب آن را به دقت به آنها یاد می‌دهد و سفارشهای اکید می‌کند.

دسته سوم را مأمور بریدن کفن می‌کند و همه خصوصیات آن را با مستحباتش برای آنها می‌گوید.

و دسته چهارم را مأمور شستن اموات می‌کند.

در حدود بیست جایگاه برای غسل دادن با تخته می‌سازند و هر پیکری را که ممکن بود به طور کامل غسل می‌داده‌اند و اگر نمی‌شده و غسل جبیره امکان داشته غسل جبیره می‌دادند با تیمم، و اگر آن هم امکان نداشته و می‌ترسیدند متلاشی گردد، فقط تیمم می‌داده‌اند.

و خودش از این جا به آن جا و از آن جا به این جا، به همه رسیدگی می‌کرده و بر همه جنازه‌ها شخصا نماز می‌خوانده.

و پس از دفن جنازه‌ها اگر بازماندگانی داشته‌اند آنها را جمع می‌کرده و دلداری می‌داده و نصیحت می‌کرده که بر سر تقسیم میراث با هم منازعه نکنند و به آن چه باقی مانده است دست نزنند و مسئله مشکل میراث کسانی را که زیر آوار می‌روند و دسته جمعی فوت می‌کنند و معلوم نیست که کدام یک زودتر مرده‌اند و کدامیک دیرتر [را] برای آنها می‌گفت.

و چنان می‌شده که غالبا صاحبان مصیبت همین که می‌دیده‌اند حاج آخوند بر جنازه متوفای آنها نماز خواند و در مراسم آنها حاضر بود، نیمی از غمشان تخفیف می‌یافته.

و با این ترتیب در مدت سه شبانه روز یک هزار و بیست جنازه را از مرد و زن و کودک با آداب شرعی و رعایت همه احتیاطها به خاک می‌سپارند و به احوال بازماندگان آنها رسیدگی می‌کنند.

مردم که این وضع را می‌بینند در آنها حالت معنویت و توجه به خدا و درست کاری به وجود می‌آید، به طوری که پس از این واقعه بر سر تقسیم میراثها حتی یک مورد گفتگو در آن چند ده پیش نیامد.

مرحوم «سید حسین مسگر» که در آن مدت همراه پدرم بوده می‌گفت: حاج آخوند در آن سه شبانه روز نه غذا خورد و نه خوابید.

و همه آن فضا از عفونت چنان بود که کسی تاب نمی‌آورد. به همین جهت مردم دسته دسته عوض می‌شدند.

اما او تمام این سه شبانه روز، از محل بیرون آوردن این جنازه به محل بیرون آوردن آن جنازه، و از کنار این تخته مرده شوری به کنار آن تخته، و از کفن کردن این یکی به محل آن یکی، و از نماز خواندن بر این برای نماز خواندن بر آن، و از سر گور این و فاتحه خواندن برای این بر گور آن یکی می‌رفت، تا همه کارها را به خوبی سامان داد و به شهر برگشت.

در آن زمان درست به یاد ندارم که رئیس الوزراء «حاج مخبر السلطنه» بود یا «مستوفی الممالک». هر کدام بودند، این خبر به تهران رسید و رئیس الوزراء در برابر زحمتی که ایشان کشیده بودند، تلگراف تشکری کرده بود.

مرحوم پدرم متعجب گشته بود که چرا تشکر می‌کنند. زیرا می‌گفت: این وظیفه دینی ما و واجب کفائی بود و اگر نمی‌کردیم همه گناهکار بودیم.

بعد هم که مرحوم «دکتر امیر اعلم» به تربت آمد و با همراهانشان رفتند و محل را دیدند، به خانه ما به دیدن پدرم آمد و می‌گفت: شما یک نفر به اندازه یک اداره بیشتر کار کرده‌اید.

باز پدرم با تعجب می‌گفت: جناب دکتر امیر اعلم، آخر این گونه کارها واجب کفائی است و اگر کسانی اقدام نکنند همه مردم گناهکارند. زیرا بر همه واجب است. گیرم اگر بعضی انجام دادند از گردن دیگران ساقط می‌گردد.

از طرف آمریکایی‌ها مبلغ هشت هزار تومان که در آن زمان (1301 شمسی) معادل هشتصد هزار تا یک ملیون تومان امروز (1354 شمسی) ارزش داشت برای زلزله زدگان فرستادند به این شرط که با دست مرحوم حاج آخوند تقسیم شود. پدرم قبول نکرد. آن چه مردم اصرار کردند و گفتند اگر قبول نکنید پول را برمی‌گردانند. گفت: می‌خواهند برگردانند یا برنگردانند من قبول نمی‌کنم. بالاخره چون پدرم قبول نکرد کمیسیونی از چند نفر تشکیل دادند و پول به آن کمیسیون داده شد که تقسیم شود اما گمانم آن پول را به مصرف ساختن مریضخانه‌ای رساندند.

فضیلتهای فراموش شده صفحه 138

تقلید در دوران غیبت، نخستین سنگر در مقابل مهاجمین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۹-۱۴:۵۵:۴۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۱۹:۴:۱۵
    • کد مطلب:23770
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 953

در دوران کنونی، جهل مردم از یک سو و شدت شبهه افکنی معاندین از سوی دیگر، تبیین و دفاع از همه ارکان دین را با ضرورت بیشتری مواجه ساخته است.

اما پیداست که همه مسائل دین در یک پایه و رتبه نیستند، اصل نیاز به دین و اصل شناخت خداوند، در رتبه اول قرار دارد. تا این که نوبت به ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام می‌رسد و بعد معرفت امام زمان علیه السلام….

در نگاه نخست، فاصله این ارکان با مسئله تقلید آن چنان زیاد است که اصلا قابل مقایسه نیست.

اما به جرأت می‌توان گفت که موقعیت سوق الجیشی مسئله تقلید، آن را از همه این مباحث جدا ساخته است.

فرض کنید دشمنی هجوم آورده است. پایتخت کشور، اهمیت درجه نخست را دارد، پادگانها و قرارگاه‌های نظامی نیز از اهمیت بالایی برخوردار است و….

اگر خطوط دفاعی که غالبا همان سنگرها و خاکریزهایی است که در مناطق دور دست مرزی قرار دارد، از استحکام لازم برخوردار باشد، مراکز حساس کشور نیز در امان است و اما اگر خطوط دفاعی و سنگرهای حیاتی را، ولو در بیابان‌های دوردست، رها کنیم، چیزی نخواهد گذشت که پادگانها و قرارگاه‌های نظامی و حتی پایتخت کشور در معرض سقوط قرار خواهد گرفت.

در حوزه دین نیز سوق الجیشی‌ترین خط دفاعی و سنگر دینی، مسئله تقلید است.

خدشه به تقلید تنها به اعمال روزمره فرد صدمه نمی‌زند. بلکه منتهی به صدمه به تمامی اعتقادات می‌شود.

چرا که خدشه به تقلید، عمدتا از مسیر سلب اعتماد مردم از عالم عادل رقم می‌خورد.

سلب اعتماد از عالم عادل، یا به شکل صغروی و خدشه به علم و عدالت اوست که خود داستان مفصلی دارد و دشمن در این حوزه بسیار فعال عمل کرده و می‌کند. این حوزه مرتبط با موضوع نوشتار پیش روی شما نیست.

حوزه دوم، سلب اعتماد از عالم عادل به شکل کبروی است. از قبیل این که:

فتوای عالم عادل برای عامی حجت نیست.

البته این نقطه شروع است. اما اشکالات سیر صعودی پیدا می‌کند و بالا می‌رود و به می‌رسد به این که:

اصلا فتوا حرام است.

اجتهاد حرام است.

مجتهدین به ظن عمل می‌کنند و عمل به ظن حرام است.

مجتهدین به رأی خودشان فتوا می‌دهند و عمل به رأی حرام است.

مجتهدین به دنبال تبعیت محض مردم هستند و تبعیت محض از غیر معصوم حرام است.

مجتهدین مردم را از پیروی معصومین باز داشته به پیروی از خود فرامی‌خوانند.

و…[1]

نفس اشاعه این شبهات، ولو کسی آنها را باور نکند، به تدریج موجب سلب اعتماد از عالم عادل می‌شود.

با سلب اعتماد مردم، حرف شنوی مردم از عالم عادل تنزل پیدا می‌کند و حرف عالم عادل، چه در حوزه علمی و چه در حوزه ایمانی، جایگاه عقلانی و شرعی خود را از دست می‌دهد.

با از دست دادن این پشتوانه، راه حرفهای عوامانه از درون دین گشوده می‌شود و تهاجمات دشمنان از برون دین نیز بی پاسخ می‌ماند.

مسلما پرسش‌ها و شبهات در دائره خاصی محدود نمی‌شوند و با گسترش دائره آنها به تدریج نه از امام زمان خبری باقی خواهد ماند نه از ولایت امیرالمؤمنین و نه از اصل دین.

لذا می‌توان گفت مسئله تقلید، در جایگاه سنگری است که نخستین تهاجمات دشمن از آن آغاز می‌شود. اگر این سنگر فرو ریزد، به تدریج سنگرهای دیگر، یکی پس از دیگری سقوط خواهد کرد. اما اگر این سنگر باقی بماند، ارکان دین نیز باقی خواهد ماند.[2]

 

[1]- برای توضیح بیشتر به سرفصل«انباشت اشکالات نامربوط در مسئله تقلید» مراجعه نمایید.

[2]- شاهد زنده تأثیر شگفت اعتماد مردم به عالم عادل، فتوای آیة الله سیستانی حفظه الله برای دفع فتنه داعش است.

اشتراک کانون‌های متضاد در تهاجم به تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۹-۱۴:۵۵:۴۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۱۹:۹:۵۴
    • کد مطلب:23769
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 947

یکی از نشانه‌های اساسی بودن مسائل شیعه این است که جناح‌های متضاد همگی در تهاجم به آن مسئله اشتراک نظر دارند.

به عنوان نمونه مسئله عزاداری برای اهل بیت و به خصوص برای امام حسین علیه السلام از مصادیق آشکاری است که کانون‌های متضاد در مخالفت با آن اتحاد نظر دارند. از روشنفکر ملی تا روشنفکر مذهبی، از سنی تا وهابی، از درون حوزه تا برون حوزه، هر کسی از هر زاویه‌ای که توانسته شبهه‌ای در اقامه عزاداری امام حسین علیه السلام افکنده است.

سیاست واحد کانون‌های متضاد، نشان از اهمیت فوق العاده نقش عزاداری در بقاء تشیع دارد.

پس از روشن شدن این نمونه به مسئله تقلید باز می‌گردیم.

با اندک درنگی روشن می‌شود که همه جناح‌های متضاد، در تهاجم و تخطئه تقلید و مرجعیت متحد هستند و اشتراک نظر دارند. این امر نیز نشان از نقش ویژه تقلید و مرجعیت در بقاء تشیع دارد.

درنگ شایسته در زوایای سه گانه تقلید (یعنی ۱- تقلید، دومین شاهراه امتثال، ۲- تقلید، دروازه حیات و پویایی جامعه شیعه، ۳- تقلید در دوران غیبت، نخستین سنگر در مقابل مهاجمین، ۴- اشتراک کانون‌های متضاد در تهاجم به تقلید) روشن می‌سازد که مسئله تقلید، رخنه سوق الجیشی است که اگر مراقبت بایسته نشود راه برای نفوذ دشمن در همه عرصه‌های دین گشوده می‌شود.

لذا تبیین علمی مسئله تقلید و نیز دفع شبهات مطرح شده در آن، اگر از ضروری‌ترین مسائل شیعه نباشد، قطعا در شمار مسائل بسیار ضروری است که بایسته است به آن پرداخته شود.

پس از آشنایی با اهمیت سوق الجیشی مسئله تقلید، نگاهی به تعریف تقلید خواهیم داشت تا روشن شود که اولا موضوع نوشتار حقیقت تقلید است نه مفهوم واژه تقلید و ثانیا آن چه شایسته و بایسته تحقیق است چیست.

تقلید، گواه گویای تخصصی بودن دین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۱:۴۲
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24148
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 740

در سرفصلهای آینده خواهید دید که:

خود عالم پنداری جاهل، از عوامل ترک تقلید و یا نکوهش آن است.

در بسیاری از موارد، خود عالم پنداری، ریشه در انکار تخصصی بودن دین دارد. لذا:

ساده‌پنداری دین از مهم‌ترین عوامل حذف تقلید شمرده می‌شود.

طرح و بررسی مسئله تقلید، گواه زنده و گویایی است که آشکارا تخصصی بودن دین و فهم روایات را ثابت می‌کند. چرا که از یک سو:

با درنگ در حقیقت تقلید، روشن می‌شود که ساحت زندگی خردمندان، آکنده از تقلید، البته با نام و عناوین دیگر است.

از دیگر سو با درنگ در منابع و مستندات تقلید، روشن می‌شود بسیاری از روایاتِ دلیل بر تقلید مورد درایت مخالفان تقلید قرار نگرفته است.

لذا مسئله تقلید، یک مسئله چند بُعدی است و این امر بر اهمیت آن می‌افزاید.

توضیح بیشتر این مسئله در سرفصل «تولد تقلید۶: دشواری فهم دین» خواهد آمد.

درنگ شایسته در زوایای تقلید (یعنی ۱- تقلید، دومین شاهراه امتثال، ۲- تقلید، دروازه حیات و پویایی جامعه شیعه، ۳- تقلید در دوران غیبت، نخستین سنگر در مقابل مهاجمین، ۴- اشتراک کانون‌های متضاد در تهاجم به تقلید و ۵- تقلیدِ گواه گویای تخصصی بودن دین) روشن می‌سازد که مسئله تقلید، رخنه سوق الجیشی است که اگر مراقبت بایسته نشود راه برای نفوذ دشمن در همه عرصه‌های دین گشوده می‌شود.

لذا تبیین علمی مسئله تقلید و نیز دفع شبهات مطرح شده در آن، اگر از ضروری‌ترین مسائل شیعه نباشد، قطعا در شمار مسائل بسیار ضروری است که بایسته است به آن پرداخته شود.

پس از آشنایی با اهمیت سوق الجیشی مسئله تقلید، نگاهی به تعریف تقلید خواهیم داشت تا روشن شود که اولا موضوع نوشتار حقیقت تقلید است نه مفهوم واژه تقلید و ثانیا آن چه شایسته و بایسته تحقیق است چیست.

کانون بایسته تحقیق در تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۵:۵۷
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۲:۳۱
    • کد مطلب:24101
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1116

از آن جایی که موضوع نوشتار «تقلید» است شایسته است در آغاز با مفهوم تقلید در این نوشتار آشنا شویم تا ببینیم چه چیزی بایسته تحقیق است؟

این مهم را در چند سرفصل پی می‌گیریم.

مفهوم واژه «تقلید»

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۵:۵۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۳:۱۱
    • کد مطلب:24102
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 813

با مراجعه به معاجم لغت مشاهده می‌کنیم که در معنی و مفهوم ماده «قلد» و واژه «تقلید» این گونه سخن گفته‌اند:

۱) معجم مقاییس اللغة دو اصل برای ماده «قلد» بیان کرده است:

القاف و اللام و الدال أصلانِ صحيحانِ، يدلُّ أحدهما على تعليق شى‏ء على شى‏ء و ليِّه به، و الآخَر على حَظٍّ و نصيب. فالأوَّل‏ التقليد: تَقليد البَدَنة، و ذلك أن يعلَّق فى عُنُقها شى‏ءٌ ليُعْلَم أنَّها هَدْىٌ. و أصل‏ القَلْد: الفتل، يقال‏ قَلَدْتُ‏ الحبلَ‏ أقلِدُه‏ قَلْداً، إذا فتَلْتَه. و حبلٌ‏ قليدٌ و مقلود. و تَقَلَّدْتُ‏ السَّيف. و مُقَلَّدُ الرَّجُل: موضِعُ نِجاد السَّيف على مَنْكِبه. و يقال: قَلَّدَ فلانٌ فلاناً قِلادةَ سَوء، إذا هجاه بما يَبْقَى عليه وَسْمُه. فإذا أكَّدوه قالوا: قَلَّدَهُ‏ طَوْقَ الحمامة، أى لا يفارقُه كما لا يُفارِق الحمامةَ طوقُها… و المِقْلَد: عصاً فى رأسها عَوَج يُقْلَدُ بها الكَلأ، كما يُقْلَدُ القَتُّ إذا جُعِل حِبالًا. و من الباب القِلد: السِّوار. و هو قياس صحيح لأنَّ اليدَ كأنَّها تتقلَّدُه. و يقولون: إنَّ الإقليد: [البُرَة] التى يشدُّ بها زِمام الناقة. معجم مقاييس اللغة، ج‏5، ص: 20

ملخص سخن معجم مقاییس اللغة در ریشه و ماده «قلد» وابستگی و ارتباط و پیچدان دو چیز به همدیگر است.

۲) لغتنامه الطراز الأول سید علیخان کبیر به تفکیک معنی لغوی و مجازی و اصطلاحی تقلید پرداخته و به کاربردهای آن در قرآن و اَثَر و مَثَل اشاره کرده است.

قَلَدَ… الحَبلَ: فَتَلَه، فهو قليدٌ، و مَقْلُودٌ و- الشَّي‏ءَ على الشَّي‏ءِ: لواهُ و- الحديدةَ الدّقيقةَ على مثلها: ثَنَاها و- القُلبَ من الحلي على قُلبٍ آخَرَ: أَدارَهُ و لَواه، وَ كُلٌّ مِنهما قَلْدٌ، كفَلْسٍ. و سِوارٌ مَقْلُودٌ: ذو قُلْبَيْن مَلوِيَّين… و القِلادَةُ، بالكسرِ: ما يُجْعَلُ في العُنُقِ من خَيطٍ و نَحوه، و قَلَّدَهُ إِيَّاها تَقْليداً فَتَقَلَّدَها: أَلبسهُ إِيّاها فَلَبِسَها، و منه: قَلَّدَهُ السَّيفَ؛ إِذا جَعَلَ حَمائِلَهُ في عنقِهِ.

و تَقْلِيدُ البُدْنِ: أَن يُعلَّقَ في عُنُقها خَلَقُ نَعْلٍ، أَو عُروةُ مَزادَةٍ؛ لِيُعلَمَ أنَّها هَدْيٌ. و المُقَلَّدُ، كمُظَفَّرٍ: موضع القِلادَةِ من العُنُقِ…

و من المجاز:… و قَلَّدَهُ العمل تَقْلِيداً فَتَقَلَّدَهُ: ولّاهُ إِيَّاه كأَنَّه جَعَلَه قِلادَةً في عنقِه‏…

الكتاب:‏ لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ وَ لَا الْهَدْيَ وَ لَا الْقَلائِدَ جمع قِلادَة؛ و هي ما قُلِّدَ به الهَدْيُ من نَعْلٍ، أَو…

الأثر (قَلِّدُوا الخَيْلَ و لا تُقَلِّدُوها الأَوْتارَ). أي عَلِّقُوا في أَعْناقِها ما شئتم إلّا الأَوتارَ جمع وَتَرٍ- كسَبَبٍ- و هو وتَرُ القَوْس‏…

المصطلح: التَّقْلِيدُ: اتِّباع الإِنسان غَيرَه فيما يقول و يفَعَلُ مُعتَقداً الحقّيّةَ فيه من غير نظر و تأويلِ في الدَّليلِ، كأنَّ هذا المتَّبِعَ جَعَلَ قَولَ الغَير قِلادَةً في عُنُقِ نفسِهِ، أَو جَعَلَ أَمرَهُ‏ قِلادَةً في عُنُقِ من يَتَّبِعُهُ.

المثل‏: (تَقَلَّدَها طَوْقَ الحَمامَةِ) الهاء كناية عن الخصلة القبيحةِ، أَي تَقَلَّدَها تَقَلُّدَ الحمامةِ طوقَها أَي لا تُزائِلُهُ و لا تفارقُهُ كما لا يفارقُ طوقُ الحمامةِ الحمامةَ. و قيل: كنايةٌ عن النِّعمَةِ. الطراز الأول و الكناز لما عليه من لغة العرب المعول، ج‏6، ص: 194

در لغتنامه طراز الاول نیز پیچیده شدن چیزی به چیزی مطرح شده است.

ممکن است از مصادیق کاربردی ماده «قلد» استفاده کرد که در «وابستگی و ارتباط و پیچدان دو چیز» یکی اصل است و دیگری فرع بر آن است.

آن چه طراز الاول در معنی اصطلاحی تقلید بیان کرده است عبارت است از: ۱- پیروی از قول و فعل، با قید ۲- اعتقاد به حقیت آن قول و فعل و ۳- بدون دلیل بودن قبول قول و فعل.

۳) مجمع البحرین تنها به قبول قول غیر بسنده است و سخنی از پیروی نیاورده است.

و «التَّقْلِيد» في اصطلاح أهل العلم قبول قول الغير من غير دليل، سمي بذلك لأن‏ المُقَلِّدَ يجعل ما يعتقده من قول الغير من حق و باطل قلادة في عنق من قلده مجمع البحرين، ج‏3، ص: 132

فروق اللغة در تفاوت میان علم و تقلید، عدم وثوق به مطابقت مورد تقلید با واقع اشاره می‌کند.

ممکن است مقصود ایشان تفسیر همان پذیرش بدون دلیل باشد.

(الفرق) بين‏ العلم‏ و التقليد أن العلم هو اعتقاد الشي‏ء على ما هو به على سبيل الثقة، و التقليد قبول الأمر ممن لا يؤمن عليه الغلط بلا حجة فهو و ان وقع معتقده على ما هو به فليس بعلم لأنه لا ثقة معه، و اشتقاقه من قول العرب قلدته الأمانة أي ألزمته اياها فلزمته لزوم القلادة للعنق، ثم قالوا طوقته الأمانة لان الطوق مثل القلادة، و يقولون هذا الامر لازم لك و تقليد عنقك و منه قوله تعالى‏ (وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِي عُنُقِهِ) أي ما طار له من الخير و الشر. و المراد به عمله يقال طار لي منك كذا أي صار حظي منك، و يقال قلدت فلانا ديني و مذهبي أي‏ قلدته إثما ان كان فيه و ألزمته اياه الزام القلادة عنقه، و لو كان التقليد حقا لم يكن بين الحق و الباطل فرق. الفروق في اللغة، ص: 89

در معاجم فارسی نیز بیشتر آن چه که در معاجم عربی بیان شده، آمده است. به این معانی توجه کنید:

۱. از روی کار دیگری کاری انجام دادن. ۲. (فقه) در امور شرعی و عبادات از مجتهدی پیروی کردن. ۳. [قدیمی] گردن‌بند به گردن انداختن. ۴. [قدیمی] کاری به عهده کسی انداختن. فرهنگ فارسی عمید

1 - گردن بند به گردن انداختن . 2 - پیروی کردن . 3 - کار به عهده کسی گذاشتن . فرهنگ فارسی معین

تقلید.[ ت َ ] (ع مص ) در گردن کردن کار و قلاده . (تاج المصادر بیهقی ). قلاده در گردن کسی انداختن و از آنست کار در عهده کسی کردن ، یقال : قلده العمل . (منتهی الارب ). گردن بند در گردن انداختن و کار بعهده  کسی ساختن و بر گردن خود کار بگرفتن… تقلید کردن . [ ت َ ک َ دَ ](مص مرکب ) پیروی کردن و متابعت نمودن و نقل کردن و از روی ساخت دیگری چیزی را ساختن و اقتدا کردن به طریقه و روش کسی . لغت‌نامه دهخدا

در معاجم فارسی جدید هم این معانی آمده است:

کار کسی را الگو قرار دادن، نقش ديگري را بازي کردن، ادای کسی را درآوردن

چيز تقليدي , بدلي , ساختگي , جعلي

روشن است که «ادای کسی را درآوردن» توسط امثال دلقک‌ها، تنها به قصد تمسخر و استهزاء است. در این صورت اگر نگوییم که انگیزه تقلید کننده از تقلید، بیان نادرستی کار طرف است، اما مسلما هیچ اعتقادی به درستی کار آن کس وجود ندارد. لذا تقلید به این معنا بار منفی دارد.

«نقش بازی کردن» از جهت بار معنایی، خنثی است. ممکن است به «ادا درآوردن» برگردد و یا به «الگو قرار دادن» ملحق شود.

«الگو قرار دادن کار دیگران» اگر بدون پشتوانه «درست‌پنداری» کار طرف باشد، از جهت بار معنایی به «ادا درآوردن» نزدیک است.

اما «الگو قرار دادن کار دیگران» اگر با پشتوانه «درست‌پنداری» و قبول کار طرف باشد، بار معنایی آن، نیاز به درنگ بیشتری دارد.

اگر محورِ درست‌پنداری، کار طرف باشد، می‌شود الگوبرداری عملی، مانند کسی که از روی دست خطاط تمرین می‌کند. این تقلید عملی است که خارج از موضوع تحقیق است.

اما اگر محورِ درست‌پنداری سخن و نظر طرف باشد، این شاخه مورد و موضوع تحقیق نوشتار پیش روی شماست.

اگر معاجم عربی را اصل قرار دهیم، این معاجم در معنی تقلید به این امور اشاره کرده است:

۱) وابستگی و ارتباط دو چیز که یکی اصل و دیگری فرع است (عمده کاربردهای این ماده در منابع لغوی متعدد این مطلب را اثبات می‌کند.)

۲) اعتقاد به حقیت سخن (طراز الاول)

۳) فقدان علم (طراز الاول، مجمع البحرین، فروق اللغة)

اگر معیار را مانند سخن مجمع البحرین قرار دهیم و تقلید را «قبول قول الغير من غير دليل» بدانیم، پیروی و اتباع، از آثار تقلید شمرده می‌شود.

و اگر معیار را سخن طراز الاول قرار دهیم و تقلید را «اتِّباع الإِنسان غَيرَه فيما يقول و يفَعَلُ مُعتَقداً الحقّيّةَ فيه من غير نظر و تأويلِ في الدَّليلِ» بدانیم، قبول سخن غیر مبدأ تقلید است و نه خود تقلید.

تفسیر تقلید در روایات

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۶:۱
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24149
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1282

در معنی تقلید «قبول قول الغير من غير دليل» به نظر جامع‌تر دیده می‌شود.

زیرا قبول سخن دیگری، مستلزم ترتب آثار آن سخن، از جمله پیروی و اتّباع مناسب آن است، و به عبارت دیگر اتّباع و پیروی، از قبول سخن دیگری تفکیک ناپذیر است.

اما اگر کسی بر معنی «اتِّباع الإِنسان غَيرَه فيما يقول و يفَعَلُ…» اصرار داشته باشد، در این صورت «قبول قول الغير…» مبدأ تقلید است.

زیرا اتباع عملی صرف، بدون قبول و اعتقاد به حقیت آن، مصداق اداء در آوردن است که در معاجم فارسی جزو معانی تقلید شمرده شده است. مسلما این معنی، مقصود در بحث تقلید نیست.

نتیجه به حسب لغات یاد شده این شد که «راست‌پنداری» و پذیرش قول غیر، یا خود تقلید است و یا مبدأ آن.

اینک سراغ روایات می‌رویم که ببینیم تقلید را چگونه تفسیر می‌کنند.

روایتی برخی از ثمرات علم را این گونه توصیف نمود:

الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم

حرف شنوی از علماء و پذیرش از آنها

این روایت «راست پنداری» و پذیرش سخن دیگری را تقویت می‌کند.

در روایت دیگری این چنین آمده است:

أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ وَ قُلْتُ مَنْ أُعَامِلُ أَوْ عَمَّنْ آخُذُ وَ قَوْلَ مَنْ أَقْبَلُ فَقَالَ لَهُ- الْعَمْرِيُّ ثِقَتِي فَمَا أَدَّى إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّي وَ مَا قَالَ لَكَ عَنِّي فَعَنِّي يَقُولُ فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ‏

احمد بن اسحاق از امام هادی علیه السلام پرسید (در امر دین) با چه کسی تعامل داشته باشم و از چه کسی دینم را اخذ نمایم و سخن چه کسی را قبول نمایم؟ حضرت به او فرمود عَمْری مورد وثوق و اعتماد من است پس آن چه از من به تو رساند از من رسانده است و آن چه به تو از جانب من گفت از من گفته است پس از او حرف شنوی و فرمانبرداری کن زیرا او ثقه‌ای امین است.

در این روایت سخن از امور متعددی به میان آمده است که عبارتند از: ۱- تعامل با دیگری در امر دین، ۲- اخذ دین از دیگری، ۳- پذیرش سخن دیگری در امر دین، ۴- رساندن دین توسط ثقه‌ی امین به دیگران، ۵- هم ارزشی سخن ثقه‌ی امین با سخن امام معصوم، ۶- وجوب حرف شنوی از شخص ثقه‌ی امین و ۷- وجوب فرمانبرداری از ثقه‌ی امین.

فقرات یاد شده روایت، بیانگر فرآیند تقلید از مبدأ تا منتهای آن است، هر چند خود واژه تقلید در این روایت به کار نرفته است.

با درنگ در سیر تقلید در این روایت شاهد بر این هستیم که:

۱) از آن جایی که خود روای، عالم و فقیه نیست، نخست نیاز کلیِ تعامل با دیگران در امر دین را مطرح می‌کند. (مَنْ أُعَامِلُ…)

۲) خود راوی برخی از مصادیق کلی تعامل در دین را بیان می‌کند، مانند: اخذ دین از دیگری و پذیرش سخن دیگری در امر دین. (عَمَّنْ آخُذُ وَ قَوْلَ مَنْ أَقْبَلُ…)

۳) امام علیه السلام ضابطه کلی «ثقه‌ی امین» را مطرح می‌کند. (الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ)

۴) سپس یکی از مصادیق همین ضابطه کلی را تعیین می‌فرماید. (الْعَمْرِيُّ ثِقَتِي…)

۵) در ادامه امام، آثار و نتایجِ تطبیقِ ضابطه کلی بر مصداق را این گونه تضمین می‌کند: آن چه او می‌رساند از طرف من رسانده و آن چه او می‌گوید از طرف من گفته است. (فَمَا أَدَّى إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّي وَ مَا قَالَ لَكَ عَنِّي فَعَنِّي يَقُولُ…)

۶) ثمره عقلانی تضمین امام، منتهای تقلید را رقم می‌زند که عبارت است از: حرف شنوی از ثقه‌ی امین و فرمانبرداری از او. (فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ‏)

با درایت نکات یاد شده به فرآیند تقلید می‌رسیم. توضیح این که:

ناگفته پیداست که جاهل هرگز نمی‌تواند ثقه امین در امر دین باشد.

لذا جهل راوی به علم و عدالت ثقه‌ی امین ضمیمه شده است تا بستر تقلید را فراهم سازد.

ثقه‌ی امین این گونه تفسیر می‌گردد که: هر آن چه او می‌رساند و می‌گوید به منزله سخن خود امام است.

در نتیجه فرآیند تقلید، از بستر تعامل با عالم عادل آغاز می‌گردد که عبارت است از: پذیرش سخن او و اخذ از او.

بدین سان فرآیند تقلید از نقطه‌ی پذیرش و اخذ از ثقه‌ی امین آغاز می‌گردد.

فرآیند تقلید با حرف شنوی و فرمانبرداری از عالم پایان می‌یابد.

پس از روشن شدن فرآیند تقلید، نوبت به کشف مفهوم خود واژه تقلید می‌رسد. روایت زیر علاوه بر تأکید بر فرآیند تقلید، مشکل مفهوم تقلید را هم به خوبی حل می‌کند و از مفهوم تقلید رمز گشایی می‌کند.

قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع فَإِذَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ مِنَ الْيَهُودِ لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَى غَيْرِهِ فَكَيْفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْيَهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا يُقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ فَإِنْ لَمْ يَجُزْ لِأُولَئِكَ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ لَمْ يَجُزْ لِهَؤُلَاءِ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ فَقَالَ ع بَيْنَ عَوَامِّنَا وَ عُلَمَائِنَا وَ بَيْنَ عَوَامِّ الْيَهُودِ وَ عُلَمَائِهِمْ فَرْقٌ مِنْ جِهَةٍ وَ تَسْوِيَةٌ مِنْ جِهَةٍ أَمَّا مِنْ حَيْثُ اسْتَوَوْا فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِيدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ كَمَا ذَمَّ عَوَامَّهُمْ وَ أَمَّا مِنْ حَيْثُ افْتَرَقُوا فَلَا قَالَ بَيِّنْ لِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ ع إِنَّ عَوَامَّ الْيَهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصَّرِيحِ وَ… وَ اضْطُرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ لِمَا قَلَّدُوا مَنْ قَدْ عَرَفُوا وَ مَنْ قَدْ عَلِمُوا أَنَّهُ لَا يَجُوزُ قَبُولُ خَبَرِهِ وَ لَا تَصْدِيقُهُ فِي حِكَايَاتِهِ وَ لَا الْعَمَلُ بِمَا يُؤَدِّيهِ إِلَيْهِمْ عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ وَ وَجَبَ عَلَيْهِمُ النَّظَرُ بِأَنْفُسِهِمْ فِي أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص… فَمَنْ قَلَّدَ مِنْ عَوَامِّنَا مِثْلَ هَؤُلَاءِ الْفُقَهَاءِ فَهُمْ مِثْلُ الْيَهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ تَعَالَى بِالتَّقْلِيدِ لِفَسَقَةِ فُقَهَائِهِمْ- فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا جَمِيعَهُمْ فَأَمَّا مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ فَسَقَةِ فُقَهَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيْئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِيطُ فِيمَا يُتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الْفَسَقَةَ يَتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَيُحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ يَضَعُونَ الْأَشْيَاءَ عَلَى غَيْرِ وُجُوهِهَا لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرِينَ يَتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ… لَا جَرَمَ أَنَّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ مِنْ هَؤُلَاءِ الْعَوَامِّ أَنَّهُ لَا يُرِيدُ إِلَّا صِيَانَةَ دِينِهِ وَ تَعْظِيمَ وَلِيِّهِ لَمْ يَتْرُكْهُ فِي يَدِ هَذَا الْمُتَلَبِّسِ الْكَافِرِ وَ لَكِنَّهُ يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً يَقِفُ بِهِ عَلَى الصَّوَابِ ثُمَّ يُوَفِّقُهُ اللَّهُ‏ لِلْقَبُولِ مِنْهُ…

در این روایت فرآیند تقلید به خوبی مشاهده می‌شود: ۱- جهل مقلد (لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ…)، ۲- انحصار راه به شنیدن از عالم (لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَى غَيْرِهِ…)، ۳- ضرورت تقلید، ۴- تفسیر تقلید به پذیرش سخن عالم (فَكَيْفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْيَهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا يُقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ فَإِنْ لَمْ يَجُزْ لِأُولَئِكَ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ لَمْ يَجُزْ لِهَؤُلَاءِ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ…) ۵- بیان ثقه‌ی امین به عنوان شرط درستی تقلید (إِنَّ عَوَامَّ الْيَهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصَّرِيحِ وَ… وَ اضْطُرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ إِلَى أَنَّ مَنْ فَعَلَ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ…)، ۶- لازمه ثقه امین بودن، تصدیق سخن عالم و پذیرش سخن او و عمل بر طبق سخن عالم است (لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ لِمَا قَلَّدُوا مَنْ قَدْ عَرَفُوا وَ مَنْ قَدْ عَلِمُوا أَنَّهُ لَا يَجُوزُ قَبُولُ خَبَرِهِ وَ لَا تَصْدِيقُهُ فِي حِكَايَاتِهِ وَ لَا الْعَمَلُ بِمَا يُؤَدِّيهِ إِلَيْهِمْ)، ۷- تأکید بر این که مورد تقلید، خارج از مشاهده عوام است (عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ)، ۸- تأکید بر این که تنها مشکل تقلید، فسق عالم است (فَمَنْ قَلَّدَ مِنْ عَوَامِّنَا مِثْلَ هَؤُلَاءِ الْفُقَهَاءِ فَهُمْ مِثْلُ الْيَهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ تَعَالَى بِالتَّقْلِيدِ لِفَسَقَةِ فُقَهَائِهِمْ… وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا جَمِيعَهُمْ فَأَمَّا مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ فَسَقَةِ فُقَهَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيْئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِيطُ فِيمَا يُتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الْفَسَقَةَ يَتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَيُحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ يَضَعُونَ الْأَشْيَاءَ عَلَى غَيْرِ وُجُوهِهَا لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرِينَ يَتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ…)، ۸- نتیجه قهری ثقه‌ی امین، وجوب تقلید از عالم عادل است (فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ)

نکات مهمی که به درک مفهوم واژه تقلید کمک می‌کند عبارت است از این که:

۱) در این روایت حرف شنوی به عنوان مصداق تقلید مطرح شده است (فَإِنْ لَمْ يَجُزْ لِأُولَئِكَ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ لَمْ يَجُزْ لِهَؤُلَاءِ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ…)

۲) بداهت این که دروغ گویی عالم، مانع تصدیق خبر و  حکایت و عمل به خبر عالم است. (فَهُوَ فَاسِقٌ لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَى اللَّهِ وَ لَا عَلَى الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ لِمَا قَلَّدُوا مَنْ قَدْ عَرَفُوا وَ مَنْ قَدْ عَلِمُوا أَنَّهُ لَا يَجُوزُ قَبُولُ خَبَرِهِ وَ لَا تَصْدِيقُهُ فِي حِكَايَاتِهِ وَ لَا الْعَمَلُ بِمَا يُؤَدِّيهِ إِلَيْهِمْ عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ)

۳) پس تقلید از عالم واجد شرایط، مصداق تصدیق خبر و حکایت او و عمل به رأی و نظر اوست (فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ)

نتیجه نهایی این که:

تقلید همان تصدیق و پذیرش قول دیگری است و بر فرض تنزل، پذیرش قول غیر، مبدأ تقلید است.

تنها شرط تقلید حق و تصدیق به جا نیز راستگویی عالم است.

معنی اصطلاحی «تقلید»

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۰۹-۱۳:۱۴:۱۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۶:۳۱
    • کد مطلب:24103
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1242

نگاهی که به معاجم لغت انداختیم، عصاره آن عبارت شد از این که:

تقلید «قبول قول الغير من غير دليل» است و پیروی و اتباع، از آثار تقلید است و یا این که تقلید «اتِّباع الإِنسان غَيرَه فيما يقول و يفَعَلُ مُعتَقداً الحقّيّةَ فيه من غير نظر و تأويلِ في الدَّليلِ» است. بر این اساس قبول سخن غیر، مبدأ تقلید است و نه خود تقلید.

روشن شد که روایت بیشتر قول اول را تقویت می‌کند. با توجه به این که کاربرد لغوی و روایی نیاز ما را در بیان تقلید مرتفع می‌سازد، جایی برای جعل اصطلاح جدیدی وجود ندارد.

اما باز هم اگر اصرار بر کاربرد اصطلاحی شود، عمده چیزی که بایسته تحقیق است این است که آیا پیروی از قول غیر، در معنی تقلید دخیل است یا معیار قبول سخن غیر (یعنی تصدیق قلبی و راست پنداری) است و پیروی از آثار قبول است.

البته آثار راست پنداری منحصر به پیروی نیست.

یکی از آثار «راست‌پنداری» التزام به سخن دیگری است که همان پیروی و اتّباع قلبی است.

یکی از آثار «راست‌پنداری» پیروی و اتباع عملی از سخن دیگری است که به عنوان یکی از معانی تقلید نقل شده است.

یکی از آثار «راست‌پنداری»….

بر همین اساس نیز برای تقلید در اصطلاح نیز چند تعریف بیان شده است: التزام به قول و نظر و فتوای دیگری، اخذ قول و نظر و فتوای دیگر، عمل به قول و نظر و فتوای دیگری و….

هر یک از این تعاریف مورد نقض و ابرام قرار گرفته است.

به نظر می‌رسد پیش از تعریف، بایسته است رابطه میان عناوین یاد شده شناخت شود.

از مبدأ نخستین تقلید آغاز می‌کنیم که عبارت است از: «وجود عالم» به امری و «وجود جاهل» به آن امر. در این صورت ابتلاء جاهل به امر یاد شده، بستر تقلید را فراهم ساخته و ضرورت آن را رقم می‌زند.

وجود عالم، البته با شرایط اعتمادآور، مانند عدالت و وثوق، سبب می‌شود که سخن عالم را تصدیق کرده و راست بپنداریم. راست پنداری، معلول علم و وثاقت عالم است.

پس از راست پنداری، خود را ملتزم به عمل به گفته عالم می‌کنیم (البته در صورتی که عملی بر آن مترتب شود.) این هم معلول دوم علم و وثاقت عالم است.

پس از التزام، نظر و فتوای عالم را جویا می‌شویم که از آن با تعبیر اخذ نظر و فتوا یاد می‌شود. این هم معلول سوم علم و وثاقت عالم است.

پس از اخذ نظر، نوبت به عمل به نظر و فتوای عالم می‌رسد.

مثلا هنگام بیماری سراغ متخصص مورد اعتماد می‌رویم. با توجه به ۱- تخصص پزشک و اعتمادِ به او، ۲- تشخیص بیماری توسط پزشک را تصدیق می‌کنیم و درست می‌پنداریم و ۳- بنا می‌گذاریم آن چه را که او تجویز کرده به کار بندیم. ۴- سپس نسخه پزشک را اخذ می‌کنیم و ۵- پس از تهیه دارو، آن را مصرف می‌نماییم.

مصرف دارو، در طول اخذ نسخه و تهیه آن است. اخذ نسخه، در طول التزام به عمل به نسخه پزشک است و التزام نیز در طول تصدیق سخن پزشک است. بستر این تصدیق نیز تخصص و وثوق به پزشک است.

البته اگر از طرف علت بنگریم ممکن است کسی سخن پزشک را تصدیق کند، اما به دلایلی، ملتزم به عمل به نظر او نشود و در نتیجه نه نسخه‌ای بگیرد و نه به آن عمل کند.

لذا شکلی از ترتبِ یک طرفه، میان عناوین مطرح شده وجود دارد. یعنی عمل در رتبه بعد از التزام و تصدیق است، اما ممکن است تصدیق باشد و التزام را به دنبال نداشته باشد.

تا اینجا رابطه میان راست پنداری و پیروی روشن شد.

مسلما پیروی عملی از قول عالم، تجسم و تبلور تقلید است. لذا نظر برخی از بزرگان این است که تقلید همان عمل خارجی است.

اما این تعریف چندان سازگار با عرف نیست. شاهد آن این است که هنگامی مرجعی فوت می‌کند و اهل خبره فردی را به عنوان اعلم معرفی می‌کنند، مردم بنا می‌گذارند که به فتوای او عمل نمایند. به حسب دید عرفی گفته می‌شود مردم مقلد فلانی شده‌اند، هر چند هنوز عملی صورت نگرفته است. با این بیان روشن می‌شود که تعریف تقلید به التزام، با عرف سازگارتر است.

بر اساس تعریف تقلید به التزام، «تصدیق سخن غیر» می‌شود مبدأ تقلید، و عمل نیز می‌شود حاصل تقلید.

از آن جایی که تصدیق قلبیِ سخن غیر، همان باور و ایمان است، بر اساس تعریف تقلید به التزام، مبدأ التزام، ایمان به سخن غیر است. بدین سان رابطه میان تقلید و ایمان نیز تبیین می‌گردد.

در پایان مباحث تعریف تقلید، توجه به دو نکته ضروری است.

نکته نخست این که تقلید همچنان که در اعمال خارجی وجود دارد در افکار و اندیشه‌ها نیز وجود دارد. لذا بایسته است پیروی و اتّباع را اعم از اتباع عملی و اتباع قلبی بگیریم. در این صورت رابطه میان تصدیق قلبی سخن غیر و اتّباع قلبی، مورد درنگ جدی است که آیا اتباع قلبی همان التزام است یا اتباع قلبی با تصدیق قلبی یکی است؟ اگر التزام قلبی با تصدیق قلبی یک باشد ممکن است گفته شود تقلید همان تصدیق قلبی است.

نکته دوم اگر تقلید را به راست پنداری تعریف نماییم، این تعریف در یک مورد، نقض می‌شود و آن این که اگر کسی سخن عالم عادل را قلبا تصدیق کند، اما بنا بر عمل به احتیاط بگذارد، در این مورد صدق تقلید دچار مشکل می‌گردد.

لذا دو امر یاد شده نیازمند درنگ بیشتری است.

پذیرش و التزام و عملِ بدون دلیل، کانون اصلی تحقیق

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۰۹-۱۳:۱۴:۲۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۲۴-۹:۱۷:۱۶
    • کد مطلب:24104
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1265

برای یافتن کانون اصلی تحقیق در بحث تقلید، باید امتیاز جوهری تقلید را شناخت.

ویژگی جوهری تقلید، اجتماع دو امرِ «با دلیل بودن» و «بی دلیل بودن» در موضوع تقلید است.

اگر تقلید را تصدیق قلبی سخن غیر بدانیم، مراد از تقلید، تصدیق قلبی بدون دلیل سخن غیر است.

اگر تقلید را التزام به سخن غیر بدانیم، مراد از تقلید، التزام بدون دلیل به سخن غیر است.

اگر تقلید را عمل به سخن غیر بدانیم، مراد از تقلید، عمل بدون دلیل سخن غیر است.

پیداست که اگر تصدیق یا التزام و یا عمل، همراه با دلیل باشد، از حوزه تقلید خارج شده و به حوزه تعلم ورود پیدا کرده‌ایم.

در نتیجه عمده امتیاز تقلید، ویژگی «بی دلیل بودن» است خواه آن چه بی دلیل است، تصدیق قلبی باشد، خواه التزام و خواه عمل.

پس آن چه شایسته تحقیق است تبیین علمی ویژگی بی دلیل بودن تقلید است.

اما ویژگی بی دلیل بودن به شکل مطلق، بار منفی دارد. چه موضوع آن تصدیق باشد چه التزام و چه عمل.

اینجاست که ویژگی دوم تقلید باید ضمیمه شود و آن تصحیح ویژگی بی دلیل بودن تقلید است. تصدیق بی دلیل چرا؟ التزام بی دلیل چرا؟ عمل بی دلیل چرا؟

پیداست که اگر خود فرد عالم باشد، هر عمل بی دلیل، فاقد ارزش است.

و اگر خود فرد عالم نباشد، ولی سخن جاهلی مانند خود را بدون دلیل تصدیق کند و به آن ملتزم شود و عمل نماید، پیداست که باز هم فاقد ارزش است.

اما اگر نادانی سخن عالم عادلی را تصدیق کرد و به آن ملتزم شد و جامه عمل بر آن پوشید، آیا چنین امری فاقد ارزش است؟!

با این توضیح دانسته شد که چگونه دو ویژگی با دلیل بودن و بی دلیل بودن در تقلید جمع می‌شوند. نسبت به عالمیت و عادلیتِ دیگری، دلیل دارم، اما نسبت به درستی خود سخن او، دلیلی ندارم. پس ویژگی تقلید شد یک دانستن و شناختن و آن شناخت عالم عادل است و یک ندانستن و نشناختن و آن دلیل سخن آن عالم عادل است.

بنا بر این آن چه شایسته تحقیق است، شناخت ارزش تصدیق یا التزام و یا عمل به گفته دیگری است، بدون این دلیل گفته او دانسته شود.

اگر این موضوع تحقیق شود، مسئله تقلید نیز حل می‌گردد، چه تقلید، تصدیق قلبی سخن غیر باشد، چه التزام به سخن غیر و چه عمل به سخن غیر.

از سوی دیگر پیش از این رابطه تصدیق و التزام و عمل را شناختیم و دانستیم عمل، ناشی از التزام و التزام، ناشی از تصدیق قلبی است.

با در نظر گرفتن این دو مطلب، روشن می‌شود که محور تحقیق، ارزش تصدیق سخن غیر بدون شناخت دلیل آن سخن است.

بر این اساس اگر چه معنای لغوی و اصطلاحی تقلید یک طرفه نشود، صدمه‌ای به اصل تحقیق نمی‌زند. زیرا ممکن است از منظر معنی لغوی و اصطلاحی صرف نظر نموده و محور تحقیق را همان «پذیرش سخن دیگری» و آثار آن قرار دهیم.

خواه تقلید، خودِ پذیرش و راست پنداری سخن دیگری باشد و التزام و عمل از آثار تقلید باشد.

خواه تقلید، التزام به سخن دیگری باشد و راست پنداری، مبدأ تقلید و عمل، از آثار تقلید باشد.

خواه تقلید عمل به سخن دیگری باشد و راست پنداری و التزام از مبادی تقلید باشد.

شاهد بر محوریت ارزش تصدیق سخن دیگری، رد پای آشکار این امر در روایات است.

توضیح این که آن چه مهم است موضوعاتی است که در ادله اخذ شده است. هر چند در برخی از ادله، عنوان تقلید اخذ شده است، اما موضوع ادله، منحصر به این عنوان نیست.

در روایات شاهد عناوین فراوان دیگری هم هستیم که واژه تقلید در آنها اخذ نشده است. اما همگی به شکلی ناظر به تصدیق سخن دیگری است.

برخی از این عناوین عبارتند از:

الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ 

اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ

وَ الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم

مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ

مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ

إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا

الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ

فَهَذَا الْجَاهِلُ بِشَرِيعَتِنَا الْمُنْقَطِعُ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا يَتِيمٌ فِي حِجْرِهِ أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا

فَضْلُ كَافِلِ يَتِيمِ آلِ مُحَمَّدٍ الْمُنْقَطِعِ عَنْ مَوَالِيهِ

عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا الْقَوَّامُونَ بِضُعَفَاءِ مُحِبِّينَا وَ أَهْلِ وَلَايَتِنَا

الْعَالِمُ كَمَنْ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ

الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ

ثُمَّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ… ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ رَعِيَّةُ الْعَالِمِ‏

لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا

فَاعْتَمِدَا فِي دِينِكُمَا

اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِينٌ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ

وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْكَسَلِ… وَ عِصْيَانِ الْعُلَمَاءِ

فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا، وَ بِهُدَاهُ فَاقْتَدُوا

فَاقْتَفُوا آثَارَهُمْ رَحِمَكُمُ اللَّهُ وَ اقْتَدُوا بِهِمْ

فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ نِعْمَ الرَّجُلُ فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا

فَهَلَّا اقْتَدَيْتُمْ‏ بِهِ فَيَكُونُ حُجَّةً عَلَيْهِمْ فِي الْقِيَامَةِ

وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ

لِأَنَّهُ مَنِ اسْتَخَفَّ بِالْعُلَمَاءِ أَفْسَدَ دِينَهُ

لَكِنَّهُمُ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَّانَهَا

تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ يُهْتَدَى بِفِعَالِهِمْ وَ يُنْتَهَى إِلَى رَأْيِهِم

اگر این گونه روایات، بر درستی تقلید دلالت کند، ضرورتی ندارد که تحقیق در تقلید را منحصر به عنوان تقلید نماییم.

چرا که از سویی واژه «تقلید» هیچ موضوعیتی ندارد و عناوین متنوعی در این زمینه در روایات به کار رفته است.

و از سوی دیگر کانون اصلی کنکاش، ارزش بدون دلیلِ تصدیق کردن یا ملتزم شدن و یا عمل کردن به سخن دیگری است.

پس آن چه شایسته تحقیق است این است که روشن شود از منظر خرد و دین، پذیرفتن و التزام و عمل بدون دلیل به سخن دیگری در کجا پذیرفتی است و در کجا پذیرفتنی نیست.

اگر از منظر خرد و دین ثابت شود پذیرش سخن دیگری (راست پنداری) به شرطها و شروطها درست است، خواه ناخواه ثابت می‌شود که التزام و عمل به آن نیز درست است. در نتیجه اختلاف در معنی لغوی و یا اصطلاحی تقلید، اثری در حاصل تحقیق ندارد.

البته همان گونه که گذشت «راست پنداری سخن دیگری» شاهد لغوی نیز دارد و آن سخن مجمع البحرین است که در معنی تقلید تنها به قبول قول غیر بسنده است و سخنی از پیروی نیاورده است. پیش از این گذشت که در مجمع البحرین این چنین آمده است:

و «التَّقْلِيد» في اصطلاح أهل العلم قبول قول الغير من غير دليل، سمي بذلك لأن‏ المُقَلِّدَ يجعل ما يعتقده من قول الغير من حق و باطل قلادة في عنق من قلده مجمع البحرين، ج‏3، ص: 132

در هر صورت حتی اگر ۱- معنی لغوی و اصطلاحی تقلید «راست پنداری سخن دیگری» نباشد، ۲- ارتباط تنگاتنگ میان تقلید و «راست پنداری» موجب می‌شود که ۳- اثبات درستی «راست پنداری»، ۴- مستلزم درستی تقلید نیز باشد.

کاربرد واژه تقلید در این نوشتار، ناظر به همه نظرات در معنی تقلید است، خواه تقلید خود «راست پنداری» باشد و خواه تقلید لازمه راست پنداری باشد. اما کاربرد تقلید در صورت دوم، خالی از مسامحه نیست. لذا شایسته است در سرتاسر نوشتار مسامحه و یا عدم مسامحه در تعبیر تقلید در نظر گرفته شود.

کنکاشی در ماهیت تقلید (مقام ثبوت)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۰۷-۱۸:۹:۴۰
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۲۰:۵۰:۴۱
    • کد مطلب:23459
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (1) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1416

شایسته است که پیش از بررسی تقلید به شناخت ماهیت آن پرداخته شود تا موضوع مسئله مورد بحث روشن گردد.

این مهم را در سرفصلهای زیر پی می‌گیریم.

اما پیش از هر چیز باید توجه داشت که در این مرحله بحث از واقع تقلید (مقام ثبوت) است و کاری به معنا و مفهوم واژه تقلید نداریم.

یعنی موضوع تحقیق عنوان تقلید و یا… نیست. بلکه آن چه مورد تحقیق قرار می‌گیرد یک واقعیت است، خواه برای آن واقعیت عنوان تقلید را به کار بریم و خواه از عناوین دیگر همچون رجوع به خبره استفاده کنیم و خواه اصطلاح جدیدی درست کنیم. لذا کاربرد الفاظ هیچ اثری در بحث ندارد.

اما تعبیر و تفهیم و تفاهم، متوقف بر به کارگیری واژه‌ای است، به تسامح از این واقعیت با تعبیر تقلید یاد می‌کنیم. البته در پایان بحث روشن می‌شود که این تعبیر چه اندازه مطابق با واقع و یا غیر مطابق با واقع است.

مباحث پیش رو واقعیتی که فعلا به تسامح تقلیدش می‌نامیم، در سه لایه مورد کنکاش قرار می‌دهد:

تقلید در لایه نخست، یعنی پذیرش و راست پنداری سخن دیگری.

تقلید در لایه دوم، یعنی تعبد و پذیرش بدون دلیل سخن دیگری.

تقلید در لایه سوم، یعنی هدایت تشریعی.

نخستین لایه تقلید، راست‌پنداری سخن دیگری

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۰۷-۱۸:۱۰:۵۷
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۲۰:۵۴:۳
    • کد مطلب:23460
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1686

درک درست واقعیت «تقلید» در گرو آشنایی با «باور» و تقسیمات آن است. به عصاره‌ای از این مباحث توجه کنید.

مفهوم «باور» با واژگانی دیگر همچون گرویدن، ایمان، عقیده، اعتقاد، قبول، پسند، تایید، تصدیق، تصویب، توافق، و… نیز بیان می‌گردد.

از تفاوتهای دقیق این کلمات صرف نظر می‌کنیم و به وجه مشترک آنها می‌پردازیم.

تعبیرات یاد شده همگی بیانگر «پذیرش قلبی» و «راست پنداشتن» یک امر است. اگر امری قلبا مورد پذیرش قرار گرفت، می‌توانیم بگوییم به این امر ایمان پیدا کرده‌ایم، یا آن را باور نموده‌ایم، یا به آن عقیده‌مند شده‌ایم و یا….

بنا بر این باور، همان «راست پنداری» یک چیز است.

رابطه میان باور و شناخت، رابطه عموم و خصوص من وجه است. یعنی هم نقطه اجتماع دارند و هم هر یک به تنهایی تحقق می‌یابند.

آن چه در این نوشتار مورد نظر است باور صرف، یعنی باور جدا از شناخت است.

باور، طبقه‌بندی‌های گوناگونی دارد. اما یکی از مهم‌ترین دسته‌بندی آن: «باور مستقیم» و «باور باواسطه» است.

در دسته نخست، چیزی، مستقیما و بدون واسطه، مورد اعتقاد قرار می‌گیرد.

در دسته دوم آن چه مورد باور قرار می‌گیرد، به وساطت سخن شخص دیگری است.

فرق است میان این که خودم باور کنم بیمار هستم، یا این که چون پزشک به من گفته تو بیمار هستی، باور کنم که بیمار هستم.

در صورت نخست، بیماری، باور بدون واسطه من است، اما در صورت دوم، حاذق بودن پزشک موجب شده است که سخن او را در مورد بیمار بودنم باور کنم.

پس باورها تقسیم می‌شود به باورهای مستقیم، در صورتی که سخن کسی واسطه‌ی در تحقق باور نباشد.

و باورهای با وساطت شخص، در صورتی که دلیل باور، سخن شخص خاصی باشد.

باور با واسطه، یعنی باور سخنان دیگری، همان تقلید است.

در این صورت شخصیت فرد واسطه، بستر تقلید از سخنان او می‌شود.

این توضیح روشن ساخت که لایه نخست تقلید، پذیرش و راست‌پنداری سخن غیر است.

لایه دوم تقلید، تعبد به سخن غیر

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۱-۱۷:۴۱:۲۳
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۲۱:۰:۳۱
    • کد مطلب:23463
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1215

در لایه نخست تقلید روشن شد که تقلید همان باور باواسطه است. یعنی همیشه در تقلید، پای شخصیت دیگری هم به میان می‌آید.

عصاره مباحث باور را ادامه می‌دهیم تا لایه دوم تقلید آشکار شود.

تقلید و تعبد، ثمر باور شخص

هنگامی که به عالم بودن شخصی شناخت پیدا کردم و یا عالم بودن او را باور کردم، آن گاه سخن او را نیز باور می‌کنم و می‌پذیرم و راست می‌پندارم.

به سخن دقیق، هنگامی که من علمیت شخصی را شناختم و یا باور کردم، در نتیجه آن و به تبع آن و در رتبه بعد از آن، سخن او را نیز می‌پذیرم.

راست پنداری سخن کسی که نزد من عالم است، همان «تقلید» است.

البته روشن است که پذیرش سخن چنین کسی، پذیرش ناشی از شناخت محتوای سخن او نیست، بلکه پذیرشِ در بسته و سر بسته سخن او، ناشی از پذیرش و یا شناخت خود آن شخص است.

از پذیرش سخن این چنینی، علاوه بر تعبیر «تقلید»، با تعبیر «تعبد» نیز یاد می‌شود.

تعبد، پذیرش سخن دیگری، تنها با اتکا به عالم بودن آن شخص است.

لذا در این موارد نسبت به محتوای سخن او، دلیل و سندی درخواست نمی‌شود.[1]

تعبد عقلانی و غیر عقلانی

البته تعبد و تقلید، چند رکن دارد که باید از یکدیگر تفکیک شوند.[2]

۱- شخص باور کننده و متعبد

۲- شخص واسطه در باور

۳- صفتی که منشأ تقلید و تعبد از شخص واسطه شده است

۴- سخنان شخصی که مورد باور قرار گرفته است.

صفتی که منشأ باور سخنان فرد می‌شود، باید از نظر عقلی و عقلایی، شایستگی باور سخنان شخص را ایجاد کند.

مثلا اگر سخن کسی را به این دلیل باور کردیم که دارای ویژگی دانش و علم است، پذیرش و راست پنداری سخن این شخص به دلیل عالم بودن او، باور عقلانی است.

اما اگر سخن کسی را به دلیل ثروتمندی او باور کنیم، باور سخنان او و تقلید از او فاقد عقلانیت است.

بنا بر این از منظر خرد، تقلید آن گاه عقلانی است و تعبد آن گاه درست است که پای صفت متناسب برای تقلید و تعبد، به میان آید.

همچنین وجود این صفت در شخص مورد نظر، باید احراز گردد و یا این که وجود این صفت در شخص مورد نظر، خود مورد باور عقلانی قرار گیرد.

اگر دو امر یاد شده تحقق یافت، تعبد به سخنان او و تقلید از چنین شخصی عاقلانه است. اما اگر یکی از دو امر یاد شده، محقق نشود، چنین تعبد و تقلیدی هرگز عاقلانه نیست.

دانستن و ندانستن، مقوّم تقلید عقلایی

گذشت که ارکان تقلید عبارتند از: ۱- شخص باور کننده، ۲- شخص واسطه در باور، ۳- صفتی که منشأ تقلید شده و ۴- سخنان شخصی که مورد باور قرار گرفته است.

نتیجه مباحث گذشته این شد که تقلید عقلایی متکی بر دو شناخت است: یکی شناخت صفتی که شایستگی تقلید را می‌آفریند و دیگری احراز وجود این صفت در شخص مورد نظر.

پس در تقلید عقلایی، رکن دوم و سوم تقلید باید مورد شناخت قرار گیرد.[3]

آن چه مهم است بحث در رکن چهارم تقلید است که سخنان شخص مورد نظر است.

پیش از این گذشت که رابطه باور و شناخت، رابطه عموم و خصوص من وجه است. یعنی ممکن است باور و شناخت در یک مورد جمع شوند، همچنین ممکن است باور به تنهایی و شناخت به تنهایی نیز تحقق یابد.

مباحث ویژه باور، مباحثی است که در ارتباط با باور صرف، یعنی باور بدون شناخت است.

همچنین روشن شد که تقلید یکی از زیرشاخه‌های باور است.

لازمه این امر این است که موضوع تقلید نیز باور سخنان شخص مورد نظر، بدون شناخت نسبت به محتوای آن است.

در اینجا به یک نتیجه مهم می‌رسیم و آن این که:

۱) مقوّم تقلید به شکل مطلق، عدم شناخت نسبت به محتوای مورد تقلید است.

۲) صلاحیت شخص مورد تقلید، باید مورد شناخت قرار گیرد تا تقلید عقلایی باشد.

پس عقلائیت تقلید، در گرو یک ندانستن و یک دانستن است.

ندانستن تقلید کننده، نسبت به محتوایی که در آن تقلید می‌کند.

دانستن و احراز صلاحیت و شایستگی صفتی که تقلید را موجه می‌سازد و نیز احراز آن صفت در فردی که از او تقلید می‌شود.

این دانستن و ندانستن، اثر شگرفی در تمامی مباحث تقلید می‌گذارد. از جمله این که:

ندانستن، تعبد را متولد می‌کند و دانستن، عقلانیت تعبد را پشتیبانی می‌کند.

نتیجه مباحث تا کنون این شد که باور و قبول داشتن سخن یک شخص، لایه اول تقلید است.

لایه دوم تقلید، تعبد و پذیرش بدون دلیل سخن دیگری است.

 

[1]- تعبد کاربردهای متعددی دارد. کاربرد تعبد در این نوشتار (به معنی پذیرش و راست پنداری سخن دیگری)، با دو کاربرد دیگر تعبدی که در حوزه شرعی (۱- مطلق حکم شرعی اعم از تأسیسی و امضائی و ۲- حکم شرعی تأسیسی) متفاوت است.

[2]- مقصود از رکنیت این امور این نیست که امور یاد شده داخل در حقیقت تقلید هستند بلکه مقصود این است که این امور نقش منحصر در تحقق حقیقت تقلید دارد.

[3]- همچنان که پیش از این اشاره شد وجود صفت یاد شده در شخص مورد نظر می‌تواند با شناخت احراز شود و یا با باور عقلانی. به دلیل ۱- عدم تأثیر باور عقلانی شخص در مباحث آتیه و ۲- پرهیز از پیچیدگی عبارات، تنها با اشاره به احراز شناختی آن بسنده می‌کنیم.

لایه سوم تقلید، هدایت تشریعی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۱-۱۷:۴۳:۷
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۴-۲۱:۱۷:۵۳
    • کد مطلب:23464
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1135

لایه سوم تقلید را با مَثَلی تقریب می‌کنیم.

فرض کنید تپه‌ای وجود دارد، فردی پایین تپه و فردی بالای آن ایستاده است و فرد بالایی راستگوست، یعنی از دقت و امانت کامل برخوردار است.

پشت این تپه، آبادی‌ای هست که مقصد هر دو نفر رسیدن به آن آبادی است.

در این فرض با چند احتمال روبرو هستیم.

احتمال یکم:

فرد بالای تپه به دلیل اشرافی که بر پشت تپه دارد، آبادی مورد نظر و به تبع آن، راه رسیدن به آن آبادی را مستقیما مشاهده می‌کند.

فرد پایین تپه، آبادی را مشاهده نمی‌کند.

در نتیجه در رابطه با رسیدن به آبادی:

فرد بالایی راه رسیدن به آبادی را مشاهده می‌کند و می‌شناسد و به تبع این مشاهده، آن چه را هم که می‌شناسد باور هم دارد. (اجتماع شناخت و باور در فرد بالایی)

فرد پایینی نسبت به راه رسیدن به آبادی، فاقد مشاهده و باور است. (فقدان شناخت و باور در فرد پایینی)

احتمال دوم:

فرد بالای تپه به دلیل اشرافی که بر پشت تپه دارد، آبادی مورد نظر و به تبع آن، راه رسیدن به آبادی را مستقیما مشاهده می‌کند.

فرد پایین تپه آبادی را مشاهده نمی‌کند.

اما فرد بالایی، او را از مسیر رسیدن به آبادی خبردار می‌کند.

در نتیجه در رابطه با رسیدن به آبادی:

فرد بالایی راه رسیدن به آبادی را مشاهده می‌کند و می‌شناسد و به تبع این مشاهده، آن چه را هم که می‌شناسد باور هم دارد. (اجتماع شناخت و باور در فرد بالایی)

فرد پایینی نسبت به راه رسیدن به آبادی فاقد مشاهده است.

ولی به دلیل راستگویی فرد بالایی، خبر او را، راست، یعنی مطابق واقع می‌داند. لذا در همان مسیر حرکت می‌کند.

فرد پایینی فاقد مشاهده و واجد باور است. (تحقق باور بدون شناخت در فرد پایینی)

احتمال سوم:

فرد بالای تپه به دلیل اشرافی که بر پشت تپه دارد، آبادی مورد نظر و به تبع آن، راه رسیدن به آبادی را مستقیما مشاهده می‌کند.

فرد پایین تپه آبادی را مشاهده نمی‌کند.

اما فرد بالایی، او را از مسیر رسیدن به آبادی خبردار می‌کند.

در نتیجه در رابطه با رسیدن به آبادی:

فرد بالایی راه رسیدن به آبادی را مشاهده می‌کند و می‌شناسد و به تبع این مشاهده، آن چه را هم که می‌شناسد باور هم دارد. (اجتماع شناخت و باور در فرد بالایی)

فرد پایینی نسبت به راه رسیدن به آبادی فاقد مشاهده است.

ولی به دلیل راستگویی فرد بالایی، خبر او را، راست، یعنی مطابق واقع می‌داند. لذا در همان مسیر حرکت می‌کند.

فرد پایینی در این مرحله فاقد مشاهده و واجد باور است. (تحقق باور بدون شناخت در فرد پایینی)

اما در مرحله دوم، فرد پایینی راه می‌افتد و خودش بالای تپه می‌رود.

در این صورت باید دید که آیا در فرد پایینی واقعا تغییری رخ داده یا هیچ اتفاقی نیفتاده است؟

همه ما تغییری را وجدان می‌کنیم. آن چه بسیار مهم است این است که بدانیم دقیقا چه چیزی تغییر کرده است؟

تجزیه و تحلیل احتمال سوم:

فرد دوم پیش از بالا آمدن، تنها از مسیر آبادی خبردار بود، ولی نسبت به آن شناخت نداشت.

لذا اگر فرد بالایی می‌گفت مسیر را به تو دروغ گفتم، خبر او از اعتبار می‌افتاد و در نتیجه جایی برای مطابقت آن خبر با مسیر آبادی باقی نمی‌ماند و فرد پایینی هم از آن مسیر حرکت نمی‌کرد.

این همان فروپاشی و نابودی باور قبلی اوست.

اما پس از بالا آمدن، نسبت به مسیر آبادی شناخت پیدا کرد. لذا تکذیب خبر، دیگر هیچ اثری ندارد.

نتیجه در مرحله دوم عبارت است از:

هر دو نفر راه رسیدن به آبادی را مشاهده می‌کنند و می‌شناسند و به تبع این مشاهده، آن چه را هم که می‌شناسند باور هم دارند. (اجتماع شناخت و باور در هر دو نفر)

البته این باور، یعنی باور دوم در فرد پایینی، ناشی از شناخت خود او نسبت به مسیر آبادی است (دقیقا همانند باور فرد بالایی). لذا با باور اول که ناشی از خبر دادن فرد بالایی بود متفاوت است.

اختلاف وضعیت فرد پایینی پیش از بالا رفتن و پس از بالا رفتن از تپه عبارتند از:

۱) شناخت مسیر آبادی (پس از بالا آمدن)، قائم به واسطه نیست، ولی خبرداری (پیش از بالا آمدن) از مسیر آبادی، قائم به واسطه است.

توضیح این که شناخت مسیر آبادی ممکن است بدون واسطه باشد. همچنان که در مثال یاد شده گذشت.

همچنین ممکن است شناخت مسیر آبادی با کمک راهنما باشد، مانند این که مسیر آبادی پیچیده باشد و نیاز به راهنمایی راهنما داشته باشد. البته روشن است که پس از نشان دادن راهنما، دیگر خود فرد مستقیما مسیر آبادی را می‌بیند و می‌یابد.

اما تأثیر خبرداری، همیشه وابسته به راستگویی واسطه است.

۲) امکان تکذیب خبر و عدم امکان تکذیب شناخت

شناخت مسیر آبادی، دائر مدار وجود و عدم است، فرد بالای تپه یا مسیر آبادی را می‌بیند و یا نمی‌بیند. دیگر جایی برای تصدیق و تکذیب وجود ندارد.

اما خبر فرد بالایی از مسیر آبادی، موضوع تصدیق و تکذیب است. یعنی ممکن است مسیری که او می‌گوید راست باشد و ممکن است دروغ بگوید.

۳) شناخت پایدار است و خبر معلَّق

در شناخت با واسطه که توسط رهنما محقق می‌شود، اگر راهنما پس از نشان دادن راه و مشاهده شدن واقعی آن، به اشتباه و یا به دروغ بگوید راهنمایی من نادرست بود، تأثیری در راهی که خودم پس از راهنمایی راهنما مشاهده کرده‌ام نمی‌گذارد.

اما در خبر، به محض شک در راستگویی فرد بالایی، باور مترتب بر آن خبر نیز فرومی‌ریزد، یعنی اگر خبردهنده به اشتباه و یا دروغ بگوید خبر من دروغ است، من دیگر در آن مسیر حرکت نمی‌کنم.

۴) اختلاف رتبه باور با شناخت

در لابلای سخن با دو باور آشنا شدیم: باوری که ناشی از شناخت خود فرد است و باوری که ناشی از خبر دیگری است.

باور ناشی از شناخت خود فرد، یک رتبه از خود شناخت فرد متأخر است. مثل این که فرد بالایی اول راه آبادی را می‌بیند و سپس آن را باور می‌کند.

اما باور ناشی از خبر، چند رتبه از شناخت متأخر است. زیرا ۱- فرد بالایی آن را می‌بینید و ۲- سپس به فرد پایینی خبر می‌دهد. ۳- فرد پایینی به دلیل راستگویی فرد بالایی خبر او را باور می‌کند.

۵) ارزش باور و شناخت

مطالب پیشین روشن ساخت که باور ناشی از شناخت، تقریبا با خود شناخت هم ارزش است. اما باور ناشی از خبر، ارزش و اعتبار پایین‌تری دارد.

۶) بی اثری باور اول پس از شناختِ بعد از صعود و مشاهده

فرد پایینی پیش از بالا رفتن از تپه، خبر فرد بالایی را باور می‌کرد و به آن ترتیب اثر می‌داد، یعنی در همان مسیر حرکت می‌کرد.

اما پس از بالا رفتن از تپه، چون خودش راه را می‌بیند، از همان مسیر حرکت می‌کند، دیگر جایی برای ترتیب اثر به خبر فرد بالایی باقی نمی‌ماند.

جان سخن در لایه سوم:

برای پیدا کردن راه پس دیدن خود فرد، اصطلاح «هدایت تکوینی» به کار برده می‌شود. چون متن تکوین برای خود فرد روشن می‌شود.

اما برای پیدا کردن راه توسط خبر دیگری، اصطلاح «هدایت تشریعی» به کار برده می‌شود. چون خبرِ خبردهنده، راه و شریعتِ من، برای پیدا کردن مسیر شده است.

معنای دقیق تقلید در لایه سوم، همان «هدایت تشریعی» است. زیرا واسطه هدایت من به تکلیف (یا هر چیز دیگری)، خبر دانای به مسئله است.

البته پر واضح است که سخن از درستی کاربرد واژه تقلید یا نادرستی آن نیست، بلکه سخن از واقع امر تقلید است، خواه این واقع را تقلید بنامیم یا چیز دیگری. نامیدن و تسمیه اثری در این واقعیت ندارد.

برای مباحث تفصیلی هدایت تکوینی و تشریعی به بخش «آیه نفْر و هدایت تکوینی و تشریعی» و برای درک ارتباط آن با تقلید به بخش «جایگاه تقلید در قرآن» از مقاله «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» مراجعه نمایید.

نتیجه گیری:

حاصل مباحث این شد که:

واقعیت تقلید در لایه نخست، پذیرش و راست پنداری سخن غیر است.

واقعیت تقلید در لایه دوم، تعبد و پذیرش بدون دلیل سخن غیر است.

واقعیت تقلید در لایه سوم، هدایت تشریعی است.[1]

بنا بر این درست است که واقعیت تقلید را به هر یک از امور یاد شده تفسیر کنیم.

اگر تقلید اصطلاحی را «راست پنداری» و قبول سخن دیگری تعریف کنیم، واقعیت یاد شده کاملا بر تعریف تقلید منطبق می‌شود. در نتیجه کاربرد لفظ تقلید خالی از مسامحه خواهد بود.

اما اگر تقلید اصطلاحی را التزام و یا عمل به سخن دیگری تعریف نماییم، «راست پنداری»، مبدأ تقلید مصطلح می‌گردد. در نتیجه کاربرد لفظ تقلید مسامحی خواهد بود.

در سرتاسر نوشتار به این نکته مهم، یعنی مسامحه و یا عدم مسامحه در تعبیر تقلید توجه نمایید.

 

[1]- هدایت تشریعی در مباحث متعددی تأثیرگذار است. تشریح هدایت تشریعی مجال گسترده‌ای می‌طلبد. اما به دلیل اهمیت آن توجه نکته سنجان را به چند نکته در این زمینه جلب می‌کنیم.

همان گونه که در لابلای مباحث گذشته تکرار شد هدایت تشریعی، ریشه در پذیرش و تعبد و باور سخن دیگری دارد. بنا بر این همیشه پای خبری در میان است که مورد پذیرش قرار گرفته است.

اما چون خبر انواعی دارد شایسته است امتیاز خبر مرتبط با هدایت تشریعی شناخته شود.

خبری که حاوی استدلال است، منتهی به تعلم می‌شود. لذا مصداق هدایت تکوینی است.

خبری که نقل قول صرف است، منتهی به تحمل حدیث می‌شود. طبق مشهور مصداق هدایت تشریعی نیست.

خبری که حاوی حکم مستنبَط (یا هر امری که مستند آن بیان نشده)، باشد، که همان افتاء به معنی عام است. این خبر قطعا مرتبط با هدایت تکوینی است.

نکته دوم این است که هر خبری قابل اتصاف به صدق و کذب است. صدق، همان تطبیق مؤدای خبر با واقع است. مطابقت خبر با واقع چند حالت دارد:

حالت اول کشف مستقیم انطباق از طریق شهود خود شنونده است.

حالت دوم کشف با واسطه انطباق از طریق آیات و نشانه‌هاست.

در این دو حالت پشتوانه صدق خبر کشف و علم خود شخصی است که خبری به او رسیده است، اعم از کشف مستقیم و شهودی و کشف علمی و استدلالی و با واسطه (که ممکن است معرفة بالآیات نامیده شود).

حالت سوم علم به انطباق به دلیل صدق گوینده است، بدون این که نسبت به مطابَق خبر کشف مستقیم و یا با واسطه صورت پذیرد.

در این صورت مسئله علم و جهل با هم اجتماع پیدا کرده‌اند اما متعلق آنها مختلف است. ۱- علم به عالم بودن گوینده و ۲- علم به ثقه یا عادل بودن گوینده، حاصل ۳- این دو علم اثبات می‌کند که گوینده راستگوست. یعنی سخن او مطابق با واقع و خارج است. یعنی علم به عالمیت و عدالت گوینده علت می‌شود برای احراز مطابقت کلام گوینده با خارج. ۴- اما نسبت به خود محتوای خبر گوینده هیچ کشفی برای شنونده خبر پیدا نمی‌شود.

در نتیجه نسبت به خود کلام با صرف نظر از ویژگی گوینده، هیچ کشفی برای شخص پیدا نمی‌شود. اما صدق و تطابق کلام گوینده با خارج به سبب ملازمه میان عالمیت و عادلیت گوینده احراز می‌شود.

عوامل تولد تقلید و مرجعیت (ترکیب دانستن و ندانستن)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۰۷-۱۹:۱۰:۴۰
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۰:۵۵:۸
    • کد مطلب:23461
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1373

پیداست که با علم و آگاهی نسبت به مسئله‌ای، جایی برای پذیرش سخن دیگری باقی نمی‌ماند و تنها جایی پای تقلید به میان می‌آید که شخص، فاقد آگاهی لازم در مسئله باشد. این همان ندانستن است که مقوِّم اول تقلید است.

لذا اگر کسی با اندک تلاشی بتواند ندانستنش را به دانستن تبدیل کند، موضوعی برای تقلید باقی نمی‌ماند.

آن چه مهم است این است که بدانیم این ندانستن، چه عواملی ممکن است داشته باشد.

تفاوت افراد در دانستن و ندانستن، ریشه‌های مختلفی دارد.

برخی از این تفاوتها در افراد است و برخی از تفاوتها در مسائل و معلومات مربوطه است. از این رو در نگاه کلی با طبقه‌بندی زیر روبرو هستیم:

  1. تفاوت افراد
    1. تفاوت ذاتی افراد از منظر استعداد و قابلیت
    2. تفاوت افراد از منظر آمادگی (انگیزه، تلاش و همت)
  2. تفاوت معلومات و مسائل
    1. تفاوت معلومات از منظر گستردگی مسائل و فروع مسئله (وجود و عدم فرصت کافی)
    2. تفاوت معلومات از منظر دشواری (عمق و غموض)

هر یک از تفاوتهای شمرده شده، می‌تواند عامل اختلاف میان افراد در دانستن و ندانستن باشد.

به سخن دیگر ندانستن، همیشه ناشی از یک عامل نیست، بلکه ممکن است عوامل مختلف و متعددی در آن دخیل باشد که به شکل کلی در طبقه‌بندی فوق ارایه شد.

توضیح عوامل یاد شده همراه با مصادیق آن، در بخش «تولد عقلانی مرجعیت در حوزه دین» خواهد آمد.

روشن شد که عوامل مختلف ندانستن، به تولد تقلید می‌انجامد.

ناگفته پیداست که عوامل یاد شده، همچنان که ندانستن یک طبقه از مردم را توجیه می‌کند، دانستن طبقه دیگری از مردم را نیز تبیین می‌کند.

در نتیجه با دو طبقه متضاد در جامعه سر و کار داریم: افراد آگاه و دانای به مسئله و افراد ناآگاه و نادان نسبت به مسئله.

پرسشی که مطرح می‌شود این است که اگر مسئله مورد نظر، مورد ابتلای همه افراد باشد، تکلیف افراد ناآگاه چیست؟ کدام راه را برگزینند؟

۱) ادامه دادن به ناآگاهی و نادانی

۲) تلاش برای آگاهی و دانایی (آموزش و تعلم)

تردیدی نیست که گزینه دوم، یعنی آموزش و تعلم، بهترین گزینه است.

مشکل آنجاست که ناآگاهی و نادانی فرد، ناشی از عواملی باشد که در سرفصل تولد تقلید به آن اشاره کردیم و امکان مرتفع ساختن این عوامل وجود نداشته باشد. پیداست که در این صورت آموختن ممکن نیست.

ادامه و استمرار ناآگاهی و نادانی نیز با فرض مورد ابتلا بودن مسئله امکان ندارد.

پس چه باید کرد؟

اینجاست که راه سوم رقم می‌خورد و آن:

۳) مراجعه به دانای مسئله

از مراجعه به دانای مسئله، مرجعیت به شکل کلی متولد می‌شود.

به سخن دیگر نادانی یک فرد نسبت به مسئله مورد ابتلا، پایه نخست تقلید را بنا نهاد.

دانایی فرد دیگر نسبت به مسئله مورد ابتلا، امکان مراجعه نادان به دانا را رقم زد. این امر پایه دوم تقلید را رقم زد.

ترکیب ندانستنِ یکی و دانستنِ دیگری، به مراجعه نادان به دانا می‌انجامد و بدین سان مرجعیت تولد می‌یابد.

از این رو می‌توان گفت مرجعیت، لازمه جداناشدنی تقلید است.

جایگزینی باور از شناخت یک ضرورت عقلانی (مقام اثبات عقلی)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۱-۱۷:۴۴:۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۰:۵۸:۱۷
    • کد مطلب:23465
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1217

در بخش پیشین با ماهیت تقلید آشنا شدیم.

روشن شد که تقلید یکی از شاخه‌های باور است که خلأ شناخت را پر کرده است.

اگر موضوع و ماهیت تقلید، آن چنان که باید و شاید درک شود، دیگر نیازی به اثبات حکم عقلانی آن پیدا نمی‌شود و صرف تصور درست آن، مستلزم تصدیق آن خواهد بود. به تعبیر فنی «قیاساتها معها».

چرا که تقلید، یک ضرورت حیات بشر است و حذف آن از صفحه زندگی، به اختلال شدید زندگی اجتماعی و فردی منجر می‌شود.

با این همه چند توضیح دیگر در راستای ضرورت تقلید ارایه می‌کنیم.

شیطنت روانی در اختصاص تقلید به حوزه دین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۱-۱۷:۴۴:۳۴
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۱:۳:۳۴
    • کد مطلب:23466
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 997

گذشت که باور همان ایمان است و باورِ با واسطه سخن دیگری نیز تقلید و تعبد است.

واژگان «ایمان»، «تقلید» و «تعبد» رنگ و لعاب دینی پیدا کرده است، آن چنان که گویی اختصاص به حوزه دین دارند.

بر اساس همین پندار نیز این مفاهیم متهم به تضاد با عقل شده‌اند.

این در حالی است تمامی این مفاهیم، کاربرد فرادینی دارند.

ایمان، همان باور است. آیا در حوزه فرادینی باوری وجود ندارد؟!

تقلید، همان پذیرش و راست پنداری سخن دیگری است. آیا در حوزه به اصطلاح علم، خبری از پذیرش سخن دیگری نیست؟!

تعبد، همان پذیرش بدون درخواست دلیل است. آیا تمامی مطالبی که افراد و یا جامعه پذیرفته‌اند همراه با دلیل است؟!

اتفاقا همین ذهنیت اجتماعی در رابطه با اختصاص مفاهیم ایمان و تقلید و تعبد به حوزه دین، از همان سخنانی است که بدون راستی آزمایی، آن را باور کرده و پذیرفته‌ایم و در این تقلید نیز درخواست دلیل، کاملا متعبدانه عمل کرده‌ایم!

این در حالی است که با اندک درنگی بر مطالب بخش «کنکاشی در ماهیت تقلید» کاربرد این مفاهیم در حوزه فرادینی بدیهی و آشکار می‌گردد.

لذا اگر ایمانِ به دیگری (که همان باور و پذیرش است) در تقلید (که همان راست پنداری سخن دیگری است) و تعبد (که همان پذیرش بدون درخواست دلیل است) احیانا می‌تواند عقلایی باشد، در حوزه دینی نیز می‌تواند عقلایی باشد.

و اگر ایمان و تقلید و تعبد، غیر عقلایی است، در حوزه فرادینی نیز غیر عقلایی است.

اختصاص مفاهیم این واژگان به حوزه دین، تنها یک شیطنت روانی است برای تخطئه کورکورانه دین.

این در حالی است که تمامی عرصه‌های زندگی عقلاء، پر است از ایمان و تقلید و تعبد.

سرفصل بعدی به این امر می‌پردازد.

حضور فراگیر تقلید در همه عرصه‌های زندگی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۱-۱۷:۴۵:۱۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۱:۱۹:۲۸
    • کد مطلب:23467
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1016

در این سرفصل نگاهی به برخی از مصادیق ایمان و تقلید و تعبد غیر دینی می‌اندازیم تا روشن شود که تقلید، اختصاصی به حوزه دین ندارد، بلکه همه عرصه‌های زندگی را تسخیر کرده است و انحصار کاربرد مفاهیمی چون ایمان و تقلید و تعبد به حوزه دینی، شیطنتی هدفمند است.

شدت کاربرد مفاهیم یاد شده در حوزه فرادینی، امری مسلم است، اما شگفت این که تعبد و تقلید در حوزه‌های فرادینی با رنگ و لعاب علمی بزک می‌شود.

یکی از نمونه‌ی باورهای غیر دینی همین تسخیر کره ماه است.

تسخیر کره ماه توسط بشر، با بوق و کرنای مفصلی مستقیما از تلویزیون پخش شد و میلیونها نفر در سراسر جهان آن را مشاهده کردند.

با این همه گهگداری اشکالات متخصصین این حوزه بر دروغ بودن این مسئله، متوجه سازمان ناسا می‌شد و ناسا نیز تلاش می‌کرد به آنها پاسخ دهد.

تا این که…

«پاتریک مورِی» کارگردان آمریکایی پس از 16 سال رازی بسیار بزرگ را فاش کرد: «فرود بر ماه توسط آمریکا، یک دروغ بزرگ بود». علت این تعلل 16 ساله، پیمان و قرارداد 88 صفحه‌ای بود که او را متعهد به حفظ این راز تا 15 سال بعد کرد. او در سال 1999، سه روز پیش از مرگ «استنلی کوبریک» -یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینما- در مصاحبه‌ای رسما از وی شنید که او شخصا فیلم دروغین فرود بر ماه را ساخته است. اکنون، افشای این دروغ بزرگ و انتشار فیلم مصاحبه به عنوان سند ادعا، آبروی آمریکا را در سطح جهانی برده است.[1]

تسخیر کره ماه، تنها یکی از مصادیق باورهای غیر دینی است که متأسفانه میلیاردها نفر آن را باور کردند.

به نظر شما از این دست باورهای غیر دینی که با رنگ و لعاب علمی بزک شده‌اند، چقدر وجود دارد که ما از آن غافلیم؟!

در ادامه به چند عنوان مهم در زمنیه باورهای غیر دینی اشاره می‌کنیم.

پیش از هر چیزی باید توجه داشت که هدف این بخش، بیان گستره کاربرد باورهای غیر دینی است و نه تخطئه مطلق آن. چرا که باورهای غیر دینی هم شامل باورهای عقلانی می‌شود و هم شامل باورهای غیر عقلانی.

باورهای غیر دینی۱: امور پزشکی

پیشرفت علمی پزشکی در برخی از حوزه‌ها امری آشکار است و کسی منکر آن نیست. اما نتیجه ملموس آن برای بدنه جامعه چیزی جز تقلید و تعبد نیست.

این که بسیاری از مواردِ تعبد به پزشکی و پزشکان برای عموم مردم سودمند است، هرگز قابل انکار نیست.

البته تقلید حتی در میان خود پزشکان و متخصصین نیز اندک نیست.

اما متأسفانه گاهی به شکل بسیار نامناسبی بروز پیدا می‌کند.

از جمله یکی از بستگان به پزشکی مراجعه کرد و او دارویی را نسخه کرد که باید هفته‌ای دو بار، آن هم در روزهای یکشنبه و پنجشنبه مصرف کرد. پس از تحقیق از این که روز یکشنبه و پنجشنبه چه نقشی در درمان دارد، معلوم شد که آن چه مهم است، مصرف دو بار در هفته است، اما برای فراموش نکردن بیمار، پزشکان اروپایی روز یکشنبه را تعیین کرده‌اند که روز تعطیلی آنهاست و بیشتر به یاد بیمار می‌ماند. پزشک محترم ایرانی حتی حاضر نشده بود که درباره تعیین یکشنبه و پنجشنبه تحقیق کند و به جای یکشنبه بگوید جمعه و سه شنبه، بلکه به همان تقلید از دستور اروپایی بسنده کرده بود!

اما نقطه مثبت باورهای پزشکی، همه ما در زندگی روزمره با مراجعه به پزشک یا حتی منابع پزشکی، آن چه دیگران گفته و نوشته‌اند را باور کرده و بدان عمل می‌کنیم.

آیا راست پنداری سخن پزشک و تقلید از او، جزو باورهای دینی است؟!

باورهای غیر دینی2: امور مهندسی

یک نمونه بسیار رایج باور، امور مهندسی ساختمان خانه ماست.

تردیدی نیست که در محاسبه بار ستون‌ها و دیوارها و ترکیب مواد ساختمانی و…، حتی بیشتر معماران نیز شناخت مستدلی ندارند، تا چه رسد به مردم عادی.

تقلید در این زمینه نیز منحصر به مردم عادی نیست. بلکه در خود متخصصین این رشته نیز به شکل گسترده رواج دارد.

البته کسی به اصل باور کردن سخن متخصصین ایرادی ندارد و چه بسا آثار مثبت فراوانی نیز به دنبال دارد.

آن چه مورد تأسف است، تقلیدهای بدون تحقیق همان الگوهای غربی است، بدون این که به انطباق یا عدم انطباق آن با فرهنگ و عرف جامعه ما توجه کنند.

مثلا گفته می‌شود آشپزخانه اُپِن، در آغاز برای خانه افراد نامناسب طراحی شده بود. اما این طرح، حتی بدون در نظر گرفتن راحتی کدبانوی خانه، در تمامی جامعه ما جاری و ساری شد. تا آنجا که بدون بررسی لازم، برای دفاع از آن دست به توجیه اقتصادی و… می‌زنند.[2]

آیا راست پنداری سخن مهندس و تقلید از او در کیفیت ساختمان، جزو باورهای دینی است؟!

باورهای غیر دینی3: رسانه‌ها

دنیای کنونی، دنیای رسانه است. یعنی اگر رسانه در اختیار شما بود، شما قدرتمند هستید. بر همین اساس هم کانون‌های قدرت همیشه در پی تسخیر رسانه‌ها هستند.

کار رسانه، تأثیرگذاری بر افکار عمومی است.

تأثیرگذاری بر افکار عمومی، همان اقناع عامه مردم، در جهت اهداف کسی است که رسانه را در اختیار دارد. اقناع مردم، همان ساختن باورهای متناسب با منافع صاحبان رسانه است تا بتوانند بر امواج مردم سوار شوند.

متخصصین رسانه، از عمق ویرانگر راست پنداری یا دروغ پنداری های حاصل از رسانه، یعنی ایجاد باورهای نادرست و نابود کردن باورهای درست، کاملا آگاه هستند.

حتی برنامه‌های علمی تلویزیون که با هدف مثبت ساخته می‌شود، آن گاه تأثیرگذار است که بتواند به باورهای مردم جهت دهد.

از جمله گفته می‌شود آمریکا بیست و پنج سال کار فرهنگی و رسانه‌ای کرد تا مردم آب دهان در خیابان نیندازند.

لذا می‌توان گفت در جهان کنونی، رسانه، سلطان باورسازی است.

متأسفانه نخستین بهره‌مندان از باور سازی رسانه‌ها، سیاست مداران هستند که مردم را در مسیر اهداف خود مدیریت می‌کنند. بهترین شاهد این مسئله عملکرد رسانه‌ها در ایام انتخابات است.

آیا راست پنداری خوراک رسانه‌ها و تقلید از آنها، جزو باورهای دینی است؟!

باورهای غیر دینی4: مجامع علمی

مجامع علمی ما علی رغم عنوان علمی و اهداف علمی که دارند، در مسیر رشد علمی ناچار از به کارگیری باورهای علمی هستند. به این معنا که برای آماده سازی دانشجو در زمینه تحقیق، نخست نظرات اساتید فن را به آنها می‌آموزند. بر همین اساس بسیاری از مراحل آموزشی با شناخت آغاز نمی‌شود، بلکه ابتدا با توضیح و تشریح نظرات موجود، باورهایی را برای دانشجو ساخته تا تصورات او را نسبت به وضعیت کنونی مسائل علمی کامل کنند. سپس به تدریج انگیزه تحقیق و شناخت را در آنها فعال می‌سازند.

به سخن دیگر حتی در آموزش‌های علمی نیز اگر از همان آغاز، تنها تکیه به شناخت محض دانشجو شود، در برخی از رشته‌ها پیشرفت علمی چندان ممکن نمی‌گردد.

با اندک مراجعه به متون دانشگاهی و نیز پایان‌نامه‌های دانشجویان این امر به خوبی آشکار می‌شود.

هرگز فراموش نمی‌کنم سخن استاد فیزیکی را که صریحا اعتراف می‌کرد ما از دانشمندان تقلید می‌کنیم.

آیا راست پنداری علوم دانشگاهی و تقلید از اساتید دانش، جزو باورهای دینی است؟!

باورهای غیر دینی5: جنگ نرم (مهندسی اندیشه)

جنگ نرم با هدف مهندسی افکار توده‌های مردم نیز یکی از مواردی است که بسیار متکی به باور است.

هدف جنگ نرم، مهندسی اندیشه‌ی جوامع هدف است. عمده‌ترین عملیات مهندسی اندیشه، تخریب باورهای پیشینِ جامعه‌ی هدف و جایگزین کردن باورهای متناسب با اهداف شوم دشمن می‌باشد.

جالب هم این که بهترین ابزار برای این هدف نیز رسانه‌ها و مجامع علمی هستند.

حتی اشاره مختصر به سرفصلهای جنگ نرم در این مختصر نمی‌گنجد. لذا از آن می‌گذریم.

باورهای غیر دینی6:…

عناوین فهرست شده فوق به خوبی نشان می‌دهد با صرف نظر از تعبیرات، واقعیت ایمان و تقلید و تعبد در سرتاسر جوامع بشری، آن هم به شکلی کاملا فراگیر موج می‌زند و ایمان و تقلید و تعبد، اعم از نقش مثبت یا منفی آن، هرگز اختصاصی به حوزه دین ندارد.

شدت فراگیری ایمان و تقلید در جوامع بشری به اندازه‌ای است که اگر بخواهیم مقوله ایمان و تقلید را از آنها حذف کنیم، تمامی عرصه‌های زندگی دچار مشکلات حادی می‌گردد.

این امر نقض آشکاری است بر کسانی که به شکل مطلق با تقلید مخالفت می‌کنند.

از منظر خرد این نقض، تخطئه مطلق باور، ایمان، تعبد و تقلید را باطل می‌سازد.

همان گونه که پیش از این گذشت، تقلید و مرجعیت دو روی یک سکه هستند. از این رو در حوزه غیر دینی نیز تقلید با مرجعیت عقلایی گره خورده است.

به عنوان نمونه دکتر حمید سجادی در یکی از مصاحبه‌هایش این گونه می‌گوید: من مرجع کوچک هستم و سازمان بهداشت جهانی مرجع بزرگ. متأسفانه شاگردانم از من تقلید نمی‌کنند، بلکه از سازمان بهداشت جهانی تقلید می‌کنند.

عصاره مطالب این بخش عبارت است از:

۱- زندگی مردم آن چنان متکی بر تقلید و مرجعیت است که اگر این دو، از صفحه زندگی حذف شود، نظام زندگی از هم می‌پاشد.

۲- رشد علمی، حداقل در نظام آموزشی، به شدت مدیون تقلید و مرجعیت علمی است.

۳- کاربرد ایمان و تقلید در حوزه غیر دینی، بسیار فراتر و گسترده‌تر از حوزه دینی است.

 

[1]- تفصیل این خبر را در لینک زیر مشاهده کنید:

http://aashtee.org/page/Section.aspx?n=24-15182-

[2]- برای توضیح بیشتر به مقاله‌ی «حجاب و زيست جهان جنسی» از دکتر اکبرجباریلینک در لینک زیر مراجعه نمایید:

 http://aashtee.org/page/Section.aspx?n=24-1237-

 

تقلید بهترین و بدترین جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۵-۸:۳:۵۸
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۱:۲۴:۵۵
    • کد مطلب:23468
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1038

روشن شد که حیات فردی و اجتماعی بشر، تکیه فوق العاده‌ای بر باور و تقلید و تعبد دارد. هر چند از امور یاد شده با عنوان ایمان و تقلید تعبیر نمی‌شود و تحت واژگان دیگری مطرح می‌شوند.

همچنین روشن شد که اختصاص کاربرد واژه‌های ایمان و تقلید به حوزه دین، شیطنتی بسیار شیادانه است.

همان گونه که پیش از این هم اشاره کردیم، اگر بر مباحث بخش نخست درنگی شایسته شود، تردیدی در عقلانیت تقلید، البته به شرطها و شروطها، باقی نمی‌ماند.

اما باز هم با بیانی مبسوطتر به این مسئله می‌پردازیم.

نخست پیش فرض‌های تقلید را بررسی می‌کنیم:

۱) یک ندانستن و یک دانستن. ندانستن فردی و دانستن فرد دیگری.

چرا که اگر هر دو فرد، به مسئله مورد نظر دانا باشند، جایی برای تقلید باقی نمی‌ماند.

همچنین اگر هر دو نادان باشند، اگر چه تقلید ممکن است، اما چنین تقلیدی هرگز عقلایی نیست.

۲) امکان دانا شدن نادان، نسبت به مسئله مورد نظر، وجود نداشته باشد.

یعنی عواملِ ندانستن، همچنان پا بر جا باشند. (فراموش نشود که یکی از این عوامل عدم انگیزه و همت لازم و یا فرصت کافی برای دانستن است و….)

۳) مسئله مورد نظر مورد ابتلا قرار گرفته باشد.

یعنی ضرورتی وجود دارد که باید عمل خود را با توجه به مسئله یاد شده تنظیم نماییم.

با این پیش فرض‌ها، چهار راه پیش روی ما قرار دارد:

راه نخست این که هیچ حرکتی نکنیم و تغییری در وضعیت موجود ندهیم.

این راه، با پیش فرض سوم، یعنی مورد ابتلا بودن مسئله، در تناقض است. پس از آن می‌گذریم.

راه دوم این است که برای تعلم و شناخت اقدام نماییم.

این راه، اگر چه بهترین گزینه است، اما با پیش فرض دوم، یعنی عدم امکان دانا شدن، متناقض است.

راه سوم این است که تیری در تاریکی بیفکنیم، شاید اتفاقا به نتیجه برسد.

این راه نیز با خرد در تناقض است و با عقل سازگار نیست.

راه چهارم این است که سخن دانای به کار را بپذیریم و هر چه او گفت راست بپنداریم.

نتیجه این راه، همان تقلید از شخص داناست که به عنوان ضرورت عقلانی تقلید تبیین می‌شود.

درک ضرورت تقلید، البته با حفظ پیش فرض‌های آن، بسیار ساده و آسان است. لذا با اندک درنگی، می‌توان درستی تقلید را آشکارا یافت.

در حوزه دین نیز چنین است. چرا که اگر سخن دانای به کار، معتبر نباشد، در بسیاری از موارد راه امتثال تکلیف الهی بسته شده و منتهی به نقض غرض در تکلیف می‌گردد.

به سخن دیگر اگر خداوند، پذیرش سخن دانای به کار را معتبر نداند، راه عمل به احکام الهی بسته می‌شود و غرض از تشریع احکام، نقض می‌گردد. حکمت الهی اقتضا می‌کند که تقلید، یعنی تنها راه امتثال تکالیف را، به شرطها و شروزها معتبر بداند.

حاصل استدلال مطرح شده این است هنگامی که دست ما از شناخت مسئله کوتاه است، با فرض ابتلای به مسئله، بهترین جایگزین برای شناخت، باور سخن کسی است که دانای به مسئله می‌باشد.

به سخن دیگر تقلید نادان از دانا، و تعبد نادان به سخن دانا، بهترین جایگزین برای شناخت مسئله برای فرد نادان است.

عصاره سخن است که: ضابطه تقلید، جایگزین شدن «پذیرش سخن عالم» به جای «شناخت» خود فرد است.

ناگفته پیداست اگر پیش فرض‌های یاد شده رعایت نگردد، نه تنها دفاع عقلانی از تقلید ممکن نیست، بلکه احیانا تقلید، بدترین جایگزین شناخت می‌گردد. چه بسا مردمی که با تقلید نادرست، خود هلاک شده و یا مورد تحمیق و سوء استفاده شیادان قرار گرفته‌اند.

پس تقلید هم می‌تواند بهترین جایگزین شناخت باشد و هم می‌تواند بدترین جایگزین شناخت.

تقلید با حفظ همه شرایط، ارزشمندترین و بهترین جایگزین شناخت برای کسی است که دسترسی به شناخت ندارد. اما تقلید بدون رعایت شرایط، فاجعه‌بارترین زیان بشری است.

انکار تقلید چرا؟!

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۵-۸:۴:۰
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۱:۲۹:۵۶
    • کد مطلب:23469
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1190

تردیدی نیست که:

۱) درک اصل ضرورت تقلید هم ساده و هم آسان است.

۲) تقلید به اشکال مختلف و با نام‌های متفاوت تمامی عرصه‌های زندگی ما را پر کرده است.

۳) در بسیاری از موارد خود ما نیز تردیدی در تقلید و پذیرش سخن دیگری نمی‌کنیم.

مثل این که فرزند ما مبتلا به بیماری خطرناکی می‌شود، بلافاصله سراغ پزشک متخصص می‌رویم و به نسخه او عمل می‌کنیم.

۴) اصلا اگر بخواهیم تقلید را کاملا کنار بگذاریم شدنی نیست.

چرا که امکان شناخت و تخصص لازم در همه ابعاد زندگی، برای یک نفر دست یافتنی نیست.

اما با این همه احیانا تقلید مورد نکوهش قرار می‌گیرد و به خصوص در حوزه دین به شدت تخطئه می‌شود.

این دیگر عجیب است و غریب!

راز تخطئه تقلید در حوزه دین چیست؟

تخطئه تقلید بیشتر جنبه روانی دارد، تا جنبه علمی. از این رو تجزیه و تحلیل ویژه‌ای می‌طلبد.

همان گونه که بارها اشاره کردیم تمام سخن بر سر تقلید عقلانی است و نه تقلید غیر عقلانی.

بر همین اساس هم گفتیم که تقلید می‌تواند بهترین و بدترین جایگزین شناخت باشد.

مسلما تقلید غیر عقلانی، اثرات زیان‌بار فراوانی هم بر جامعه و هم بر افراد داشته و دارد. لذا:

۱) احیانا اثرات زیان‌بار تقلید غیر عقلانی آن چنان بزرگ است که جلو درک تقلید عقلانی را گرفته است.[1]

همچنین گذشت یکی از پیش فرض‌های تقلید ناآگاهی و نادانی فرد است. لذا:

۲) خود عالم پنداری جاهل، از عوامل ترک تقلید و یا نکوهش آن است.

نزدیک به  این دیدگاه، انکار تخصصی بودن دین است. لذا:

۳) ساده‌پنداری دین از مهم‌ترین عوامل حذف تقلید شمرده می‌شود.

عامل دیگر نگاه غیر علمی به دین است. بر این اساس:

۴) دین امری سلیقه‌ای و غیر علمی پنداشته می‌شود و در نتیجه‌ی این پنداشت نادرست، موضوعی برای تقلید باقی نمی‌ماند.

اما عوامل مغرضانه‌ی مخالفت با تقلید نیز متعدد است. از جمله:

۵) غالبا ضدیت با اصل دین با پوشش تخطئه تقلید ابراز می‌شود.

۶) ریاست طلبی نیز موجب می‌شود برای جمع کردن مردم دور خود، اصل تقلید از عالم را به زیر سؤال ببرند.

همچنین تقلید در بسیاری از موارد مانع هواپرستی است. لذا:

۷) آزادی از قید و بند دین، با تخطئه و انکار تقلید ابراز می‌گردد.

از عوامل مغرضانه که چشم پوشی کنیم، بیشترین سهم در تخطئه تقلید مربوط به ساده پنداری دین است.

عصاره سخن آن که اشکالاتی که بر تقلید می‌شود بیشتر جنبه علمی ندارد.

انشاء الله در لابلای همین نوشتار و در سرفصل «تجزیه و تحلیل انکار تقلید»، از زوایه‌ای عمیق‌تر به مشکله انکار تقلید نگریسته می‌شود.

عصاره این بخش عبارت است از این که: حذف تقلید به معنی عامش از ساحت زندگی عقلاء ناشدنی و محال است و اگر تقلید به درستی درک شود و شرط و شروط آن تحقق یابد، تقلید یک ضرورت کاملا خردمندانه و عاقلانه است.

با درنگ شایسته در آن چه گذشت تمامی شبهات فرادینی بر عقلانیت تقلید از اساس می‌خشکد.

آن چه مهم است تبیین درون دینی تقلید است که بخش بعدی به این مهم می‌پردازد.

 

[1]- فجایعی که در کلیسا رخ داده و تاریخ سیاه سنیان در این زمینه شاه مصداق سوء استفاده از تقلید غیر عقلایی است.

رد پای تقلید در دین (مقام اثبات شرعی)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۵-۸:۴:۲۶
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۸-۱۲:۰:۴۹
    • کد مطلب:23470
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1466

روشن شد که ماهیت تقلید، نشستن «باور سخن دیگری» به جای «شناخت» است. این امر علاوه بر  این که یک واقعیت شایع جوامع عقلائی است.

درستی و ضرورت تقلید نیز، البته به شرطها و شروطها، از منظر خرد و خردمندان کاملا پذیرفته شده است.

اینک سخن در این است که آیا جایگزینی باور از شناخت، یعنی تقلید، در دین نیز پذیرفته شده است یا خیر؟

تردیدی نیست که از منظر خرد و دین، شرط اولیه همه افعال و حرکات، به معنای گسترده آن، صدور هر عمل و حرکتی از روی علم است، عمل، خواه کار قلبی باشد (مانند قول به معنای اعتقاد)، خواه کار زبانی (مانند افتاء و…)، خواه کار جوارحی (مانند قضاوت و تجارت و…)، همه اعمال باید بر اساس علم باشد.[1]

قانون کلی اولیه در یک کلمه این است که علاوه بر حکم خرد، به حکم دین نیز فرمانبرداریِ واقعی از خداوند و دیانتِ درست، بدون علم نه ممکن است و نه پذیرفتنی.

اینک سخن در این است که اگر علم ممکن نشد، از نگاه دین چه باید کرد؟

گفتیم در فرضی که نسبت به مسئله‌ای شناخت نداریم، چهار احتمال پیش روی ماست: ۱- هیچ حرکتی نکنیم، ۲- تحصیل شناخت نماییم، ۳- تیری در تاریکی بیندازیم و یا ۴- سخن دانای به مسئله را بپذیریم.

و روشن شد که دست روی دست گذاشتن و نیز تعلم، خلاف پیش فرض‌های مسئله تقلید است. اقدام جاهلانه نیز از اسمش پیداست که از منظر خرد، نارواست.

تنها راه معقول، همان پذیرفتن سخن داناست که تقلید است. یعنی در صورتی که دست ما از شناخت کوتاه باشد، بهترین جایگزین شناخت، باور سخن کسی است که دانای به مسئله می‌باشد.

اینجاست که قانون ثانویه متولد می‌شود و آن این که طبق شرایطی، پذیرش سخن دانای به کار، می‌تواند جای علم بنشیند و خلأ علم پر کند.

بر این اساس، قانون کلی اولی، یعنی عمل به علم، به قانون دوم، یعنی تقلید، تخصیص می‌خورد.[2]

اینک در صدد این هستیم که ببینیم از جایگزینی «باور سخن غیر» نسبت به «شناخت» و علم، اثری در روایات هست یا خیر؟

پیش از این گذشت که تعبد، همان پذیرش سخن دیگری، تنها با اتکا به عالم بودن آن شخص است، بدون این که ضرورتا نسبت به محتوای سخن، دلیل و سندی درخواست شود.

لذا دامنه تقلید، با دامنه تعبد به سخن غیر یکسان است.

بنا بر این هر جا درستی و حجیت عقلایی تعبد ثابت شود، در واقع، دلیل بر درستی و حجیت تقلید از منظر عقلاء است.

دامنه تعبد، از پذیرش سخن خداوند آغاز شده و با پذیرش سخن معصومین علیهم السلام ادامه یافته و در نهایت به پذیرش سخن عالم و فقیه می‌رسد.

بیشتر اشکالات فرادینی بر تقلید، تمامی مراحل تعبد را فرا می‌گیرد. اما اشکالات دینی بر تقلید، بیشتر متمرکز بر تقلید از فقیه است.

البته مقصود از مباحث این بخش، دیدن رد پای اصل تقلید در دین است (تأکید می‌کنم اصل تقلید و نه شرایط تقلید). اما بحث از «دامنه و شرایط تقلید» در بخشی مستقل مطرح خواهد شد.

به عنوان نمونه دخالت و عدم دخالت عصمت در جواز تعبد و تقلید، در بحث «دامنه و شرایط تقلید» مورد بررسی قرار خواهد گرفت و نیز….

پس در این بخش در صدد این هستیم که با رد پای اصل تقلید در دین آشنا شویم و نه حد و مرز و شرایط آن.

روایاتی که مرتبط با بحث تقلید است چه از نظر کاربرد و چه از نظر محتوا متفاوت هستند. لذا شایسته است این روایات به شکل طبقه‌بندی شده ارایه شود.

حقیقت تقلید، در واقع یکی از انواع الگوبرداری شخص از دیگری است که با تجزیه و تحلیل آن در لایه اول، به ایمان بازمی‌گردد و در لایه دوم، به تعبد. لایه سوم آن نیز به هدایت تشریعی می‌رسد.

اما واژه تقلید از منظر کاربرد لغوی نیز عبارت است از انداختن عامی، قلاده‌ی مسئولیت عمل را بر عهده عالم[3] و یا انداختن عامی، قلاده‌ی پیرویِ از عالم را بر عهده خودش.[4]

استدلال بر درستی تقلید چند راه متفاوت دارد که در ادامه با برخی از آنها آشنا می‌شویم.

 

[1]- روایات فراوانی در ضرورت علم در اعمال وارد شده است. توجه شما را به برخی از سرفصلهای آن جلب می‌کنیم.

عمل بغیر علم

العمل بلا علم [بغیر علم ] ضلال.

امیرالمؤمنین علیه السلام  فرمودند: كار بدون علم گمراهی است.

فَإِنَّ الْعَامِلَ بِغَیرِ عِلْمٍ كَالسَّائِرِ عَلَی غَیرِ طَرِیقٍ فَلا یزِیدُهُ بُعْدُهُ عَنِ الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ إِلا بُعْداً مِنْ حَاجَتِهِ.

امیرالمؤمنین علیه السلام  فرمودند: به راستی كه كسی كه بدون علم عمل می‌كند مانند كسی است كه بیراهه می‌رود پس دوری او از راه روشن نتیجه‌ای جز دوری از مقصدش ندارد.

يَا ابْنَ مَسْعُودٍ إِذَا عَمِلْتَ عَمَلًا فَاعْمَلْ بِعِلْمٍ‏ وَ عَقْلٍ وَ إِيَّاكَ وَ أَنْ تَعْمَلَ عَمَلًا بِغَيْرِ تَدَبُّرٍ وَ عِلْم‏

وَ مَنْ هَجَمَ عَلَی أَمْرٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ جَدَعَ أَنْفَ نَفْسِهِ

إِنَّ أَبْغَضَ الْخَلَائِقِ إِلَی اللَّهِ تَعَالَی رَجُلَانِ رَجُلٌ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَی نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ سَائِرٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ وَ لَا دَلِيلٍ

كَانَ الْحَسَنُ يَقُولُ‏ لَقِيتُ جَمَاعَةً مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص كُلَّهُمْ يَقُولُ مَنْ عَمِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ وَ الْعَابِدُ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ كَالسَّالِكِ عَلَی غَيْرِ طَرِيقٍ فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ طَلَباً لَا يَضُرُّ بِالْعِبَادَةِ وَ اطْلُبُوا الْعِبَادَةَ طَلَباً لَا يَضُرُّ بِالْعِلْم‏

قَالَ ع‏ مَنْ عَمِلَ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ كَانَ مَا يُفْسِدُ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُ.

لَا يَسَعُكُمْ فِيمَا يَنْزِلُ بِكُمْ مِمَّا لَا تَعْلَمُونَ إِلَّا الْكَفُّ عَنْهُ وَ التَّثَبُّتُ وَ الرَّدُّ إِلَی أَئِمَّةِ الْهُدَی حَتَّی يَحْمِلُوكُمْ فِيهِ عَلَی الْقَصْدِ وَ يَجْلُوَ عَنْكُمْ فِيهِ الْعَمَی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی‏ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏

ثُمَّ أَقْدَمَ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ فَهُوَ خَائِضُ عَشَوَاتٍ رَكَّابُ شُبُهَاتٍ خَبَّاطُ جَهَالاتٍ لَا يَعْتَذِرُ مِمَّا لَا يَعْلَمُ فَيَسْلَم‏

ایمان

قَالَ الْعَالِمُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: مَنْ دَخَلَ فِي الْإِيمَانِ بِعِلْمٍ، ثَبَتَ فِيهِ وَ نَفَعَهُ إِيمَانُهُ وَ مَنْ دَخَلَ فِيهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏، خَرَجَ مِنْهُ كَمَا دَخَلَ فِيهِ.

طاعت و عبادت

الْمُتَعَبِّدُ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ كَحِمَارَةِ الطَّاحُونَةِ تَدُورُ وَ لَا تَبْرَحُ مِنْ مَكَانِهَا.

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع‏ مَنْ عَبَدَ اللَّهَ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ كَفَرَ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَم‏

عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو الْحَسَنِ مُوسَی بْنُ جَعْفَرٍ علیه السلام  یا هِشَام… وَ لا نَجَاةَ إِلا بِالطَّاعَةِ وَ الطَّاعَةُ بِالْعِلْمِ وَ الْعِلْمُ بِالتَّعَلُّمِ…

امام كاظم علیه السلام  به هشام فرمودند: …نجاتی به جز طاعت نیست و طاعت به علم است و علم به فراگیری…

دیانت

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ مَنْ أَفْتَی النَّاسَ‏ بِرَأْيِهِ فَقَدْ دَانَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ وَ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فَقَدْ ضَادَّ اللَّهَ حَيْثُ أَحَلَّ وَ حَرَّمَ فِيمَا لَا يَعْلَمُ.

طریق الی الله

وَ لَيْسَ إِلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ طَرِيقٌ يُسْلَكُ إِلَّا بِعِلْمٍ‏

انکار بدون علم

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ الْكُفْرُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَلَی خَمْسَةِ وُجُوهٍ- فَمِنْهُ كُفْرٌ بِجُحُودٍ وَ هُوَ عَلَی وَجْهَيْنِ- جُحُودٌ بِعِلْمٍ‏ وَ جُحُودٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ- فَأَمَّا الَّذِينَ جَحَدُوا بِغَيْرِ عِلْمٍ- فَهُمُ الَّذِينَ حَكَاهُ اللَّهُ عَنْهُمْ فِي قَوْلِهِ‏ وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا- وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ- وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ‏ وَ قَوْلِهِ «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ- أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ‏» فَهَؤُلَاءِ كَفَرُوا وَ جَحَدُوا بِغَيْرِ عِلْمٍ- وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا وَ جَحَدُوا بِعِلْمٍ‏- فَهُمُ الَّذِينَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی‏ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَی الَّذِينَ كَفَرُوا- فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ‏ فَهَؤُلَاءِ كَفَرُوا وَ جَحَدُوا بِعِلْم‏

تفسیر قرآن

فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع بِعِلْمٍ‏ تُفَسِّرُهُ أَمْ بِجَهْلٍ قَالَ لَا بِعِلْم‏

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ [أُ] نَاساً تَكَلَّمُوا فِي هَذَا الْقُرْآنِ بِغَيْرِ عِلْم‏

أَمَّا بَعْدُ فَلَا تَخُوضُوا فِي الْقُرْآنِ وَ لَا تُجَادِلُوا فِيهِ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِيهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ فَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ مَنْ قَالَ فِي الْقُرْآنِ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّار

الحاد فی الاسماء

فَقَالَ- فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ‏ جَهْلًا بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ فَالَّذِي يُلْحِدُ فِي أَسْمَائِهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ يُشْرِكُ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ وَ يَكْفُرُ بِهِ وَ هُوَ يَظُنُّ أَنَّهُ يُحْسِنُ فَلِذَلِكَ قَالَ- وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ‏ فَهُمُ‏ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمائِهِ‏ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ فَيَضَعُونَهَا غَيْرَ مَوَاضِعِهَا

مجادله

قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُجادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ لا هُدی وَ لا كِتابٍ مُنِيرٍ

قَالَ ص‏ مَنْ جَادَلَ فِي خُصُومَةٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ‏ لَمْ يَزَلْ فِي سَخَطِ اللَّهِ حَتَّی يَنْزِع‏

قول

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَا عَلِمْتُمْ فَقُولُوا وَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَقُولُوا اللَّهُ أَعْلَم‏

عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْيَنَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع مَا حَقُّ اللَّهِ عَلَی الْعِبَادِ قَالَ أَنْ يَقُولُوا مَا يَعْلَمُونَ وَ يَقِفُوا عِنْدَ مَا لَا يَعْلَمُونَ.

عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا حَقُّ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ قَالَ أَنْ يَقُولُوا مَا يَعْلَمُونَ وَ يَكُفُّوا عَمَّا لَا يَعْلَمُونَ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِكَ فَقَدْ أَدَّوْا إِلَی اللَّهِ حَقَّهُ.

إِنَّ مِنْ حَقِيقَةِ الْإِيمَانِ أَنْ لَا يَجُوزَ مَنْطِقُكَ عِلْمَك‏

لَيْسَ لَكَ أَنْ تَتَكَلَّمَ بِمَا شِئْتَ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ‏ وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْم‏

قال أبو عبد الله ع‏ خص الله الخلق في آيتين من كتاب الله، أن لا يقولوا علی الله إلا بعلم‏ و لا يردوا إلا بعلم، أَ لَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِمْ مِيثاقُ الْكِتابِ أَنْ لا يَقُولُوا عَلَی اللَّهِ إِلَّا الْحَقَ‏، و قال: «بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ- وَ لَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ‏».

جواب

قَالَ أَبِي: لَكِنْ أُجِيبُكَ فِيهَا بِعِلْمٍ‏- وَ نُورٍ غَيْرَ مُدَّعٍ وَ لَا مُنْتَحِل‏

قضاوت

وَ رَجُلٌ قَضَی بِجَوْرٍ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَهُوَ فِي النَّارِ- وَ رَجُلٌ قَضَی بِالْحَقِّ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَهُوَ فِي النَّار

حکم

وَ حُكْمٌ بِغَيْرِ عِلْم‏

تجارت

عَنْ طَلْحَةَ بْنِ زَیدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام  قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ مَنِ اتَّجَرَ بِغَیرِ عِلْمٍ ارْتَطَمَ فِی الرِّبَا ثُمَّ ارْتَطَمَ قَالَ…

امیرالمؤمنین علیه السلام  فرمودند: كسی كه بدون علم تجارت كند در ربا فرو می‌رود و باز هم فرو خواهد رفت…

[2]- نکته سنجان باید توجه داشته باشند که عمل به علم، به حسب حجیت تقلید، تخصیص نمی‌خورد. زیرا حجیت تقلید خود بر اساس علم است. اما با نظر به مصداق تقلید، عمل به علم تخصیص می‌خورد.

[3]- شاهد این کاربرد روایات زیر است:

يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي قَدْ أَعْلَمْتُكُمْ مَفْزَعَكُمْ بَعْدِي وَ إِمَامَكُمْ وَ وَلِيَّكُمْ وَ هَادِيَكُمْ بَعْدِي وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَخِي وَ هُوَ فِيكُمْ بِمَنْزِلَتِي فَقَلِّدُوهُ‏ دِينَكُمْ وَ أَطِيعُوهُ فِي جَمِيعِ أُمُورِكُم‏

وَ لَعَمْرِي لَوْ أَنَّ النَّاسَ حِينَ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص سَلَّمُوا لَنَا وَ اتَّبَعُونَا وَ قَلَّدُونَا أُمُورَهُمْ- لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ‏ وَ لَمَا طَمِعْتَ [فِيهَا]

أَتَى الْحَسَنُ الْبَصْرِيُّ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَقَالَ جِئْتُكَ لِأَسْأَلَكَ عَنْ أَشْيَاءَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَ لَسْتَ فَقِيهَ أَهْلِ الْبَصْرَةِ قَالَ قَدْ يُقَالُ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع هَلْ بِالْبَصْرَةِ أَحَدٌ تَأْخُذُ عَنْهُ قَالَ لَا قَالَ فَجَمِيعُ أَهْلِ الْبَصْرَةِ يَأْخُذُونَ عَنْكَ قَالَ نَعَمْ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع سُبْحَانَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَلَّدْتَ عَظِيماً مِنَ الْأَمْرِ

[4]- شاهد این کاربرد روایات زیر است:

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَيْدَةَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ ع يَا مُحَمَّدُ أَنْتُمْ أَشَدُّ تَقْلِيداً أَمِ الْمُرْجِئَةُ قَالَ قُلْتُ قَلَّدْنَا وَ قَلَّدُوا فَقَالَ لَمْ أَسْأَلْكَ عَنْ هَذَا فَلَمْ يَكُنْ عِنْدِي جَوَابٌ أَكْثَرُ مِنَ الْجَوَابِ الْأَوَّلِ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع إِنَّ الْمُرْجِئَةَ نَصَبَتْ رَجُلًا لَمْ تَفْرِضْ طَاعَتَهُ وَ قَلَّدُوهُ‏ وَ أَنْتُمْ نَصَبْتُمْ رَجُلًا وَ فَرَضْتُمْ طَاعَتَهُ ثُمَّ لَمْ تُقَلِّدُوهُ فَهُمْ أَشَدُّ مِنْكُمْ تَقْلِيداً.

فَهُمْ مِثْلُ الْيَهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ تَعَالَى بِالتَّقْلِيدِ- لِفَسَقَةِ فُقَهَائِهِمْ. فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ، حَافِظاً لِدِينِهِ، مُخَالِفاً لِهَوَاهُ، مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ

استدلال به عقل بر درستی تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۷/۲۳-۶:۱۳:۱۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۹-۸:۳۶:۲۶
    • کد مطلب:24030
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 853

یکی از براهین و ادله عمده، عقل است.

تعریف خرد و شرایط استدلال به آن، در مجال خودش بیان شده است.

آن چه مهم است شناخت مصادیق برهان عقلی است.

یکی از مصادیق برهان عقلی، تعبد به قول عالم و اطاعت از عالم است.

در روایات به اعلمیت امیرالمؤمنین علیه السلام، بر افضلیت و امامت آن حضرت استدلال شده است.

روشن است که این استدلالها تعبدی نیست، بلکه از مصادیق حجیة العقل است.

استدلال بر افضلیت امیرالمؤمنین علیه السلام به اعلمیت، در روایات فراوانی آمده است. لذا به این اشاره بسنده می‌کنیم.

اصحاب از زمان حضور تا دوران کنونی نیز بر این استدلال پافشاری کرده‌اند.

از جمله آنها استدلال مؤمن طاق است:

و أما من حجة العقل فإن الناس كلهم يستعبدون بطاعة العالم‏ و وجدنا الإجماع قد وقع على علي ع بأنه كان أعلم أصحاب رسول الله ص و كان الناس يسألونه و يحتاجون إليه و كان علي مستغنيا عنهم هذا من الشاهد و الدليل عليه من القرآن قوله عز و جل- أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون‏

اما از حجت عقل بر افضلیت امیرالمؤمنین علیه السلام این است که مردم همگی به پیروی و اطاعت از عالم متعبد هستند… شاهد و دلیل بر حجت عقل از قرآن نیز گفته خداوند عز و جل است که: آيا كسى كه به سوى حقّ رهبرى مى‏كند سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمى‏يابد مگر آنكه هدايت شود؟ شما را چه شده، چگونه داورى مى‏كنيد؟

این استدلال دو رکن دارد:

رکن صغری که اعلمیت امیرالمؤمنین علیه السلام است و به اجماع ثابت شده است.

رکن دوم کبراست که عبارت است از: فإن الناس كلهم يستعبدون بطاعة العالم‏…

جالب این است که مؤمن طاق علاوه بر این که این کبری را عقلی می‌داند، از قرآن دلیل و شاهد بر این کبرای عقلی نیز می‌آورد: أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‏ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُون.

در هر صورت تردیدی در این کبرای عقلی که شواهد فراوانی هم از قرآن و روایات دارد، نیست.

تردیدی هم نیست که شاه مصداق کبرای عقلی یاد شده ائمه معصومین علیهم السلام هستند.

آن چه مهم است این است که آیا این کبری تنها ناظر به عالم مطلق است که مصادیق آن منحصر در معصومین می‌گردد، یا این که ناظر به مطلق عالم است و شامل عالم نسبی هم می‌گردد؟

باید توجه داشت که قضایای عقلیه دائر مدار موضوع‌شان هستند و لذا تخصیص بردار نیستند. بنا بر این هر جا که علم و جهل به درستی احراز شود (تأکید می‌کنم به درستی احراز شود) حجت عقل بر تعبد به اطاعت عالم نیز تطبیق می‌گردد.

بر این اساس حجت عقل در تعبد به قول عالم، شامل عالم نسبی هم می‌شود.

روایاتی هم که در «رد پای تقلید در دین» آمده است، اطلاق علم (اعم از مطلق و نسبی) را اثبات می‌کند.

بر فرض تنزل و اصرار بر انحصار حجت عقل بر عالم مطلق، نهایت حرفی که می‌توان زد این است که طبق این ادعا حجت عقل مشروط به عصمت می‌شود و عصمت متوقف بر علم مطلق است.

به سخن دیگر علم عالم، مقتضی تعبد جاهل است، اما به شرطها و شروطها و از شرایط آن عصمت عالم است.

در سرفصل «آیا تقلید مشروط به عصمت مرجع است؟» ثابت شده است که چنین شرطی از اساس اعتبار ندارد.

نتیجه‌ی حجت عقل، تعبد جاهل به اطاعت عالم است. تعبد جاهل به اطاعت عالم همان تقلید است.

استدلال به سیره عقلائیه بر درستی تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۰۲-۱۰:۴۵:۵۶
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۹/۱۹-۸:۳۷:۲۶
    • کد مطلب:23536
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2006

یکی از راه‌های اثبات تقلید، استدلال به سیره عقلائیه است.

با این توضیح که روش و سبک زندگی عقلاء در زندگی روزمره‌شان، مبتنی بر رجوع به خبره است.

هر چند ذات سیره عقلاء، الزام شرعی درست نمی‌کند، اما اگر این سیره به امضاء و تأیید و تقریر شارع برسد، قطعا حکم شرعی درست می‌شود.

امضاء شارع به دو گونه متصور است: یکی امضاء صریح و دیگری عدم منع.

امضاء صریح نیازی به توضیح ندارد. مثل این که روایتی وارد شود که شارع نیز امر به پیروی از سیره عقلاء نماید.

اما توضیح عدم منع این است که اگر عقلاء در زندگی روشی دارند که مورد نیاز روزمره‌شان است و این روش در مرئی و منظر شارع نیز قرار دارد، اگر شارع نظر منفی نسبت به آن روش داشته باشد و مانعی هم از ابراز نظرش نداشته باشد، حکمتش اقتضا می‌کند که از به کارگیری آن در مسائل شرعی جلوگیری نماید.

اگر شارع با سکوت از کنار چنین سیره‌ای بگذرد، نشانه این است که چنین روشی مورد رضا و امضاء شارع نیز هست. از این امر، با تعبیر امضاء سیره با عدم ردع یاد می‌کنند.

امضاء غیر صریح، البته با شرائط مطرح شده آن، به صرف عدم روایتی بر منع محقق می‌شود.

اما اگر سیره عقلاء با حدیث یا روایتی مورد امضاء صریح واقع شود. در این صورت روایت به عنوان جزئی از دلیل مطرح می‌شود.

البته در این صورت شارع می‌تواند در حدود و شروط سیره عقلاء تصرف کند و برای آن قید و قیودی بگذارد.

بنا بر این، استدلال به سیره عقلاء‌، راه دوم بر درستی تقلید است و نقش روایات در این طریق نیز نقش امضاء و تأیید سیره توسط شارع است.

در سرفصل «حضور فراگیر تقلید در همه عرصه‌های زندگی» روشن شد که:

۱- زندگی مردم آن چنان متکی بر تقلید و مرجعیت است که اگر این دو از صفحه زندگی حذف شود، نظام زندگی از هم می‌پاشد.

۲- رشد علمی، حداقل در نظام آموزشی، به شدت مدیون تقلید و مرجعیت علمی است.

بنا بر این تردیدی در سیره عقلاء در رجوع به خبره ممکن نیست.

از آن جایی که این سیره، نیاز روزمره عقلاء است، صرف عدم ردع شارع برای اثبات شرعیت آن کفایت می‌کند.

اما به دلیل اهمیت بحث، به عدم ردع بسنده نمی‌کنیم، بلکه در ادامه شاهد روایات فراوانی بر امضاء سیره خواهیم بود.

البته این بحث مکمل مهمی دارد که در سرفصل «اطمینان به مجتهد یا اطمینان به استنباط مجتهد؟» آمده است.

نکته‌ی شایسته توجه نکته‌سنجان این است که سیره‌های عقلاء گتره و بی حساب و کتاب نیست، بلکه ریشه عقلی دارد. گاهی امور عقلی از آن چنان قوتی برخوردار است که در روش عقلاء نیز بروز و ظهور پیدا می‌کند و سیره‌های عقلائیه را رقم می‌زند.

استدلال به منابع دینی بر درستی تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۰۲-۱۰:۴۹:۳۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۱/۱۶-۱۱:۳۷:۳۲
    • کد مطلب:23537
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2214

راه سوم برای اثبات درستی تقلید، منابع دینی است.

اگر کسی سیره عقلاء را بر درستی تقلید کافی نداند، خواه در اصل سیره اشکال داشته باشد و خواه در ویژگی‌های آن حرف و حدیثی داشته باشد، راه سوم برای اثبات درستی تقلید مطرح می‌شود و آن استدلال به قرآن و روایات است.

شایسته است پیش از ورود به مباحث روایی اموری مورد توجه تأکید قرار گیرد.

مسامحه در کاربرد واژه تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۱۶-۱۱:۳۸:۴۵
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24170
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1333

در مباحث پیشین گذشت که ممکن است کاربرد واژه تقلید در این نوشتار خالی از مسامحه نباشد. زیرا در معنی واژه تقلید گذشت که:

اگر ۱- معنی لغوی و اصطلاحی تقلید «راست پنداری سخن دیگری» نباشد، ۲- ارتباط تنگاتنگ میان تقلید و «راست پنداری» موجب می‌شود که ۳- اثبات درستی «راست پنداری»، ۴- مستلزم درستی تقلید نیز باشد.

از این رو کاربرد واژه تقلید در این نوشتار، ناظر به همه نظرات در معنی تقلید است، خواه تقلید خود «راست پنداری» باشد و خواه تقلید لازمه راست پنداری باشد. اما کاربرد تقلید در صورت دوم، خالی از مسامحه نیست.

همچنین در رابطه با واقعیت تقلید نیز گذشت که:

واقعیت تقلید در لایه نخست، پذیرش و راست پنداری سخن غیر است.

واقعیت تقلید در لایه دوم، تعبد و پذیرش بدون دلیل سخن غیر است.

واقعیت تقلید در لایه سوم، هدایت تشریعی است.

بنا بر این درست است که واقعیت تقلید را به هر یک از امور یاد شده تفسیر کنیم.

اگر تقلید اصطلاحی را «راست پنداری» و قبول سخن دیگری تعریف کنیم، واقعیت یاد شده کاملا بر تعریف تقلید منطبق می‌شود. در نتیجه کاربرد لفظ تقلید خالی از مسامحه خواهد بود.

اما اگر تقلید اصطلاحی را التزام و یا عمل به سخن دیگری تعریف نماییم، «راست پنداری»، مبدأ تقلید مصطلح می‌گردد. در نتیجه کاربرد لفظ تقلید مسامحی خواهد بود.

لذا شایسته است در سرتاسر نوشتار به این نکته مهم، یعنی مسامحه یا عدم مسامحه در تعبیر تقلید، توجه شود.

ریشه و ثمرات راست پنداری، مبدأ و منتهای تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۱۶-۱۱:۳۹:۳۳
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24171
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1654

آن چه مهم است تحقیق در درستی «راست پنداری» سخن دیگری است، که از آن با تعبیر باور سخن دیگری و تعبد به سخن دیگری و هدایت تشریعی نیز یاد می‌شود. «راست پنداری» عقلانی هم عبارت از این است که شخص در صورت فقدان شناخت، باور سخن عالم عادل را جانشین شناختِ نداشته‌ی خود سازد.

بخش پیش روی شما در صدد این است که رد پای «راست پنداری» و «جایگزینی باور از شناخت» را در لابلای منابع وحی جستجو نماید.

پیداست که سرچشمه عقلانی «راست پنداریِ» سخن دیگری، عالمیت و عادلیتِ کسی است که سخن او را قلبا تصدیق کرده‌ایم. همچنین آثار و نتایج «راست پنداریِ» سخن دیگری، پیروی و اطاعت از آن کس است. از این رو رد پای تقلید در دین، منحصر به روایات ناظر به خود «راست پنداری» و تصدیق قلبی نیست. لذا شایسته است سراغ مبدأ و منتهای «راست پنداری» در روایات نیز برویم.

لذا استدلال به منابع دینی بر درستی تقلید چند گونه است:

یکم استدلال به منابعی که عنوان تقلید در آن آمده است

دوم استدلال به منابعی که فاقد عنوان تقلید است

سوم استدلال به منابعی که ناظر به مبدأ تقلید است

چهارم استدلال به منابعی که ناظر به آثار و منتهای تقلید است

بنا بر این راه سوم برای اثبات درستی تقلید، نیز چند شاخه می‌شود.

در بیشتر موارد هنگامی که سخن از تقلید به میان می‌آید، خود تقلید مستقیما مورد نقض و ابرام قرار می‌گیرد. استدلال در این شیوه، بیشتر بر خود عنوان تقلید متمرکز می‌گردد. از آن جایی که این دسته از ادله در تحقیقات سابقین مفصل مطرح شده، وارد آن نمی‌شویم.

اما اثبات تقلید، منحصر به این شیوه نیست. بلکه روایت‌های بسیار متنوعی برای اثبات تقلید وجود دارد که عنوان تقلید در آنها نیامده است. بسیاری از این روایات مورد غفلت قرار گرفته شده است.

برخی از روایات، واقعیت خارجی تقلید را با عنوان دیگری مطرح کرده است. پیداست که چنین روایاتی نیز می‌تواند درستی تقلید را اثبات نماید.

متأسفانه در اثبات حجیت تقلید به منابع دینیِ دسته دوم و سوم و چهارم توجه زیادی نشده است.

اگر برای اثبات درستی تقلید، از این گونه منابع دینی استفاده کنیم، شاهد ادله فراوانی برای درستی و حتی ضرورت تقلید خواهیم بود. فراوانی ادله به اندازه‌ای است که می‌توان ادعای تواتر معنوی نمود و از بررسی سندی منابع بی‌نیاز گردید.

گردآوری همه ادله تقلید از منظر یاد شده، مجالی گسترده می‌طلبد. اما در ادامه با برخی از این ادله آشنا می‌شویم.

نکته‌ای شایسته توجه این است که برخی از روایات ناظر به مبدأای است که حقیقت تقلید از آن سرچشمه گرفته است. با بررسی و تحقیق در مبدأ تقلید، نیز درستی خود تقلید نیز به اثبات می‌رسد. اثبات تقلید از منظر مبدأ آن، از قبیل برهان لمّی است. چرا که در برهان لمّی از علت به معلول می‌رسیم.

برخی از روایات ناظر به آثاری است که تقلید به آن منتهی می‌شود. با بررسی و تحقیق در منتهای تقلید، نیز درستی خود تقلید نیز به اثبات می‌رسد. اثبات تقلید از منظر آثار آن، از قبیل برهان إنّی است. چرا که در برهان إنّی از معلول به علت می‌رسیم.

چگونگی دلالت منابع وحی بر تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۲۰-۱۶:۲:۳۳
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24172
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1707

نیل به برخی از معلومات در گرو ویژگی‌های خاصی است که همگان از آن برخوردار نیستند. از جمله آنها، معرفت لحن القول است. به این مسئله در قرآن و روایات اشاره است و فقاهت را در گرو آن دانسته است.

وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ في‏ لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ (محمد30)

و اگر بخواهيم، قطعاً آنان را به تو مى‏نمايانيم، در نتيجه ايشان را به سيماى [حقيقى‏]شان مى‏شناسى و از آهنگ سخن به [حال‏] آنان پى خواهى بُرد؛ و خداست كه كارهاى شما را مى‏داند.

قَالَ الصَّادِقُ ع اعْرِفُوا مَنَازِلَ شِيعَتِنَا بِقَدْرِ مَا يُحْسِنُونَ مِنْ رِوَايَاتِهِمْ عَنَّا فَإِنَّا لَا نَعُدُّ الْفَقِيهَ مِنْهُمْ فَقِيهاً حَتَّى يَكُونَ مُحَدَّثاً فَقِيلَ لَهُ أَ وَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُحَدَّثاً قَالَ يَكُونُ مُفَهَّماً وَ الْمُفَهَّمُ مُحَدَّثٌ.[1]

امام صادق عليه السلام فرمودند: منزلت شيعيان ما را به ميزانی كه از روايات ما بلد هستند بشناسيد، چرا كه ما هيچ يك از آنها را «فقيه نمي‌شماريم مگر اينكه محدَّث باشند.» پرسيده شد آيا مؤمن محدّث مي‌شود؟ فرمودند: «مؤمن مفهّم مي‌شود و محدَّث همان مفهَّم است.»

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع خَبَرٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ عَشَرَةٍ تَرْوِيهِ إِنَّ لِكُلِّ حَقِيقَةٍ حَقّاً وَ لِكُلِّ صَوَابٍ نُوراً ثُمَّ قَالَ إِنَّا وَ اللَّهِ لَا نَعُدُّ الرَّجُلَ مِنْ شِيعَتِنَا فَقِيهاً حَتَّى يُلْحَنَ لَهُ فَيَعْرِفَ اللَّحْنَ.[2]

حضرت صادق عليه السلام فرمودند: يك خبري كه آن را بفهمي بهتر است از ده خبري كه [فقط آن را ] روايت كني يقينا براي هر حقيقتي حقي است و براي هر صوابي نوري، البته ما هيچ مردي از شيعيانمان را فقيه نمي‌شماريم مگر اينكه براي او مطالبی با اشاره در کلام مخفي کنيم و او آنها را بيابد.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَی قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَی أَقْصَی دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ إِنِّي نَظَرْتُ فِي كِتَابٍ لِعَلِيٍّ ع فَوَجَدْتُ فِي الْكِتَابِ أَنَّ قِيمَةَ كُلِّ امْرِئٍ وَ قَدْرَهُ مَعْرِفَتُهُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی يُحَاسِبُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِي دَارِ الدُّنْيَا

امام باقر علیه السلام فرمود: ای پسرکم منازل و مقامات شیعه را بر اساس اندازه روایت آنها و معرفت آنها بشناس. پس معرفت همان درایت روایت است و به درایتهای روایتهاست که مؤمن به بلندترین درجات ایمان صعود می‌کند. به راستی که من در کتاب علی علیه السلام نگریستم پس در آن کتاب یافتم که واقعا ارزش هر کسی و قدر او معرفت اوست. به راستی که خداوند تبارک و تعالی مردم را بر اساس اندازه آن چه از عقول در دنیا به آنها عطا کرده است محاسبه می‌کند.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: حَدِيثٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ حَدِيثٍ تَرْوِيهِ وَ لَا يَكُونُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ فَقِيهاً حَتَّى يَعْرِفَ مَعَارِيضَ كَلَامِنَا وَ إِنَّ الْكَلِمَةَ مِنْ كَلَامِنَا لَتَنْصَرِفُ عَلَى سَبْعِينَ وَجْهاً لَنَا مِنْ جَمِيعِهَا الْمَخْرَجُ.[3]

حضرت صادق عليه السلام فرمودند: يك حديث كه بفهمي بهتر است از هزار حديث كه [تنها ] بازگو كني، هيچ مردي از شما فقيه نمي‌شود مگر اينكه معاريض كلام ما را بشناسد، و البته يك كلمه از كلام ما به هفتاد صورت قابل صرف است و براي ما از همه آنها راه خروج است.

این دسته از روایات یاد شده، فقاهت را منوط به شرایطی دانسته که همگان از آن برخوردار نیستند.

شرایط یاد شده برای فقاهت، گواه بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

بعید نیست استشهاد به برخی از روایات بر درستی تقلید، مصداق «لحن القول» و «معاریض الکلام» و… باشد.

 

[1]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 82, باب 14, حديث 1

[2]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 208, باب 26, حديث 101

[3]- معاني‏الأخبار, صفحه 2, حديث 3

روایت زیر معاریض را تفسیر می‌کند:

أَبَانٌ عَنْ سُلَيْمٍ قَالَ سَمِعْتُ سَلْمَانَ وَ أَبَا ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادَ يَقُولُونَ إِنَّا لَقُعُودٌ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص مَا مَعَنَا غَيْرُنَا إِذْ أَقْبَلَ [ثَلَاثَةُ] رَهْطٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ كُلُّهُمْ بَدْرِيُّونَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص سَتَفْتَرِقُ أُمَّتِي بَعْدِي ثَلَاثَ فِرَقٍ فِرْقَةٌ حَقٌّ لَا يَشُوبُهُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْبَاطِلِ مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الذَّهَبِ [الْأَحْمَرِ] كُلَّمَا سَبَكْتَهُ عَلَى النَّارِ ازْدَادَ جَوْدَةً وَ طِيباً إِمَامُهُمْ أَحَدُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ وَ فِرْقَةٌ أَهْلُ بَاطِلٍ [لَا يَشُوبُهُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْحَقِ‏] مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ [خَبَثِ‏] الْحَدِيدِ كُلَّمَا فَتَنْتَهُ بِالنَّارِ ازْدَادَ خَبَثاً وَ نَتْناً إِمَامُهُمْ أَحَدُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ وَ فِرْقَةٌ [أُخْرَى‏] ضُلَّالٌ مُذَبْذَبُونَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ إِمَامُهُمْ أَحَدُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ فَسَأَلْتُهُمْ عَنِ الثَّلَاثَةِ فَقَالُوا إِمَامُ الْحَقِّ وَ الْهُدَى عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ إِمَامُ الْمُذَبْذَبِينَ وَ حَرَصْتُ [عَلَيْهِمْ‏] أَنْ يُسَمُّوا لِيَ الثَّالِثَ فَأَبَوْا عَلَيَّ وَ عَرَّضُوا لِي حَتَّى عَرَفْتُ مَنْ يَعْنُونَ بِهِ قَالَ سُلَيْمٌ فَحَدَّثْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع بِالْكُوفَةِ بِمَا حَدَّثَنِي بِهِ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ [مِنْ‏] قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص حِينَ رَأَى الثَّلَاثَةَ مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ مِنْ قُرَيْشٍ مُقْبِلِينَ قَالَ تَفْتَرِقُ أُمَّتِي بَعْدِي ثَلَاثَ فِرَقٍ فَسَمَّوْكَ وَ سَمَّوْا سَعْداً وَ الثَّالِثَ لَمْ يُسَمُّوا إِلَّا بِالْمَعَارِيضِ حَتَّى عَلِمْتُ مَنْ عَنَوْا فَقَالَ ع لَا تَلُمْهُمْ يَا سُلَيْمُ فَإِنَّ الْأُمَّةَ قَدْ أُشْرِبَتْ قُلُوبُهُمْ حُبَّهُ كَمَا أُشْرِبَتْ قُلُوبُ بَنِي إِسْرَائِيلَ حُبَّ الْعِجْلِ يَا سُلَيْمُ أَ فِي شَكٍّ أَنْتَ فِيهِ مَنْ هُوَ قَالَ قُلْتُ [بَلَى‏] وَ لَكِنْ أُحِبُّ أَنْ تُسَمِّيَهُ لِي وَ أَسْمَعَهُ مِنْكَ فَأَزْدَادَ يَقِيناً قَالَ هُوَ عَتِيقٌ إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ الَّذِي عَرَّفَكُمُ اللَّهُ وَ مَنَّ بِهِ عَلَيْكُمْ أَشَدُّ خُبْرِيَّةً مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ أَقَلُّ الْأُمَّةِ الَّذِينَ يَعْرِفُونَهُ وَ لَقَدْ مَاتَتْ أُمُّ أَيْمَنَ وَ إِنَّهَا لَمِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَا كَانَتْ تَعْرِفُ مَا عَرَّفَكَ اللَّهُ فَاحْمَدِ اللَّهَ كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏2، ص: 826 الحديث الثامن و الثلاثون

گستره‌ی دلالت روایات بر تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۲۸-۱۲:۲۷:۳۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24173
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1712

اگر به روایات، به دید مستقل بنگریم، شاهد ادله مستقلی در حجیت رجوع به خبره هستیم.

و اگر این دسته از روایات را همراه با سیره در نظر بگیریم، شاهد امضاء گسترده سیره توسط شارع هستیم.

اما آن چه بسیار مهم است، اطلاق یا عموم روایات است.

پیداست که عموم یا اطلاق منابع دینی از منظر دلیل مستقل، حجیت تقلید را در دائره‌ی وسیع عموم و اطلاق آن مطرح می‌کند.

اما عموم و اطلاق منابع دینی در کنار سیره، ممکن است، حجیت مراجعه به خبره را به دامنه‌ی وسیعتری از سیره گسترش دهد.

به سخن دیگر همچنان که گذشت شارع می‌تواند در دائره سیره تصرف کند. لذا از لسان روایات باید کشف کرد که آیا شارع، سیره را همچنان که هست امضاء نموده، یا سیره را مشروط و مقید کرده و یا این که سیره را توسعه داده است؟

اگر منابع دینی تقلید، اطلاق و عمومی بیشتر از دائره سیره داشته باشد، نشانه این است که شارع سیره را توسعه داده است.

پس از توجه شایسته به امور یاد شده نوبت به بیان مستندات وحیانی بر تقلید می‌رسد.

استماع از عالم، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۹-۶:۵:۱۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۲۴:۳۰
    • کد مطلب:23478
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1136

در مباحث گذشته اشاره‌ای داشتیم به تقسیم عالم، به عالم مطلق و عالم نسبی.

عالم نسبی، در واقع کسی است که نسبت به اموری عالم است و از همین رو در این حوزه احکام عالم بر آن بار می‌شود. اما نسبت به امور دیگری جاهل است و از همین رو در این حوزه احکام جاهل بر آن بار می‌شود.

برای شناخت احکام جاهل باید طبقات جاهل را بشناسیم.

اقسام جاهل را بشناسیم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۶/۱۷-۶:۵۴:۲۸
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۲۶:۵۰
    • کد مطلب:23691
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 805

جاهل اقسامی دارد که عبارتند از:

۱) جاهل متعلم کیست؟

۲) جاهل مدعی علم کیست؟

۳) جاهل دشمن علم کیست؟

۴) جاهل دوستدار علم کیست؟

۵) جاهل مستمع کیست؟

در ادامه با این اقسام آشنا می‌شویم.

جاهل متعلم کیست؟

در سرفصل «تکلیف و وظائف جاهل…» از نخستین طبقه جاهل، یعنی متعلم، سخن گفتیم.

روشن شد که تکلیف متعلم پس از تعلم، دقیقا همان تکلیف عالم است و تکلیف متعلم پیش از تمام شدن تعلم، دقیقا همان تکلیف جاهل است. از این رو متعلم، تکلیف ویژه‌ای جز تعلم ندارد.

جاهل مدعی علم کیست؟

یک طبقه از جاهلین، جاهلینی هستند که مدعی علم‌اند.

إِنَّ النَّاسَ آلُوا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَی ثَلَاثَةٍ… وَ جَاهِلٍ مُدَّعٍ لِلْعِلْمِ لَا عِلْمَ لَهُ مُعْجِبٍ بِمَا عِنْدَهُ قَدْ فَتَنَتْهُ الدُّنْيَا وَ فَتَنَ غَيْرَهُ…[1]

مردم پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله سه دسته شدند… و (دسته دوم) نادان مدعی علم است که علمی ندارد، اما به آن چه نزد اوست دچار عجب شده (و خود را عالم می‌پندارد)…

جاهل مدعی علم، در واقع دو دسته می‌شود: جاهلی که خودش به جهل خودش آگاه است و جاهلی که دچار جهل مرکب گشته و خود را عالم می‌پندارد.

کاری با این دو دسته از جاهلین نداریم.

جاهل دشمن علم کیست؟

یک طبقه از جاهلین، جاهلینی هستند که با علم و اهل علم دشمنی دارند.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

به راستی خداوند تبارک و تعالی به دانیال وحی فرستاد: واقعا دشمن‌ترین بندگان من، نادانی است که در حق اهل علم استخفاف به خرج می‌دهد (و آنان را خوار می‌شمارد و) اقتداء به اهل علم را ترک گفته است…

قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ أَحِبَّ أَهْلَ الْعِلْمِ وَ لَا تَكُنْ رَابِعاً فَتَهْلِكَ بِبُغْضِهِمْ

این گونه باش (یا روزت را این گونه آغاز کن در حالی) که (یا) عالم باشی و یا متعلم و یا این که اهل علم را دوست داشته باشی (اما هرگز) از گروه چهارم نباش که به سبب دشمنی با اهل علم هلاک می‌شوند.

و قال ص كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ فَتَهْلِكَ فَإِنَّ أَهْلَ الْعِلْمِ سَادَةٌ وَ مُصَاحَبَتَهُمْ زِيَادَةٌ وَ مُصَافَحَتَهُمْ زِيَادَة

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: (یا) عالم باش یا متعلم باش یا مستمع (و حرف شنوِ از عالم) باش یا دوستار علماء باش و (هرگز) پنجمین نفر مباش که هلاک می‌شوی…

به فقرات زیر از این دسته از روایات توجه کنید:

۱- نادانی که اهل علم را خوار می‌شمارد (الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ)

۲- گروه چهارم که با دشمنی با اهل علم هلاک می‌شوند (وَ لَا تَكُنْ رَابِعاً فَتَهْلِكَ بِبُغْضِهِمْ)

۳- طبقه پنجم در روایت اخیر که همان طبقه چهارم روایت دوم است (و لا تكن الخامس…)

برخی از این فقرات ناظر به جاهلی است که با علم دشمنی دارد.

اما تعبیر «وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ فَتَهْلِكَ» اعم است و علاوه بر دشمن اهل علم، شامل افراد بی تفاوت نسبت به علم نیز می‌شود.

با این دسته هم کاری نداریم.

جاهل دوستدار علم کیست؟

دو طبقه دیگر از حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله (كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ…) می‌ماند که بایسته درنگ شایسته است: حرف شنو (مستمع) و دوستار علماء (محب).

این دو طبقه چه فرقی با هم دارند.

اگر روایت در مقام تقسیم نبود، می‌توانستیم بگوییم که متعلم و مستمع و محب، همگی یک طبقه هستند که ویژگی‌های متعددی دارند. اما با توجه به این که روایت در مقام تقسیم است، باید میان این سه تفاوتهایی باشد.

یعنی مستمع شامل متعلم نشود و محب نیز شامل مستمع نشود.

مستمعی که متعلم نیست، کیست؟ و محبی که مستمع نیست، کیست؟

به توضیحی که می‌آید مستمع یعنی حرف شنو.

اما محب اهل علم، ممکن است از اهل علم حرف شنوی داشته باشد و ممکن است از اهل علم حرف شنوی نداشته باشد، اما قلبا آنها را دوست داشته و به آنها احترام هم بگذارد.

مانند برخی از لات‌های قدیم که در عین حال که لاتی‌شان را می‌کردند، اما بی‌احترامی به عالم نمی‌کردند.

اما با توجه به این که یکی از اقسام مطرح شده در روایت «مستمع» است، دوستدار عالمی که از عالم حرف شنوی داشته باشد، داخل در این طبقه نمی‌تواند باشد. توضیح این مطلب در ادامه خواهد آمد.

نتیجه این شد که طبقه دوستدار عالم، در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله، افرادی هستند که احترام عالم را حفظ می‌کنند اما حرف شنوی از عالم ندارند. این گونه افراد، یکی از طبقات جاهلین هستند که عبارت «أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ» در حدیث یاد شده ناظر به آنهاست.

جاهل مستمع کیست؟

یک طبقه از حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله (كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ…) باقی مانده: حرف شنو (مستمع).

جاهل مستمع کیست؟

در این روایت طبقه «مستمع» در قبال چهار طبقه دیگر (یعنی طبقات عالم و متعلم و دوستدار اهل علم و دشمن اهل علم) مطرح شده است.

به طبقه مستمع در روایات دیگر هم اشاره شده است:

قَوْلُهُ ص‏ اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَةَ فَتَهْلِك‏

اغْدُ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحَدّثاً وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ فَتَهْلِكَ.[2]

كُنْ عَالِماً نَاطِقاً أَوْ مُسْتَمِعاً وَاعِياً وَ إِيَّاكَ أَنْ تَكُونَ الثَّالِثَ.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

ویژگی «التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ» صفت جاهلی است که دشمن اهل علم است.

نقطه مقابل آن، با تعبیراتی همچون «اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ» معرفی شده است.

یعنی در مقابل دشمن اهل علم که اقتداء به اهل علم نمی‌کند، کسانی هستند که ملازم علماء هستند از آنها تبعیت می‌کنند و حرف آنها را می‌پذیرند.

همه این تعبیرات در دل تعبیر «مستمع» وجود دارد.

توضیح این که:

واژه «مستمع» با واژه «سامع» تفاوت دارد. سمع، به معنای شنیدن و استماع به معنای گوش کردن است.

حدیث زیر این تفاوت را کاملا آشکار می‌کند.

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ رَجُلٍ سَمِعَ السَّجْدَةَ تُقْرَأُ قَالَ لَا يَسْجُدُ إِلَّا أَنْ يَكُونَ مُنْصِتاً لِقِرَاءَتِهِ مُسْتَمِعاً لَهَا أَوْ يُصَلِّيَ بِصَلَاتِهِ فَأَمَّا أَنْ يَكُونَ يُصَلِّي فِي نَاحِيَةٍ وَ أَنْتَ تُصَلِّي فِي نَاحِيَةٍ أُخْرَی فَلَا تَسْجُدْ لِمَا سَمِعْتَ.

از امام صادق علیه السلام درباره مردی سؤال کردم که آیه سجده را شنیده (تکلیفش چیست؟) حضرت فرمود سجده نمی‌کند (و سجده بر او واجب نیست) مگر این که هنگام شنیدن قرائت آیه سجده سکوت کند و به آن گوش سپارد، یا این که در نماز به کسی اقتداء کرده است که آیه سجده را می‌خواند (در این دو صورت سجده واجب است)، اما اگر کسی که آیه سجده را می‌خواند، یک طرف نماز می‌خواند و تو در جای دیگری نماز می‌خوانی، در این صورت برای شنیدن آیه سجده، سجده نکن.

این روایت میان شنیدن آیه سجده و استماع آیه سجده تفاوت قائل شده است. هر چند «سمع» اعم از شنیدن و گوش کردن است، اما شنیدن در این روایت همانی است که اتفاقا به گوش می‌رسد و انسان آن را می‌شنود، اما استماع، گوش کردن به تلاوت آیه است.

آن چه مهم است تحقیق در مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله از «مستمع» در حدیث «كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ…» است.

گوش کردن در فارسی، هم در شنیدن با قصد و توجه به کار می‌رود و هم در حرف شنوی و اطاعت.

لذا باید تحقیق کرد که «مستمع» در این روایت در کدام معنی به کار برده شده است.

اهمیت این بحث آن جا آشکار می‌شود که با کاربردهای فراوان «مستمع» در دیگر روایات روبرو هستیم.

آشنایی با کاربردهای «استماع» نیازمند بررسی استماع، در لغت و عرف و روایات است.

اما آن چه مهم است تمرکز بر کاربرد استماع، در خود حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله است.

به سخنی دیگر آن چه مهم است این است که اگر از کاربردهای لغوی و روایی استماع صرف نظر کنیم، با توجه به سیاق و قرائن موجود در روایت، مستمع چه معنایی می‌دهد؟

 

[1]- قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِنَّ النَّاسَ آلُوا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَی ثَلَاثَةٍ آلُوا إِلَی عَالِمٍ عَلَی هُدًی مِنَ اللَّهِ قَدْ أَغْنَاهُ اللَّهُ بِمَا عَلِمَ عَنْ غَيْرِهِ وَ جَاهِلٍ مُدَّعٍ لِلْعِلْمِ لَا عِلْمَ لَهُ مُعْجِبٍ بِمَا عِنْدَهُ قَدْ فَتَنَتْهُ الدُّنْيَا وَ فَتَنَ غَيْرَهُ وَ مُتَعَلِّمٍ مِنْ عَالِمٍ عَلَی سَبِيلِ هُدًی مِنَ اللَّهِ وَ نَجَاةٍ ثُمَّ هَلَكَ مَنِ ادَّعَی وَ خَابَ مَنِ افْتَرَی

[2]- نکته قابل تأمل در روایت کلمه محدث است. آیا محدت به قرینه برخی از روایات دیگر اسم مفعول به معنای مفهَّم است یا اسم فاعل به معنی حامل و ناقل حدیث؟ نکته سنجان توجه به تأثیر مهم اسم فاعل در بحث دارند. زیرا طبق این احتمال، یکی از اقسام مطرح شده در روایت، محدِّث، در قبال عالم و متعلم و مستمع است. بر این اساس این روایت ادعای اخباریون بر این که همه علماء محدث بودند را ابطال می‌کند.

۵) جاهل مستمع کیست؟

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۶/۱۷-۶:۵۴:۱۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۲۸:۲۵
    • کد مطلب:23694
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 739

با اندکی درنگ در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله روشن می‌شود که مقصود از استماع در این حدیث، حرف شنوی و اطاعت از عالم است.

در ادامه توضیح این مطلب را خواهید دید.

دلیل ۱: حرف شنوی لازمه اقسام پنجگانه

گذشت که چهار طبقه از طبقات مطرح شده در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله (كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ…) روشن است و آن طبقاتِ عالم، متعلم، محب و دشمن اهل علم است.

طبقه‌ی باقی مانده یعنی جاهل مستمع کیست؟

در این روایت طبقه «مستمع» در قبال چهار طبقه دیگر (یعنی طبقات عالم و متعلم و دوستدار اهل علم و دشمن اهل علم) مطرح شده است.

پیش از این گذشت که به طبقه مستمع در روایات دیگر هم اشاره شده است. از جمله:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ.

ویژگی «التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ» صفت جاهلی است که دشمن اهل علم است. نقطه مقابل آن، با تعبیراتی همچون «اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ» معرفی شده است.

یعنی در مقابل دشمن اهل علم که اقتداء به اهل علم نمی‌کند، کسانی هستند که ملازم علماء هستند از آنها تبعیت می‌کنند و حرف آنها را می‌پذیرند.

اینک باید دید گروهی که مقابل دشمن اهل علم هستند با کدام یک از دو گروه باقیمانده در روایت پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی طبقه مستمع و طبقه محب سازگار است.

تردیدی نیست که گروهی که به علماء اقتداء می‌کنند، محب علماء نیز هستند، اما علاوه بر دوستی اهل علم، اقتداء به اهل علم هم دارند و سخن اهل علم را نیز می‌پذیرند.

از سوی دیگر گذشت که محب اهل علم، ممکن است از اهل علم حرف شنوی داشته باشد و ممکن است از اهل علم حرف شنوی نداشته باشد، اما قلبا آنها را دوست داشته و به آنها احترام هم بگذارد.

از آن جایی که محب، جداگانه مطرح شده است، تنها راه ممکن برای درایت تفکیک محب از مستمع در روایت، این است که محب مختص به دوستداری علمی باشد که حرف شنوی ندارد و مستمع مختص به دوستداری علمی باشد که از عالم حرف شنوی دارد.

سیاق روایت نیز شاهد بر این مطلب است. بنا بر این معنی روایت این می‌شود که در درجه نخست عالم باش و در درجه دوم متعلم باش و در درجه سوم حرف شنوی از عالم داشته باش و در درجه آخر دوستدار عالم باش.

اگر در این سیاق دقت شود لطافت روایت بیشتر درایت می‌شود. توضیح این که:

طبقه عالم، بالفعل عالم است، روشن است که عالمیت او از مسیر تعلم حاصل شده است. یعنی هر عالم بالفعلی زمانی متعلم بوده است. همچنین تردیدی نیست که عالم بالفعل، اگر عالم برتر از خودش را بیاید هم از او تعلم می‌کند و هم از او حرف شنوی دارد و هم دوستدار اوست. یعنی تمامی ویژگی‌های چهارگانه در طبقه عالم جمع است.

طبقه متعلم، تنها فاقد یک ویژگی از ويژگی‌های عالم است یعنی هنوز عالم بالفعل نشده است. اما هم از عالم تعلم می‌کند و هم حرف شنوی از عالم دارد و هم عالم را دوست دارد.

طبقه مستمع، فاقد دو ویژگی است یعنی نه عالم بالفعل است و نه متعلم. اما از عالم حرف شنوی دارد و عالم را هم دوست دارد.

آخرین طبقه تنها واجد یک ویژگی است و آن دوستداری عالم است.

این سیاق رابطه شگفتی میان طبقات را روشن می‌سازد و بیانگر این است که اختلاف طبقات ناشی از قصور یا تقصیر افراد است.

لذا از این روایت استفاده می‌شود که اگر به دلیل قصور یا تقصیر، عالم نشدی و تعلم هم نکردی، اما از حرف شنوی از عادل دست برندار.

دلیل 2: حرف شنوی نتیجه تناسب حکم و موضوع

اگر از قرینه‌ای که در دلیل اول بیان شد، تنزل کنیم و سیاق را هم در نظر نگیریم، باز هم به استدلال به روایت مطرح شده بر درستی تقلید، صدمه‌ای وارد نمی‌شود. زیرا تناسب حکم و موضوع اقتضاء می‌کند که استماع از عالم، همان گوش سپاری باشد و نه صرف گوش دادن.

توضیح این که یکی از راه‌های درایت روایت، درک تناسب حکم و موضوع مطرح شده در روایات است. رد پای مناسبت حکم و موضوع، در خود روایات وجود دارد، از جمله: تقیید «اطلاق لفظی مصرّح» به قرینه عقلی در روایات متعدد.

پس از این که اصل کبرا و قاعده‌ی تناسب حکم و موضوع و کاربرد روایی آن درک شد، نوبت به تطبیق آن بر مورد ما می‌رسد.

در روایات، استماع و مستمع، تعلق گرفته است به عالم، نه به هر کسی. الاستماع من العلماء، مستمعا هم یعنی مستمعا من العلماء. پس معلوم می‌شود که در نظر امام، خود وصف عالم، در حکم استماع نقش دارد و الا آوردن آن، لغو بود و لغو از حکیم محال است.

ناگفته پیداست که مقصود از عالم هم عالم امین است نه عالم خائن.

نقش متصور عالم در استماع جاهل از او، منحصر است به ۱- تعلم و ۲- حرف شنوی.

استماع با غرض تعلم (یعنی شاخه ۱، کن… متعلما)، جداگانه در خود روایت آمده است، پس روشن می‌شود مقصود از استماع، استماع برای تعلم نیست.

لذا تنها امر متناسب جاهل در رابطه با وصف عالم، همان گوش سپاری از عالم است. من نمی‌دانم و او می‌داند، تا هنگامی که من تعلم نکرده‌ام و دانا نشده‌ام، آن چه مناسب عالم بودن او و جاهل بودن من است، تنها گوش سپاری است. در غیر این صورت اخذ وصف عالم لغو می‌شود.

به سخن دیگر اخذ وصف عالم، مشعر به علیت آن در حکم است، یعنی چون او عالم است، پس حرف او را گوش کنید.

روشن شد که گوش سپاری جاهل به سخن عالم، تنها امری است که متناسب با علیت علم عالم است.

زیرا مسلم مقصود امام علیه السلام این نیست که به سخن عالم گوش دهید، می‌خواهد بفهمید و می‌خواهد نفهمید. این مقصود و غرض امام نیست.

همچنین مسلم مقصود امام علیه السلام این نیست که بعد از گوش دادن و فهمیدن، آن را رها کنید، می‌خواهید آن را بپذیرید می‌خواهید آن را نپذیرید. این هم مقصود و غرض امام نیست.

پس مقصود امام علیه السلام از استماع به عالم این است که حرف او بشنوید و بفهمید و بپذیرید که از آن با تعبیر گوش سپاری یاد می‌شود.

حقیقت گوش سپاری و یا لازمه آن، همان اهتمام و حرف شنوی از عادل عادل است.

برخی از فقرات دعای امام زمان علیه السلام نیز همین مطلب را تأیید می‌کند. توجه کنید:

اللَّهُمَّ ارْزُقْنَا تَوْفِيقَ الطَّاعَةِ… وَ تَفَضَّلْ عَلَی عُلَمَائِنَا بِالزُّهْدِ وَ النَّصِيحَةِ وَ عَلَی الْمُتَعَلِّمِينَ بِالْجَهْدِ وَ الرَّغْبَةِ وَ عَلَی الْمُسْتَمِعِينَ بِالاتِّبَاعِ وَ الْمَوْعِظَةِ…

خداوندا بر دانشمندان ما به زهد و خیرخواهی و بر متعلمین به تلاش و رغبت (در علم) و بر حرف شنوندگان ما به پیروی و پند گرفتن تفضل فرما…

در این دعا نیز متعلم از مستمع جدا گردیده است و جالب‌تر این که دعای برای متعلم، تلاش و رغبت بیشتر در طلب علم است، اما دعای برای مستمع، پیروی و متابعت از عالم است.

هر چند استماع، اعم است از این که اتباع هم در پی آن بیاید یا نیاید، اما در حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله مسلما استماعی مطلوب است که اتباع را به دنبال داشته باشد. از همین رو نیز در دعای امام زمان علیه السلام نیز اتباع مستمعین از علماء مورد درخواست قرار گرفته است.

نتیجه این است که کن مستمعا یا الاستماع من العلماء، با قرینه قطعی دلالت بر حرف شنوی از علماء می‌کند که همان تقلید است و یا تقلید لازمه آن است. پس آن چه مهم است این است که قرینه قطعی بر قبول قول عالم در خود روایت وجود دارد.

بنا بر این حتی اگر در کاربردهای لغوی و عرفی و روایی، استماع به معنی پذیرش و اطاعت نیامده باشد، قرائن موجود در خود روایت برای اثبات این امر کفایت می‌کند.[1]

 

[1]- صرف نظر کردن از کاربردهای لغوی و عرفی و روایی استماع در حرف شنوی، بر اساس تنزل است و الا تردیدی نیست که استماع در لغت و عرف و روایات نیز در این معنی نیز کاربرد داشته است. برای دیدن مستندات این امر به این موارد مراجعه نمایید:

«شواهد کاربرد یا ملازمه استماع با حرف شنوی و اطاعت در لغت»

«شواهد کاربرد یا ملازمه استماع با حرف شنوی و اطاعت در عرف»

«شواهد قرآنی و روایی کاربرد استماع در حرف شنوی و اطاعت»

اشکال ۱: استماع مقدمه تعلم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۶/۱۷-۶:۵۴:۳۸
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۲۹:۱۵
    • کد مطلب:23696
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 642

در روایات دیگر استماع به عنوان مقدمه تعلم مطرح شده است.

ممکن است توهم شود که استماع در این روایت نیز مقدمه تعلم است و لذا طبقه جداگانه‌ای در روایت گشوده نمی‌شود.

این توهم در تناقض با تقسیمی است که خود پیامبر صلی الله علیه و آله بیان کرده است، «عالم باش یا متعلم باش یا مستمع باش یا دوستدار عالم». این بیان نشان از اختلاف متعلم و مستمع در این روایت دارد.

البته بدیهی است که تعلم هم بدون گوش سپاری و دل دادن به سخن عالم ممکن نیست. بنا بر این با توجه به کنار هم قرار گرفتن «متعلم» و «مستمع» باید به دنبال نکته‌ای بود.

تعلم، گوش سپاری به سخن عالم با هدف آموختن است.

مستمع نیز به حرف عالم گوش می‌سپارد و آن را می‌پذیرد، اما نه با هدف آموختن.

توضیح این که اگر هدف از گوش سپاری مستمع، یادگیری علم عالم باشد، تفاوتی با متعلم پیدا نمی‌کند.

این در حالی است که در این حدیث میان متعلم و مستمع تفکیک شده است. پس هدف مستمع از پذیرش سخن عالم چیست؟

به سخن دیگر باید به این پرسش پاسخ داد که به جز آموختن، چه آثاری بر گوش سپاری مستمع به سخن عالم بار می‌شود؟

از تعلم که بگذریم، تنها اثر باقیمانده برای حرف شنوی از عالم، یک چیز است، آن عمل و حرکت بر طبق سخن عالم است.

بنا بر این، استماع مستمع، می‌شود پذیرش قلبی سخن دیگری، و نتیجه آن نیز پذیرش عملی است که در عمل کردن به شنیده، تبلور پیدا می‌کند.

بر اساس این بیان، کسی که خود عالم نیست و در صدد تعلم علم هم نیست، لااقل باید از عالم حرف شنوی داشته باشد و رفتارش را با گفته‌های عالم منطبق سازد.

اشکال ۲: مستمع همان متعلم است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۶/۱۷-۶:۵۴:۲
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۲۹:۳۲
    • کد مطلب:23697
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 619

اینجا اشکالی قابل طرح است که بر اساس روایت زیر است:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مِفْتَاحُهَا السُّؤَالُ- فَاسْأَلُوا يَرْحَمْكُمُ اللَّهُ فَإِنَّهُ يُؤْجَرُ فِيهِ أَرْبَعَةٌ- السَّائِلُ وَ الْمُعَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَه‏

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود« علم گنجینه‌هایی است که کلیدش پرسش است. خدا شما را رحمت کند پس بپرسید (تا به این گنجینه‌ها دست پیدا کنید) به راستی که در پرسش چهار گروه پاداش می‌گیرند: پرسش‌‌کننده و آموزش‌دهند و شنونده و دوستدار علم.

ممکن است گفته شود مستمع در این روایت همان متعلم است که از طریق پرسش دیگری  می‌آموزد. بنا بر این در روایت پیشین نیز مستمع همان متعلم است.

اولا در همین روایت نیز احتمال این می‌رود که مقصود از مستمع همان مقلد باشد.

بر فرض تنزل شکی نیست که مستمع با سامع فرق می‌کند، مستمع یعنی کسی که دل به سخن می‌دهد و این هم شامل متعلم می‌شود که حرف شنوی با هدف تعلم دارد و هم شامل مقلد می‌شود که حرف شنوی برای عمل دارد. بنا بر این مقلد نیز این در عموم مستمع داخل است.

و بر فرض تنزل بیشتر، در روایت «الْعِلْمُ خَزَائِنُ وَ مِفْتَاحُهَا السُّؤَالُ…» قرینه‌ای خاص وجود دارد که حرف شنوی را منحصر به هدف تعلم می‌کند. اما قرینه در روایات «کن مستمعا» دلالت بر اختلاف مستمع با متعلم دارد.

اشکال ۳: متعلم، فقیه و مستمع، متعلم از فقیه است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۶/۱۷-۶:۵۳:۵۳
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۲۹:۵۰
    • کد مطلب:23698
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 623

اشکال مطرح شده را از زاویه دیگری طرح می‌کنیم و آن این که در طبقه بندی به عالم و متعلم، روایاتی وجود دارد که عالم را بر خود معصومین علیهم السلام و متعلم را بر شیعیان تطبیق داده است. به یک نمونه از این روایات توجه کنید:

سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ يَغْدُو النَّاسُ عَلَی ثَلَاثَةِ صُنُوفٍ عَالِمٍ‏ وَ مُتَعَلِّمٍ‏ وَ غُثَاءٍ فَنَحْنُ الْعُلَمَاءُ وَ شِيعَتُنَا الْمُتَعَلِّمُونَ وَ سَائِرُ النَّاسِ غُثَاءٌ.

امام صادق علیه السلام می‌فرمود: مردم بر سه دسته هستند: عالم و متعلم و غثاء. پس ما عالم هستیم و شیعیان‌مان متعلم هستند و بقیه مردم خار و خاشاک (غثاء) هستند.

اشکال این است که بر اساس این دسته از روایات، نتیجه گیری از روایاتی که مستمع در آن مطرح شده است عقیم می‌ماند.

اما باید توجه داشت که این تقسیم در همه روایات قابل تطبیق نیست، زیرا هنگامی که معصوم دستور می‌دهد «اغْدُ عَالِماً…» و «كُنْ عَالِماً…»، مسلم مقصود حضرت این نیست که امام معصوم باش. این امر ناشدنی است. به همین قرینه مقصود از عالم در این دو دسته روایات فقهاء شیعه است. لذا به استدلال پیشین صدمه‌ای نمی‌‌خورد.

تقلید، حاصل روایات استماع

  • نویسنده:zaif
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۰/۱۴-۱۴:۵۴:۴۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۳۱:۲۰
    • کد مطلب:8628
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (1) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 748

حاصل روایات یاد شده یک طبقه بندی روانشناسی-اجتماعی شد که عبارت است از:

۱- «عالم» که برترین شخصیت و طبقه اجتماعی را تشکیل می‌دهد.

۲- «متعلم» که در صدد آموختن و عالم شدن است. این طبقه از غیر علماء، برترین گروه پس از طبقه عالم است.

۳- «مستمع» که حرف شنوی از عالم دارد و هر چه عالم بگوید، بدان عمل می‌کند. این طبقه از غیر علماء، از منظر شخصیت فردی و اجتماعی در مرتبه سوم ارزش قرار دارد.

۴- «دوستدار اهل علم» که نه می‌آموزد و نه حرف شنوی از عالم دارد، اما احترام عالم را نگه می‌دارد و با علم دشمنی نمی‌کند. این طبقه از غیر علماء، در پایین‌ترین پله شخصیت فردی و اجتماعی قرار دارند. اما امیدی به نجات آنها وجود دارد.

۵- «دشمن علم و اهل علم» که بر اساس همین دشمنی نیز اهل علم را خوار می‌شمارد. این طبقه از غیر علماء، قطعا هلاک می‌شوند و امیدی به نجات آنها نیست.[1]

ویژگی طبقه سوم یعنی مستمع، همان حرف شنوی است. حقیقت حرف شنوی، دل دادن به سخن عالم و پذیرش قلبی آن است. لازمه دل دادن به سخن عالم، پذیرش عملی حرف عالم است.

با توجه به این که تقلید، باور سخن غیر است و حقیقت باور نیز همان پذیرش قلبی است، می‌توان نتیجه گرفت که مستمع در روایت مورد نظر، تعبیر دیگری از مقلد است.

روایت زیر نیز بر این که استماع رابطه تنگاتنگی با تقلید دارد تأکید می‌کند:

قَالَ امیر المؤمنین ع‏ مَنْ تَوَاضَعَ لِلْمُتَعَلِّمِينَ وَ ذَلَّ لِلْعُلَمَاءِ سَادَ بِعِلْمِهِ فَالْعِلْمُ يَرْفَعُ الْوَضِيعَ وَ تَرْكُهُ يَضَعُ الرَّفِيعَ وَ رَأْسُ الْعِلْمِ التَّوَاضُعُ وَ بَصَرُهُ الْبَرَاءَةُ مِنَ الْحَسَدِ وَ سَمْعُهُ الْفَهْمُ وَ لِسَانُهُ الصِّدْقُ وَ قَلْبُهُ حُسْنُ النِّيَّةِ وَ عَقْلُهُ مَعْرِفَةُ أَسْبَابِ الْأُمُورِ وَ مِنْ ثَمَرَاتِهِ التَّقْوَى وَ اجْتِنَابُ الْهَوَى وَ اتِّبَاعُ الْهُدَى وَ مُجَانَبَةُ الذُّنُوبِ وَ مَوَدَّةُ الْإِخْوَانِ وَ الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم‏

در این روایت استماع از علماء با پذیرش سخن آنان در کنار هم آمده است (الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم).

به سخن دیگر میان استماع و اطاعت رابطه‌ای بر قرار کرده است.

در ادامه با بررسی بیشتر، رابطه استماع و اطاعت را تشریح می‌نماییم.

 

[1]- پیش از این اشاره شد که طبقه پنجم اعم است از این که دشمنی با اهل علم بکند و یا نسبت به آنان بی تفاوت باشد.

رابطه استماع و اطاعت از عالم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۱/۱۷-۱۲:۳۷:۳۳
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۱-۱۶:۳۲:۲۲
    • کد مطلب:17101
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (1) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1343

در منابع وحی امر به «استماع» از علماء شده است. درایت این گونه احادیث نیازمند بررسی معنی استماع است.

مشتقاتی از دو مصدر «سمع» و «استماع» در منابع وحی به کار برده شده است.

تردیدی نیست که در برخی از کاربردها، یک معنی از این دو واژه اراده شده است. همچنین بدیهی است که می‌توان با کمک قرائن مناسب، معنی مورد نظر را اراده کرد.

در مباحث پیشین گذشت که استماع می‌تواند در دل دادن به سخن دیگری (اصغاء) و نیز حرف شنوی از دیگری به کار رود. همچنین گذشت که یکی از لوازم حرف شنوی اطاعت است.

اما ممکن است از برخی از روایات استفاده کرد که استماع در اطاعت نیز کاربرد دارد. البته کاربرد استماع در اطاعت به معنی این نیست که موضوع له حقیقی لفظ استماع، اطاعت است. بلکه مقصود این است که چنین کاربردی ولو به کمک قرائن، هم درست است و هم واقع شده است.

مسلما مطالعه کاربردهای روایی استماع در اطاعت، تأکید بیشتری در دلالت روایات «کن مستمعا» یا «الاستماع من العلماء» دارد.

کاربرد استماع در اطاعت شواهد فراوانی دارد. از جمله:

۱) يَقُولُ: وَ اللَّهِ مَا بَايَعْتُمُونِي وَ عَاهَدْتُمُونِي مَعَاشِرَ الْجِنِّ إِلَّا بِالطَّاعَةِ لِي وَ الِاسْتِمَاع‏ لِأَمْرِي‏

۲) عَنْ عَلِيٍّ ع‏ بَعَثَ النَّبِيُّ ص جَيْشاً وَ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ رَجُلًا وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَسْتَمِعُوا لَهُ وَ يُطِيعُوا

۳) فمهلا مهلا رحمكم الله استمعوا لهذا الكتاب و أطيعوا الذي يقرأ عليكم.

۴) أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا مَالِكاً فَاسْتَمِعَا لَهُ وَ أَطِيعَا أَمْرَهُ

۵) وَ هُوَ مَالِكُ بْنُ الْحَارِثِ أَخُو مَذْحِجٍ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ فِيمَا طَابَقَ الْحَق‏

۶) كُلُّكُمْ عَاصٍ لِأَمْرِي غَيْرُ مُسْتَمِعٍ‏ قَوْلِي

البته در این دسته از روایات اطاعت بر استماع عطف شده است. لذا ممکن است گفته شود که استماع در اطاعت به کار نرفته است.

اما با درنگ بر روایات روشن می‌شود که عطف اطاعت بر استماع عطف تفسیری است. به سخن دیگر اگر امام لفظ اطاعت را هم نمی‌آورد باز هم مقصود از این فقرات اطاعت بوده است.

مثلا درحدیث:‏ بَعَثَ النَّبِيُّ ص جَيْشاً وَ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ رَجُلًا وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَسْتَمِعُوا لَهُ وَ يُطِيعُوا، اگر فاقد وَ يُطِيعُوا بود باز هم مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله از «أَمَرَهُمْ أَنْ يَسْتَمِعُوا لَهُ» اطاعت لشکریان از فرمانده منصوب پیامبر بوده است. دیگر فقرات نیز بر همین وزان است.

البته آوردن پر واضح است که آوردن وَ يُطِيعُوا بلیغ‌تر است و تأکید بیشتری بر لزوم اطاعت از فرمانده دارد. اما مهم این است که اگر هم پیامبر صلی الله علیه و آله جمله «وَ يُطِيعُوا» را نمی‌آورد مقصودش را رسانده بود.

تأکید بر این مطلب روایاتی که در آنها استماع بدون اطاعت به کار رفته است. با اندک درنگی روشن می‌شود که مقصود از استماع در این روایات همان اطاعت است. به این روایات توجه نمایید:

۷) فَ لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ‏ وَ لِكُلِّ غَيْبَةٍ إِيَابٌ فَاسْتَمِعُوا مِنْ رَبَّانِيِّكُم‏

۸) اسْتَمِعُوا مِنْ‏ رَبَّانِيِّكُمْ‏ وَ أَحْضِرُوهُ قُلُوبَكُمْ وَ اسْمَعُوا إِنْ هَتَفَ بِكُم‏

آیا معنای این روایت این است که فقط به دقت به سخن ربانی‌تان گوش بدهید اما اطاعت نکنید؟!

۹) وَ رَأَيْتَ الْقُرْآنَ قَدْ ثَقُلَ عَلَى النَّاسِ اسْتِمَاعُهُ‏ وَ خَفَّ عَلَى النَّاسِ اسْتِمَاعُ‏ الْبَاطِل‏

آیا حرف شنوی و پذیرش از قرآن سنگین شده یا صرف گوش دادن به قرآن؟! و در نقطه مقابل آیا استماع باطل، به معنی پذیرفتن باطل نیست؟!

۱۰) وَ أَقُولُ مَعْشَرَ الْمَلَإِ فَاسْتَمِعُوا وَ لَكُمْ أَفْئِدَةٌ وَ أَسْمَاعٌ فَعُوا إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ أَكْرَمَنَا اللَّهُ بِالْإِسْلَام‏

آیا مقصود حضرت، تنها گوش دادن است، بدون این که حرف حضرت را بپذیرند؟!

۱۱) يَا أَبَا ذَرٍّ، إِذَا رَأَيْتَ أَخَاكَ قَدْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا فَاسْتَمِعْ‏ مِنْهُ، فَإِنَّهُ يُلْقِي إِلَيْكَ الْحِكْمَة

آیا معنای این روایت این است که فقط به حرف زاهد گوش کنید و اطاعت نکنید؟!

۱2) فَقَالَ ع يَا ابْنَ الْجَهْمِ لَا يَغُرَّنَّكَ مَا أَلْفَيْتَهُ عَلَيْهِ مِنْ إِكْرَامِي وَ الِاسْتِمَاعِ‏ مِنِّي

آیا مأمون در ظاهر، فقط حرف امام رضا علیه السلام را گوش می‌کرده و از آن حضرت اطاعت نمی‌کرده است؟!

۱۳) مَنْ تَرَكَ الِاسْتِمَاعَ‏ مِنْ ذَوِي الْعُقُولِ مَاتَ عَقْلُه.

اگر به حرف ذوی العقول خوب گوش کنیم، ولی به آن عمل نکنیم، قلب نمی‌میرد؟!

۱۴) لَا دَلِيلَ أَنْصَحُ مِنِ اسْتِمَاعِ‏ الْحَقِّ.

آیا صرف گوش دادن به حرف حق، بدون این که از حرف حق حرف شنوی داشته باشیم و بدون این که حرف حق را پذیریم و به آن عمل کنیم، خیر حاصل می‌شود؟!

۱۵) مُؤَدٍّ إِلَى النَّجَاةِ اسْتِمَاعُه‏

آیا صرف خوب گوش دادن به قرآن، نجات دهنده است حتی اگر از قرآن اطاعت نکنیم؟!

۱۶) قَالَ الصَّادِقُ ع‏ اسْتَمِعُوا مِنِّي كَلَاماً هُوَ خَيْرٌ مِنَ الدِّرْهَمِ الْمَدْقُوقَةِ لَا تَكَلَّمَنَّ بِمَا لَا يَعْنِيكَ

آیا مقصود امام صادق علیه السلام این است که فقط حدیث را خوب گوش کنید، هر چند آن را نپذیرید و به آن عمل نکنید؟!

۱۷) وَ شَارَكَ النِّسَاءُ أَزْوَاجَهُنَّ فِي التِّجَارَةِ حِرْصاً عَلَى الدُّنْيَا وَ عَلَتْ أَصْوَاتُ الْفُسَّاقِ وَ اسْتُمِعَ‏ مِنْهُمْ وَ كَانَ زَعِيمُ الْقَوْمِ أَرْذَلَهُم‏

آیا استماع حرف فساق در آخر الزمان، صرفا خوب گوش دادن است، ولی مردم از فساق تبعیت نمی‌کنند؟

۱۸) الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْباب‏ (زمر۱۸)

به ضمیمه روایتهای ذیلش مانند:

يَا هِشَامُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَشَّرَ أَهْلَ الْعَقْلِ وَ الْفَهْمِ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ‏ فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ‏ يَسْتَمِعُونَ‏ الْقَوْلَ‏ فَيَتَّبِعُونَ‏ أَحْسَنَهُ‏ أُولئِكَ‏ الَّذِينَ‏ هَداهُمُ‏ اللَّهُ‏ وَ أُولئِكَ‏ هُمْ‏ أُولُوا الْأَلْبابِ

آیا آیه شامل استماع بدون فهم هم می‌شود؟!

خُذُوا الْكَلِمَةَ الطَّيِّبَةَ مِمَّنْ قَالَهَا وَ إِنْ لَمْ يَعْمَلْ بِهَا فَإِنَّ اللَّهَ يَقُولُ- الَّذِينَ‏ يَسْتَمِعُونَ‏ الْقَوْلَ‏ فَيَتَّبِعُونَ‏ أَحْسَنَهُ‏ أُولئِكَ‏ الَّذِينَ‏ هَداهُمُ‏ اللَّه‏ و…

آیا تفسیر آیه استماع، به جز اخذ کلمه طیبه است؟!

إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَلَاهُ التَّالُونَ وَ عَمِلَ بِهِ الْعَامِلُونَ كَلَامُ مَنْ قَالَ لِلشَّيْ‏ءِ كُنْ فَيَكُونُ‏ قَالَ اللَّهُ وَ بِقَوْلِهِ يَهْتَدِي الْمُهْتَدُونَ‏ وَ إِذا قُرِئَ‏ الْقُرْآنُ‏ فَاسْتَمِعُوا لَهُ‏ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ‏ تُرْحَمُون‏

آیا تفسیر آیه استماع، به جز «تلاه التالون و عمل به العاملون» است؟!

حاصل روایات یاد شده این است که استماع در اطاعت به کار رفته است پس کاربرد استماع در اطاعت درست است خواه این کاربرد حقیقی باشد یا مجازی.

آن چه مهم است این است که «کن مستمعا» در روایت پیامبر نیز می‌تواند به معنی کن مطیعا باشد.

در این صورت استدلال به روایات یاد شده بر تقلید قوی‌تر می‌گردد.

اصغاء به عالم، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۰۸-۱۲:۲۳:۲
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۲۱:۵۳
    • کد مطلب:23483
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1001

در برخی از روایات «گوش سپاری به سخن دیگری»، مصداق بندگی او شمرده شده است. توجه کنید:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي ع قَالَ: مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ.

امام جواد علیه السلام فرمودند: كسي كه گوش به گوينده‌اي بسپارد به تحقيق او را عبادت كرده است، پس اگر گوينده از جانب خدا سخن می‌گوید يقينا بندگي خدا كرده است و اگر گوينده از جانب شيطان سخن می‌گوید يقينا بندگي شيطان كرده است.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: «مَنْ أَصْغی‏ إِلی‏ نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ، فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُؤَدِّي عَنِ اللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يُؤَدِّي عَنِ الشَّيْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّيْطَانَ».

امام جواد علیه السلام فرمودند: كسي كه گوش به گوينده‌اي بسپارد به تحقيق او را عبادت كرده است، پس اگر گوينده از خداي عز و جل مي‌رساند يقينا بندگي خدا كرده است و اگر گوينده از شيطان مي‌رساند يقينا بندگي شيطان كرده است.

جمله‌ی «فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ…» (پس اگر گوينده از جانب خدا سخن می‌گوید يقينا بندگي خدا كرده است)، مورد استدلال بر درستی تقلید است.

توضیح این که مسلما صرف شنیدن سخن کسی، بدون پذیرش آن، مصداق عبودیت و بندگی نیست. اندک نیست انسان سخن باطلی را گوش می‌کند، اما هرگز آن را نمی‌پذیرد. این گونه موارد خارج از روایت است.

آن چه مقصود از روایت است گوش سپاری به سخن دیگری، به معنی پذیرش قلبی و باور سخن دیگری است.

پیش از این روشن شد که باور سخن دیگری، همان تقلید است.

بر اساس این دسته از روایات، تقلید از کسی که سخن خدا را می‌گوید، مصداق عبودیت خداست. پس هیچ اشکالی در تقلید از چنین شخصی وجود ندارد.

از جمله فتوای فقیه، بیان احکام ظاهری دین است. این احکام از قرآن و سنت استنباط شده است. لذا مصداق سخن گفتن از جانب خداست. بنا بر این، پذیرفتن فتوای فقیه مصداق بندگی خداوند شمرده می‌شود.

همچنین بر اساس این دسته از روایات، تقلید از کسی که سخن غیر خدا را می‌گوید، مصداق عبودیت شیطان است. پس هیچ اشکالی در حرمت تقلید از چنین شخصی وجود ندارد.

آن چه مهم است این است که اصغاء، غیر از تعلم است.

توضیح این که اصغاء همچون استماع، اگر با هدف تعلم باشد، پس از اصغاء و استماع، خود متعلم، عالم و فقیه می‌گردد.

عمل عالم و فقیه، عمل به علم و فقاهت خود اوست. نه عمل به اصغاء و استماع از دیگری. بنا بر این، روایات یاد شده شامل استماع و اصغاء با هدف تعلم نمی‌شود.

گذشته از این که اگر این روایات را مربوط به تعلم بدانیم، سر از تناقض درمی‌آورد. چرا که نتیجه تعلم دین، عالم و فقیه شدن در دین است. اما با اصغاء به سخن ابلیس، محال است کسی عالم و فقیه در دین بشود.

بر اساس دلایل مطرح شده، اصغاء منحصر به گوش سپاری و پذیرش قلبی سخن دیگری است، بدون این که تعلمی در کار باشد.

لذا روایات مربوطه، ناظر به این است که گوش سپاری به سخن کسی، جایگزین شناخت شود.

اگر به سخنی گوش بسپاریم که در نهایت به خدا برسد، می‌شود بندگی خدا.

اگر به سخنی گوش بسپاریم که در نهایت به شیطان برسد، می‌شود بندگی شیطان.

توضیح بیشتر این که اگر محتوای سخن گوینده، مستدل و مستند و همراه با حجت و دلیل باشد، موضوع اصغاء و استماع منتفی می‌شود. زیرا نتیجه چنین اصغائی، علم است و عمل بر طبق آن، عمل به علم است.

و اگر محتوای سخن گوینده، مستدل و مستند و همراه با حجت و دلیل نباشد، موضوع اصغاء و استماع محقق می‌شود.

در این صورت، یعنی در صورت فقدان حجت نسبت به محتوای سخن، باید دید ناطق از طرف چه کسی سخن می‌گوید، سخن، منتسب به خداست یا به شیطان.

اگر ناطق بر اساس حجتی که دارد از خدا سخن بگوید این می‌شود تقلید درست و مصداق عبودیت خداوند.

اگر ناطق، فاقد حجت بر استناد به خدا باشد، این می‌شود تقلید نادرست و مصداق عبودیت شیطان.

ممکن است اشکال شود که این روایت تنها شامل اصغاء است و نه عمل. لذا شامل تقلید نمی‌شود.

اما باید توجه داشت که حقیقت تقلید همان پذیرش قلبی و راست پنداری است که با اصغاء حاصل شده است. اما عمل طبق سخن ناطق، لازمه باور و از آثار تقلید است.

روایات دیگری نیز گواه بر این است که اصغاء و استماع صرف گوش کردن با قصد و توجه نیست، بلکه باید پذیرش قلبی سخن در کار باشد. از جمله:

فَهَذَا مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَی السَّمْعِ مِنَ الْإِيمَانِ أَنْ لَا يُصْغِيَ إِلَی مَا لَا يَحِلُّ لَهُ وَ هُوَ عَمَلُهُ وَ هُوَ مِنَ الْإِيمَانِ

پس این آن ایمانی است که خداوند بر گوش واجب ساخته است که به آن چه خدا برای او حلال نکرده گوش نسپرد و همین گوش نسپردن به حرام کار (واجب) گوش است و همین کار از ایمان شمرده می‌شود.

اگر برخی از آیات قرآن به خوبی درایت شود همین امر نیز استفاده می‌شود. توجه کنید:

أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبين‏ (یس آیه60)

ای بنی آدم آیا با شما پیمان نبستیم که شیطان را نپرستید واقعا که او دشمن آشکار شماست

پیداست که عبادت شیطان تنها به این نیست که برای او سجده و رکوع شود. آن چه در بیشتر موارد محقق می‌شود، همان حرف شنوی از شیطان است. هر کس حرف شیطان را بپذیرد در واقع شیطان را عبادت کرده است.

بدیهی شد که استماع و اصغاء در پذیرش قلبی سخن دیگری و حرف شنوی از دیگری به کار برده می‌شود و طبق روایات اصغاء، این عمل مصداق عبادت است. پذیرش سخنی که به خدا منتهی می‌شود، عبادت خداست.

فتوای عن علم نیز مصداق سخنی است که به خدا منتهی می‌شود، لذا پذیرش قلبی چنین فتوایی و حرف شنوی از چنین فقیهی مصداق عبادت خداست.

لازمه پذیرش قلبی سخن عالم عادل، عمل بر طبق سخن عالم عادل نیز هست. پذیرش و عمل به سخن عالم عادل همان تقلید است.

قبول سخن عالم، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۰۱-۸:۵۸:۲۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۰:۳۵:۵۶
    • کد مطلب:23784
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1062

رد پای تقلید در لابلای روایات فراوان است، آن هم با تعبیرات متفاوت و ترکیبات مختلف.

یکی از آنها قبول سخن عالم است.

در روایتی که پیش از این گذشت برخی از ثمرات علم را این گونه توصیف نمود:

الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم

حرف شنوی از علماء و پذیرش از آنها

استدلال به فقره نخست یعنی «الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ» گذشت.

در این سرفصل به فقره «الْقَبُولُ مِنْهُم» بر درستی تقلید استدلال می‌شود.

قبول، یعنی پذیرش، و قبول از علماء، یعنی پذیرش آن چه علماء می‌گویند.

پیداست که مقوله تعلم از علماء با مقوله پذیرش سخن آنها متفاوت است. پذیرش با دلیل سخن علماء، مصداق تعلم است نه قبول.

با فرض تنزل از آن چه گفته شد، قبول سخن علماء می‌شود اعم از قبول با دلیل و قبول بدون دلیل. لذا بر فرض تنزل و عمومیت حدیث، باز هم باید سخن عالم را پذیرفت چه دلیلی بر آن اقامه کند و چه نکند.

البته ناگفته پیداست که عالم حقیقی سخن بدون علم نمی‌گوید، اعمیت آن، از نظر بیان دلیل و مستندات سخن عالم و عدم بیان آن برای عامی است.

همین نکته، یعنی سخنِ از روی علمِ عالمِ حقیقی است که قبول سخن علماء حقیقی را از علماء غیر حقیقی جدا می‌سازد و لذا دو موضوع و دو حکم مستقل را از هم جدا می‌سازد.

یکی پذیرش سخن عالم حقیقی که مصداق روایت یاد شده است.

و دیگری پذیرش سخن عالم غیر واقعی که در روایات از تقلید از چنین عالمی نهی شده است.

پذیرش سخن عالم به عنوان یکی از نیازهای دوران حضور معصومین نیز مطرح بوده است. لذا از امام می‌پرسیدند که سخن چه کسی را می‌شود پذیرفت.

أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ وَ قُلْتُ مَنْ أُعَامِلُ أَوْ عَمَّنْ آخُذُ وَ قَوْلَ مَنْ أَقْبَلُ فَقَالَ لَهُ- الْعَمْرِيُّ ثِقَتِي فَمَا أَدَّى إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّي وَ مَا قَالَ لَكَ عَنِّي فَعَنِّي يَقُولُ فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ‏

احمد بن اسحاق از امام هادی علیه السلام پرسید (در امر دین) با چه کسی تعامل داشته باشم و از چه کسی دینم را اخذ نمایم و سخن چه کسی را قبول نمایم؟ حضرت به او فرمود عَمْری مورد وثوق و اعتماد من است پس آن چه از من به تو رساند از من رسانده است و آن چه به تو از جانب من گفت از من گفته است پس از او حرف شنوی و فرمانبرداری کن زیرا او ثقه‌ای امین است.

پذیرش سخن دیگری همان تقلید از اوست. پرسش یاد شده نشان می‌دهد که تقلید حتی در زمان حضور نیز وجود داشته است و مورد نیاز اصحاب بوده است.

فقره «فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ‏» نیز صریح است که در این که پذیرش سخن عالم برای عمل به آن بوده است.

نتیجه این شد که بر اساس روایت «الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم»، سخن عالم جایگزین شناخت می‌شود و خود از ادله درستی تقلید است. این امر یعنی پذیرش سخن عالم به عنوان یک ضرورت، حتی در دوران حضور نیز مطرح بوده است.

دیانت با شنیدن از راستگو، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۹-۶:۳:۴۷
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۲۶:۴۳
    • کد مطلب:23477
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1002

بر اساس برخی از روایات، معیار دیانت، شنیدن از راستگو (سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ) است. توجه کنید:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ: مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ التِّيهَ إِلَی يَوْمِ الْقِيَامَةِ

امام باقر علیه السلام  فرمودند: كسی كه بدون شنیدن از راستگو بندگی خدا كند خداوند او را تا روز قیامت به حیرت مبتلا خواهد ساخت.

عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام  مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَیرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ التِّیهَ إِلَی الْفَنَاءِ…

امام صادق علیه السلام  فرمودند: كسی كه بدون شنیدن از راستگو بندگی خدا نماید البته كه خداوند او را تا هنگام مرگ دچار حیرت خواهد نمود…

روایات یاد شده، دیانت به غیر شنیدن از راستگو را، مصداق حیرت و گمراهی قرار داده است.

نقطه مقابل این امر این است که اساس دیانت، شنیدن از راستگوست.

همچنان که پذیرش خبر درباره امور غیبی و پنهان، مصداق تقلید است، پذیرش خبر راستگو نیز مصداق تقلید است.

توضیح این که دیانت از راه تعلم و آموختن، با دیانت از راه شنیدن از راستگو فرق می‌کند. موضوع سخن امام علیه السلام «سماع از صادق» است نه «تعلم از عالم».

حاصل تعلم از عالم، عالم شدن خود فرد است. اما حاصل سماع از راستگو، خبردار شدن فرد از امری است که مشهود او نبوده و نیست.

قید راستگویی، گواه بر این است که مورد، مورد تعلم نیست، بلکه مورد مختص به إخبار است.

زیرا پذیرش تعلم، متوقف بر برهان است نه بر راستگویی، اما پذیرش خبر از امری پنهان، متوقف بر راستگویی خبر دهنده است.

بر فرض تنزل از اختصاص سماع عن صادق به إخبار، باز هم می‌توان گفت که خبردار شدن توسط راستگو، اعم است از این که علمی برای ما نسبت به مورد حاصل شود یا خیر. پس هر دو مورد را شامل می‌شود.

در هر صورت اگر راستگویی از دین خبر داد، بدون این که علمی برای ما نسبت به محتوای خبر حاصل شود، در این صورت پذیرش خبر راستگو، آن هم به دلیل راستگویی خبردهنده، مصداق پذیرش سخن غیر است و پذیرش سخن غیر، همان تقلید است.

در این دسته از روایات، سماع از صادق، جانشین شناخت و علم شده است.

تصدیق با حجت سخن دیگری، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۰۸-۱۲:۴۹:۳
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۳۱:۵۴
    • کد مطلب:23486
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1004

در روایات از بالا بردن اشخاص و تصدیق بدون حجت سخن آنها نهی شده است. توجه کنید:

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ إِيَّاكَ وَ الرِّئَاسَةَ وَ إِيَّاكَ أَنْ تَطَأَ أَعْقَابَ الرِّجَالِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَمَّا الرِّئَاسَةُ فَقَدْ عَرَفْتُهَا وَ أَمَّا أَنْ أَطَأَ أَعْقَابَ الرِّجَالِ فَمَا ثُلُثَا مَا فِي يَدِي إِلَّا مِمَّا وَطِئْتُ أَعْقَابَ الرِّجَالِ فَقَالَ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ.

امام صادق علیه السلام فرمودند: بپرهیز از ریاست و بپرهیز از این که پشت پای مردان قدم گذاری.

عرض کردم فدای شما شوم اما ریاست را واقعا می‌شناسم (که مقصود شما چیست؟) و اما این که پشت پای مردان قدم بگذارم، دو سوم آن چه در دست من است حاصل نشده مگر از آن چه که پشت پای مردان قدم گذاشته‌ام (و برای کسب آن از دیگران استفاده کرده‌ام).

حضرت فرمود معنای آن جمله آنی نیست که فکر تو به طرفش رفته است. مقصود این است که بپرهیز از این که مردی را بدون حجت برای خودت نصب کنی، پس در هر چه می‌گوید تصدیقش کنی.

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ يَا سُفْيَانُ إِيَّاكَ وَ الرِّئَاسَةَ فَمَا طَلَبَهَا أَحَدٌ إِلَّا هَلَكَ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ هَلَكْنَا إِذاً لَيْسَ أَحَدٌ مِنَّا إِلَّا وَ هُوَ يُحِبُّ أَنْ يُذْكَرَ وَ يُقْصَدَ وَ يُؤْخَذَ عَنْهُ فَقَالَ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ إِلَيْهِ إِنَّمَا ذَلِكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ وَ تَدْعُوَ النَّاسَ إِلَی قَوْلِهِ.

امام صادق علیه السلام فرمود: ای سفیان بپرهیز از ریاست، هیچ کس در پی آن نرفت مگر این که هلاک شد.

به حضرت عرض کردم فدای شما شوم پس ما واقعا هلاک شده‌ایم، چرا که کسی از ما نیست مگر این که دوست دارد نامش مطرح شود و مورد قصد مردم واقع شود و از علم او اخذ شود.

حضرت فرمود مقصود آنی نیست که فکر تو به طرفش رفته است. همانا مقصود این است که مردی را بدون حجت نصب کنی پس او را در تمام گفته‌هایش تصدیق کنی و مردم را به گفته او دعوت کنی.

موضوع مطرح شده در این روایات از چهار امر ترکیب شده است: ۱- مطرح کردن شخصی و ۲- بدون این که حجتی برای نصب چنین فردی وجود داشته باشد و ۳- تصدیق تمام سخنان او و ۴- دعوت مردم به سوی او. (أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ وَ تَدْعُوَ النَّاسَ إِلَی قَوْلِهِ)

روشن است که اگر یکی از دو امر اول مطرح شده، منتفی بشود موضوع روایت نیز منتفی شده و دیگر نهی‌ای در کار نیست.

آن چه مهم است شناخت اصلی‌ترین بند در بندهای چهارگانه است.

اگر کسی را نصب نکنیم که اصلا جایی برای طرح روایت نیست. (انتفاء بند۱)

اگر کسی را نصب کرده، ولی سخن او را تصدیق نکنیم که در واقع نصبی در کار نیست. پس باز هم جایی برای طرح روایت باقی نمی‌ماند. (انتفاء بند۲)

اگر کسی را به فرد نصب شده دعوت نکنیم، خود تصدیق گفته‌های فرد قطعا شامل نهی روایت می‌شود اما تنها، اثر تصدیق، بار نشده است. (انتفاء بند۴)

عمده بنده دوم است که باید بر آن درنگ نمود و آن شرط عدم حجت در نصب فرد است.

اگر نصب فرد یاد شده، فاقد حجت باشد که دقیقا موضوع روایت تحقق یافته و مورد نهی قرار می‌گیرد. زیرا مناط نهی از تصدیق گفته‌های فرد یاد شده، دقیقا همین امر است. به سخن دیگر نقطه اصلی روایت بند دوم است.

اما اگر نصب فرد یاد شده، واجد حجت باشد، امر معکوس می‌شود.

مثلا حجت اقامه شده است که این شخص پیامبر یا امام است، در این صورت نه تنها نهی از نصب چنین شخصی وجود ندارد، بلکه تصدیق گفته‌های او و دعوت به او واجب است.

حال اگر خود معصوم، غیر معصومی را نصب کرد چه حکمی دارد؟

شکی نیست که اطاعت از معصوم واجب است، و با نصب فرد خاص توسط معصوم، تصدیق گفته‌های فرد تعیین شده واجب و لازم است و عدم وجوب تصدیق فرد یاد شده، موجب لغویت نصب معصوم می‌گردد.

با تنزل از تمام آن چه گذشت، قطعا روایت شامل فرد نصب شده از سوی امام نمی‌گردد. زیرا نصب فرد یاد شده، همراه با حجت است که نصب معصوم باشد.

طبق فرض مسئله، تبعیت از فقیه و اطاعت عالم و استماع سخنان او همگی بر اساس حجت است.

در نتیجه شخص فقیه، می‌شود فرد منصوب مع الحجة علی نصبه. اما حجت نصب فقیه به شکل عام است، نه به شکل خاص که تنها شامل فردی معین گردد.

وقتی فقیه منصوب مع الحجة شد، اقتضای حجیت در نصب او این است که سخن چنین کسی را تصدیق نماییم.

به سخن دیگر در فرض مسئله، پذیرش سخن فقیه جایگزین شناخت گردیده است.

تصدیق سخن غیر، مصداق تقلید است. بنا بر این تقلید از فقیه جایز می‌گردد.

ایمان به غیب، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۹-۶:۲:۵۲
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۳۸:۳۶
    • کد مطلب:23476
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 853

ایمان و باور، همان پذیرش و راست پنداری است.

یکی از صفات مؤمنین ایمان به غیب است.

الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ (بقره3)

آنان كه به غيب ايمان می‏آورند

در این آیه چند بحث مطرح است:

معنای ایمان

معنای غیب

ویژگی خبردهنده به غیب (خبر معصوم یا خبر راستگو)

ویژگی خبر از غیب

معنای ایمان

بر اساس روایات، ایمان کاربردهای چهارگانه دارد. یکی از آنها تصدیق و راست‌پنداری قلبی است.

وَ أَمَّا الْإِيمَانُ الَّذِي هُوَ التَّصْدِيقُ فَقَوْلُهُ‏ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری‏ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ يَعْنِي صَدَّقُوا وَ قَوْلُهُ‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ‏ أَيْ لَا نُصَدِّقُكَ وَ قَوْلُهُ‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا أَيْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أَقَرُّوا صَدِّقُوا فَالْإِيمَانُ الْخَفِيُّ هُوَ التَّصْدِيقُ وَ لِلتَّصْدِيقِ شُرُوطٌ لَا يَتِمُّ التَّصْدِيقُ إِلَّا بِهَا…[1]

اما (شاهد کاربرد) ایمانی که (به معنی) تصدیق (و پذیرش قلبی است، این آیات سه‌گانه است:)… پس ایمان پنهان (در قلب) همان تصدیق است و برای تصدیق شروط هست که تصدیق تمام نمی‌شود مگر به این شروط…

تصدیق پنهان، همان پذیرش قلبی و راست پنداری است که آثار عملی دارد و رفتار فرد، واقعی بودن آن را اثبات می‌کند.

لذا این روایت شاهد بر معنای ایمان و باور است که پیش از این مفصل توضیح دادیم.

معنای غیب

غیب در لغت، امر پنهان و پوشیده است.

در روایات مصادیق متفاوتی برای غیب در این آیه ذکر شده است. از تنوع مصادیق بیان شده روشن می‌شود که غیب منحصر به این مصادیق نیست، بلکه این امور از مصادیق برجسته غیب هستند. در نتیجه غیب در این آیه می‌تواند به همان معنی لغوی آن باشد.[2]

آن چه مهم است این است که با درنگ در معنای غیب، روشن می‌شود که در مورد غیب، علمی در کار نیست. پس ایمان به غیب، مصداق باوری است که به جای شناخت نشسته است.

به سخن دیگر، غیب و شهود با یکدیگر متناقض هستند. لذا جمع این دو در یک جا شدنی نیست.

غیب یعنی پنهان، بدیهی است که امری تا وقتی پنهان است، امکان دانستن آن وجود ندارد.

ممکن است از آیات قرآن نیز این مطلب را استفاده نمود. توجه کنید:

وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ (انعام50 هود31)

و غيب نمی‏دانم‏

در این آیه غیب، مورد عدم علم قرار گرفته است. پس غیب با حفظ غیب بودنش، نمی‌تواند مورد علم قرار گیرد.

ارْجِعُوا إِلی‏ أَبيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ‏ حافِظينَ (یوسف81)[3]

پيش پدرتان بازگرديد و بگوييد: ای پدر، پسرت دزدی كرده، و ما جز آنچه می‏دانيم گواهی نمی‏دهيم و ما نگهبان غيب نبوديم.

در این آیه شهود، مورد علم واقع شده است. نقطه مقابل شهود، غیب است که نمی‌تواند مورد علم واقع شود.

آیات پیشین نشان داد که نه تنها ذات ایمان، ملازم با علم نیست، بلکه ایمان به غیب، همان باور امر پنهان است. پس در ایمان به غیب، علم منتفی است.

ایمان به غیب، در واقع خود مصداق باور سخن دیگری است که همان تقلید است.

توضیح این که ایمان و باور، به معنی پذیرش و راست پنداری است.

اگر امری غیب مطلق باشد، یعنی من هیچ اثر و خبری از آن نداشته باشم، پذیرش و راست پنداری آن ناشدنی است.

چون پذیرش و راست پنداری، از مفاهیم وابسته است، یعنی باید چیزی باشد که آن را بپذیریم و راست بدانم. غیب مطلق هم فرض این است که من با آن کاملا بیگانه‌ام و هیچ خبری از آن ندارم. ایمان به چنین چیزی چگونه ممکن است؟!

اما اگر اجمالا خبردار شوم که غیبی وجود دارد (مانند اصل وجود بهشت و دوزخ)، به همین اندازه ایمان اجمالی به غیب ممکن می‌گردد.

همچنین اگر به خبر تفصیلی بهشت و جهنم دست پیدا کنم، در این صورت نیز ایمان به جزئیات بهشت و جهنم ممکن و شدنی می‌گردد.

ایمان به خبر دیگری، (چه خبر اجمالی و چه خبر تفصیلی)، یکی از مصادیق تقلید به معنای عام آن است.

ممکن توهم شود که خبرداری از غیب، ملازم با علم است، در نتیجه در ایمان به غیب، تقلید منتفی می‌گردد. چرا که بر فرض خبردار شدنم، من دیگر عالِم به بهشت و دوزخ هستم و با فرض علم، جایی برای تقلید باقی نمی‌ماند.

این توهم ناشی از عدم درنگ در معنای غیب است.

إخبار پیامبر از بهشت و دوزخی که من ندیده‌ام، هرگز غیب را از پنهان بودنش خارج نمی‌سازد و موجب شهود من نمی‌شود. بلکه بهشت و دوزخ، حتی پس از خبر الهی، همچنان از من پنهان است.

با درنگ در روایات زیر این امر آشکارتر می‌گردد. توجه کنید:

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ نَحْنُ صَبَرْنَا وَ شِيعَتُنَا أَصْبَرُ مِنَّا- لِأَنَّا صَبَرْنَا بِعِلْمٍ‏ وَ صَبَرُوا عَلَی مَا لَا يَعْلَمُون‏

امام صادق علیه السلام فرمود ما صبر کردیم و(لی) شیعیان ما صبورتر از ما هستند. زیرا ما با علم (به پاداش الهی) صبر کردیم (و این امر صبر را آسان می‌کند) و(لی) شیعیان ما بر آن چه (از پاداش الهی) که نمی‌دانند، صبر کردند. (پس صبر آنان دشوارتر است.)

بر اساس این روایت، صبر معصومین علیهم السلام، ناشی از علم آنها به پاداش الهی است. با علم به پاداش بی‌نهایت الهی، صبر بر سختی‌ها آسان می‌گردد.

اما صبر شیعیان در طاعت خدا و تحمل سختی‌ها، ناشی علم آنان به پاداش الهی نیست. لذا صبر آنان دشوارتر از صبر معصومین علیهم السلام می‌گردد.

این در حالی است که قرآن و روایات معصومین علیهم السلام از پاداش مؤمنان خبر داده‌اند. با این که خبر پاداش مؤمنان به شیعیان رسیده است، اما باز هم پاداش یاد شده، همچنان پنهان و مصداق غیب است و مشهود نیست. همین امر نیز موجب شده است که صبر شیعیان از صبر امامان بیشتر باشد. پس خبرداری از امر پنهان هرگز به معنای آشکار شدن امر پنهان نیست.

به این جمله از دعای سمات توجه کنید:

اللَّهُمَّ وَ كَمَا غِبْنَا عَنْ ذَلِكَ وَ لَمْ نَشْهَدْهُ وَ آمَنَّا بِهِ وَ لَمْ نَرَهُ صِدْقاً وَ عَدْلًا

خداوندا همچنان که ما غایب بودیم و شاهد (امور یاد شده) نبودیم و (در عین حال به این امور پنهان) ایمان آوردیم در حالی که درستی و راستی آن را مشاهده نکردیم…

در این فقره از دعای سمات، تصریح به وجود ایمان شده است (آمَنَّا)، اما در عین حال پنهانی و عدم شهود آن چه به آن ایمان آورده‌ایم نیز محفوظ است (غِبْنَا عَنْ ذَلِكَ وَ لَمْ نَشْهَدْهُ) و این امر با عدم رؤیت درستی و راستی امور یاد شده نیز تأکید شده است (لَمْ نَرَهُ صِدْقاً وَ عَدْلًا).

پس ایمان به غیب، یعنی ایمان به امری پوشیده از ما که نه مورد تصدیق واقع شده و نه مورد علم قرار گرفته است.

اگر غیب را به همان معنای لغوی‌اش بگیریم (امر پنهان، در مقابل شهود) فتوای فقیه (یا همان حکم ظاهری استنباط شده)، از امور پنهانی است که برای فقیه مشهود است و برای عامی غیب. پس فتوای فقیه تخصصا خارج از آیه نیست.

ویژگی خبردهنده به غیب (خبر معصوم یا خبر راستگو)

همان گونه که پیش از این اشاره کردیم ایمان به غیب مطلق، ممکن نیست. لذا ایمان به غیب، متفرع بر این است که خبری از آن غیب به ما برسد تا به آن ایمان پیدا کنیم.

خبر غیب‌های قرآنی و روایی، توسط معصومین علیهم السلام به ما رسیده است.

بر این اساس ممکن است توهم شود که این گونه آیات، تنها تقلید از معصوم را اثبات می‌کند و ربطی به تقلید از فقهاء ندارد.

در دفع این توهم باید توجه داشت که مناط مدح مؤمنین به ایمان به غیب، تعبد مؤمنین به خبر راست از امور پنهان است. فقط کافی است که خبر راستی به مؤمن برسد تا او با ایمان به آن غیب، تسلیم بودنش را در مقابل خداوند اثبات کند.

این مناط، یعنی راستی خبر، همچنان که در معصوم وجود دارد، در غیر معصوم نیز وجود دارد. چرا موضوع تقلید، تقلید از خبر فقیه عادل است و فقیه عادل قطعا راستگوست.

مناط راستی خبر همچنان که شامل خبر معصوم می‌گردد شامل خبر فقهاء نیز می‌گردد.

اگر کسی این مناط را در مورد فقهاء انکار کند، دچار معضله‌ای غیر قابل حل می‌گردد.

زیرا به جز روایات متواتر، همه روایات، توسط روایان غیر معصوم به ما رسیده است. بنا بر این طریق و واسطه تمامی روایات تعبدی، افراد غیر معصوم هستند.

با جمود بر خبر معصوم، تمامی این دسته از روایات از گردونه تعبد خارج می‌شوند و دیگر این گونه روایات نمی‌توانند مصداق ایمان به غیب باشند. در نتیجه عمده روایات، لغو و بی‌اثر می‌گردند!

آیا کسی این این تالی فاسد را می‌پذیرد؟!

اگر تنزل کنیم و مناط ایمان به غیب را منحصر در خبر معصوم نماییم، این گونه آیات و روایات دلیل بر اصل تقلید می‌گردد، اما ادله متعددی آن را نسبت به خبر غیر معصوم توسعه می‌دهند.

نتیجه این شد معیاری که در آیات و روایات یاد شده وجود دارد، تنها ایمان به غیب است و نه چیز دیگری. ایمان به امر پنهانِ از ما، همان تقلید است. پس هر جا ایمان به امر پنهانی پیدا شد، در واقع تقلید تحقق یافته است.

روشن شد که آن چه در ایمان به غیب دخیل است، تنها خبر دادن عالم از آن امر پنهان است و این امر در مورد فقیه (طبق فرض فقاهت) نیز مصداق دارد. چرا که فقیه نیز از حکمی که بر من پنهان است خبر می‌دهد. ایمان به خبر فقیه، همان تقلید است.

بله عصمت آثاری دارد که معصوم را از غیر معصوم جدا می‌سازد. آثار یاد شده که اتفاقا خیلی هم مهم است، ربطی به درستی تقلید ندارد.

این امر در ادامه نوشتار به خوبی روشن می‌گردد.

آن چه مهم است این است که مسئله‌ای که نزد فرد ناآگاه مجهول است، برای ناآگاه پنهان است. ایمان به این حکم پنهان، پس از خبر دادن فقیه، دقیقا همان ایمان به غیب و تقلید است.

چرا که تقلید پذیرش و راست پنداری سخن دیگری است. این امر، یعنی پذیرش و راست پنداری، همچنان که در مورد غیبی که خداوند إخبار کرده صادق است، در مورد غیبی که فقیه إخبار کرده نیز صادق است.

نتیجه این شد که در آیات یاد شده، ایمان به غیب، جانشین علم به غیب شده است و این جایگزینی باور از شناخت است. لذا می‌تواند دلیل بر تقلید باشد.

ویژگی خبر از غیب

ممکن است گفته شود ایمان به غیب، شامل غیبهایی می‌شود نص صریحی داشته باشند، لذا شامل فتوا و مانند آن نمی‌شود.

این توهم، اشکالات فراوانی دارد که در مباحث آینده روشن می‌شود. اما در اینجا به یکی دو نکته به اختصار اشاره می‌کنیم.

نخست که این که این ادعا کاملا بی دلیل است.

ثانیا با توجه به مناط ایمان به غیب، هر گونه خبر معتبری که درباره امری غیبی برسد، ایمان به آن بایسته است، خواه لفظی در کار باشد یا آن خبر حاصل استنباط باشد.

عصاره مباحث این سرفصل این شد که ایمان به غیب، مصداق تقلید است، یعنی در این مورد راست‌پنداری غیب، به جای علم به غیب، نشسته است. بنا بر این آیه یاد شده یکی از رد پاهای تقلید در حوزه دین است.

 

[1]- به سایر وجوه ایمان توجه کنید:

الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ قَالَ يُصَدِّقُونَ بِالْبَعْثِ وَ النُّشُورِ وَ الْوَعْدِ وَ الْوَعِيدِ وَ الْإِيمَانُ فِي كِتَابِ اللَّهِ عَلَی أَرْبَعَةِ أَوْجُهٍ فَمِنْهُ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ قَدْ سَمَّاهُ اللَّهُ إِيمَاناً وَ مِنْهُ تَصْدِيقٌ بِالْقَلْبِ وَ مِنْهُ الْأَدَاءُ وَ مِنْهُ التَّأْيِيدُ فَأَمَّا الْإِيمَانُ الَّذِي هُوَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ قَدْ سَمَّاهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی إِيمَاناً وَ نَادَی أَهْلَهُ بِهِ فَقَوْلُهُ‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ‏ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً  فَقَالَ الصَّادِقُ ع لَوْ أَنَّ هَذِهِ الْكَلِمَةَ قَالَهَا أَهْلُ الشَّرْقِ وَ أَهْلُ الْمَغْرِبِ لَكَانُوا بِهَا خَارِجِينَ مِنَ الْإِيمَانِ وَ لَكِنْ قَدْ سَمَّاهُمُ اللَّهُ مُؤْمِنِينَ بِإِقْرَارِهِمْ وَ قَوْلُهُ‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏  فَقَدْ سَمَّاهُمْ مُؤْمِنِينَ بِإِقْرَارِ اللِّسَانِ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ صَدِّقُوا وَ أَمَّا الْإِيمَانُ الَّذِي هُوَ التَّصْدِيقُ فَقَوْلُهُ‏ الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْری‏ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ  يَعْنِي صَدَّقُوا وَ قَوْلُهُ‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ‏  أَيْ لَا نُصَدِّقُكَ وَ قَوْلُهُ‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا أَيْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ أَقَرُّوا صَدِّقُوا فَالْإِيمَانُ الْخَفِيُّ هُوَ التَّصْدِيقُ وَ لِلتَّصْدِيقِ شُرُوطٌ لَا يَتِمُّ التَّصْدِيقُ إِلَّا بِهَا وَ قَوْلُهُ‏ لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ‏ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَی الْمالَ عَلی‏ حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبی‏ وَ الْيَتامی‏ وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ‏ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَی الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ‏  فَمَنْ أَقَامَ هَذِهِ الشُّرُوطَ فَهُوَ مُؤْمِنٌ مُصَدِّقٌ‏ وَ أَمَّا الْإِيمَانُ الَّذِي هُوَ الْأَدَاءُ فَهُوَ قَوْلُهُ لَمَّا حَوَّلَ اللَّهُ قِبْلَةَ رَسُولِهِ إِلَی الْكَعْبَةِ قَالَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص يَا رَسُولَ اللَّهِ فَصَلَاتُنَا إِلَی بَيْتِ الْمَقْدِسِ بَطَلَتْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی‏ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ‏  فَسَمَّی الصَّلَاةَ إِيمَاناً وَ الْوَجْهُ الرَّابِعُ مِنَ الْإِيمَانِ هُوَ التَّأْيِيدُ الَّذِي جَعَلَهُ اللَّهُ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ مِنْ رُوحِ الْإِيمَانِ فَقَالَ‏ لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ‏  وَ الدَّلِيلُ عَلَی ذَلِكَ قَوْلُهُ ص لَا يَزْنِي الزَّانِي وَ هُوَ مُؤْمِنٌ وَ لَا يَسْرِقُ السَّارِقُ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ يُفَارِقُهُ رُوحُ الْإِيمَانِ مَا دَامَ عَلَی بَطْنِهَا فَإِذَا قَامَ عَادَ إِلَيْه‏

[2]- تفسير الإمام عليه السلام‏ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ قَالَ الْإِمَامُ ع ثُمَّ وَصَفَ هَؤُلَاءِ الْمُتَّقِينَ الَّذِينَ هَذَا الْكِتَابُ هُدًی لَهُمْ فَقَالَ‏ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ يَعْنِي‏ بِمَا غَابَ‏ عَنْ‏ حَوَاسِّهِمْ‏ مِنَ الْأُمُورِ الَّتِي يَلْزِمُهُمُ الْإِيمَانُ بِهَا كَالْبَعْثِ وَ الْحِسَابِ وَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ تَوْحِيدِ اللَّهِ وَ سَائِرِ مَا لَا يُعْرَفُ بِالْمُشَاهَدَةِ وَ إِنَّمَا يُعْرَفُ بِدَلَائِلَ قَدْ نَصَبَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا كَآدَمَ وَ حَوَّاءَ وَ إِدْرِيسَ وَ نُوحٍ وَ إِبْرَاهِيمَ وَ الْأَنْبِيَاءِ الَّذِينَ يَلْزِمُهُمُ الْإِيمَانُ بِهِمْ وَ بِحُجَجِ اللَّهِ وَ إِنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُمْ وَ يُؤْمِنُونَ‏ بِالْغَيْبِ وَ هُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ‏.

وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏ وَ هُوَ الْبَعْثُ وَ النُّشُورُ وَ قِيَامُ الْقَائِمِ ع وَ الرَّجْعَة

عَنْ يَحْيَى بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ قَالَ: سَأَلْتُ الصَّادِقَ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ فَقَالَ الْمُتَّقُونَ هُمْ شِيعَةُ عَلِيٍّ ع وَ الْغَيْبُ هُوَ الْحُجَّةُ الْغَائِبُ.

همچنین محتمل است برخی از اختلاف مصادیق غیب در روایات به حسب ظاهر و بطن قرآن باشد.

[3]- به برخی دیگر از کاربردهای قرآنی غیب توجه کنید:

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَيْبِ‏ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبي‏ مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ…آل عمران179)

يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (مائده109)

تَعْلَمُ ما في‏ نَفْسي‏ وَ لا أَعْلَمُ ما في‏ نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (مائده116)

قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ… (انعام50)

وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُوَ… (انعام59)

فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْمٍ وَ ما كُنَّا غائِبينَ‏ (اعراف7)

وَ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ… (هود31)

تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ‏ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ… (هود49)

قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ‏ إِلاَّ اللَّهُ… (نمل65)

فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ‏ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهينِ (سبأ14)

إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ‏ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ… (حجرات18)

أَ عِنْدَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ‏ فَهُوَ يَری‏ (نجم35)

تقلید موسی از خضر، دلیل حقانیت تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۱۳-۱۹:۲۷:۳۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۴۱:۲۶
    • کد مطلب:23492
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 969

قصه حضرت موسی و حضرت خضر از جریانات شگفتی است که قرآن آن را نقل کرده است.

در آغاز این جریان را مرور می‌کنیم.

فَوَجَدَا عَبْداً مِّنْ عِبَادِنَا ءَاتَینَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً ﴿65/18﴾ قَالَ لَهُ مُوسَیٰ هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَیٰ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً ﴿66/18﴾ قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْراً ﴿67/18﴾ وَکَیفَ تَصْبِرُ عَلَیٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً ﴿68/18﴾ قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ ﭐللَّهُ صَابِراً وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْراً ﴿69/18﴾ قَالَ فَإِنِ ﭐتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیءٍ حَتَّیٰ أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً ﴿70/18﴾ فَـﭑنطَلَقَا حَتَّیٰ إِذَا رَکِبَا فِی ﭐلسَّفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیئاً إِمْراً ﴿71/18﴾ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْراً ﴿72/18﴾ قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلَا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً ﴿73/18﴾ فَـﭑنطَلَقَا حَتَّیٰ إِذَا لَقِیا غُلَاماً فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْساً زَکِیةً بِغَیرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَیئاً نُّکْراً ﴿74/18﴾‏ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْراً ﴿75/18﴾ قَالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیءٍ بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَّدُنِّی عُذْراً ﴿76/18﴾ فَـﭑنطَلَقَا حَتَّیٰ إِذَا أَتَیا أَهْلَ قَرْیةٍ ﭐسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْاْ أَن یضَیفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَاراً یرِیدُ أَنْ ینقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَـﭑتَّخَذْتَ عَلَیهِ أَجْراً ﴿77/18﴾ قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَینِی وَبَینِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِع عَّلَیهِ صَبْراً ﴿78/18﴾ أَمَّا ﭐلسَّفِینَةُ فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یعْمَلُونَ فِی ﭐلْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُم مَّلِکٌ یأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً ﴿79/18﴾ وَأَمَّا ﭐلْغُلَامُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَینِ فَخَشِینَا أَن یرْهِقَهُمَا طُغْیاناً وَکُفْراً ﴿80/18﴾ فَأَرَدْنَا أَن یبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیراً مِّنْهُ زَکَوٰةً وَأَقْرَبَ رُحْماً ﴿81/18﴾ وَأَمَّا ﭐلْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَامَینِ یتِیمَینِ فِی ﭐلْمَدِینَةِ وَکَانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَّهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحاً فَأَرَادَ رَبُّکَ أَنْ یبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیسْتَخْرِجَا کَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَ ٰلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیهِ صَبْراً ﴿82/18﴾[1]

نکات مربوط به بحث ما از این جریان عبارتند از:

۱) خضر عالم بود و موسی نسبت به علوم خاصی جاهل بود وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْماً

۲) هدف موسی، تعلم از خضر بود عَلَیٰ أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً

۳) خضر تعلیم به موسی را مشروط به عدم پرسش و عدم اعتراض نمود فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیءٍ حَتَّیٰ أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً

۴) موسی نتوانست به این شرط عمل نماید

۵) علت تخلف موسی از شرطی که با خضر کرده بود، عبارت بود از عدم صبر بر آن چه که بدان احاطه نداشت وَکَیفَ تَصْبِرُ عَلَیٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً

6) در پایان نیز روشن شد که تمامی کارهای خضر، بر خلاف تصور موسی هم حکیمانه بوده است و هم، از امر الهی ناشی شده بود وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَ ٰلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَیهِ صَبْراً

آن چه به استدلال بر تقلید مربوط است، بند سوم است.

بند سوم عبارت است از عدم پرسش و عدم اعتراض نسبت به کارهای خضر.

به سخن دیگر شرط خضر بر موسی، پذیرش کارهای خضر، بدون درخواست دلیل بود.

پذیرش بدون دلیل، همان تعبد و تقلید است.

در این مورد، پذیرش سخن خضر، جایگزین شناخت از علل کارهای خضر شده است.

هر چند هدف نهایی از ملاقات موسی با خضر، تعلم بود، اما این تعلم مشروط به گذر از مرحله تقلید شده بود.

مسلم شرط حضرت خضر بر موسی، شرط حق (یعنی مطابق عقل و شرع) بوده است و نه شرط باطل. پس در این مرحله تقلید موسی از خضر باطل نبوده است.

طبق این بیان، درستی تقلید اثبات می‌گردد.

پر واضح است اگر موسی به شرطش وفا می‌کرد، به شناخت می‌رسید و موضوع تقلید از بین می‌رفت. همچنین در سایر موارد نیز اگر شرایط تعلم رعایت شود، شناخت حاصل می‌شود و موضوع تقلید از بین می‌رود.

 

[1]- 65- پس بنده‏ای از بندگان ما (خضر) را یافتند كه او را از نزد خودمان رحمت و مهربانی و علم و دانشی (علم بغیب و نهان) آموخته بودیم 66- موسی (سلام كرد و خضر جواب داد، موسی) باو گفت: آیا (اجازه و فرمان می‌دهی كه) از پی تو بیایم تا مرا بیاموزی از آنچه (علم و دانشی كه مربوط بدین و آئین نیست، و) از روی هدایت و راهنمایی (باسرار و رازها) بتو آموخته‏اند (خدای تعالی آموخته) 67- بنده خدا (خضر) گفت: البته تو هرگز نمیتوانی با من شكیبایی نمایی (زیرا بكارهایی مأمورم كه دیدن آن برای تو دشوار است) 68- و چگونه شكیبایی كنی بر چیزی كه (كارهایی كه من بجا می‌آورم و تو) از راه علم و دانش به (كنه و حقیقت) آن احاطه نداشته‏ای (در دسترس تو نیست) 69- موسی گفت: اگر خدا خواهد بزودی مرا صبر كننده و شكیبا خواهی یافت، و تو را در هیچ كار نافرمانی ننمایم (و چون نافرمانی را مشروط بمشیت و خواست خدا گردانید، پس در آنجا كه دید كارهای خضر خلاف شریعت و آئین او بلكه خلاف همه شرائع و آئینهای پیغمبران است، خلاف وعده خود رفتار نكرد تا گفته شود: شایسته پیغمبر نیست كه خلاف وعده رفتار نماید) 70- بنده خدا گفت: اگر از پی من آمدی مرا از چیزی (كه از دیدن آن بشگفت آیی) مپرس تا تو را از آن خبر دهم و آگاه سازم چنان آگهی كه آن را دریابی 71- پس موسی (گفتار او را قبول كرده و پذیرفت) و (با) بنده خدا (بر ساحل و كنار دریا) رفتند (و یوشع نیز همراه ایشان بود) تا آنكه در كشتی سوار شدند، بنده خدا آن كشتی را سوراخ كرد (و) موسی (آن را با جامه‏های خود بست و بخشم آمده) گفت: آیا كشتی را سوراخ كردی تا اهل و كشتی نشستگان را غرق نموده و در آب فرو بری؟! هر آینه چیزی عجب و شگفتی آوردی (كار شگفت آوری كردی) 72- بنده خدا گفت: آیا نگفتم هرگز نمیتوانی (در پیروی) با من صبر و شكیبایی نمایی 73- موسی گفت: مرا مؤاخذه و سرزنش مكن بآنچه (عهد و پیمانی كه با تو نموده و آن را) ترك و رها نمودم، و مرا در كارم بدشواری و سختی تكلیف و وادار ننما (بر من سخت مگیر، بلكه عفو كن و ببخش) 74- پس (از كشتی پیاده شده) رفتند تا بپسری برخوردند (كه در میان پسران بازی می‌كرد) پس (خضر بی‏آنكه از حال و چگونگی او پرسد) او را كشت، موسی گفت: آیا نفس و آدمی پاكیزه (زیبا و نیكرویی) را بی‏آنكه كسی را كشته باشد (قصاص كنی یعنی هم چنان كه كسی را كشته او را) كشتی؟! هر آینه چیز زشتی را آوردی (كار بدی كردی) 75- (خضر) گفت: آیا با تو نگفتم: هرگز نمیتوانی (در پیروی) با من صبر و شكیبایی نمایی (گفته‏اند: از روی بسیاری عتاب و سرزنش پس از گفتن الم اقل «آیا نگفتم» لفظ لك «با تو» بیان كرده است) 76- موسی (چون دانست كه كارهای شگفت‏آور خضر را دیدن و خاموش ماندن كاری است بسیار دشوار، از اینرو) گفت: اگر پس از این نوبت و بار دیگر از تو چیزی پرسیدم با من مصاحبت مكن و همراه مباش كه هر آینه از جانب من (بر ترك مصاحبت با من) عذر و بهانه‏داری 77- پس براه افتادند تا بمردم قریه و شهری رسیده از مردم آن طعام و خوراك خواستند، ایشان نپذیرفتند كه موسی و بنده خدا را مهمانی كنند، پس در آن قریه دیوار (شكسته‏ا) ی را یافتند كه می‌خواست فرو ریزد، بنده خدا آن را برپا داشت (دست بر آن دیوار گذاشته گفت: باذن و فرمان خدا برپا بایست) موسی گفت: اگر می‌خواستی (ساختمان كنی باید) برای برپا داشتن آن دیوار مزدی (طعام و خوراك) می‌گرفتی! 78- بنده خدا گفت: اینزمان هنگام جدایی میان من و تو است، بزودی تو را از باطن و نهان چیزی كه نتوانستی بر آن صبر و شكیبایی كنی آگاه می‌سازم: 79- كشتی (كه من آن را سوراخ كردم) مال مساكین و مستمندانی بود كه در دریا كار می‌كنند (كشتیرانی می‌نمایند و معاش و هزینه زندگانی خود را از آن بدست می‌آورند) پس خواستم آن را عیب دار و ناقص گردانم، و پیش روی (یا پشت سر) شان پادشاهی (ستمكار) است كه هر كشتی (بی‏عیب) را بزور و ستم می‌گیرد (من آن كشتی را معیوب ساختم تا پادشاه آن را غصب ننموده و بزور نگیرد و كشتیرانان بیكار نشوند. گفته‏اند: حال و چگونگی فقیر و درویش سختتر از مسكین و مستمند است، زیرا از این آیه دانسته می‌شود كه مسكین كسی است كه دارای چیزی باشد اگر چه آن چیز در معاش و هزینه زندگی او كافی و بس نیست، و فقیر آنست كه دارای چیزی نباشد) 80- و آن پسر (كه او را كشتم بكفر سرشته شده و) پدر و مادرش اهل ایمان و گرویده (بخدا و رسول) بودند، پس ترسیدیم (دانستیم اگر آن پسر بماند و كشته نشود) پدر و مادر خود را بسركشی و نگرویدن وادار نماید (زیرا ممكن است و می‌شود كه پدر و مادر بمهر فرزند پابند شده بعقیده و باور او درآیند) 81- پس خواستیم كه پروردگار آن پدر و مادر (فرزند دیگری را) بایشان عوض دهد كه از روی پاكیزگی از آن پسر بهتر و از روی رأفت و مهربانی از او نزدیكتر باشد (حضرت صادق علیه السّلام فرموده: خدای تعالی بجای آن پسر كشته شده دختری بآن پدر و مادر عطاء نمود كه هفتاد پیغمبر از او بدنیا آمدند) 82- و آن دیوار (كه برپا داشتم) برای دو پسر پدر مرده‏ای در این شهر است، و در زیرا آن گنجی است كه برای ایشان می‌باشد، و پدرشان (پدر هفتم آنان، چنان كه حضرت صادق علیه السّلام فرموده) مرد نیكوكاری بوده و پروردگارت خواست اینان بالغ شده و بحدّ مردی رسیده گنج خود را (از زیر آن دیوار) بیرون آوردند، و خواستن خدای تعالی رحمت و بخششی بود از جانب پروردگارت (برای آنها، پس اگر دیوار را برپا نمیداشتم می‌افتاد و گنج آشكار می‌شد، و دیگران آن را می‌ربودند، و مزد نگرفتم برای آنكه بجا آوردن كاری كه بامر و فرمان خدا و برای او باشد مزد گرفتن برای آن شایسته بنده خدا نیست) و من آن كار را از پیش خود بجا نیاوردم (بلكه خدای تعالی مرا بآن فرمان داده بود) آنچه گفتم تأویل و آشكار ساختن چیزی بود كه نتوانستی بر آن صبر و شكیبایی نمایی (ناگفته نماند: چون خضر كشتی را سوراخ نمود و آن را عیب‏دار كرد گفت: فاردت آن اعیبها «پس خواستم آن را عیب دار كنم» و برای اینكه غلام و پسر را او كشت و خدای تعالی عوض و بجای او را بپدر و مادرش عطاء می‌نماید گفت: فَأَرَدْنا أَنْ یبْدِلَهُما رَبُّهُما «پس خواستیم كه پروردگار آن پدر و مادر بایشان عوض دهد» و چون رساندن بحدّ بلوغ و مردی كار خدای تعالی است گفت: فأراد ربك ان یبلغا «پس پروردگارت خواست ایشان بالغ شده و بحدّ مردی رسند)

کفالة الایتام آل محمد، مستلزم حجیت تقلید است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۲۶-۱۹:۱۲:۲۲
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۴۶:۲
    • کد مطلب:23511
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1081

یکی از عناوینی که در روایات مطرح شده است «کفالت ایتام آل محمد» علیهم السلام است.

خود تعبیر به «کفالت» بهترین دلیل بر جواز افتاء و نیز تعبیر به «ایتام آل محمد» بهترین دلیل بر حجیت تقلید است.

پیش از هر چیزی توجه شما را به متن برخی از این دسته از روایات جلب می‌کنیم.

الْإِمَامُ الْهُمَامُ أَبُو مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيُّ ع فِي تَفْسِيرِهِ، حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ ع ِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ: أَشَدُّ مِنْ يُتْمِ الْيَتِيمِ الَّذِي انْقَطَعَ عَنْ أَبِيهِ يُتْمُ يَتِيمٍ انْقَطَعَ عَنْ إِمَامِه وَ لَا يَقْدِرُ عَلَی الْوُصُولِ إِلَيْهِ وَ لَا يَدْرِي حُكْمَهُ فِيمَا يُبْتَلَی بِهِ مِنْ شَرَائِعِ دِينِهِ أَلَا فَمَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِعُلُومِنَا فَهَذَا الْجَاهِلُ بِشَرِيعَتِنَا الْمُنْقَطِعُ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا يَتِيمٌ فِي حِجْرِهِ أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا كَانَ مَعَنَا فِي الرَّفِيقِ الْأَعْلَی.

پيامبر خدا صلی الله عليه و آله: از يتيمیِ كسی كه پدرش را از دست داده، سخت‌تر، يتيمی كسی است كه از امام خود بريده شده و توان دسترسی به او را ندارد و حكم مسائل دينی مورد ابتلايش را نمی‌داند. بدانيد كه هر كس از شيعيان ما به علوم ما آگاه باشد، اين شخصی كه به شريعت ما آگاه نيست و دسترسی به ما ندارد، [همچون] يتيمی است در دامان او. بدانيد كه هر كس او را هدايت و ارشاد كند و شريعت و احكام ما را به او بياموزد، در جمع بهشتيان برين با ما خواهد بود.

وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع: مَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِشَرِيعَتِنَا فَأَخْرَجَ ضُعَفَاءَ شِيعَتِنَا مِنْ ظُلْمَةِ جَهْلِهِمْ إِلَی نُورِ الْعِلْمِ الَّذِي حَبَوْنَاهُ بِهِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ عَلَی رَأْسِهِ تَاجٌ إِلَی أَنْ قَالَ أَلَا فَمَنْ أَخْرَجَهُ فِي الدُّنْيَا مِنْ حَيْرَةِ جَهْلِهِ فَلْيَتَشَبَّثْ بِنُورِهِ لِيُخْرِجَهُ مِنْ حَيْرَةِ ظُلْمَةِ هَذِهِ الْعَرَصَاتِ إِلَی نُزْهَةِ الْجِنَانِ فَيخْرِجُ كُلَّ مَنْ كَانَ عَلَّمَهُ فِي الدُّنْيَا خَيْراً أَوْ فَتَحَ عَنْ قَلْبِهِ مِنَ الْجَهْلِ قُفْلًا أَوْ أَوْضَحَ لَهُ عَنْ شُبْهَةٍ.

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: هر کس از شیعیان ما که دانای به شریعت ما باشد، شیعیان ناتوان ما را از تاریکی نادانی‌شان به نور علمی که ما به او بخشیدیم، بیرون سازد، روز قیامت می‌آید در حالی که بر سرش تاجی است… آگاه باشید پس هر کس که در دنیا عالم او را از حیرت نادانی بیرون آورده، به نور عالم چنگ زند تا از سرگردانی تاریکی این عرصات (عرصات قیامت) او را به سوی بوستان بهشت، رهنمون گرداند. پس هر کسی که عالم او را در دنیا خیری آموخته یا از دلش قفل جهل را گشوده یا برای او شبهه‌ای را برطرف ساخته (از میان مردم) بیرون می‌آید.

قَالَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع‏ فَضْلُ كَافِلِ يَتِيمِ آلِ مُحَمَّدٍ الْمُنْقَطِعِ عَنْ مَوَالِيهِ النَّاشِبِ فِي رُتْبَةِ الْجَهْلِ يُخْرِجُهُ مِنْ جَهْلِهِ وَ يُوضِحُ لَهُ مَا اشْتَبَهَ عَلَيْهِ عَلَی فَضْلِ كَافِلِ يَتِيمٍ يُطْعِمُهُ وَ يَسْقِيهِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَی السُّهَا. (بحارالأنوار/ج‏2/ص3/ب8/ح4)

امام حسن عليه السلام: برتری كسی كه يتيم آل محمّد را كه از سرپرستان خود جدا شده و در جهل فرو رفته است سرپرستی كند و او را از جهل بيرون آورد و امور مشتبه را برای او روشن سازد، بر كسی كه يتيمی را سرپرستی كند و به او آب و غذا دهد، مانند برتری خورشيد بر ستاره سُهی است.

عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ: يَأْتِي عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا الْقَوَّامُونَ بِضُعَفَاءِ مُحِبِّينَا وَ أَهْلِ وَلَايَتِنَا يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ الْأَنْوَارُ تَسْطَعُ مِنْ تِيجَانِهِمْ إِلَی أَنْ قَالَ فَلَا يَبْقَی هُنَاكَ يَتِيمٌ قَدْ كَفَلُوهُ وَ مِنْ ظُلْمَةِ الْجَهْلِ أَنْقَذُوهُ وَ مِنْ حَيْرَةِ التِّيهِ أَخْرَجُوهُ إِلَّا تَعَلَّقَ بِشُعْبَةٍ مِنْ أَنْوَارِهِمْ الْخَبَرَ.

علماء شیعیان ما که نگهدارنده و حافظ دوستداران و اهل ولایت ناتوان ما هستند، در روز قیامت می‌آیند، در حالی که نور از تاج‌های آنها ساطع است… پس در آنجا یتیمی که علماء او را کفالت کرده‌اند و از تاریکی نادانی نجاتش داده‌اند و از سرگردانی حیرت بیرونش آورده‌اند، باقی نمی‌ماند، مگر این به شاخه‌ای از نور علماء چنگ می‌زند…

قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَی ع: يُقَالُ لِلْعَابِدِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ نِعْمَ الرَّجُلُ كُنْتَ هِمَّتُكَ ذَات‏ نَفْسِكَ إِلَی أَنْ قَالَ وَ يُقَالُ لِلْفَقِيهِ يَا أَيُّهَا الْكَافِلُ لِأَيْتَامِ آلِ مُحَمَّدٍ ع الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ قِفْ حَتَّی تَشْفَعَ لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ فَيَقِفُ فَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَعَهُ فِئَامٌ وَ فِئَامٌ وَ فِئَامٌ حَتَّی قَالَ عَشْراً وَ هُمُ الَّذِينَ أَخَذُوا عَنْهُ عُلُومَهُ وَ أَخَذُوا عَمَّنْ أَخَذَ عَنْهُ وَ عَمَّنْ أَخَذَ عَمَّنْ أَخَذَ عَنْهُ إِلَی يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَانْظُرُوا كَمْ فَرْقٌ مَا بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ.

امام رضا علیه السلام فرمود: روز قیامت به عابد گفته می‌شود خوب مردی بودی، (چون) همت‌ات (نجات) خودت بود… و به فقیه گفته می‌شود ای کافل ایتام آل محمد و ای هادی ناتوانان از دوستداران و موالیان ما، بایست، تا این که برای کسانی که از تو اخذ کرده‌اند و یا از تو آموخته‌اند، شفاعت کنی…

همان گونه که در آغاز اشاره شد، خود تعبیر به «کفالت» بهترین دلیل بر جواز افتاء و نیز تعبیر به «ایتام آل محمد» بهترین دلیل بر حجیت تقلید است.

و اینک توضیح بیشتر.

نخست ببینیم در کفالت یتیمِ از پدر و مادر مادی، چه اتفاق می‌افتد.

یتیم کسی است که توانایی اداره امور خودش را نداشته و در زمان زنده بودن پدر و مادرش، مدیریت آنها، کاستی او را جبران می‌کرده است. اما حالا که پدر و مادرش مرده‌اند، دیگر عدم استقلال در اداره امورش، درماندگی او را کاملا آشکار کرده است.

هنگامی که پای کفیل به میان می‌آید، کفیل تا حدی به جای پدر و مادرش می‌نشیند. یعنی اموری که تدبیر آن از عهده یتیم خارج است، کفیل بر عهده می‌گیرد.

ناگفته پیداست که وقتی یتیم به رشد (عقلی و شرعی) رسید، مستقل می‌شود و نیازی به کفیل ندارد. اما در همین رسیدن به سرحد رشد، نیازمند تعلیم کفیل است.

پس باید دوران پیش از استقلال و پس از استقلال را از هم جدا کرد.

مسلم است که آموزش استقلال، در دوران پیش از استقلال اتفاق می‌افتد. اما این، همه آن چه که کفیل برای یتیم می‌کند، نیست.

زیرا زندگی یتیم تنها با آموزش به جریان نمی‌افتد و سر و سامان نمی‌گیرد. یتیم نیازمند خورد و خوراک، مسکن و هزاران امر دیگر است که باید توسط کفیل تأمین گردد.

به سخن دیگر برطرف کردن نیازهای فوری و فوتی و روزمره، بر عهده کفیل است. کفیل باید غذای یتیم را آماده کند لباسش را آماده کند و…. به سخن دیگر یتیم نیازمند سفره آماده کفیل است.

حالا می‌آییم سراغ ایتام آل محمد علیهم السلام.

مشکل ایتام آل محمد، ناتوانی دینی است. یعنی استقلال دینی ندارند، یعنی فقیه نیستند.

البته بخشی از کار کفیل، تعلیم و آموزش است. اما صد البته تعلیم، درمان نیازهای روزمره فوتی و فوری یتیم نیست.

لذا پای تأمین نیازهای فوری به میان می‌آید. نیازهای فوری عبارت است مرتفع ساختن شبهات دشمنان، برطرف ساختن سرگردانی‌های خودش و….

یکی از نیازهای روزمره نیز گرفتن فتوای فقیه، برای انجام وظایف روزمره است. این همان تقلید است.

به دلیل اهمیت امر، مطلب پیشین را با توضیحات فنی همراه می‌کنیم.

روایات یاد شده شامل نکات زیر است:

ویژگی‌های ایتام آل محمد، عبارت است از:

۱- ندانستن حکم دین. لَا يَدْرِي حُكْمَهُ فِيمَا يُبْتَلَی بِهِ مِنْ شَرَائِعِ دِينِهِ،

۲- ناتوانی علمی، فَأَخْرَجَ ضُعَفَاءَ شِيعَتِنَا مِنْ ظُلْمَةِ جَهْلِهِمْ إِلَی نُورِ الْعِلْمِ، الْقَوَّامُونَ بِضُعَفَاءِ مُحِبِّينَا وَ أَهْلِ وَلَايَتِنَا الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ

۳- گرفتار نادانی، يَتِيمِ آلِ مُحَمَّدٍ الْمُنْقَطِعِ عَنْ مَوَالِيهِ النَّاشِبِ فِي رُتْبَةِ الْجَهْلِ

ویژگی‌های عالمی که کفیل ایتام آل محمد شده است، عبارت است از:

۱- آگاهی از علوم اهل بیت است، فَمَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِعُلُومِنَا، مَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِشَرِيعَتِنَا

۲- قوامیت نسبت به امور ایتام است عُلَمَاءُ شِيعَتِنَا الْقَوَّامُونَ بِضُعَفَاءِ مُحِبِّينَا وَ أَهْلِ وَلَايَتِنَا

تکفل یتیم (يَتِيمٌ قَدْ كَفَلُوهُ) عبارت است از:

۱- محافظت یتیم در دامن عالم، فَهَذَا الْجَاهِلُ بِشَرِيعَتِنَا الْمُنْقَطِعُ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا يَتِيمٌ فِي حِجْرِهِ

۲- هدایت، أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا، الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ

۳- ارشاد

۴- تعلیم، وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا، كُلَّ مَنْ كَانَ عَلَّمَهُ فِي الدُّنْيَا خَيْراً

۵- اخراج از تاریکی نادانی به روشنایی دانایی، مِنْ ظُلْمَةِ جَهْلِهِمْ إِلَی نُورِ الْعِلْمِ، يُخْرِجُهُ مِنْ جَهْلِهِ، وَ مِنْ ظُلْمَةِ الْجَهْلِ أَنْقَذُوهُ

۶- گشودن قفل نادانی، أَوْ فَتَحَ عَنْ قَلْبِهِ مِنَ الْجَهْلِ قُفْلًا

۷- مرتفع ساختن شبهات، أَوْ أَوْضَحَ لَهُ عَنْ شُبْهَةٍ، وَ يُوضِحُ لَهُ مَا اشْتَبَهَ عَلَيْهِ، وَ مِنْ حَيْرَةِ التِّيهِ أَخْرَجُوهُ

۸- برطرف ساختن سرگردانی، فَمَنْ أَخْرَجَهُ فِي الدُّنْيَا مِنْ حَيْرَةِ جَهْلِهِ

واکنش یتیم عبارت است از:

۱- یتیم دو کار می‌کند یکی اخذ دین، لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ

۲- آموختن دین، أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ

نکته‌ای که باید توجه داشت این است که در یک روایت عناوین متعدد در کنار یکدیگر قرار گرفته است. توجه کنید:

أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا (سه امر هدایت و ارشاد و تعلیم در کنار یکدیگر آمده است.)

عَلَّمَهُ فِي الدُّنْيَا خَيْراً أَوْ فَتَحَ عَنْ قَلْبِهِ مِنَ الْجَهْلِ قُفْلًا أَوْ أَوْضَحَ لَهُ عَنْ شُبْهَةٍ (تعلیم و باز کردن قفل نادانی و توضیح شبهه در کنار یکدیگر آمده است.)

يُخْرِجُهُ مِنْ جَهْلِهِ وَ يُوضِحُ لَهُ مَا اشْتَبَهَ عَلَيْهِ (اخراج از نادانی و توضیح شبهه در کنار یکدیگر آمده است.)

يَتِيمٌ قَدْ كَفَلُوهُ وَ مِنْ ظُلْمَةِ الْجَهْلِ أَنْقَذُوهُ وَ مِنْ حَيْرَةِ التِّيهِ أَخْرَجُوهُ (کفالت یتیم و نجات از تاریکی نادانی و از سرگردانی در کنار یکدیگر آمده است.)

لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ (اخذ دین و آموختن دین در کنار یکدیگر آمده است.)

برخی از عناوین متعدد، ممکن است تعبیرات گوناگون از یک مطلب باشد. اما اختلاف میان برخی دیگر از عناوین قطعی و مسلم است.

در بیشتر شواهدی که ذکر شد، نفس ذکر عناوین متعدد در کنار یکدیگر نشان از اختلاف آنها با یکدیگر است.

اما در میان همه اینها، آخرین تعبیر بسیار جالب است، «لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ».

عطف با حرف «أَوْ» دلیل قاطع بر تقسیم کفالت به دو بخش «اخذ» و «تعلم» است.

معنای تعلم که روشن است.

مهم درک معنای اخذ است.

شاه مصداق اخذ، اخذ معالم دین و فتاوی مورد نیاز است.

اخذ یتیم از فقیه، از دو حال خارج نیست یا جایز است و یا جایز نیست.

اگر جایز نیست، چرا به کفالت ایتام آل محمد به شکل کلی و نجات یتیم از نادانی و…، و نیز به شکل خاص امر شده است؟! مسلما امر به کفالت مطلق است و مقید به قیدی نیست.

و اگر اخذ فتوا جایز است، این دقیقا همان حجیت تقلید است.

تکلیف و وظائف جاهل، وجود جایگزین شناخت را می‌طلبد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۴/۱۹-۶:۱:۵۳
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۷:۵۶:۱
    • کد مطلب:23475
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1027

ناگفته پیداست که مردم به دو دسته کلی عالم و جاهل طبقه‌بندی می‌شوند. این طبقه‌بندی علاوه بر این که وجدانی و عقلی است، در منابع دینی نیز با تعبیرات متنوعی مورد تأکید فراوان قرار گرفته است.

عناوینی همچون عالم و فقیه و عارف به احکام و…، همگی ناظر به طبقه اول هستند و عناوینی هم چون جاهل، مقلد و… ناظر به طبقه دوم.

تمامی آیات و روایاتی که ناظر به تقسیم جامعه به عالم و جاهل، فقیه و غیر فقیه، عارف به احکام و غیر عارف و… همگی متضمن استدلال بر تقلید است.

زیرا تکلیف عالم و فقیه و… روشن است و آن عمل به علم خودش است.

جاهل، غیر فقیه و… همچنان که از اسمش پیداست، نمی‌تواند به علمش عمل کند. به تعبیر دقیق‌تر جاهل علمی ندارد که به آن عمل کند. سالبه منتفی به انتقاء موضوع است.

تردیدی هم نیست که تعلم و آموختن، کمال هر انسانی است و رجحان آن (صرف نظر از درجه آن) از منظر عقل و دین قابل تردید نیست.

سخن بر سر جاهلی که از روی تقصیر یا قصور یا اصلا سراغ تعلم نرفته است و یا این که در راه تعلم است، اما هنوز عالم نشده است.

چنین شخصی یا مکلف است یا غیر مکلف.

با غیر مکلف کاری نداریم.

در بیشتر موارد، جاهلِ مکلف، پیش از تعلم، اگر تقلید را نپذیرد به تعطیلی دین منجر می‌گردد.

چون از یک سو تکالیف مسلمی دارد و از سوی دیگر عمل به تکالیف از روی علم برای او ممکن نیست. در نتیجه یا باید کلا عمل به تکالیف را رها کند و یا این که اقدامی کند که نمی‌داند امتثال تکالیف هست یا خیر.

در هر دو صورت دین تعطیل می‌گردد.

بر این اساس تمامی روایات تقسیم مردم به عالم و جاهل، فقیه و غیر فقیه و… همگی دلیل بر درستی تقلید است.

توضیح بیشتر این که عالم تقسیم می‌شود به:

عالم مطلق، یعنی عالمی که هیچ جهلی در او راه ندارد.

به ضرورت عقل و شرع، علم مطلق بالذات، منحصر به ذات اقدس الهی است.

در رتبه دوم و با اعطاء الهی، معصومین علیه السلام نیز عالم مطلق شده‌اند. اما این علم، ذاتی آنان نیست و حدوث و بقائش به دست خداوند است.

عالم نسبی، یعنی عالمی که بعضی از مسائل را می‌داند، خواه یک مسئله و یا هزاران هزار، در جریان احکامِ علم، تفاوتی میان یک مسئله و هزار مسئله نیست. عالم، ولو عالم به یک مسئله، در همان حیطه علمش، باید به تکلیف عالم عمل نماید.

پس تکلیف قطعی طبقه عالم (حتی عالم نسبی)، عمل به علم است.

جاهل نیز طبقات مختلفی دارد که در «اقسام جاهل را بشناسیم» با آنها آشنا شدیم.

آن چه مهم است این است که تکلیف جاهل چیست؟

ناگفته پیداست که در درجه نخست تکلیف جاهل (صرف نظر از وجوب و استحباب و سائر ویژگی‌هایش)، آموختن و تعلم است. در اصل این تکلیف، هیچ حرف و حدیثی نیست.

اما مسلما جاهل، به محض اراده تعلم، بلافاصله عالم نمی‌شود. بلکه باید عالمی پیدا کند و به تناسب موضوع، وقت بگذارد و به تناسب استعدادش تلاش کند و…، تا این که عالم شود. فعلا کاری به تقصیر و قصور جاهل هم نداریم، اصل موضوع را بررسی می‌کنیم.

به محض این که متعلم، عالم شد، ولو در یک مسئله، در همان یک مسئله، تکلیف عالم نسبی را پیدا می‌کند، یعنی باید به علم خودش عمل کند.

اما تکلیف متعلم، در حین تعلم، یعنی پیش از عالم شدن، چیست؟

۱- هیچ حرکتی نکند، ۲- تحصیل شناخت نماید، ۳- تیری در تاریکی بیندازد و یا ۴- سخن عالم را بپذیرد؟

حکم عقل روشن است و آن را پیش از این توضیح دادیم.

حکم شرع چیست؟ آیا شرع این مسئله مهم را مهمل گذاشته است یا برایش حکمی دارد؟

تردیدی نیست که دین در این باره حرف دارد و نخستین حرف آن، لزوم تعلم است.

فرض این است که متعلم در راه تعلم است، پس از این جهت به تکلیفش عمل کرده است، اما مشکله دقیقا همین جاست، متعلمی که در حال تعلم است، اما هنوز عالم نشده است چه باید بکند؟

در بسیاری از امور، توقف و احتیاط ممکن است. پس به حکم عقل و شرع باید احتیاط کند.

اما در موارد بیشتری، یا احتیاط اصلا ممکن نیست (مانند دوران بین المحذورین) و یا خارج از توان و طاقت مکلف است.

لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها… (بقره233)

لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها… (بقره286)

لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها… (انعام152، اعراف42، مؤمنون62)

آیا دین جایگزینی برای شناخت معرفی نکرده است؟!

اگر دین جایگزینی معرفی کرده است، جایگزین شناخت در فرض مسئله چیست؟!

مسلما اگر دین جایگزینی معرفی نکرده باشد، مستلزم نقص بسیار بزرگی در دین است.

با علم به کمال دین و حکیمانه بودن آن، پی می‌بریم که یقینا دین برای این معضله راهکاری دارد، چه ما آن راهکار را بدانیم و چه ندانیم.

کدام راهکار از راهکارهای ممکن و موجود، نزدیک‌تر و آسان‌تر و حکیمانه‌تر از پذیرش سخن عالم است؟!

راست پنداری سخن عالم، همان جایگزین عقلی و حکیمانه برای شناخت است که از آن با عنوان تقلید یاد می‌کنیم.

نتیجه این شد که حکمت، ضرورت اجمالی تقلید را اثبات می‌کند.

اما اثبات تقلید، دلایل تفصیلی فراوانی هم دارد که در همین نوشتار با آن آشنا شدیم.

همچنان که در آغاز اشاره کردیم بستر این استدلال روایات تقسیم مردم به عالم و جاهل، فقیه و غیر فقیه و… است. بر این اساس تمامی روایات تقسیم مردم به عالم و جاهل، فقیه و غیر فقیه و… همگی دلیل بر درستی تقلید است.

مشعل‌داری عالم، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۱/۰۳-۲۲:۴۳:۱۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۸:۰:۳
    • کد مطلب:23484
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1131

در روایات از عالم با تعبیرات فراوانی یاد شده است. یکی از این تعبیرات، تشبیه عالم به شمع است.

شمع دو ویژگی دارد: ۱- برافروختن شمع دیگر توسط شمع اول و ۲- استفاده دیگران از نور شمع اول.

برافروختن شمع دیگر از شمع عالم، به منزله تعلم از عالم است. فرآیند تعلم، همان تولد شمعی جدید از شمع اول است. حاصل این فرآیند نیز استقلال شمع دوم از شمع اول است. یعنی وقتی کسی از عالم تعلم کرد و آموخت، خودش می‌شود صاحب شمع و در حد آموخته‌اش نیازی به شمع اول ندارد، تا آن جا که اگر شمع اول خاموش شود و عالم بمیرد، شمع دوم مستقلا نور افشانی می‌کند.

اما ویژگی دوم شمع، نور افشانی برای دیگرانی است که خود شمع ندارند. در این صورت با خاموشی شمع اول و مرگ عالم، خلأ بزرگی برای کسانی که از نور او استفاده می‌کردند به وجود می‌آید.

در روایات از این خلأ با تعبیر رخنه یاد شده است.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا مَاتَ الْمُؤْمِنُ الْفَقِيهُ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْ‏ءٌ.

هنگامی مؤمن فقیه بمیرد در اسلام (خلأ و) رخنه‌ای پیدا می‌شود که هیچ چیزی آن را پر نمی‌کند.

روایت زیر به ویژگی دوم شمع نظر دارد:

قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبَاقِرُ ع الْعَالِمُ كَمَنْ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ فَكُلُّ مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ دَعَا بِخَيْرٍ كَذَلِكَ الْعَالِمُ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ وَ الْحَيْرَةِ فَكُلُّ مَنْ أَضَاءَتْ لَهُ فَخَرَجَ بِهَا مِنْ حَيْرَةٍ أَوْ نَجَا بِهَا مِنْ جَهْلٍ فَهُوَ مِنْ عُتَقَائِهِ مِنَ النَّارِ وَ اللَّهُ يُعَوِّضُهُ عَنْ ذَلِكَ بِكُلِّ شَعْرَةٍ لِمَنْ أَعْتَقَهُ مَا هُوَ أَفْضَلُ لَهُ مِنَ الصَّدَقَةِ بِمِائَةِ أَلْفِ قِنْطَارٍ عَلَی الْوَجْهِ الَّذِي أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ بَلْ تِلْكَ الصَّدَقَةُ وَبَالٌ عَلَی صَاحِبِهَا لَكِنْ يُعْطِيهِ اللَّهُ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ مِائَةِ أَلْفِ رَكْعَةٍ يُصَلِّيهَا مِنْ بَيْنِ يَدَيِ الْكَعْبَةِ.

امام باقر علیه السلام فرمود: عالم مانند کسی است که با او شمعی است که برای مردم راه را روشن می‌کند. هر کس به سبب شمع، ببیند، برای صاحب آن دعای به خیر می‌کند.

عالم نیز چنین است با او شمعی است که تاریکی نادانی و حیرت را نابود می‌کند، پس هر کسی که شمع عالم برای او روشنگری کند و آن فرد به سبب شمع عالم، از حیرت بیرون آید و از نادانی نجات پیدا کند، چنین شخصی از آزاد شوندگان عالم از آتش دوزخ است…

اما درایت روایت:

تعبیرات ۱- تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ (برای مردم روشنگری می‌کند)، ۲- فَكُلُّ مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ (هر کس که به نور شمع او بینا شود)، ۳- كَذَلِكَ الْعَالِمُ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ (شمع عالم، تاریکی جهل را نابود می‌کند. فاعل «تزیل» شمعِ عالم است)، ۴- فَكُلُّ مَنْ أَضَاءَتْ لَهُ، (پس هر کس که شمع عالم برای او روشنگری کرد. فاعل «اضائت» نیز شمع عالم است.) و ۵- فَخَرَجَ بِهَا مِنْ حَيْرَةٍ (پس جاهل به شمع عالم از نادانی بیرون آمد)، همه این تعبیرات گواه بر ویژگی دوم شمع است.

نکته کلیدی برای فهم این روایت، این است که غیر عالم در صورتی به مقصد می‌رسد که با عالم همراهی نماید. پر واضح است کسانی که همراهی نمی‌کنند به مقصد نمی‌رسند.

اما عالم احتیاج به همراهی کسی ندارد.

بر اساس روایت پیشین، اتفاقی که برای جاهل پس از همراهی با عالم می‌افتد، این است که جاهل از نور علم عالم استفاده می‌کند و نه این که خود او عالم و صاحب شمع شود.

در این روایت همراهی جاهل با عالم، جایگزین شناخت شده است.

بنا بر این روایت:

۱- تنها عالم شمع دارد. یعنی علم منحصر به عالم است. (نقطه اختلاف)

۲- همراهان عالم همانند خود عالم به سرمنزل مقصود می‌رسند. (نقطه اشتراک)

۳- روشنگری شمع عالم، مشروط به همراهی با عالم است. (شرط اشتراک)

۴- همراهان عالم با این که از نور علم عالم استفاده می‌کنند، اما خود صاحب شمع نیستند. (نقطه اختلاف)

از همراهی عملی جاهل با عالم، می‌توان با تعبیر تقلید یاد کرد.

بر اساس این روایت می‌توان گفت تقلید عامی (با حفظ موضوع) از عالم واجب است.

نکته جالب دیگر این حدیث این است که از حاصل همراهی با عالم (و نه تعلم از عالم) با تعبیر تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ… فَخَرَجَ بِهَا مِنْ حَيْرَةٍ أَوْ نَجَا بِهَا مِنْ جَهْلٍ… یاد شده است.

به سخن دیگر همراهی با عالم (و نه آموختن از عالم) نیز مصداق نجات از نادانی شمرده شده است.

این نکته ثابت می‌کند که عمل مقلد نیز از مصادیق عمل به علم است.

ممکن است توهم شود که عبارت «مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ» و مانند آن اعم از تعلم از عالم و تقلید از اوست. اما با درنگ شایسته روشن می‌شود که این فقرات مختص به تقلید از عالم است و شامل تعلم از عالم نمی‌شود.

توضیح این که اگر عبارت «مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ» تنها ناظر به حدوث باشد، ممکن است برای توهم یاد شده مجالی باشد. اما اگر این عبارت ناظر به حدوث و بقاء باشد، دیگر منحصر به تقلید می‌شود. زیرا بر فرض تنزل و پذیرش این که «مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ» حدوثا شامل متعلم هم بشود، متعلم پس از تعلم دیگر با نور شمع خودش بینا می‌گردد و نه با نور شمع عالم. لذا اطلاق «مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ» روایت را منحصر به ویژگی دوم شمع که روشنگری برای دیگران است می‌کند و شامل تعلم نمی‌شود.

عالم، مناره هدایت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۸/۰۹-۱۴:۴۱:۵۷
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۸:۵:۱
    • کد مطلب:24050
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 984

در روایات از عالم با تعبیر «مناره هدایت» یاد شده است. این تعبیر به مشعل‌داری عالم بسیار نزدیک است.

در روایتی چنین آمده است:

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: الْعُلَمَاءُ أُمَنَاءُ وَ الْأَتْقِيَاءُ حُصُونٌ‏ وَ الْأَوْصِيَاءُ سَادَةٌ

علماء امینان خداوند هستند و متقین دژهای (تسخیر ناپذیر)ند و اوصیاء بزرگان (امت) هستند.

روایت دیگری شبیه به این روایت نقل شده است که یک تفاوت اساسی دارد.

وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى الْعُلَمَاءُ مَنَارٌ وَ الْأَتْقِيَاءُ حُصُونٌ‏ وَ الْأَوْصِيَاءُ سَادَةٌ.

علماء مناره‌ها(ی هدایت) هستند و متقین دژهای (تسخیر ناپذیر)ند و اوصیاء بزرگان (امت) هستند.

مناره، بنای بلندی است که بر سر آن چراغ می‌گذاشتند تا شبها از دور دیده شود و تا مسافرین راه را گم نکنند. هنوز هم این مناره‌ها در مناطق دریایی وجود دارد که با تعبیر فانوس دریایی شناخته می‌شود.

آن چه در درایت این روایت مهم است عملکرد مناره و فانوس دریایی است.

ناگفته پیداست که اگر روز باشد مناره و فانوس دریایی کاربردی ندارد. زیرا با وجود نور خورشید مسیر برای خود شخص قابل رؤیت است و موضوعی برای وجود مناره و فانوس دریایی باقی نمی‌ماند.

هنگامی که خود شخص فاقد نور روشنگر باشد، آن گاه نیاز به حرکت در پرتو نور دیگری (مانند مشعل عالم) و یا میزان کردن مسیر با موقعیت مناره و فانوس دریایی زنده می‌شود.

اینجاست که تنظیم مسیر با موقعیت مناره، جایگزین نور خورشید در مرتبه بعد و در هنگام شب می‌گردد و در نتیجه فرد به مسیر درست هدایت می‌شود.

در نهج البلاغة یکی از نشانه‌های آخر الزمان نابود شدن مناره‌های دین بیان شده است:

وَ تَثْلِمُ‏ مَنَار الدِّينِ‏

مناره‌های (هدایت) شکسته می‌شود

در شرح این جمله گفته شده است اصل ماده ثلم، شکستگی است و مقصود از شکستگی منار الدین، کشته شدن علماء‌ است.[1]

نکته مهمی که شایسته است نکته‌سنجان به آن توجه کنند این است که کاربردهای مناره در روایات دو گونه است:

در کاربرد نخست از قرآن و علم تعبیر به مناره شده است.

در کاربرد دوم از عالم تعبیر به مناره شده است.

کاربرد نخست ناظر به عالم شدن خود فرد است، یعنی هنگامی که خود فرد حامل نور علم و نور قرآن شد، به همان اندازه‌ای که حامل نور علم است، به همان اندازه خودش عالم است. در نتیجه نیازی به عالم دیگر ندارد. همان گونه که در روز نیازی به مناره و فانوس دریایی وجود ندارد.

اما در کاربرد دوم، خود فرد فاقد نور علم است، یعنی جاهل است. در نتیجه حرکت در مسیر درست، تنها در صورتی ممکن می‌گردد که مسیرش را با مناره و فانوس دریایی تنظیم کند.

در حوزه هدایت دین نیز، هدایت و حرکت درست، دائر مدار این است که شخص جاهل کارهایش را بر اساس نظر و رأی عالم تنظیم کند.

تنظیم کردن کارها بر اساس نظر عالم، تعبیر دیگری از تقلید است. لذا روایت یاد شده همانند روایت مشعل‌داری عالم دلیل بر تقلید است.

در روایت مشعل‌داری عالم این چنین آمده بود:

الْعَالِمُ كَمَنْ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ فَكُلُّ مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ دَعَا بِخَيْرٍ كَذَلِكَ الْعَالِمُ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ وَ الْحَيْرَةِ فَكُلُّ مَنْ أَضَاءَتْ لَهُ فَخَرَجَ بِهَا مِنْ حَيْرَةٍ أَوْ نَجَا بِهَا مِنْ جَهْلٍ…

روایت «الْعُلَمَاءُ مَنَارٌ» نیز همین مطلب را اما در قالب پر بارتری بیان کرده است.

توضیح بیشتر این که موقعیت مناره همیشه در نقطه مرتفع‌تر از موقعیت افراد عادی است و لذا هر کسی به خود مناره دسترسی ندارد.

این ارتفاع موقعیت است که بُرد هدایت او را بیشتر و بهتر می‌کند، هر چه مناره بلندتر باشد، افراد دوردست‌تری از نور آن سود می‌برند.

در دعای امام سجاد علیه السلام برای پیروان پیامبران این چنین آمده است:

اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَى التَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ، الَّذِينَ‏ يَقُولُونَ: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ‏ خَيْرَ جَزَائِكَ. (10) الَّذِينَ قَصَدُوا سَمْتَهُمْ، وَ تَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ، وَ مَضَوْا عَلَى شَاكِلَتِهِمْ. (11) لَمْ يَثْنِهِمْ رَيْبٌ فِي بَصِيرَتِهِمْ، وَ لَمْ يَخْتَلِجْهُمْ شَكٌّ فِي قَفْوِ آثَارِهِمْ، وَ الِائْتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ‏. (12) مُكَانِفِينَ وَ مُوَازِرِينَ لَهُمْ، يَدِينُونَ بِدِينِهِمْ، وَ يَهْتَدُونَ بِهَدْيِهِمْ، يَتَّفِقُونَ عَلَيْهِمْ، وَ لَا يَتَّهِمُونَهُمْ فِيمَا أَدَّوْا إِلَيْهِمْ.

بار خدايا، تابعان اصحاب محمد را بهترين پاداش ارزانى دار؛ آنان كه به نيكى در پى اصحاب رفتند و مى‏گويند: «پروردگار ما، ما را و برادران ما را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز.» آنها به جانب ايشان آهنگ كردند و مقصد و مقصود آنان جستند و به شيوه آنان رفتند و در دلشان شائبه ترديد پديد نيامد تا از راهشان منحرف سازد يا در پيروى آثار ايشان خلل آورد و از اقتدا به فروغ تابناك هدايتشان بازدارد…

درنگ شایسته در تعبیرات دعا روشن می‌سازد که برخی از فقرات دعای حضرت ناظر به تقلید بوده است.

 

[1]- تكسره و أصله من «ثلم الإناء أو السيف و نحوه»: كسر حرفه. و منار الدين: أعلامه، و هم علماؤه، و ثلمها: قتل العلماء و هدم قواعد الدين. نهج البلاغة (للصبحي صالح)، ص: 629

استنباط فقیه، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۰۸-۱۲:۲۸:۰
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۸:۱۰:۱۳
    • کد مطلب:23485
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 983

یکی از کلید واژه‌های بسیار حیاتی در حوزه شناخت، واژه استنباط است.

واژه استنباط جایگاه ویژه‌ای در دین دارد. زیرا:

۱) استنباط کاربرد قرآنی دارد.

۲) استنباط کاربرد روایی دارد.

۳) کاربرد روایی استنباط، عام است و همزمان شامل معصومین و فقهاء می‌گردد..

۴) تجزیه و تحلیل استنباط، یکی از طبقه‌بندی‌های بنیادین در حوزه شناخت را رقم می‌زند.

۵) استنباط گویاترین و جامع‌ترین واژه برای تحقیق و کشف مجهول است.

تفصیل مباحث یاد شده در بحث «تحقیق در تحقیق» ارایه شده است. لذا به همین فهرست بسنده می‌کنیم.

آن چه مهم است این است که:

پیش از استنباط، همه افراد مساوی هستند.

اما پس از استنباط، مردم در دو طبقه دسته‌بندی می‌گردند: طبقه استنباط کنندگان که پس از استنباط عالم شده‌اند و طبقه‌ای که استنباط نکرده‌اند و همچنان در جهل پیشین باقی مانده‌اند.

اگر:

۱ـ استنباط حق است.

۲- استنباط در دین موضوع و مورد هم دارد.

۳- کسی که استنباط کرده و عالم به دین می‌شود و دیگران جاهل به دین.

۴- کاستی در استنباط، چه تقصیری و چه قصوری، هرگز مجوز عمل به غیر علم نمی‌شود.

۵- تنها راه باقیمانده برای غیر مستنبط، منحصر در استفاده از آنی است که استنباط کننده، استخراج کرده است.

این راه همان تقلید است، یعنی امر استنباط شده فقیه، به جای شناخت غیر فقیه می‌نشیند.

توضیح بسیار ساده آن را با مَثَل استنباط آب ارایه می‌دهیم.

یکی از کاربردهای رایج واژه استنباط، در مورد استخراج آب است.

در فرضی که آبی در دسترس نباشد، اقدام به استنباط می‌شود.

ارکان استنباط آب عبارتند از:

۱- بستر استنباط که همان زمین است.

۲- مستنبِط که همان شخصی است که با حفاری آب را استخراج می‌کند.

۳- ابزار استنباط که همان بیل و کلنگ است.

۴- عملیات استنباط که همان حفاری است.

۵- مستنبَط که همان آب استخراج شده است.

ناگفته پیداست که اگر آب در دسترس باشد اصلا موضوعی برای استنباط نیست.

حالا اگر آب در دسترس نبود، همه نیاز به آب دارند و در نتیجه باید استنباطی بشود.

در این میان یک نفر استنباط کرد و به آب رسید. پیداست که خودش سیراب می‌شود.

اما دیگرانی که توانایی بر استنباط ندارند چه باید بکنند؟

از یک طرف توانایی استنباط ندارند که خود به آب برسند و از دسترنج خود سیراب شوند.

از یک طرف تشنگی همه را از پا در می‌آورد.

تنها راه منحصر این است که بروند از آبی که استنباط کننده استنباط کرده خود را سیراب کنند.

این توضیح استنباط فیزیکی آب است. حالا می‌آییم سر استنباط شناختی احکام الهی.

حکمی که به ضرورت دین ثابت است، در دسترس همگان هست، پس موضوعی برای استنباط احکام ضروری وجود ندارد و همگان به چنین احکامی عالم هستند و به آن عمل می‌کنند.

می‌ماند احکامی که در دسترس همگان نیست.

ارکان استنباط احکام الهی عبارتند از:

۱- بستر استنباط که ثقلین یعنی قرآن و عترت است.

۲- مستنبِط که فقیه است.

۳- ابزار استنباط که عقل است.

۴- عملیات استنباط که استدلال است.

۵- مستنبَط که فتوا و حکم استخراج شده است.

یک نفر استنباط احکام کرده است، پیداست که خود به آن حکم عمل می‌کند و از عهده تکلیفش برمی‌آید.

دیگرانی که نتوانسته‌اند استنباط کنند چه باید بکنند؟

از یک طرف توانایی استنباط ندارند که خود به حکم شرعی برسند و از علم خود سیراب شوند.

از یک طرف تکلیف، عمومی است و همه باید مثلا نماز بخوانند.

تنها راه منحصر این است که با حکمی که فقیه استنباط کرده تکلیف خود را انجام دهند.

نتیجه این شد که کاربرد قرآنی استنباط، به علاوه کاربرد روایی آن، مستلزم درستی تقلید است.

همان گونه که اشاره شد مباحث استنباط بسیار گسترده و حیاتی و عمیق است و لذا در این بحث تنها به شاکله اصلی استدلال به استنباط، بر تقلید و توضیح بسیط آن اشاره شد.

نوشتاری با عنوان «تحقیق در استنباط (دومین‌اساس‌فتوا)» از زیر مجموعه «تحقیق در تحقیق از منظر خرد و وحی» مباحث تفصیلی استنباط را ارایه می‌دهد.

اخذ فتوا، سودی است که مردم از فقیه می‌برند

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۲۹-۷:۱۶:۲۲
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۸:۱۴:۱۸
    • کد مطلب:23518
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 978

در روایت جالبی نقش فقیه این چنین بیان شده است:

عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ قَالَ عَلِيٌّ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص نِعْمَ الرَّجُلُ الْفَقِيهُ فِي الدِّينِ إِنِ احْتِيجَ إِلَيْهِ نَفَعَ وَ إِنْ لَمْ يُحْتَجْ إِلَيْهِ نَفَعَ نَفْسَهُ.

چه خوب مردی است فقیه در دین. اگر به او احتیاج شود او (به دیگران) سود می‌رساند و اگر به او احتیاجی پیدا نشود، خودش از علمش سود می‌برد.

در این روایت مردم به دو طبقه فقیه و غیر  فقیه، طبقه بندی شده‌اند.

ویژگی فقیه، این است که در دین از دیگران بی‌نیاز است. اما سایر مردم در دین‌شان نیازمند فقیه هستند.

موضوع روایت فقیه است، نه محدث صرف.

بر محدث صرف، عنوان فقیه صادق نیست. این مطلب شواهد فراوانی دارد. از جمله:

فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ لَا فِقْهَ لَهُ…

چه بسا حامل فقهی که خودش فقیه نیست…

همچنین در روایتی فقیه به گلستان و محدث صرف به برکه تشبیه شده است. توجه کنید:

قَالَ ص‏ إِنَّ مَثَلَ‏ مَا بَعَثَنِي‏ اللَّهُ‏ بِهِ‏ مِنَ‏ الْهُدَی‏ وَ الْعِلْمِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَصَابَ أَرْضاً وَ كَانَ مِنْهَا طَائِفَةٌ طَيِّبَةٌ فَقَبِلَتِ الْمَاءَ فَأَنْبَتَتِ الْكَلَأَ وَ الْعُشْبَ الْكَثِيرَ وَ كَانَ مِنْهَا أَجَادِبُ أَمْسَكَتِ الْمَاءَ فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ وَ شَرِبُوا مِنْهَا وَ سَقَوْا وَ زَرَعُوا وَ أَصَابَ طَائِفَةً مِنْهَا أُخْرَی إِنَّمَا هِيَ قِيعَانٌ لَا تُمْسِكُ مَاءً وَ لَا تُنْبِتُ كَلَأً فَذَلِكَ مَثَلُ مَنْ فَقُهَ فِي دِينِ اللَّهِ وَ تَفَقَّهَ مَا بَعَثَنِي اللَّهُ بِهِ فَعَلِمَ وَ عَلَّمَ وَ مَثَلُ مَنْ لَمْ يَرْفَعْ بِذَلِكَ رَأْساً وَ لَمْ يَقْبَلْ هُدَی اللَّهِ الَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به راستی که مَثَل آن چه خداوند مرا به آن مبعوث کرده از هدایت و علم، مثل بارانی است که به زمین می‌رسد.

یک دسته از زمین‌ها، (قابلیت) نیکو دارند، پس آب را می‌پذیرند و گیاه و علف فراوانی می‌رویاند.

یک دسته از زمین‌ها، زمین‌های سخت هستند که آب را (از نفوذ در زمین) نگه می‌دارند، پس مردم به این آب منتفع می‌گردند و از آن می‌آشامند و سیراب می‌کنند و با آن کشاورزی می‌نمایند.

و باران به دسته‌ای دیگر از زمین‌ها می‌رسد که آنها فقط خاک (بی قابلیت) هستند، نه آبی نگه می‌دارند و نه گیاهی می‌رویانند.

مثل کسانی که در دین خدا فقیه شده نیز چنین است، آن چه خداوند مرا به آن مبعوث کرده می‌فهمند، پس خود دانا شده و به دیگران نیز می‌آموزند.

و مثل کسی که (قابلیت نداشته و) به سبب تفقه سری بلند نکرده است و هدایت خداوند که مرا به آن فرستاده را نپذیرفته است (نیز همانند زمین بی قابلیت است).

به تعبیر فنی، اخذ عنوان فقیه، مشعر به علیت است، یعنی سودی که مردم از فقیه می‌برند به خاطر تفقه فقیه است، نه به خاطر محدث بودنش.

تفصیل این مطلب را در بحث «یک تیر حدیث با سه هدف» ببینید.

پس از جدا شدن فقیه از محدث، ببینیم سودی که تنها از فقیه حاصل می‌شود چیست. احتمالات عبارتند از:

اخذ علم (تعلم)

اخذ حدیث (حمل حدیث)

اخذ فتوا (استفتاء)

ناگفته پیداست که برترین نقش فقیه تعلیم و آموختن به کسانی است که شایستگی آموختن را دارند.

اما اخذ حدیث صرف، اختصاصی به فقیه ندارد، بلکه از محدث نیز می‌شود اخذ حدیث کرد. لذا اخذ حدیث صرف نمی‌تواند سود منحصر به فقیه باشد.

البته ممکن است گفته شود اخذ حدیث صرف، با اخذ حدیث با درایت متفاوت است. اخذ حدیث با درایت اختصاص به فقیه دارد و از عهده محدث صرف برنمی‌آید. از این رو می‌توان اخذ حدیث با درایت را، یک مصداق از سود فقیه برای دیگران شمرد.

اما اگر پای درایت به میان آمد، اخذ حدیث با درایت، خودش یکی از مصادیق تعلم است. لذا در سودمندی از فقیه، نمی‌توان اخذ حدیث را، به عنوان مستقل بیان کرد.[1]

یکی دیگر از سودهای متصور از فقیه، اخذ فتواست.

اخذ فتوا، غیر از اخذ علم و اخذ حدیث است. زیرا فتوا حاصل استنباط است.

در حالی که حدیث، منبع استنباط است.

آموزش خود استنباط هم مصداق تعلیم است.

نتیجه این شد که سود انحصاری فقیه شد: تعلیم و فتوا.

روایت نیز شامل هر دو می‌شود، یعنی اطلاق دارد و هر دو را فرامی‌گیرد.

اگر اخذ فتوا باطل باشد، هرگز نمی‌تواند به عنوان سود فقیه مطرح شود.

اما اگر اخذ فتوا، یک مصداق از فوائد فقیه باشد، قهرا باید فتوا حجت باشد و اخذ آن نیز حق و درست باشد.

اخذ فتوا، همان تقلید است.

بر این اساس، روایت یاد شده دلیل بر حجیت تقلید است.

 

[1]- شایسته توجه است که بیشتر علمائی که با عنوان محدث شهرت یافته‌اند، محدث صرف نبودند و حتی برخی از آنها از ارکان فقاهت شمرده می‌شوند. اما نسبت به نواخباریون کنونی چه عرض کنم!

بسط علم، فتوای به علم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۶/۰۳-۱۰:۴۱:۱۰
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۱۰:۱۳
    • کد مطلب:23519
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 968

حدیثی درباره قبض علم این چنین می‌فرماید:

عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ أَنَّ اللَّهَ لَا يَقْبِضُ الْعِلْمَ انْتِزَاعاً يَنْتَزِعُهُ مِنَ النَّاسِ وَ لَكِنْ يَقْبِضُهُ بِقَبْضِ الْعُلَمَاءِ فَإِذَا لَمْ يُنْزِلْ عَالِمٌ إِلَی عَالِمٍ يَصْرِفُ عَنْهُ طُلَّابُ حُطَامِ الدُّنْيَا وَ حَرَامِهَا وَ يَمْنَعُونَ الْحَقَّ أَهْلَهُ وَ يَجْعَلُونَهُ لِغَيْرِ أَهْلِهِ وَ اتَّخَذَ النَّاسُ رُؤَسَاءَ جُهَّالًا فَسُئِلُوا فَأَفْتَوْا بِغَيْرِ عِلْمٍ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا.

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به راستی که خداوند علم را قبض نمی‌کند (نمی‌گیرد) به گرفتن خود علم از مردم و لکن علم را به مرگ علماء می‌گیرد. هنگامی که عالم (بمیرد) و علم به عالم دیگر نرسد، دنیاپرستان و حرام خوران، دین را به بیراهه می‌کشانند و حق را از اهلش باز می‌دارند و برای غیر اهلش قرار می‌دهند و مردم، سردمداران نادان برای خود خود می‌گیرند، پس آن نادانان، سؤال می‌شوند و آنان به غیر علم فتوا می‌دهند که هم خود را گمراه می‌کنند و هم مردم را.

در این حدیث، قبض علم، به مرگ علماء تفسیر شده است و استدلال شده است که اگر عالمی نباشد که علمش را به عالم دیگر منتقل کند، خواه ناخواه پس از مرگ عالم، علم او نیز از مردم گرفته می‌شود.

حاصل گرفتن علم از مردم نیز، سردمداران نادان هستند که با فتوای بدون علم هم خود گمراه می‌شوند و هم مردم را گمراه می‌کنند.

نقطه مقابل قبض علم، بسط علم است. بسط علم چیست؟

بسط علم ، وجود علمائی است که علمشان را به دیگران منتقل کنند و علم دین در میان طبقه علماء باقی می‌ماند.

به قرینه تقابل، حاصل وجود سردمداران عالم در میان مردم نیز، فتوای به علم است. در نتیجه فتوای به علم، هم خود علماء هدایت یافته و هم مردم را هدایت می‌کنند.

فتوای به علمی که موجب هدایت مردم است، دقیقا مستلزم حجیت تقلید است.

لذا می‌توان حجیت تقلید را ثمره بسط علم شمرد.

فتوای فقیه، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۶/۱۵-۱۰:۲۴:۴
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۱۲:۲۳
    • کد مطلب:23529
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 949

نوشتاری با عنوان «فتوا، مفتیان و شرایط فتوا» به تفصیل درباره فتوا سخن گفته است. عصاره آن نوشتار عبارت است از:

مراجعه به روایات و لغت روشن می‌سازد که:

استفتا و فتوا، عنوان پرسش و پاسخ درباره‌ي حكم الهي مي‌باشد.

همچنین هيچ اشكالي در كاربرد فتوا براي غير معصومين وجود ندارد.

همچنین هيچ دليلي بر حرمت فتواي غير معصومين به شکل کلی وجود ندارد.

همچنین دستور ائمه علیهم السلام به افتاء فقهاء اصحاب، مهمترين دليل جواز فتوای فقیه است.

بنا بر این تنها شرطي كه در فتوا بايد رعايت شود اين است كه فتوا (همانند سایر افعال مکلف) باید به علم باشد.

بر اساس روایاتِ فتوا، با دو دسته از مردم سر و کار داریم:

غیر فقیه که دیانتش متوقف بر استفتاء (پرسش) است.

مفتی که با سرمایه فقاهت، به حکم الهی افتاء می‌کند.

از یک سو غیر فقیه، برای دیانتش نیاز به استفتاء (پرسش) دارد.

از سوی دیگر فتوای به علم، قطعا فتوای به حق است و در نتیجه افتاء (پاسخ) فقیه جایز است.

لازمه حق بودن فتوای فقیه و لازمه جواز افتاء او، جواز استفتاء غیر فقیه از اوست.

توضیح این که فتوای به حق، یعنی بیان حکم خداوند (اعم از حکم واقعی و ظاهری) نتیجه این امر برای غیر فقیه، این است که اخذ فتوا از فقیه، جایز، بلکه واجب است.

به سخن دیگر حق بودن فتوا و جایز بودن افتاء، با عدم جواز اخذ فتوا از فقیه در تناقض است. نمی‌شود افتاء حق و جایز باشد، اما اخذ فتوا حرام.

چرا که اگر خداوند از یک سو به مفتی بگوید «تو مجاز هستی حکم مرا برای دیگران بیان کنی» اما از سوی دیگر به مستفتی بگوید «تو حق نداری به حکم بیان شده من عمل کنی»، این یک تناقض آشکار است.

اخذ فتوای فقیه، یا همان استفتاء، دقیقا همان تقلید است.

با این بیان روشن شد که تمامی روایات فتوا، دلیل بر جواز تقلید است.

ناگفته پیداست که جواز تقلید، شرایط خاصی دارد که در بخش «دامنه و شرایط تقلید» بیان خواهد شد.

همان گونه که اشاره شد مباحث تفصیلی فتوا در نوشتار «فتوا، مفتیان و شرایط فتوا» آمده است.

آیه نفر، قوی‌ترین برهان وجوب تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۶/۲۸-۷:۲۱:۲۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۱۵:۵۷
    • کد مطلب:23530
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2330

در نوشتار «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» به تفصیل درباره آیه نفر سخن گفته شده است. بخشی از این نوشتار به بحث تقلید ارتباط دارد. توجه شما را به گزیده‌ای از آن بخش، جلب می‌کنیم.

در آغاز نگاهی به خود آیه نفر می‌افکنیم.

وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِینْفِرُوا کافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِینْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ (التوبه 122)

و شدنی نیست که مؤمنان همگی (با هم) کوچ کنند. پس چرا از هر جمعیت (و طبقه‌ای) از مؤمنان، دسته‌ای (نمی‌ٔشتابند و) کوچ نمی‌کنند تا (اولا با دریافت دین) در دین آگاهی یابند و (ثانیا) قوم خود را –وقتی به سوی آنان بازگشتند- بیم دهند. باشد که آنان پرهیز کنند.

آیه نفر به کمک روایات ذیل آن، مردم را به سه طبقه نافرین (کوچ کنندگان برای تفقه) و قاعدین (کسانی که کوچ نکرده‌اند ولی به انذار نافرین حذر می‌کنند) و اعرابی (بیگانگان از دین) تقسیم می‌کند.

اعرابی یعنی همان بیگانگان از دین، خارج از بحث ماست.

به تصریح قرآن، ویژگی نافرین، تفقه و سپس انذار است.

آن چه برای بحث ما مهم است، شناخت ویژگی قاعدین است.

حکم وجوب نَفْر طائفه‌ای از هر فرقه‌ای، به غرض تحقق چند امر طولی و مترتب بر هم است که عبارتند از: ۱- کوچ نافرین با هدف تفقه، ۲- تفقه نافرین با هدف انذار، ۳- انذار (هشدار) نافرین با هدف حذر قاعدین و ۴- حذر (آماده‌باشی) قاعدین.

روشن است که اگر انذار نافرین، اعتبار نداشته باشد، جایی برای حذر قاعدین باقی نمی‌ماند. در نتیجه امتثال امر چهارم در آیه، محال می‌گردد.

از این تالی فاسد می‌توان نتیجه گرفت که انذار فقیهانه نافرین، علاوه بر اعتبار عقلایی، به حسب آیه نَفْر نیز نزد شارع معتبر است.

به سخن دیگر اگر امتثال «لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ» در آیه، محال و ناشدنی گردد، این حکم آیه نَفْر لغو می‌گردد. به برهان استحاله لغو در افعال حکیم، نتیجه می‌گیریم که نزد شارع، انذار نافر برای حذر قاعدین معتبر است. بدین سان امتثال «لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ» ممکن می‌گردد و این حکم آیه از لغویت خارج می‌شود.

هنگامی انذار نافر معتبر شد، پس از این که نافرین، انذار کردند، نوبت به واکنش قاعدین می‌رسد.

واکنش قاعدین، همان حذر است.

گذشت که حذر، غایت انذار است. وقتی انذار واجب باشد، قهرا غایت آن نیز که حذر باشد واجب خواهد بود.

توضیح این که وجوب حذر، بدون حجت الزام‌آوری ممکن نیست.

روشن است که برای وجوب حذر قاعد، الزام‌آوری جز انذار نافر وجود ندارد. بنا بر این منشأ وجوب حذر، منحصرا حجیت انذار نافر برای حذر قاعد است.

پس وجوب حذر، ناشی از اعتبار انذار نافر است.

به اقتضای وجوب حذر که از حجیت انذار ناشی شده است، پذیرفتن فتوای نافرین توسط قاعدین نیز ضروری می‌گردد.

پذیرفتن فتوای نافرین، توسط قاعدین، همان تقلید است.

با درنگ شایسته و درایت بایسته روشن می‌شود که آیه نَفْر، قوی‌ترین برهان بر وجوب تقلید است.

همان گونه که اشاره شد مباحث تفصیلی آیه نفر در نوشتار «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» آمده است.

تلازم حصن اسلام با تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۲۷-۸:۴۳:۲
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۲۱:۱۹
    • کد مطلب:23819
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 935

یکی از سرفصلهای «درایت «فقهاء‌ حصن اسلام»»، «تلازم حصن اسلام با تقلید» است. توجه شما را به گزیده‌ای از آن جلب می‌کنیم.

اگر مؤمن علاوه بر صفت تقوا، به صفت فقاهت هم آراسته شود، دستگاه دیگری گشوده می‌شود که از آن با تعبیر «حصن اسلام» یاد شده است. توجه کنید:

عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع يَقُولُ‏ إِذَا مَاتَ‏ الْمُؤْمِنُ‏ بَكَتْ عَلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ وَ بِقَاعُ الْأَرْضِ الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَيْهَا وَ أَبْوَابُ السَّمَاءِ الَّتِي كَانَ يُصْعَدُ فِيهَا بِأَعْمَالِهِ وَ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْ‏ءٌ لِأَنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَهَا.

هنگامی که مؤمن بمیرد فرشتگان و مکان‌های زمین که مؤمن بر آن مکان خدا را عبادت می‌کرد و درهای آسمان که از آن درها کارهای مؤمن بالا برده می‌شد، بر او گریه می‌کنند و در اسلام رخنه‌ای ایجاد می‌شود که چیزی آن را جبران نمی‌کند. زیرا مؤمنین فقیه، دژهای اسلام هستند، همانند بارو و حصار شهر که برای شهر حفاظ هستند.

دژ بودن فقیه متفرع بر این است که:

۱) فقیه توانایی ویژه‌ای دارد که او را آسیب ناپذیر می‌کند.

۲) غیر فقیه به خاطر فقدان این توانایی، آسیب‌پذیر و فاقد امنیت است.

۳) آسیب ناپذیری فقیه، کاستی غیر فقیه را جبران می‌کند.

۴) امنیت غیر فقیه، توسط فقیه تحقق می‌یابد.

آثار فقاهت فقیه برای حفظ اسلام فراوان است که خارج از حوصله نوشتار است.

دو اثر عمده فقاهت فقیه، تعلیم و مرجعیت است.

ناگفته پیداست که فقیه می‌تواند با تعلیم دین به جاهلان، فقیهی دیگر بپروراند.

پرورش فقیهی دیگر، به منزله تولید یک دژ جدید برای اسلام است. هر دژی در دژ بودن، مستقل از دژ دیگر است.

به سخن دیگر نتیجه تعلیم، «دژ سازی» است و نه «دژ بودن».

تعبیر به حصون الاسلام ظهور در دژ بودن خود فقیه دارد. لذا تعلم نمی‌تواند حصن بودن فقیه برای اسلام را توجیه کند.

در ماهیت دژ افتاده است که جان پناه عده‌ای دیگر است، تعبیر به دژ بودن نیز جان پناه بودن برای دیگران را می‌رساند.

البته تعلم از فقیه دو حالت دارد، یا تعلم پیش از تحقق فقاهت برای متعلم است که متعلم می‌شود مصداق جاهل اما در مسیر تعلم.

یا بعد از تحقق فقاهت برای متعلم است. اگر بعد از تحقق فقاهتِ متعلم باشد، خود متعلم می‌شود فقیه.

با توجه به تشکیکی بودن فقاهت، متعلم به هر درجه‌ای که فقیه شود، به همان درجه خودش حصن می‌شود.

پیداست در اموری که تعلمِ متعلم هنوز فعلیت نیافته و به ثمر ننشسته، باز هم در پناه حصن فقیه است. این روال همچنان ادامه دارد تا این که متعلم به کمال علمی برسد و از سایر فقهاء بی‌نیاز گردد.

در هر صورت حصن بودن فقیه برای خودش که معنا ندارد، برای متعلمی هم که با تعلم از فقیه، خودش فقیه شده است نیز معنا ندارد. لذا بایسته است حصن بودن برای اسلام درایت شود.

هر حصنی جان پناه کسانی است که به آن پناه برده‌اند. حصن اسلام نیز از اسلام محافظت می‌کند. محافظت از اسلام به معنی محافظت از دین مسلمانان است.

مسلمانانی که در حصن پناه گرفته‌اند، یا عالم هستند و یا جاهل.

روشن شد که عالم خودش حصن است و نیازی به حصن ندارد.

پس اهل حصن تنها جاهلانی هستند که در پناه فقاهت عالم، دینشان امنیت می‌یابد.

بنا بر این، تجسم و تبلور عمده‌ی حصن بودن فقیه برای اسلام، پناه گرفتن غیر فقیهان در پناه فقاهت فقیه است.

اگر غیر فقیهان خود را در پناه فقاهت فقیه قرار دهند، کاستی‌هایشان جبران شده و از خطرات معنوی و علمی و اعتقادی و عملی در امان خواهند بود.

یکی از شؤونی که فقیه حافظ آن است و خطرات آن را دفع می‌کند، برطرف ساختن تحیرات عملی جاهلان است.

پناه گرفتن از فقیه، همان تبعیت علمی و عملی از فقیه است.

تبعیت از فقیه نیز ریشه در پذیرفتن و قبول سخن فقیه دارد.

با درایت حصن بودن فقهاء برای اسلام، با تبیین جدیدی از تبعیت و تقلید از فقیه آشنا شدیم.[1]

بنا بر این، این دسته از روایات نیز دلیل بر درستی و ضرورت تقلید است.

جایگاه حصن اسلام، اقتضاء می‌کند که فقیه، جان پناه عوام در مقابل همه آسیب‌ها و خطرات باشد.

از جمله خطراتی که مردم به آن مبتلا هستند، تحیر در مقام عمل به وظایف شرعی است. حصن بودن فقیه اقتضا می‌کند که مردم را از تحیر عملی خارج سازد. این مهم با استنباط وظیفه شرعی و افتاء تحقق می‌یابد. با اخذ فتوای فقیه توسط مردم، تحیر عملی مردم برطرف می‌شود. اخذ فتوای فقیه همان تقلید است.

 

[1]- ممکن است گفته شود که حصن بودن در مصونیت در مقابل دشمنان ظهور دارد. ولی رفع تحیر عملی، مشکل داخلی مسلمانان است، ربطی به خطرات خارجی ندارد. از این رو حدیث شامل رفع تحیر عملی که همان تقلید است نمی‌شود.

در پاسخ باید به این امر توجه داشت که مقصود از دفع خطرات اعم از خطرات شیاطین جنی و انسی است. مسلما یکی از نقاط آسیب‌پذیری که شیطان از آن نقطه حمله می‌کند، تحیر عملی است.

توضیح این که طبق اصل موضوعی، غیر فقیه عالم به وظیفه نیست. در نتیجه در مقام امتثال باید احتیاط و یا تقلید نماید. احتیاط در بسیاری از موارد برای غیر فقیه ممکن نیست و در بسیاری از مواردِ ممکن هم غیر فقیه اهل احتیاط نیست. این نقطه‌ی ضعفِ غیر فقیه، بستر مناسبی برای حمله شیطان است که فرد از امتثال باز دارد. در بسیاری از مواقع نیز این بازدارندگی از راه شبهه افکنی در مورد تقلید عملی می‌شود.

با این توضیح روشن شد که حتی اگر حصن بودن را منحصر به دفع حملات خارجی نماییم، باز هم رفع تحیر عملی توسط فقیه یکی از مصادیق دفع حملات شیطانی شمرده می‌شود.

عالم سائس علمی و جاهل رعیت عالم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۸/۰۹-۱۴:۴۲:۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۲۷:۳۲
    • کد مطلب:24036
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 885

شناخت ویژگی‌های رابطه عالم و جاهل از اموری است که حلّال بسیاری از مشکلات شناختی و عملی است. به بخشی از رساله حقوق امام سجاد علیه السلام توجه کنید:

فَحُقُوقُ أَئِمَّتِكَ ثَلَاثَةٌ أَوْجَبُهَا عَلَيْكَ حَقُّ سَائِسِكَ بِالسُّلْطَانِ ثُمَّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ ثُمَّ حَقُّ سَائِسِكَ بِالْمِلْكِ وَ كُلُّ سَائِس‏ إِمَامٌ وَ حُقُوقُ رَعِيَّتِكَ ثَلَاثَةٌ أَوْجَبُهَا عَلَيْكَ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالسُّلْطَانِ ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ رَعِيَّةُ الْعَالِمِ‏ وَ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْمِلْكِ مِنَ الْأَزْوَاجِ وَ مَا مَلَكْتَ مِنَ الْأَيْمَانِ…[1]

پس حق امامان تو سه چیز است که واجب‌ترین آنها حق سائس (و فرمانروا و حکمران) تو به (سبب) سلطنت است. در رتبه بعد حق سائس (و فرمانروا و حکمران) تو به (سبب) علم است. در رتبه بعد حق سائس (و فرمانروا و حکمران) تو به (سبب) ملکیت است.

هر سائسی امام است.

حق رعیت تو سه چیز است که واجب‌ترین آنها حق رعیت تو به (سبب رابطه) سلطنت (تو بر او) است.

در رتبه بعد حق رعیت تو به (سبب رابطه) علم (تو و جهل او) است. پس واقعا جاهل، رعیت عالم است.

در رتبه بعد حق رعیت تو به (سبب رابطه) ملکیت (تو بر او) است که عبارتند از زنان(ی که به همسری گرفتید) و بردگانی که شما مالک آنان هستید.

نکته مهمی که در این روایت وجود دارد در کلمه «سائس» نهفته است.

«سائس» در فارسی به کسی که شایستگی و فن اداره کردن امور را داشته باشد، ترجمه شده است.

آن چه مهم است نکاتی است که در این واژه عربی وجود دارد و آن را از واژه‌هایی چون «تدبیر»، «سیادت»، «ریاست» و… جدا ساخته است.

نکته نخست این است که امتیاز سیاست بر تدبیر و ریاست و سیادت در این است که سیاست، اداره امور با همه جزئیات و ریزه‌کاری‌های آن است. بر خلاف سیادت و تدبیر که به تمام ریزه‌کاری‌ها کاری ندارند.

نکته دوم این است که اگر تدبیر استمرار یافت، مصداق سیاست می‌شود.[2]

نکته سوم این است که لازمه جدا ناشدنی سیاست، امر و نهی است.

نکته چهارم این است که جهت و غایت سیاست نیز اصلاح امور رعیت است.[3]

همه نکات یاد شده در هیچ  معادل فارسی وجود ندارد. لذا همان واژه سائس را به کار می‌بریم.

اگر از ویژگی‌های واژه سائس چشم پوشی نماییم، خود عبارتهای حدیث نیز گویای اهمیت مطلب است.

طبق حدیث یاد شده رابطه عالم و جاهل، رابطه سائس و رعیت است. این رابطه این گونه بیان شده است:

ثُمَّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ… كُلُّ سَائِس‏ إِمَامٌ… ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ رَعِيَّةُ الْعَالِمِ…

سلطان، سائس کلان زندگی مادی رعیت کشورش است.

مالک، سائس خُرْد زندگی مادی رعیت خانه‌اش است.

عالم نیز سائس در حیات علمی تمام رعیت است.

سلطان، کاستی‌های کلان معاش رعیتش را برآورده می‌سازد و مالک، کاستی‌های خُرْد معاش رعیتش را.

عالم نیز کاستی‌های علمی جاهلین را برطرف می‌سازد.

تردیدی نیست که در رتبه نخست، نقش عالم، تعلیم است. هر آن که با تعلیم عالم، عالم گردید خودش می‌شود سائس دیگر جاهلان.

اما سایر افراد جامعه، همگی رعیت عالم هستند و عالم کاستی‌های علمی آنان را جبران می‌کند.

پیش از این گذشت که لازمه جدا ناشدنی سیاست، امر و نهی در راستای مصلحت رعیت است.

امر و نهی عالم، مصلحت علمی رعیتش را تأمین می‌کند. بر رعیت نیز بایسته است برای تحقق مصالح خودشان، سخن عالم را بپذیرند و امر و نهی او را امتثال نمایند.

بالاترین مصداق جبران کردن کاستی‌های علمی، فتوای عالم در امور استنباطی است. افرادی که از استنباط ناتوان هستند، ناتوانی آنها با اخذ فتوای عالم و تعبد به قول عالم جبران می‌گردد.

نتیجه این شد که اقتضای سائس بودن عالم و رعیت بودن جاهل، تقلید و تعبد جاهل به قول عالم است.

 

[1]- بحار ج71 ص2

[2]- الفروق في اللغة ص18: و أما الفرق الذي يعرف من جهة الاشتقاق فكالفرق بين‏ السياسة و التدبير و ذلك أن السياسة هي النظر في الدقيق من أمور السوس مشتقة من السوس هذا الحيوان المعروف و لهذا لا يوصف الله تعالى بالسياسة لأن الأمور لا تدق عنه. و التدبير مشتق من الدبر و دبر كل شي‏ء آخره. و ادبار الامور عواقبها فالتدبير آخر الأمور و سوقها الى ما يصلح به ادبارها أي عواقبها و لهذا قيل للتدبير المستمر سياسة و ذلك أن التدبير اذا كثر و استمر عرض فيه ما يحتاج الى دقة النظر فهو راجع الى الأول.

الفروق في اللغة ص176: (الفرق) بين قولك‏ يسوسهم‏ و بين قولك‏ يسودهم‏

أن معنى قولك يسودهم أنه يلي تدبيرهم و معنى قولك يسوسهم أنه ينظر في دقيق أمورهم مأخوذ من السوس

الفروق في اللغة ص186: (الفرق) بين‏ السياسة و التدبير

أن السياسة في التدبير المستمر و لا يقال للتدبير الواحد سياسة فكل سياسة تدبير و ليس كل تدبير سياسة، و السياسة أيضا في الدقيق من أمور المسوس.

[3]- مجمع البحرین: فِي وَصْفِ الْأَئِمَّةِ ع‏" أَنْتُمْ‏ سَاسَةُ الْعِبَادِ". و فِيهِ‏" الْإِمَامُ عَارِفٌ‏ بِالسِّيَاسَةِ". و فِيهِ‏" ثُمَّ فَوَّضَ إِلَى النَّبِيِّ ص أَمْرَ الدِّينِ وَ الْأُمَّةِ لِيَسُوسَ‏ عِبَادَهُ". كل ذلك من‏ سُسْتُ‏ الرعية سِيَاسَةً: أمرتها و نهيتها. و سَاسَ‏ زيد سِيَاسَةً: أمر و قام بأمره. وَ فِي الْخَبَرِ" كَانَ بَنُو إِسْرَائِيلَ‏ تَسُوسُهُمْ‏ أَنْبِيَاؤُهُمْ". أي تتولى أمرهم كالأمراء و الولاة، بالرعية من‏ السِّيَاسَةِ و هو القيام على الشي‏ء بما يصلحه‏

اخذ معالم دین، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۲۳-۱۷:۴۰:۵۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۳۴:۲۹
    • کد مطلب:23507
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1013

در روایات متعددی سخن از این رفته است که از چه کسی می‌توان معالم دین را گرفت.

عن عَلِيِّ بْنِ الْمُسَيَّبِ الْهَمْدَانِيِّ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا عليه السلام شُقَّتِي بَعِيدَةٌ وَ لَسْتُ أَصِلُ إِلَيْكَ فِي كُلِّ وَقْتٍ فَمِمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي قَالَ مِنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ الْقُمِّيِّ الْمَأْمُونِ عَلَي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْمُسَيَّبِ فَلَمَّا انْصَرَفْتُ قَدِمْنَا عَلَي زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ فَسَأَلْتُهُ عَمَّا احْتَجْتُ إِلَيْهِ[1]

علي بن مسيب گويد به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم: راه من بسيار دور است و در هر وقتي نمي‌توانم به شما دسترسي پيدا كنم، از چه كسي معالم دينم را بگيرم؟ حضرت فرمودند: از زكريا بن آدم قمي، كه او بر دين و دنيا امانتدار است، علي بن مسيب گفت وقتي برگشتم وارد بر زكريا بن آدم شدم و از هر چه كه احتياج پيدا كردم از او سؤال كردم.

عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ بْنِ الْمُهْتَدِي وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ يَقْطِينٍ جَمِيعاً عَنِ الرِّضَا عليه السلام قَالَ قُلْتُ لَا أَكَادُ أَصِلُ إِلَيْكَ أَسْأَلُكَ عَنْ كُلِّ مَا أَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنْ مَعَالِمِ دِينِي أَ فَيُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ثِقَةٌ آخُذُ عَنْهُ مَا أَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنْ مَعَالِمِ دِينِي فَقَالَ نَعَمْ.[2]

عبد العزيز مهتدي و حسن بن علي بن يقطين به حضرت رضا عرض كردند: هميشه به شما دسترسي نداريم تا از آنچه دربارة معالم دينمان بدان نياز پيدا مي‌كنيم از شما بپرسم، آيا يونس بن عبد الرحمن مورد اعتماد است تا از او دربارة آنچه از معالم دينمان كه بدان احتياج پيدا كردم بپرسم؟ حضرت فرمودند: آري.

سَأَلْتُ الرِّضَا عليه السلام فَقُلْتُ إِنِّي لَا أَلْقَاكَ فِي كُلِّ وَقْتٍ فَعَمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي فَقَالَ خُذْ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ

عبد العزيز مهتدي مي‌گويد: از حضرت رضا عليه السلام سؤال كردم: من هر وقتي شما را ملاقات نمي‌كنم، پس از چه كسي معالم دينم را بگيرم؟ حضرت فرمودند: از يونس بن عبد الرحمن بگير.

در این روایات، روایان از امام درباره افراد مشخصی پرسش می‌کنند و امام نیز افراد مشخصی را برای اخذ معالم دین تأیید می‌فرماید.

علت این امر در روایت زیر نهفته است که می‌گوید گرفتن معالم دین از هر کسی جایز نیست.

وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ يَا عَلِيُّ مِمَّنْ تَأْخُذُ مَعَالِمَ دِينِكَ لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا فَإِنَّكَ إِنْ تَعَدَّيْتَهُمْ أَخَذْتَ دِينَكَ عَنِ الْخَائِنِينَ الَّذِينَ خَانُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ خَانُوا أَمَانَاتِهِمْ إِنَّهُمُ اؤْتُمِنُوا عَلَي كِتَابِ اللَّهِ فَحَرَّفُوهُ وَ بَدَّلُوهُ فَعَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ رَسُولِهِ وَ لَعْنَةُ مَلَائِكَتِهِ وَ لَعْنَةُ آبَائِيَ الْكِرَامِ الْبَرَرَةِ وَ لَعْنَتِي وَ لَعْنَةُ شِيعَتِي إِلَي يَوْمِ الْقِيَامَةِ فِي كِتَابٍ طَوِيلٍ[3]

حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام در جواب نامه علي بن سويد مي‌نويسد: اي علي اما دربارة آنچه كه پرسيده بودی كه: از چه كسي معالم دينت را بگيري، [جوابت اين است كه] هرگز نبايد معالم دينت را از غير شيعيان ما بگيري [پس ] اگر تو [در گرفتن معالم دين] از شيعيان تجاوز كني [و به ديگران مراجعه كني] دينت را از خائنين گرفته‌اي…

این در حالی است که اخذ روایت از غیر شیعه، البته با شرایطی منعی ندارد. توجه کنید:

عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ‏ إِنَ‏ لَنَا أَوْعِيَةً نَمْلَؤُهَا عِلْماً وَ حُكْماً وَ لَيْسَتْ لَهَا بِأَهْلٍ فَمَا نَمْلَؤُهَا إِلَّا لِتُنْقَلَ إِلَی شِيعَتِنَا فَانْظُرُوا إِلَی مَا فِي الْأَوْعِيَةِ فَخُذُوهَا ثُمَّ صَفُّوهَا مِنَ الْكُدُورَةِ تَأْخُذُونَهَا بَيْضَاءَ نَقِيَّةً صَافِيَةً وَ إِيَّاكُمْ وَ الْأَوْعِيَةَ فَإِنَّهَا وِعَاءُ سَوْءٍ فَتَنَكَّبُوهَا.

جابر جعفی گفت از امام باقر علیه السلام شنیدم که می‌فرمود: به راستی که برای ما ظرفهایی است که از علم و حکم پر می‌کنیم و(لی) آن ظرفها (یعنی حاملین روایات) برای علم و حکم شایسته نیستند. ما آنها را پر نمی‌کنیم مگر برای این که آن علم و حکم را به شیعیان ما انتقال دهند. پس به آن چه در ظرفهاست (یعنی روایاتی که نقل می‌کنند) بنگرید و آن را اخذ کنید (البته بعد از) تصفیه از کدورتها (تا این که محتوایی) سفید و پاک صاف اخذ کنید و بپرهیزید از خود ظرفها (یعنی حاملین روایت) که واقعا آنها ظرف بدی هستند پس آنها را رها کنید.

عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ كُتُبِ بَنِي فَضَّالٍ- فَقَالَ خُذُوا بِمَا رَوَوْا وَ ذَرُوا مَا رَأَوْا.

از امام حسن عسگری علیه السلام درباره کتابهای بنی فضال پرسیده شد حضرت فرمود آن چه که روایت کرده‌اند بگیرید و آن چه نظر داده‌اند رها کنید.

از ضمیمه روایات استفاده می‌شود که مقصود از اخذ معالم دین در عباراتی مانند «فَمِمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي»، «لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا» و… اخذ روایت نیست، بلکه اخذ فتواست. روایت زیر به تغایر افتاء به معالم دین و نقل حدیث تصریح می‌کند.

وَ كَانَ ع لَا يَنْزِلُ بَلَداً إِلَّا قَصَدَهُ النَّاسُ يَسْتَفْتُونَهُ فِي مَعَالِمِ دِينِهِمْ فَيُجِيبُهُمْ وَ يُحَدِّثُهُمُ الْكَثِيرَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فَلَمَّا وَرَدْتُ بِهِ عَلَی الْمَأْمُونِ

در نقل حالات امام رضا علیه در سفر به مرو این چنین آمده است: و امام علیه السلام به هیچ سرزمینی فرود نمی‌آمدند مگر این که مردم سراغ آن حضرت آمده و درباره معالم دینشان از آن حضرت استفتاء می‌کردند و آن حضرت نیز به آنها پاسخ داده و احادیث فراوانی از پدرش از پدرانش از علی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می‌فرمود…

در این حدیث چند نکته وجود دارد:

نکته نخست این که معالم دین مورد استفتاء قرار می‌گرفته و امام درباره معالم دین فتوا می‌دادند.

نکته دوم هم این که فتوای درباره معالم دین در قبال نقل حدیث قرار گرفته است.

پس اخذ معالم دین نمی‌تواند اخذ روایت صرف باشد.

از سایر روایات نیز استفاده می‌شود که اخذ فتوا غیر از تعلم است. توجه کنید:

قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُوسَی ع: يُقَالُ لِلْعَابِدِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ نِعْمَ الرَّجُلُ كُنْتَ هِمَّتُكَ ذَات‏ نَفْسِكَ إِلَی أَنْ قَالَ وَ يُقَالُ لِلْفَقِيهِ يَا أَيُّهَا الْكَافِلُ لِأَيْتَامِ آلِ مُحَمَّدٍ ع الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ قِفْ حَتَّی تَشْفَعَ لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ فَيَقِفُ فَيَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَعَهُ فِئَامٌ وَ فِئَامٌ وَ فِئَامٌ حَتَّی قَالَ عَشْراً وَ هُمُ الَّذِينَ أَخَذُوا عَنْهُ عُلُومَهُ وَ أَخَذُوا عَمَّنْ أَخَذَ عَنْهُ وَ عَمَّنْ أَخَذَ عَمَّنْ أَخَذَ عَنْهُ إِلَی يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَانْظُرُوا كَمْ فَرْقٌ مَا بَيْنَ الْمَنْزِلَتَيْنِ.

در این روایت اخذ در مقابل تعلم قرار گرفته است. اخذ در مقابل تعلم، همان تقلید است.

بر فرض تنزل، اخذ معالم دین، شامل اخذ فتوا، اخذ حدیث و تعلم می‌شود. پس بر فرض تنزل، باز هم حجیت فتوا از عموم این روایات استفاده می‌شود.

نتیجه این شد که روایات اخذ معالم دین دلالت بر اخذ فتوا می‌کند. اخذ فتوا همان تقلید است. لذا روایات اخذ معالم دین دلیل بر حجیت تقلید است.

 

[1]- وسائل‏الشيعة ج 27 ص 146 باب 11 ح 33442

[2]- وسائل‏الشيعة ج 27 ص 147 باب 11 ح 33448

[3]- وسائل‏الشيعة ج 27 ص 150 باب 11 ح 33457

اعتماد بر فقیه، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۲۳-۱۱:۴۸:۲۶
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۹:۴۱:۲۴
    • کد مطلب:23506
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1018

اما در بسیاری از موارد اعتماد شناختی بر شخص است، همانند روایت احمد بن حاتم.

لازمه تفکیک ناپذیر اعتماد بر شخص، مرجعیت نظر و رأی آن شخص است.

فرمانبرداری از عالم جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۳۷:۱۴
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۶:۸
    • کد مطلب:24031
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 819

در یکی از مناجاتهای امام سجاد علیه السلام از نافرمانی و عصیان و مخالفت با علماء به خداوند پناه برده شده است:

وَ أَعِذْنَا مِنَ الْفَشَلِ وَ الْكَسَلِ… وَ عِصْيَانِ الْعُلَمَاءِ وَ الرَّغْبَةِ عَنِ الْقُرَّاءِ وَ مُجَالَسَةِ الدُّنَاة…[1]

ما را از (صفات بد مانند) سستی و کسالت… و نافرمانی علماء و روگردانی که قاریان قرآن و همنشینی با افراد پست… پناه ده…

عصیان در مقابل اطاعت است. در نتیجه یکی از امور شایسته، فرمانبرداری و اطاعت از علماء است.

فرمانبرداری از عالم، به پیروی از عالم است و پیروی از عالم مصداق تقلید است.

ممکن است توهم شود که پیروی از عالم، به پیروی از دستورات خداوند و اولیاء خداوند است که عالم بیان می‌کند. در نتیجه نکوهش از عصیان علماء، دلالت بر تقلید نمی‌کند.

برای دفع این توهم بایسته است به این آیه از قرآن توجه کرد:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم‏[2]

اى كسانی كه ایمان آورده‏ايد، خدا را فرمان برید و پيامبر و اولوا الامر از خود را [نيز] فرمان برید

در این آیه به سه فرمانبرداری امر شده است: فرمانبرداری از خدا و فرمانبرداری از رسول و فرمانبرداری از اولوا الامر.

فرمانبرداری از خداوند به پیروی از دستورات قرآن است و فرمانبرداری از پیامبر صلی الله علیه و آله به پیروی از سنت اوست و فرمانبرداری از از اولوا الامر نیز عمل به دستورات معصومین علیهم السلام است.

در روایات نیز تصریح شده است که خداوند، فرمانبرداری از پیامبر و امام را همراه فرمانبرداری از خودش نموده است.

همچنان که فرمانبرداری از پیامبر و امام، غیر از فرمانبرداری از خداست، همچنین فرمانبرداری از عالم نیز غیر از فرمانبرداری از امام است. بنا بر این، امر و نهی عالم نیز شایسته پیروی و امتثال است و این همان روی دوم سکه تقلید است.

بر همین اساس نیز در روایات به حرف شنوی و فرمانبرداری از عالمان معینی مانند «عَمْری» و پسرش امر شده است.

أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ وَ قُلْتُ مَنْ أُعَامِلُ أَوْ عَمَّنْ آخُذُ وَ قَوْلَ مَنْ أَقْبَلُ فَقَالَ لَهُ- الْعَمْرِيُّ ثِقَتِي فَمَا أَدَّى إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّي وَ مَا قَالَ لَكَ عَنِّي فَعَنِّي يَقُولُ فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ

احمد بن اسحاق از امام هادی علیه السلام پرسید (در امر دین) با چه کسی تعامل داشته باشم و از چه کسی دینم را اخذ نمایم و سخن چه کسی را قبول نمایم؟ حضرت به او فرمود عَمْری مورد وثوق و اعتماد من است پس آن چه از من به تو رساند از من رسانده است و آن چه به تو از جانب من گفت از من گفته است پس از او حرف شنوی و فرمانبرداری کن زیرا او ثقه‌ای امین است.

وَ أَخْبَرَنِي أَبُو عَلِيٍّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا مُحَمَّدٍ ع عَنْ مِثْلِ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ- الْعَمْرِيُّ وَ ابْنُهُ ثِقَتَانِ فَمَا أَدَّيَا إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّيَانِ وَ مَا قَالا لَكَ فَعَنِّي يَقُولَانِ فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا فَإِنَّهُمَا الثِّقَتَانِ الْمَأْمُونَانِ

ابوعلی مانند همین پرسش را از امام حسن عسکری کرد پس حضرت به او فرمود عَمْری و پسرش ثقه هستند پس آن چه از من به تو رسانند از من رسانده‌اند و آن چه به تو از جانب من گفتند از من گفته‌اند پس از آنها حرف شنوی و فرمانبرداری کن زیرا آنها ثقه‌ای امین هستند.

در روایت دیگری فرمانبرداری از عالم، سبب به دست آوردن حسنات شمرده شده است. توجه کنید:

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِينٌ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ، وَ طَاعَتَهُ مَكْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ، مَمْحَاةٌ لِلسَّيِّئَاتِ، وَ ذَخِيرَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ رِفْعَةٌ فِيهِمْ فِي حَيَاتِهِمْ، وَ جَمِيلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ»

بدانید که همراهی با عالم و پیروی از او، دینی است که خداوند به وسیله آن اطاعت می‌شود و فرمانبرداری از عالم اسباب به دست آوردن حسنات است…

فرمانبرداری از عالم در عمل به فتوا و امر و نهی اوست. عمل به فتوای عالم همان تقلید است.

 

[1]- بحار ج91 ص125

[2]- نساء 59

اتباع و پیروی عالم، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۱۳-۱۷:۴۸:۳۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۰:۴۷
    • کد مطلب:23490
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1014

در برخی از روایات سخن از إتّباع و پیروی از عالم به میان آمده است. مانند بخشی از روایتی که پیش از این، این  چنین گذشت:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

به راستی که خداوند تبارک و تعالی به دانیال وحی فرستاد: واقعا که دشمن‌ترین بندگان من نادانی است که در حق اهل علم استخفاف به خرج می‌دهد (و آنان را خوار می‌شمارد) نادانی که اقتداء به اهل علم را ترک گفته است…

در این روایت تعبیر «اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ» در مقابل «التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ» آمده است.

در روایت دیگری این چنین است:

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِينٌ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ، وَ طَاعَتَهُ مَكْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ، مَمْحَاةٌ لِلسَّيِّئَاتِ، وَ ذَخِيرَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ رِفْعَةٌ فِيهِمْ فِي حَيَاتِهِمْ، وَ جَمِيلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ»

بدانید که همراهی با عالم و پیروی از او، دینی است که خداوند به وسیله آن اطاعت می‌شود…

عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ: قِيلَ لِرَسُولِ اللَّهِ ص مَا الْحَزْمُ قَالَ مُشَاوَرَةُ ذَوِي الرَّأْيِ وَ اتِّبَاعُهُمْ‏.

مسلم این معنی در روایات بسیاری آمده است.

درایت این گونه روایات نیاز به طرح مقدمه‌ای دارد.

مراجعه به عالم، با اهداف متعددی همچون اخذ علم، اخذ حدیث و اخذ فتوا صورت می‌گیرد. لذا آثار مراجعه به عالم به حسب اهداف نیز متفاوت است.

یکی از آثار مراجعه به عالم، إتّباع و پیروی از اوست. باید دید اتباع از عالم، با کدام مراجعه به عالم متناسب است.

از اهداف عمده مراجعه به عالم، تعلم از عالم است.

پیش از این گذشت که تعلم، شامل دو دوران متفاوت است که عبارت است از:

۱) تعلم با موفقیت تمام شده باشد که در این صورت جاهل متعلم به عالم منقلب می‌گردد.

۲) موفقیت در تعلم حاصل نشده باشد، اعم از این که احتیاج به زمان بیشتری دارد یا نیاز به مقدماتی دارد و یا…

تمامی علل عالم نشدن پس از تعلم (فعلیت نیافتن علم)، به دو عنوان کلی نقص در فاعلیت فاعل (عدم کمالِ عالمِ تعلیم دهنده) و یا نقص در قابلیت قابل (عدم شایستگی‌های لازم متعلمِ تعلیم گیرنده) برمی‌گردد.

حالا می‌خواهیم ببینیم که إتّباع و پیروی از عالم، با کدام یک از دو دوران متعلم سازگار است.

اگر متعلم در تعلم موفق شده باشد، به همان اندازه‌ی موفقیت در تعلم، می‌شود مصداق عالم (ولو در یک مسئله). پس از این که متعلم عالم شد، عمل متعلمِ عالم‌شده، ناشی از علم خودش است و نه از إتّباع و پیروی عالم.

برای توضیح این مطلب مَثَلی می‌زنیم.

من آدرس حرم را نمی‌دانم. برای همین هم می‌روم سراغ کسی که راه حرم را بلد است. سه صورت محتمل است:

صورت اول با پرسش راه حرم را از راه بلد یاد می‌گیرم و پس از آگاهی لازم از مسیر، خودم به تنهایی و بر اساس علم خودم حرکت می‌کنم و به حرم می‌روم.

صورت دوم با پرسش راه حرم را از راه بلد یاد می‌گیرم و پس از آگاهی لازم از مسیر، همراه راه بلد به طرف حرم می‌روم. در این صورت نیز بر اساس علم خودم حرکت می‌کنم و اثر وجود راه بلد، تنها در حد همراهی و مصاحبت صرف است و نه پیروی و إتّباع از او.

صورت سوم بدون یادگیری مسیر حرم، همراه راه بلد به حرم می‌روم، در این صورت وجود راه بلد دیگر همراهی صرف نیست، بلکه من از راه بلد إتّباع و پیروی می‌کنم.

با درنگ در این مَثَل روشن می‌شود که خود إتّباع و پیروی، دلالت می‌کند که شخص پیروی کننده، فاقد علم است و راه بلد، واجد علم است. یعنی تعبیر به إتّباع و پیروی نشان می‌دهد که تعلمی در کار نیست، بلکه تبعیت ناآگاه از راه بلد است.

ممکن است این مطلب یعنی تقابل إتّباع با عمل به علم را از برخی از آیات قرآن نیز استفاده کرد:

يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَني‏ مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْني‏ أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيًّا (مریم43)

اى پدر، به راستى مرا از دانش [وحى، حقايقى به دست‏] آمده كه تو را نيامده است. پس، از من پيروى كن تا تو را به راهى راست هدايت نمايم

این دلیل اول است بر این که تعبیر إتّباع العالم، همان جایگزینی تبعیت از عالم، به جای شناخت است.

البته باید توجه داشت که عالم تازه کار، ممکن است احساس نیاز به همراهی با عالم کامل داشته باشد، ولی این امر نقض بر آن چه گذشت نیست، بلکه دلیل بر عدم فعلیت کامل عالم تازه کار است.

دلیل دوم بر این که اتباع العالم غیر از تعلم از عالم است، تفاوت میان اتباع العلم و اتباع العالم است.

قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ‏ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (بقره38)

فرموديم: «جملگى از آن فرود آييد. پس اگر از جانب من شما را هدايتى رسد ، آنان كه هدايتم را پيروى كنند بر ايشان بيمى نيست و غمگين نخواهند شد.

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع‏ إِنَّ لِأَهْلِ الدِّينِ عَلَامَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا صِدْقَ الْحَدِيثِ… وَ اتِّبَاعَ‏ الْعِلْمِ‏ و…

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود به راستی که برای اهل دین نشانه‌هایی است که به آن نشانه‌ها اهل دین شناخته می‌شوند: راستی سخن… و پیروی از علم و…

اتباع علم، همان عمل به علم است که از طریق تعلم حاصل شده است. تغایر میان اتباع علم و اتباع عالم اثبات می‌کند که اتباع العالم همان تقلید از عالم است.

دلیل سوم بر این که اتباع عالم غیر از تعلم است، کاربرد اتباع در موارد منفی است چرا که اتباع از امور و یا اشخاص باطل هرگز نمی‌تواند مصداق تعلم و عمل به علمی باشد که عقلا و شرعا شایسته و بلکه بایسته است.

از جمله موارد اتباع منفی و باطل این موارد است:

ذلِكَ بِأَنَّ الَّذينَ كَفَرُوا اتَّبَعُوا الْباطِلَ وَ أَنَّ الَّذينَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثالَهُمْ (محمد3)

اين بدان سبب است كه آنان كه كفر ورزيدند، از باطل پيروى كردند، و كسانى كه ايمان آوردند از همان حقّ -كه از جانب پروردگارشان است- پيروى كردند. اين گونه خدا براى [بيدارى‏] مردم مثالهايشان را مى‏زند.

يَا كُمَيْلُ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ

ای کمیل این دلها، ظرف‌هایی هستند (که علوم در آنها جای می‌گیرند) پس بهترین آنها با ظرفیت‌ترین (و یا حافظ‌ترین) آنهاست. آن چه را که به تو می‌گویم از من حفظ نما. مردم سه (دسته) هستند: عالم ربانی و متعلمی که بر راه نجات است و احمقان بی‌ارزشی که دنباله‌رو هر صدایی هستند، با هر بادی می‌چرخند. (این گروه) به نور علم روشن نشده‌اند و به پایه استواری پناه نبرده‌اند

إتّباع و پیروی از باطل و گمان، هرگز با تعلم و علمی که مورد امر شارع است، سازگار نیست. به خصوص این که در برخی از آیات إتباع از ظن در مقابل علم قرار گرفته است. بنا بر این در دل واژه إتّباع عالم، عدم تعلم خوابیده است.

نتیجه می‌گیریم که إتّباع و پیروی از عالم، در مقابل تعلم از عالم است.

بر این اساس تمامی روایاتی که امر به إتّباع و پیروی از عالم می‌کند دلیل بر تقلید است.

ملازمه با علماء و قبول از حکماء

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۱۳-۱۹:۲۶:۵۴
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۷:۱۷
    • کد مطلب:23491
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1003

در روایات علاوه بر «إتّباع العالم»، سخن از ملازمه با علماء و قبول از حکماء نیز به میان آمده است.

از جمله در یکی از روایات پیشین این چنین گذشت:

اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاء

با توضیحاتی که در دلیل إتّباع از عالم در سرفصل «اتباع و پیروی عالم، جایگزین شناخت» داده شد، نحوه استدلال به این دو فقره بر تقلید روشن می‌شود.

لذا برای اختصار از تکرار آن چشم پوشی می‌کنیم.

در سفارشات لقمان به فرزندش نیز آمده است:

أَيْ بُنَيَّ صَاحِبِ الْعُلَمَاءَ وَ جَالِسْهُم وَ زُرْهُمْ فِي بُيُوتِهِمْ لَعَلَّكَ أَنْ تَشْبَهَهُمْ فَتَكُونَ مِنْهُمْ

ای پسرکم همراه علماء باش و با آنان همنشینی کن و آنان را در خانه‌هایشان زیارت نما شاید تو شبیه آنان شوی پس از آنان (شمرده) شوی.

نکته جالبی که در این روایت است، بیان هدف از مصاحبت و مجالست و زیارت علماء است و آن شباهت پیدا کردن به آنهاست.

تردیدی نیست که اگر کسی از عالم تعلم نماید، خودش می‌شود عالم و نه شبیه عالم.

آن چه شباهت به عالم را توجیه می‌کند، انطباق رفتار و کردار جاهل با عالم است. شباهت به عالم هم درجات مختلف دارد و به قول منطقیون تشکیکی است. هر کسی هر اندازه رفتار خودش با عالم منطبق نماید به همان اندازه شبیه عالم شده است.

انطباق رفتار جاهل با عالم همان تقلید است.

اقتداء به عالم، جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۰۲-۱۱:۶:۵۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۱۰:۲۴
    • کد مطلب:23789
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 957

یکی از عناوینی که در روایات مطرح شده است «اقتداء به عالم» است.

اقتداء، در نگاه لغت شناسان عبارت است از متابعت از عمل یا سخن دیگری. هر چند بیشتر در متابعت عملی به کار می‌رود.

دو واژه آشنای این ماده نیز «مقتدا» و «قُدْوَة» است که به معنای پيشوا و کسی است كه از او پيروی می‌كنند.

قالَ الجَوْهرِي: القُدْوَةُ: الأُسْوَةُ. يقالُ: فلانٌ قُدْوَةٌ يُقْتَدَى به. تاج العروس

القُدْوَة و القِدْوَة ما تَسَنَّنْتَ به‏ القُدوة و القِدوة: الأُسْوة. يقال: فلان‏ قُدْوَة يقتدى به. ابن الأَعرابي: القَدْوةُ التقَدُّم‏ لسان العرب

الْقِدْوَةُ: الإسوة. يقال: فلانٌ‏ قِدْوَةٌ يُقْتَدَى‏ به. و قد يضمّ فيقال: لى بك‏ قُدْوَةٌ، و قِدْوَةٌ، و قِدَةٌ. الصحاح ؛ ج‏6 ؛ ص2459

[القِدوة]: الأسوة، يقال: فلانٌ‏ قِدْوَة: أي‏ يُقتدى‏ به. شمس العلوم ؛ ج-8 ؛ ص5392

القُدْوَةُ: اسْم مِن اقْتَدَى بِهِ إِذَا فَعَلَ مِثْلَ فِعْلِهِ تَأْسِّياً وَ فُلان (قُدْوَةٌ) أَيْ يُقْتَدَى بِهِ المصباح المنير ج‏2 ؛ ص494

و فلان‏ قُدوة لفلان، إذا كان يتّبعه. جمهرة اللغة ؛ ج‏2 ؛ ص677

[اقْتَدَى‏] اقْتَدَى‏ بِهِ از پس او برفت اقتدا كرد بوى و هو القِدْوَةُ پيش‏رَو الإِمام الاقتِدَاءُ و المُقْتَدَى‏ بِه‏ مقدمة الأدب متن ص243

اقْتدَى- اقْتِدَاءً [قدو] بفلان في كذا: در آن كار از فلانى پيروى و تقليد كرد. القِدَة- [قدو]: پيروى از ديگران، آنچه كه از ديگرى فراگيرند. القُدْوَة- [قدو]: پيشوا، مقتداى، آنچه كه از آن پيروى كنند. القَدْوَة- [قدو]: مترادف (القُدْوَة) است. فرهنگ ابجدی

البته اقتداء به عمل و سخن دیگران، دو وجهی است و ارزش آن وابسته به مقتدا و قدوه است. بر همین اساس نیز اقتداء، به اقتدای حق و اقتدای باطل تقسیم می‌شود.

در دو آیه از قرآن سخن از اقتداء به میان آمده است، یکی اقتداء حق و یکی هم اقتداء باطل.

وَ كَذلِكَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ في‏ قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ (زخرف23)

و بدين گونه در هيچ شهرى پيش از تو هشداردهنده‏اى نفرستاديم مگر آنكه خوشگذرانان آن گفتند: «ما پدران خود را بر آيينى [و راهى‏] يافته‏ايم و ما از پى ايشان راهسپريم.»

أُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ… (انعام90)

اينان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده است؛ پس به هدايت آنان اقتدا كن…

در روایتی هم این چنین آمده است:

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّمَا أَهْلَكَ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ أَنَّهُمْ مَنَعُوا النَّاسَ الْحَقَّ فَاشْتَرَوْهُ وَ أَخَذُوهُمْ بِالْبَاطِلِ فَاقْتَدَوْه‏

اما بعد همانا کسانی که پیش از شما هلاک شدند از این جهت بود که آنها مردم را از حق منع کردند و حق را فروختند و (در مقابل آن) باطل را گرفتند، پس مردم هم در این کار به آنها اقتداء کردند

روشن است که اقتداء به باطل، باطل است. در نقطه مقابل، اقتدای به حق، حق شمرده می‌شود.

روایات فراوانی در ضرورت اقتداء به اهل بیت علیهم السلام وارد شده است. با درنگ در این روایات نیز روشن می‌شود که واژه اقتداء، اعم است از متابعت از عمل و متابعت از سخن دیگری.[1]

ضرورت عقلی اقتداء به معصومین علیهم السلام کاملا آشکار است. اما باز هم در روایات به ریشه آن که اطمینان و اعتماد باشد، اشاره رفته است.

وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّ رِيحَكُمْ وَ أَرْوَاحَكُمْ فَأَعِينُوا مَعَ هَذَا بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ إِنَّهُ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ إِذَا ائْتَمَمْتُمْ بِعَبْدٍ فَاقْتَدُوا بِه‏

سوگند به خدا که مؤکدا من بوی شما و ارواح شما را دوست دارم، با این همه (مرا) به ورع و تلاش یاری کنید، آن چه نزد خداوند است دست یافتنی نیست، مگر به ورع و اجتهاد، و زمانی که به بنده‌ای ائتمان و اعتماد کردید پس به او اقتداء نمایید

نکته بسیار جالب این روایت فقره «إِذَا ائْتَمَمْتُمْ بِعَبْدٍ فَاقْتَدُوا بِه» است.

از این فقره استفاده می‌شود که نگاه این گونه روایات به اقتداء، نگاه تعبدی نیست، بلکه به یک امر عقلانی و عقلائی اشاره دارد و آن این که اقتداء حق و درست جایی است که ائتمان و اطمینان باشد.

آن چه مهم است این است که بدانیم آیا ضرورت اقتداء منحصر است به اعتماد و اطمینان به معصومین یا اعم است؟

به سخن دیگر شرط درستی اقتداء، اعتماد و اطمینان خاص است و در واقع شرط درستی، عصمتِ قُدوة و اسوة است، یا شرط درستی اقتداء، مطلق اعتماد و اطمینان است؟

اگر درستی اقتداء اعم باشد، نتیجه و ثمر مهمی را به دنبال دارد و آن این که اگر اعتماد و اطمینان به غیر معصوم حاصل شد، درستی اقتداء به او نیز ضروری می‌گردد.

با مراجعه به روایات روشن می‌شود که در اقتداء، عصمت شرط نیست. بلکه هر جا ائتمان و اطمینان باشد، اقتداء درست است.

البته حصول ائتمان و اطمینان، دائر مدار این است که شخص عاقل و عالم و عادل باشد. تنها در صورت وجود امور یاد شده، اقتداء عقلانی و شرعی است.

برای این مهم برخی از روایات در این زمینه را مرور می‌کنیم.

بر اساسِ معیار ائتمان و اطمینان و اعتماد، امر به اقتداء به رأی و نظر عاقل شده است:

إِذَا أَنْكَرْتَ مِنْ عَقْلِكَ شَيْئاً فَاقْتَدِ بِرَأْيِ عَاقِلٍ يُزِيلُ مَا أَنْكَرْتَهُ.

هنگامی که از عقلت چیزی را انکار کردی (و نتوانستی آن بپذیری) پس به رأی و نظر عاقلی اقتدا کن (اگر چنین کنی) رأی عاقل دیگر آن چه را انکار کردی، زایل می‌کند.

بر همین اساس نیز اقتداء به جاهل و ترک اقتداء به عالم نکوهش شده است.

إِنَّ مِنْ أَبْغَضِ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَرَجُلَيْنِ رَجُلٌ وَكَلَهُ اللَّهُ إِلَى نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السَّبِيلِ مَشْعُوفٌ بِكَلَامِ بِدْعَةٍ قَدْ لَهِجَ بِالصَّوْمِ وَ الصَّلَاةِ فَهُوَ فِتْنَةٌ لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ ضَالٌّ عَنْ هَدْيِ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مُضِلٌّ لِمَنِ اقْتَدَى‏ بِهِ فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ حَمَّالٌ خَطَايَا غَيْرِهِ رَهْنٌ بِخَطِيئَتِهِ وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلًا فِي جُهَّالِ النَّاس‏

(کسی که) از هدایت کسانی که پیش از او بوده‌اند (بی‌بهره و) گمراه است و برای کسانی که به او اقتدا می‌کنند گمراه کننده…

در حدیثی پیش از این نیز این چنین گذشت:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

به راستی خداوند تبارک و تعالی به دانیال وحی فرستاد: واقعا دشمن‌ترین بندگان من، نادانی است که در حق اهل علم استخفاف به خرج می‌دهد (و آنان را خوار می‌شمارد و) اقتداء به اهل علم را ترک گفته است…

در این روایت نکوهش نادان، از جمله به دلیل ترک اقتداء به علماء است. از این جمله نتیجه گرفته می‌شود که باید به علماء اقتداء نمود.

هر چند مطلب یاد شده کاملا روشن است، اما باز هم فقرات بعدی روایت بر این مطلب تأکید می‌کند:

«أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ».

در نقطه مقابل امر به اقتداء به شیعه عالم شده است.

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع‏ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ دِينَهُ وَ أَمَانَتَهُ، وَ صَلَاحَهُ وَ عِفَّتَهُ، وَ تَيَقُّظَهُ‏ فِيمَا يَشْهَدُ بِهِ، وَ تَحْصِيلَهُ وَ تَمْيِيزَهُ، فَمَا كُلُّ صَالِحٍ مُمَيِّزٌ، وَ لَا مُحَصِّلٌ، وَ لَا كُلُّ مُحَصِّلٍ مُمَيِّزٍ صَالِحٌ، وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ لَمَنْ هُوَ أَهْلُ [الْجَنَّةِ] لِصَلَاحِهِ وَ عِفَّتِهِ- لَوْ شَهِدَ لَمْ تُقْبَلْ شَهَادَتُهُ لِقِلَّةِ تَمْيِيزِهِ‏ فَإِذَا كَانَ صَالِحاً عَفِيفاً، مُمَيِّزاً مُحَصِّلًا، مُجَانِباً لِلْمَعْصِيَةِ وَ الْهَوَى وَ الْمَيْلِ وَ التَّحَامُل‏ فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ الْفَاضِلُ، فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا، وَ بِهُدَاهُ فَاقْتَدُوا، وَ إِنِ انْقَطَعَ عَنْكُمُ الْمَطَرُ فَاسْتَمْطِرُوا بِهِ، وَ إِنِ امْتَنَعَ عَلَيْكُمُ النَّبَاتُ فَاسْتَخْرِجُوا بِهِ النَّبَاتَ، وَ إِنْ تَعَذَّرَ عَلَيْكُمُ الرِّزْقَ فَاسْتَدِرُّوا بِهِ الرِّزْقَ، فَإِنَّ ذَلِكَ مِمَّنْ لَا يَخِيبُ طَلَبُهُ، وَ لَا تُرَدُّ مَسْأَلَتُهُ.

پس زمانی که (فرد) نیکوکارِ با عفت، تشخیص دهنده‌ی به دست آورده (مطالب)، دوری کننده از معصیت و هواپرستی و میل به باطل و تحامل (و ظلم) پس این همان مرد فاضل است پس به او چنگ زنید و به هدایت او اقتدا کنید…

همچنین به اقتداء به ما فوق در دین امر شده است.

قَالَ ص‏: خَصْلَتَانِ مَنْ كَانَتَا فِيهِ كَتَبَهُ اللَّهُ شَاكِراً صَابِراً وَ مَنْ لَمْ يَكُونَا فِيهِ لَمْ يَكْتُبْهُ اللَّهُ شَاكِراً وَ لَا صَابِراً مَنْ نَظَرَ فِي دِينِهِ إِلَى مَنْ فَوْقَهُ فَاقْتَدَى‏ بِهِ وَ نَظَرَ فِي دُنْيَاهُ إِلَى مَنْ دُونَهُ فَحَمِدَ اللَّهَ عَلَى مَا فَضَّلَهُ عَلَيْهِ بِهِ.

دو خصلت هستند که هر کس در او این دو خصلت باشد خداوند او را سپاس‌گزار و شکیبا می‌نویسد و کسی که این دو خصلت در او نباشد، او را سپاس‌گزار و شکیبا نمی‌نویسید، (خصلت اول) کسی که در دینش به بالاتر از خودش اقتدا کند و (خصلت دوم) در دنیایش به پایین‌تر از خودش بنگرد پس خدا را بر نعمتهایی که بر او تفضل کرده ستایش کند.

نظام اقتداء به ما فوق، همیشه دو وجهی است. یعنی فرد از یک سو خودش به بالاتر از خودش اقتداء می‌کند و از سوی دیگر افراد ما دون وی، به این فرد اقتداء می‌کنند.

يُخَالِطُ النَّاسَ بِعِلْمٍ وَ يُفَارِقُهُمْ بِسِلْمٍ يَتَكَلَّمُ لِيَغْنَمَ وَ يَسْأَلُ لِيَفْهَمَ نَفْسُهُ مِنْهُ فِي عَنَاءٍ وَ النَّاسُ مِنْهُ فِي رَاحَةٍ أَرَاحَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ وَ أَتْعَبَهَا لِإِخْوَتِهِ إِنْ بُغِيَ عَلَيْهِ صَبَرَ لِيَكُونَ اللَّهُ تَعَالَى هُوَ الْمُنْتَصِرُ يَقْتَدِي بِمَنْ سَلَفَ مِنْ أَهْلِ الْخَيْرِ قَبْلَهُ فَهُوَ قُدْوَةٌ لِمَنْ خَلَفَ مِنْ طَالِبِ الْبِرِّ بَعْدَهُ أُولَئِكَ عُمَّالٌ لِلَّهِ وَ مَطَايَا أَمْرِهِ وَ طَاعَتِهِ وَ سُرُجُ أَرْضِهِ وَ بَرِيَّتِهِ أُولَئِكَ شِيعَتُنَا وَ أَحِبَّتُنَا وَ مِنَّا وَ مَعَنَا آهاً شَوْقاً إِلَيْهِمْ فَصَاحَ هَمَّامُ بْنُ عُبَادَةَ صَيْحَةً وَقَعَ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ فَحَرَّكُوهُ فَإِذَنْ هُوَ قَدْ فَارَقَ الدُّنْيَا

به اهل خیری که پیش از او گذشته‌اند اقتدا می‌کند، پس او (خود) مقتدای طالبان خیری است که پس از او در آینده می‌آیند…

آن چه مهم است این است که انسان در هر درجه‌ای از کمال باشد، بایسته است پیوسته به علماء مافوق خودش اقتدا نماید.

إِذَا عَلَوْتَ فَلَا تَفَكَّرْ فِيمَنْ دُونَكَ مِنَ الْجُهَّالِ وَ لَكِنِ اقْتَدِ بِمَنْ فَوْقَكَ مِنَ الْعُلَمَاءِ.

هنگامی که (در طی درجات کمال) بالا رفتی در نادانان پایین‌تر از خودت میندیش و لکن به علماء برتر از خودت اقتدا نما.

روایت پیش مفسر روایاتی است که از عنوان کلی شیعه به عنوان «قُدوة» یاد کرده است. مانند روایت زیر:

قَالَ ع‏ إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِالْوَرَعِ آلُ مُحَمَّدٍ ص وَ شِيعَتُهُمْ لِكَيْ يَقْتَدِيَ النَّاسُ بِهِمْ فَإِنَّهُمُ الْقُدْوَةُ لِمَنِ اقْتَدَى‏

واقعا که سزاوارترین مردم به ورع داشتن، آل محمد علیهم السلام و شیعیان آنها هستند، تا این که مردم به آنها اقتدا نمایند زیرا آنها مقتدای کسانی هستند که به آنها اقتدا می‌نمایند

از کنار هم گذاشتن روایات روشن می‌شود که شیعه‌ای مقتدا قرار می‌گیرد که عالم باشد.

در روایات دیگری برای اقتداء به شیعه، شرایط و صفاتی بیان شده است.

أَنْفَقُوا أَمْوَالَهُمْ وَ بَذَلُوا دِمَاءَهُمْ وَ اشْتَرَوْا بِذَلِكَ رِضَا خَالِقِهِمْ عَلِمُوا أَنِ اشْتَرَى مِنْهُمْ أَمْوَالَهُمْ وَ أَنْفُسَهُمْ بِالْجَنَّةِ فَبَاعُوهُ وَ رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ وَ عَظُمَتْ سَعَادَتُهُمْ وَ أَفْلَحُوا وَ أَنْجَحُوا فَاقْتَفُوا آثَارَهُمْ رَحِمَكُمُ اللَّهُ وَ اقْتَدُوا بِهِمْ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى وَصَفَ لِنَبِيِّهِ ص صِفَةَ آبَائِهِ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ ذُرِّيَّتَهُمَا وَ قَالَ‏ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ‏ وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّكُمْ مَأْخُوذُونَ بِالاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ الِاتِّبَاعِ لَهُمْ فَجِدُّوا وَ اجْتَهِدُوا… (إرشاد القلوب ج‏1، ص: 76)

امام حسن علیه السلام در وصف گروهی می‌فرماید: در راه خدا اموالشان را انفاق کردند و خونشان را بذل کردند و به این عمل خشنودی آفریده‌شان را خریدند، دانستند که خداوند اموال و جان‌هایشان را به بهای بهشت می‌خرد، پس آن را به خدا فروختند و تجارتشان سود کرد و خوشبختی‌شان بزرگ شد و رستگار شدند و پیروز گردیدند، پس آثار بر جا مانده از آنان را پیروی کن و به آنان اقتداء نما، زیرا خداوند تعالی برای پیامبرش صفات پدرانش ابراهیم و اسماعیل و نسل آنها را توصیف کرده و فرمود: «پس به هدایت آنها اقتدا نما» (انعام 90) و ای بندگان خدا بدانید شما به (ترک) اقتداء به این بندگان و پیروی از آنها مؤاخذه می‌شوید پس در (اقتداء و پیروی از اینان) جدیت و تلاش کنید…

فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ نِعْمَ الرَّجُلُ فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا وَ إِلَی رَبِّكُمْ بِهِ فَتَوَسَّلُوا فَإِنَّهُ لَا تُرَدُّ لَهُ دَعْوَةٌ وَ لَا تُخَيَّبُ لَهُ طَلِبَة

پس این مرد(ی که وصف آن گذشت) خوب مردی است پس به او چنگ زنید و به روش او اقتدا نمایید و به وسیله او به پروردگارتان متوسل شوید…

عقلا روشن است که شیعه جاهل، شایستگی اقتداء ندارد و قدوه دیگران قرار نمی‌گیرد. بلکه شیعه عالم است که شایستگی قدوه بودن دارد.

روایات نیز بر همین امر عقلی تأکید می‌کنند.

ناگفته پیداست که عالمیت، درجات متفاوتی دارد و مقول به تشکیک است. شیعه هر اندازه که عالم باشد به همان اندازه شایستگی اقتداء دارد.

اهمیت اقتداء به عالم، در رشد جامعه به حدی است که از افراد قُدوة و اسوة با تعبیر حجت الهی یاد شده است.

عَنِ الْفَضْلِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْهَاشِمِيِّ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: شَكَوْتُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا أَلْقَى مِنْ أَهْلِ بَيْتِي مِنِ‏ اسْتِخْفَافِهِمْ بِالدِّينِ فَقَالَ يَا إِسْمَاعِيلُ لَا تُنْكِرْ ذَلِكَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِكَ فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى جَعَلَ لِكُلِّ أَهْلِ بَيْتٍ حُجَّةً يَحْتَجُّ بِهَا عَلَى أَهْلِ بَيْتِهِ فِي الْقِيَامَةِ فَيُقَالُ لَهُمْ أَ لَمْ تَرَوْا فُلَاناً فِيكُمْ أَ لَمْ تَرَوْا هَدْيَهُ فِيكُمْ أَ لَمْ تَرَوْا صَلَاتَهُ فِيكُمْ أَ لَمْ تَرَوْا دِينَهُ فَهَلَّا اقْتَدَيْتُمْ‏ بِهِ فَيَكُونُ حُجَّةً عَلَيْهِمْ فِي الْقِيَامَةِ.

اسماعیل هاشمی گفت به امام صادق علیه السلام از آن چه که از اهل بیتم مشاهده می‌کردم که به دین استخفاف می‌کردند، شکایت کردم.

حضرت فرمود ای اسماعیل این مسئله از اهل بیت‌ات را انکار نکن، پس به راستی که خداوند تبارک و تعالی برای هر اهل بیتی (از میان خودشان) حجتی قرار داده که در روز قیامت بر آن اهل بیت احتجاج می‌کند، پس گفته می‌شود آیا فلانی را در میان خودتان ندیدید؟ آیا روش او را در میان شما ندیدید؟ آیا نمازش را در میان خودتان ندیدید؟ آیا دینش را ندیدید؟ پس (اگر دیدید) چرا به او اقتدا نکردید؟! (این چنین است که) او روز قیامت حجت بر شماست.

حاصل مجموعه روایات پیشین این شد که عالم، حجت است و اقتداء به او، آن چنان ضروری است که در صورت ترک، در قیامت مورد بازخواست الهی قرار می‌گیرد.

معنی اقتداء به عالم نیز تبعیت و تقلید از عالم است.

هر چند منابع لغوی و کاربردهای روایی به خوبی روشن می‌سازد که اقتداء غیر از تعلم است، اما باز هم برای تأکید بر تفکیک اقتداء از تعلم به روایت زیر توجه کنید:

وَ عَلِمَ مَا [بِمَا] يَمْضِي وَ مَا مَضَى مُبْتَدِعِ الْخَلَائِقِ بِعِلْمِهِ وَ مُنْشِئِهِمْ بِحُكْمِهِ بِلَا اقْتِدَاءٍ وَ لَا تَعْلِيمٍ وَ لَا احْتِذَاءٍ لِمِثَال‏

و او آگاه است به آن چه می‌گذرد و آن چه گذشته است، به علمش مبدع خلایق است و به حکمتش انشاء کننده آنان است، بدون این که (در آفرینش) به کسی اقتدا کرده باشد و بدون این که از کسی تعلم کرده باشد و بدون این که از کسی پیروی کرده باشد

این حدیث میان تعلم و اقتداء و احتذاء تفاوت قائل شده است.

در هر صورت با درنگ در استعمالات اقتداء روشن می‌شود که عمل یا سخن عالم، جایگزین شناخت می‌شود. این همان تقلید است.

گذشت که اهل لغت نیز تصریح کرده‌اند اقتداء به معنی تبعیت و تقلید است. کاربردهای روایی نیز بر این امر تأکید دارند.

ممکن است گفته شود اقتداء نتیجه رجوع جاهل به عالم است و از همین رو نتیجه تقلید است نه خود تقلید.

از این رو تمامی روایات اقتداء، برهان إنی بر درستی تقلید شمرده می‌شود.

 

[1]- به اندکی از این روایات توجه کنید:

إِنَّ شِيعَتَنَا مَنْ شَيَّعَنَا، وَ اتَّبَعَ آثَارَنَا، وَ اقْتَدَى بِأَعْمَالِنَا.

النَّاسُ ثَلَاثَةُ أَصْنَافٍ: صِنْفٌ بَيِّنٌ بِنُورِنَا، وَ صِنْفٌ يَأْكُلُونَ بِنَا، وَ صِنْفٌ اهْتَدَوْا بِنَا وَ اقْتَدَوْا بِأَمْرِنَا، وَ هُمْ أَقَلُّ الْأَصْنَافِ. أُولَئِكَ الشِّيعَةُ النُّجَبَاءُ الْحُكَمَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ الْفُقَهَاءُ وَ الْأَتْقِيَاءُ الْأَسْخِيَاءُ، طُوبى‏ لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآب (صنف اول با این تعبیرات هم نقل شده است: صِنْفٌ بُيِّنَ بِنُورِنَا، صِنْفٌ تَزَيَّنُ بِنَا)

وَ إِنَّمَا اقْتَدَى‏ بِقَوْلِنَا إِذْ جَعَلُونَا عَبِيداً مَرْبُوبِينَ مَرْزُوقِينَ فَقُولُوا بِفَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَلَنْ تُدْرِكُوهُ.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي رَكْعَتَيِ الْفَجْرِ فِي السَّفَرِ فَرَوَى بَعْضُهُمْ أَنْ صَلِّهِمَا فِي الْمَحْمِلِ وَ رَوَى بَعْضُهُمْ أَنْ لَا تُصَلِّهِمَا إِلَّا عَلَى الْأَرْضِ فَأَعْلِمْنِي كَيْفَ تَصْنَعُ أَنْتَ لِأَقْتَدِيَ‏ بِكَ فِي ذَلِكَ فَوَقَّعَ ع مُوَسَّعٌ عَلَيْكَ بِأَيَّةٍ عَمِلْتَ.

وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتْبَعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ عِلْماً مِنْ أَخْلَاقِهِ وَ يَأْمُرُنِي بِالاقْتِدَاءِ بِهِ.

يا عجبا للناس قد مكنهم الله من الاقتداء به فيدعون ذلك إلى الاقتداء بالبهائم.

السّرّ أفضل من العلانية و العلانية أفضل لمن أراد الاقتداء.

عن عمّار بن ياسر في قوله تعالى: (أُولئِكَ‏ الَّذِينَ‏ هَدَى‏ اللَّهُ‏ فَبِهُداهُمُ‏ اقْتَدِهْ‏) قال: «أمر اللّه تعالى الناس أن يقتدوا بهم و يأخذوا بأقوالهم فيهتدوا بأفعالهم، فيفلحوا و ينجوا»، و ذلك كلّه ظاهر في عليّ و الأئمّة من ولده عليهم السّلام.

وَ لَا طَرِيقَ لِلْأَكْيَاسِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَسْلَمَ مِنَ الِاقْتِدَاءِ لِأَنَّهُ الْمَنْهَجُ الْأَوْضَحُ وَ الْمَقْصَدُ الْأَصَحُّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَعَزِّ خَلْقِهِ مُحَمَّدٍ ص‏ أُولئِكَ‏ الَّذِينَ‏ هَدَى‏ اللَّهُ‏ فَبِهُداهُمُ‏ اقْتَدِهْ‏ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَ‏ ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً فَلَوْ كَانَ لِدِينِ اللَّهِ تَعَالَى عَزَّ وَ جَلَّ مَسْلَكٌ أَقُومُ مِنَ الِاقْتِدَاءِ لَنَدَبَ أَنْبِيَاءَهُ وَ أَوْلِيَاءَهُ إِلَيْه‏

وَ إِنَّمَا اخْتَارَ نَبِيُّنَا التَّزَوُّجَ لِأَنَّهُ كَانَ قُدْوَةً فِي فِعْلِهِ وَ قَوْلِه

وَ ما أَضَلَّنا إِلَّا الْمُجْرِمُونَ‏ - يَعْنِي الْمُشْرِكِينَ الَّذِينَ اقْتَدَوْا بِهِمْ هَؤُلَاءِ فَاتَّبَعُوهُمْ عَلَى شِرْكِهِم‏

ضرورت اوج تسلیم و خضوع به پدر علمی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۵/۱۳-۱۷:۴۷:۳۸
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۱۱:۳۶
    • کد مطلب:23489
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1356

بحث جواز سجده بر غیر خدا، بحثی مفصل و عمیق است. از جمله این مباحث، تجزیه و تحلیل سجده فرشتگان بر حضرت آدم است.

به یک روایت جالب در این باره توجه کنید:

وَ لَمْ يَكُنْ سُجُودُهُمْ لآِدَمَ إِنَّمَا كَانَ آدَمُ قِبْلَةً لَهُمْ يَسْجُدُونَ نَحْوَهُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَانَ بِذَلِكَ مُعَظِّماً مُبَجِّلًا لَهُ وَ لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ أَنْ يَسْجُدَ لِأَحَدٍ مِنْ دُونِ اللَّهِ يَخْضَعَ لَهُ خُضُوعَهُ لِلَّهِ وَ يُعَظِّمَهُ بِالسُّجُودِ لَهُ كَتَعْظِيمِهِ لِلَّهِ وَ لَوْ أَمَرْتُ أَحَداً أَنْ يَسْجُدَ هَكَذَا لِغَيْرِ اللَّهِ لَأَمَرْتُ ضُعَفَاءَ شِيعَتِنَا وَ سَائِرَ الْمُكَلَّفِينَ مِنْ شِيعَتِنَا- أَنْ يَسْجُدُوا لِمَنْ تَوَسَّطَ فِي عُلُومِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ مَحَّضَ وِدَادَ خَيْرِ خَلْقِ اللَّهِ عَلَيَّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ وَ احْتَمَلَ الْمَكَارِهَ وَ الْبَلَايَا فِي التَّصْرِيحِ بِإِظْهَارِ حُقُوقِ اللَّهِ…

سجده فرشتگان بر آدم، برای خود آدم نبود، همانا آدم قبله فرشتگان بود (که به سوی آدم اما) برای خدای عز و جل سجده کنند و (در واقع) کار فرشته به شکل سجود، بزرگ داشتن و گرامی داشتن برای خود خدا بود.

و اگر من (یعنی امام معصوم علیه السلام که این روایت از آن حضرت صادر شده است) کسی را فرمان دهم که این چنین برای غیر خدا سجده کند، البته به شیعیان ضعیف (الایمان) خودمان و به دیگر مکلفین از شیعیان‌مان، فرمان می‌دادم بر کسانی سجده کنند که در رساندن علوم پیامبر صلی الله علیه و آله به مردم، واسطه هستند و دوستی بهترین خلق خدا بعد از پیامبر، یعنی علی، را در دلشان خالص گردانده‌اند و در راه تصریح به آشکار کردن حقوق خدا مکاره و بلایا را تحمل کرده باشند…

در این روایت به حرمت سجده بر غیر خدا و دلیل آن اشاره شده است.

اما در کنار آن آمده است که اگر سجده بر غیر خدا جایز بود، فرمان می‌دادم که شیعیان بر علمائشان سجده کنند.

دو نکته‌ی مهمی که در روایت است این است که:

عوام به ناتوانی علمی توصیف شده‌اند.

علماء نیز به وساطت در رساندن علوم پیامبر صلی الله علیه و آله به شیعیان.

این نکته بیانگر این است که علماء پرورش علمی شیعیان را به عهده دارند. لذا شایستگی سجده را دارند اما به دلیل این که جواز سجده منحصر در خداست سجده بر عالم جایز نیست.

سجده، بالاترین درجه خضوع و تسلیم است، همچنان که اشاره شد، این امر در مورد علماء، محذور عقلی دارد.

اما سایر درجات خضوع و تسلیم در مقابل علماء، قطعا دچار مشکل عقلی نیست. لذا جواز آن به اولویت ثابت می‌گردد.

طبق این روایت، مهم‌ترین شأن عالم، وساطت در علم است.

همچنین مهم‌ترین ویژگی عوام شیعه، ناتوانی علمی آنهاست.

تقلید و پذیرش سخن عالم توسط عامی، مناسب‌ترین اقدام متواضعانه عامی در مقابل عالم است.

تنها سجده بر عالم دچار محذور بود و لذا از آن چشم پوشی شده است. اما تقلید نه تنها خالی از محذور است بلکه یک ضرورت شیعه ناتوان است به اولویت قطعی جایز می‌گردد.

به سخن دیگر چگونه عالم عادل، شایسته نهایت تواضع و تسلیم است و اما سخنی که از روی علم می‌زند قابل پذیش نباشد؟!

به تعبیر فنی، تناسب حکم و موضوع اقتضاء می‌کند که بر اساس این روایت حکم به جواز تقلید از عالم بنماییم.

تمسک به عالم جایگزین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۲۷-۸:۴۴:۴۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23790
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 920

در برخی از روایات تمسک به افرادی با ویژگی‌های خاصی سفارش شده است. از جمله روایت زیر:

فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ نِعْمَ الرَّجُلُ فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا وَ إِلَی رَبِّكُمْ بِهِ فَتَوَسَّلُوا فَإِنَّهُ لَا تُرَدُّ لَهُ دَعْوَةٌ وَ لَا تُخَيَّبُ لَهُ طَلِبَة.[1]

چنین مردی خوب مردی است پس تنها به او تمسک کنید[2] و به روش او اقتدا نمایید و به او متوسل شوید…

در فقره «فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا» امر به تمسک به شخص خاصی شده است.

تمسک یعنی چنگ زدن به کسی و او را دستاویز خود قرار دادن و به او آویختن و از او تبعیت کردن.

تمسک به شخص، غیر از تمسک به علمِ شخص است.

ممکن است تمسک به علمِ شخص، همان تعلم از او باشد، اما تمسک به خود شخص، یعنی کردار و گفتار او را معیار عمل خود قرار دادن. حرکت بر اساس کردار و گفتار فرد دیگری، این همان تقلید است.

جمله بعدی یعنی وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا نیز بر همین مطلب تأکید می‌کند.

بنا بر این روایاتی که امر به تمسک به علماء دارد نیز از ادله درستی تقلید است.

 

[1]- قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع إِذَا رَأَيْتُمُ الرَّجُلَ قَدْ حَسُنَ سَمْتُهُ وَ هَدْيُهُ وَ تَمَاوَتَ فِي مَنْطِقِهِ وَ تَخَاضَعَ فِي حَرَكَاتِهِ فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يُعْجِزُهُ تَنَاوُلُ الدُّنْيَا وَ رُكُوبُ الْحَرَامِ مِنْهَا لِضَعْفِ نِيَّتِهِ وَ مَهَانَتِهِ وَ جُبْنِ قَلْبِهِ فَنَصَبَ الدِّينَ فَخّاً لَهَا فَهُوَ لَا يَزَالُ يَخْتِلُ النَّاسَ بِظَاهِرِهِ فَإِنْ تَمَكَّنَ مِنْ حَرَامٍ اقْتَحَمَهُ وَ إِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّنَّكُمْ فَإِنَّ شَهَوَاتِ الْخَلْقِ مُخْتَلِفَةٌ فَمَا أَكْثَرَ مَنْ يَنْبُو عَنِ الْمَالِ الْحَرَامِ وَ إِنْ كَثُرَ وَ يَحْمِلُ نَفْسَهُ عَلَى شَوْهَاءَ قَبِيحَةٍ فَيَأْتِي مِنْهَا مُحَرَّماً فَإِذَا وَجَدْتُمُوهُ يَعِفُّ عَنْ ذَلِكَ فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّكُمْ حَتَّى تَنْظُرُوا مَا عَقَدَهُ عَقْلُهُ فَمَا أَكْثَرَ مَنْ تَرَكَ ذَلِكَ أَجْمَعَ ثُمَّ لَا يَرْجِعُ إِلَى عَقْلٍ مَتِينٍ فَيَكُونُ مَا يُفْسِدُهُ بِجَهْلِهِ أَكْثَرَ مِمَّا يُصْلِحُهُ بِعَقْلِهِ فَإِذَا وَجَدْتُمْ عَقْلَهُ مَتِيناً فَرُوَيْداً لَا يَغُرَّكُمْ حَتَّى تَنْظُرُوا أَ مَعَ هَوَاهُ يَكُونُ عَلَى عَقْلِهِ أَوْ يَكُونُ مَعَ عَقْلِهِ عَلَى هَوَاهُ وَ كَيْفَ مَحَبَّتُهُ لِلرِّئَاسَاتِ الْبَاطِلَةِ وَ زُهْدُهُ فِيهَا فَإِنَّ فِي النَّاسِ مَنْ خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ يَتْرُكُ الدُّنْيَا لِلدُّنْيَا وَ يَرَى أَنَّ لَذَّةَ الرِّئَاسَةِ الْبَاطِلَةِ أَفْضَلُ مِنْ لَذَّةِ الْأَمْوَالِ وَ النِّعَمِ الْمُبَاحَةِ الْمُحَلَّلَةِ فَيَتْرُكُ ذَلِكَ أَجْمَعَ طَلَباً لِلرِّئَاسَةِ حَتَّى إِذا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ فَهُوَ يَخْبِطُ خَبْطَ عَشْوَاءَ يَقُودُهُ أَوَّلُ بَاطِلٍ إِلَى أَبْعَدِ غَايَاتِ الْخَسَارَةِ وَ يُمِدُّهُ رَبُّهُ بَعْدَ طَلَبِهِ لِمَا لَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ فِي طُغْيَانِهِ فَهُوَ يُحِلُّ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ يُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَا يُبَالِي بِمَا فَاتَ مِنْ دِينِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ رِئَاسَتُهُ الَّتِي قَدْ يَتَّقِي مِنْ أَجْلِهَا فَأُولَئِكَ الَّذِينَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً وَ لَكِنَّ الرَّجُلَ كُلَّ الرَّجُلِ نِعْمَ الرَّجُلُ هُوَ الَّذِي جَعَلَ هَوَاهُ تَبَعاً لِأَمْرِ اللَّهِ وَ قُوَاهُ مَبْذُولَةً فِي رِضَى اللَّهِ يَرَى الذُّلَّ مَعَ الْحَقِّ أَقْرَبَ إِلَى عِزِّ الْأَبَدِ مِنَ الْعِزِّ فِي الْبَاطِلِ وَ يَعْلَمُ أَنَّ قَلِيلَ مَا يَحْتَمِلُهُ مِنْ ضَرَّائِهَا يُؤَدِّيهِ إِلَى دَوَامِ النَّعِيمِ فِي دَارٍ لَا تَبِيدُ وَ لَا تَنْفَدُ وَ أَنَّ كَثِيرَ مَا يَلْحَقُهُ مِنْ سَرَّائِهَا إِنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ يُؤَدِّيهِ إِلَى عَذَابٍ لَا انْقِطَاعَ لَهُ وَ لَا يَزُولُ فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ نِعْمَ الرَّجُلُ فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا وَ بِسُنَّتِهِ فَاقْتَدُوا وَ إِلَى رَبِّكُمْ بِهِ فَتَوَسَّلُوا فَإِنَّهُ لَا تُرَدُّ لَهُ دَعْوَةٌ وَ لَا تُخَيَّبُ لَهُ طَلِبَة بحار الأنوار ج‏2، ص: 851

[2]- تمسک کنید یعنی به او چنگ زنید و او را دستاویز خود قرار دهید و به او درآویزید و از او تبعیت کنید.

تلازم رخنه جبران ناپذیر با تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۲۷-۸:۴۳:۴۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۱۳:۴۵
    • کد مطلب:23820
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 832

یکی از سرفصلهای «درایت «فقهاء‌ حصن اسلام»»، «تلازم رخنه جبران ناپذیر با تقلید» است. توجه شما را به گزیده‌ای از آن جلب می‌کنیم.

در برخی از احادیث، از مرگ فقیه با تعبیر «رخنه‌ی جبران ناپذیر» یاد شده است.

إِذَا مَاتَ الْعَالِمُ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْ‏ءٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة

هنگامی که عالم بمیرد در اسلام رخنه‌ای ایجاد می‌شود که تا روز قیامت چیزی آن را جبران نمی‌کند.

وَ ثُلِمَ فِي الْإِسْلَامِ ثُلْمَةٌ لَا يَسُدُّهَا شَيْ‏ءٌ لِأَنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَهَا

و در اسلام رخنه‌ای ایجاد می‌شود که چیزی آن را جبران نمی‌کند. زیرا مؤمنین فقیه، دژهای اسلام هستند، همانند بارو و حصار شهر که برای شهر حفاظ هستند.

اگر راز حصن اسلام بودن، جان پناه بودن برای دیگران باشد، ضایعه مرگ فقیه، دیگر کاستی فردی نیست، بلکه کاستی اجتماعی است.

تجسم و تبلور جان پناهی فقیه برای دیگران، همان پیروی و تبعیت مردم از فقهاء است. لذا با مرگ یک فقیه، همه افرادی که در پناه دژ او قرار داشتند، بی سر پناه می‌شوند.

اینجاست که با مرگ فقیه، کاستی بر یک فرد وارد نشده است، بلکه کاستی بر مجموعه‌ای وارد شده است که در میان آنها فقیه نیست. این همان رخنه‌ای است که تا قیامت جبران شدنی نیست.

به سخن دیگر تا هنگامی که فقیه زنده است، از نظر ایمانی و عقیده‌ای، حملات شیاطین جنی و انسی را از مردم دفع می‌کند.

از منظر عملی نیز حیرتهای آنان را در انجام وظیفه برطرف می‌سازد.

با مرگ فقیه، مردم در مقابل حملات شیاطین و حیرتهای علمی و عملی، پناه و جان پناه‌شان را از دست داده‌اند. این همان بی‌پناهی است که تا روز قیامت هرگز جبران شدنی نیست.

با این بیان روشن شد که تعبیر «رخنه‌ی جبران ناپذیر» اگر تناسب بیشتر با مقام مرجعیت فقیه نداشته باشد، حداقل هم با مرجعیت فقیه و هم معلمیت او سازگار است.

روی دوم سکه مرجعیت نیز تقلید از فقیه است.

در نتیجه خود تعبیر «رخنه‌ی جبران ناپذیر»، ناظر به درستی تقلید از فقیه است.

عالم، رکن وثیق جاهل

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۴/۱۷-۰:۱۸:۲۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۱۴:۳۹
    • کد مطلب:23852
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 835

امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنی به کمیل می‌فرماید:

يَا كُمَيْلُ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ

ای کمیل این دلها، ظرف‌هایی هستند (که علوم در آنها جای می‌گیرند) پس بهترین آنها با ظرفیت‌ترین (و یا حافظ‌ترین) آنهاست. آن چه را که به تو می‌گویم از من حفظ نما. مردم سه (دسته) هستند: عالم ربانی و متعلمی که بر راه نجات است و احمقان بی‌ارزشی که دنباله‌رو هر صدایی هستند، با هر بادی می‌چرخند. (این گروه) به نور علم روشن نشده‌اند و به پایه استواری پناه نبرده‌اند

نکته‌ی جالبی که در این روایت به چشم می‌خورد این است که گروه سوم به اوصافی توصیف شده‌اند.توجه کنید:

هَمَجٌ رَعَاعٌ (احمقان بی‌ارزشی که…)

أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ (دنباله‌رو هر صدایی هستند…)

يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ (با هر بادی می‌چرخند…

لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ (به نور علم روشن نشده‌اند…)

وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ (و به پایه استواری پناه نبرده‌اند)

با درنگ شایسته روشن می‌شود که سه وصف نخست (یعنی هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ) معلول دو وصف آخری (لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ ) هستند.

به سخن دیگر چون این گروه «به نور علم روشن نشده‌اند و به پایه استواری پناه نبرده‌اند»، در نتیجه شده‌اند «احمقان بی‌ارزشی که دنباله‌رو هر صدایی هستند، با هر بادی می‌چرخند».

حاصل روایت این است که اگر کسی یکی از دو وصف «يَسْتَضِيئ بِنُورِ الْعِلْمِ وَ يَلْجَئ إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ» را دارا بود، از «هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ» شمرده نمی‌شود.

پس بایسته است بر دو وصف اخیر درنگی جدی داشت که عبارتند از:

استضائه به نور علم

پناه به پایه استوار

«استضائه به نور علم»، ناظر به آموختن و تعلم است.

در مقابل «لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ» که «تعلم» باشد، «لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ» قرار گرفته است.

پس «پناه بردن به پایه استوار» نمی‌تواند همان «تعلم» باشد. آن چه مهم است شناخت «پناه بردن به پایه استوار» است.

مسلم افراد جاهل نمی‌توانند پایه استوار باشند و پناه به آنها نیز نجات دهنده نیست.

آنی که پایه استوار است، عالم عادل است که نجات در گرو پناه بردن به اوست.

پناه گرفتن در سایه عالم عادل است که انسان را از خطرات نجات می‌دهد.

پناه گرفتن در سایه عالم عادل، به پذیرش و گوش سپاری به سخن عالم است.

پذیرش سخن عالم همان تقلید از عالم است.

فساد دین نتیجه استخفاف به عالم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۳۷:۲۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۱۵:۳۰
    • کد مطلب:24035
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 784

در روایتی استخفاف به عالم نشانه بی‌خردی و سبب تباهی دین شمرده شده است:

الْعَاقِلُ لَا يَسْتَخِفُّ بِأَحَدٍ وَ أَحَقُّ مَنْ لَا يُسْتَخَفُّ بِهِ ثَلَاثَةٌ الْعُلَمَاءُ وَ السُّلْطَانُ وَ الْإِخْوَانُ لِأَنَّهُ مَنِ اسْتَخَفَّ بِالْعُلَمَاءِ أَفْسَدَ دِينَهُ وَ مَنِ اسْتَخَفَّ بِالسُّلْطَانِ أَفْسَدَ دُنْيَاهُ وَ مَنِ اسْتَخَفَّ بِالْإِخْوَانِ أَفْسَدَ مُرُوَّتَه…[1]

خردمند کسی را سبک نمی‌شمارد و (لکن) سزاوارترین افرادی که سبک شمرده نمی‌شوند سه گروه هستند: علماء و پادشاه و برادران دینی.

زیرا کسی که علماء را سبک بشمارد دینش را تباه می‌کند و کسی که سلطان را سبک بشمارد دنیایش را تباه می‌کند و کسی که برادرانش را سبک بشمارد مروتش را تباه می‌کند.

نخست به سخن لغت‌شناسان می‌نگریم تا ببینیم استخفاف یعنی چه؟

معادل فارسی استخفاف عبارت است از:

اهانت، تحقیر، خفت، خواری، بی‌حرمتی، توهین، وهن، هتک‌حرمت، سبک‌داشتن، کوچک شمردن، بی‌اهمیت دانستن.

معاجم عربی هم استخفاف را این گونه معنا کرده‌اند:

مجمع البحرین: وَ فِي الْحَدِيثِ مَنْ‏ اسْتَخَفَ‏ بِصَلَاتِهِ لَا يَرِدُ عَلَيَّ الْحَوْضَ لَا وَ اللَّهِ. أي من استهان بها و لم يعبأ بها و لم يعظم شعائرها مثل قولهم‏ اسْتَخَفَ‏ بدينه: إذا أهانه و لم يعبأ به و لم يعظم شعائره. و الاسْتِخْفَافُ‏ بالشي‏ء: الإهانة به.

وَ فِي حَدِيثِ الصَّادِقِ ع إِنَّ شَفَاعَتَنَا لَا تَنَالُ‏ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلَاةِ. أي مستهينا بها مستحقرا لها على جهة التكذيب و الإنكار لا مطلقا.

فرهنگ ابجدی: اسْتخَفَ‏- اسْتِخْفَافاً هُ: او را سبك يافت، او را نادان شمرد،- بهِ: او را خوار شمرد

مفردات: قوله تعالى: فَاسْتَخَفَ‏ قَوْمَهُ‏ [43/ 54] أي حمله على‏ الْخِفَّةِ و الجهل. و مثله‏ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ‏ [30/ 60] أي لا يستجهلنك‏

مصباح اللغة: استخفّ الرجل بحقّى: استهان به. و فَاسْتَخَفَ‏ قَوْمَهُ‏: حملهم على الخفّة و الجهل.

مقاییس اللغة: خفّ: أصل واحد، و هو شي‏ء يخالف الثقل و الرزانة.

التهذيب: الْخِفَّةُ خِفَّةُ الوزن و خفّة الحال،

از مجموع لغت این گونه استفاده می‌شود که خفت، به معنی سبکی است، اعم از سبکی مادی و روحی و معنوی و شخصیتی.

معانی‌ای هم که در معادل فارسی بیان شد غالبا لازمه‌ی سبک شمردن شخصیتی است.

پس از روشن شدن لغت، سراغ درایت روایت می‌رویم.

برای روشن شدن استخفاف به عالم، نخست باید دید استخفاف به سلطان و اخوان چیست؟

تردیدی نیست که استخفاف به سلطان مصادیق فراوانی دارد از عدم احترام و تجلیل او گرفته تا جنگیدن با او.

این امر همانی است که اگر سلطان متوجه شود، دنیای فرد را تباه می‌کند.

اما در میان همه مصادیق، اعتناء نکردن به فرمان سلطان و مخالفت با دستورات او، استخفاف آشکارتر و رایج‌تر است.

همچنین در استخفاف به اخوان، إعراض از اخوان و عدم اعتناء به حقوق و نیازهای آنان نیز مصداق کاملا برجسته‌ای است.

إعراض از اخوان نیز موجب تباهی مروت و انسانیت فرد می‌گردد.

اینک باید دید استخفاف به عالم چیست که موجب تباهی دین می‌گردد.

هر چند انواع و اقسام احترامات به عالم نقطه مقابل استخفاف است. اما بالاترین درجه استخفاف به عالم حرف نشنوی از عالم است.

حرف نشنوی از عالم همان ترک تقلید است.

در نتیجه از مهم‌ترین مصادیق استخفاف به عالم، ترک متابعت و تقلید از اوست.

با توجه به خصوصیت مورد، یعنی عالمیت واقعی عالم و عدالت و تقوای عالم، بدیهی است که استخفاف عالم، موجب تباهی دین خود فرد می‌گردد.

 

[1]- بحار ج75 ص233

عالم مرجع دینی جامعه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۳۴:۲۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24134
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 760

در بخشی از سفارشات امام صادق علیه السلام به شیعیان کوفه در مجلس وداع این چنین آمده است:

كَانَ أَوْلِيَاؤُنَا وَ شِيعَتُنَا فِيمَا مَضَى خَيْرَ مَنْ كَانُوا فِيهِ إِنْ كَانَ إِمَامُ مَسْجِدٍ فِي الْحَيِّ كَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ كَانَ مُؤَذِّنٌ فِي الْقَبِيلَةِ كَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ كَانَ صَاحِبُ وَدِيعَةٍ كَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ كَانَ صَاحِبُ أَمَانَةٍ كَانَ مِنْهُمْ وَ إِنْ كَانَ عَالِمٌ‏ مِنَ النَّاسِ يَقْصِدُونَهُ لِدِينِهِمْ وَ مَصَالِحِ أُمُورِهِمْ كَانَ مِنْهُمْ فَكُونُوا أَنْتُمْ كَذَلِكَ حَبِّبُونَا إِلَى النَّاسِ وَ لَا تُبَغِّضُونَا إِلَيْهِمْ.[1]

موالیان و شیعیان ما در زمان گذشته بهترین افراد جامعه بودند. اگر کسی شایستگی امامت جماعت داشت از شیعیان بود و اگر مؤذنی در قبیله بود از آنان بود و اگر امانتداری بود از آنان بود و اگر امینی بود از آنان بود و اگر عالمی از مردم بود که مردم برای دین‌شان و مصالح امورشان سراغ او بروند، از آنان بود. پس همان گونه باشید (و با رفتارتان) ما را محبوب مردم کنید و مبغوض آنان نکنید.[2]

شاهد در این روایت جمله «وَ إِنْ كَانَ عَالِمٌ‏ مِنَ النَّاسِ يَقْصِدُونَهُ لِدِينِهِمْ وَ مَصَالِحِ أُمُورِهِمْ» است.

مراجعه به عالم برای گرفتن دین، اطلاق دارد هم شامل اخذ علم و تعلم می‌شود و هم شامل اخذ حدیث صرف می‌شود و هم شامل اخذ فتوا می‌شود. از این رو این روایت دلیل بر جواز تقلید است.

اما با درنگ در تناسب موضوع، که عالم باشد، و حکم، که مراجعه غیر عالم به عالم باشد، این روایت اگر منحصر در اخذ فتوا نباشد، قطعا در اخذ فتوا ظهور بیشتری دارد.

به سخن دیگر همچنان که در تمامی فقرات حدیث، مردم از نتیجه فعل عالم بهره‌مند می‌شدند در فقره عالم نیز چنین است، مردم از نتیجه فعل عالم که فتوای استنباط شده او از روایات است، سود می‌برند.

به عبارت سوم شیعه در تمامی فقرات، گل سرسبد جامعه است و دیگران در رتبه پایین‌تر از او قرار دارند. مثلا شیعه امام جماعت است و مردم مأموم او، شیعه امانتدار است و مردم امانتگذار و…، در یک کلام شیعه در جامعه نقش منحصر به فرد دارد.

در فقره عالم نیز چنین است، شیعه عالم است و مردم جاهل. لذا مردم نیاز به عالم پیدا می‌کنند.

اگر حدیث را منحصر در تعلم نماییم، پس از تعلم دیگران نیز عالم می‌شوند و خود از عهده دین و مصالح امورشان برمی‌آیند و نیازی به عالم ندارند.

تنها در صورتی این فقره همیشه صادق است که ظهور آن در اخذ فتوا و تقلید از عالم باشد.

البته این به معنی نفی تعلم از عالم نیست، بلکه سخن از ظهور روایت است.

 

[1]- مستدرک الوسائل ج8 ص311

[2]- ممکن فرق دو فقره ودیعه و امانت در این باشد که ودیعه امانات عینی باشد و امانت اعم از اعیان و غیر اعیان باشد مانند راز مردم و…. روایت بر اساس این احتمال ترجمه شده است.

عالم سکاندار جامعه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۳۴:۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24135
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 833

امام هادی علیه السلام درباره نقش عالم در دروان غیبت این چنین فرموده است:

قَالَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ ع لَوْ لَا مَنْ يَبْقَى بَعْدَ غَيْبَةِ قَائِمِنَا ع مِنَ الْعُلَمَاءِ الدَّاعِينَ إِلَيْهِ وَ الدَّالِّينَ عَلَيْهِ وَ الذَّابِّينَ عَنْ دِينِهِ بِحُجَجِ اللَّهِ وَ الْمُنْقِذِينَ لِضُعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ مِنْ شِبَاكِ إِبْلِيسَ وَ مَرَدَتِهِ وَ مِنْ فِخَاخِ النَّوَاصِبِ لَمَا بَقِيَ أَحَدٌ إِلَّا ارْتَدَّ عَنْ دِينِ اللَّهِ وَ لَكِنَّهُمُ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَّانَهَا أُولَئِكَ هُمُ الْأَفْضَلُونَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.[1]

اگر نبودند کسانی از علماء که بعد از غیبت قائم ما باقی می‌مانند، علمائی که مردم را به سوی قائم دعوت می‌کنند و به طرف حضرت راهنمایی می‌کنند و با حجتها و براهین خداوند از دین او دفاع می‌کنند و بندگان ضعیف خدا را از دام ابلیس و یارانش و از تله‌های ناصبیان نجات می‌دهند، (اگر نبودند چنین علمائی) هرگز کسی باقی نمی‌ماند مگر این که از دین خدا برمی‌گشت و لکن علماء‌ کسانی هستند که مهارهای قلوب ضعفای شیعه را نگه می‌دارند (تا گمراه نشوند) همچنان که ناخدای کشتی سکان کشتی را نگه می‌دارد. اینان همان برترین‌های نزد خداوند عز و جل هستند.

این روایت ناظر به نقش‌های متعدد عالم در دوران غیبت است. نقش‌های یاد شده به دو شکل مشروح (مانند دفاع از دین و دعوت به سوی او و…) و کلی (یعنی سکانداری) بیان شده است.

نقش کلی سکانداری، در واقع خلاصه تمامی نقش‌های دیگر عالم است.

بر این اساس رابطه عالم با مردم، رابطه ناخدا و کشتی‌سواران است. کاری هم که عالم برای مردم می‌کند، همان سکانداری جامعه است.

اگر سکانداری را در تعلم مردم از عالم خلاصه نماییم، پس از تعلم دیگر همه مردم، ناخدا می‌شوند و دیگر نیازی به سکانداری دیگران ندارند.

اما اگر یکی از مصادیق سکانداری را افتاء قرار دهیم، نیاز پیوسته مردم به عالم، که در روایت بیان شده، به خوبی توجیه می‌شود.

تعبیر به «ضُعَفَاءِ عِبَادِ اللَّهِ» نیز شاهد بر نقش افتاء عالم است و بر این مطلب تأکید می‌کند.

افتاء عالم برای شیعیان ناتوان، روی دوم سکه تقلید است. لذا این روایت نیز از ادله درستی تقلید شمرده می‌شود.

به سخنی دیگر یکی از شؤون سکاندار کشتی، بیان وظیفه کشتی سواران و امر و نهی به آنها در زمان حادثه است.

بر همین وزان یکی از شؤون فقیه بیان وظیفه مردم در عمل به دیانتشان است. بدیهی است که تکلیف مردم نیز اخذ فتوا و وظایف از فقیه و عمل بر طبق آنهاست.

 

[1]- بحار الأنوار ج‏2، ص: 7

رأی عالم، میزان است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۳۴:۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24136
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 885

روایت بسیار جالبی از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است که نکات فراوانی در آن وجود دارد.

ابتداء متن روایت را می‌بینیم.

عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ:

طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِ

فَإِنَّ تَعْلِيمَهُ لِلَّهِ حَسَنَةٌ وَ طَلَبَهُ عِبَادَةٌ وَ الْمُذَاكَرَةَ بِهِ تَسْبِيحٌ وَ الْعَمَلَ بِهِ جِهَادٌ وَ تَعْلِيمَهُ مَنْ لَا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَةٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى

لِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ مَنَارُ سُبُلِ الْجَنَّةِ وَ الْمُونِسُ فِي الْوَحْشَةِ وَ الصَّاحِبُ فِي الْغُرْبَةِ وَ الْوَحْدَةِ وَ الْمُحَدِّثُ فِي الْخَلْوَةِ وَ الدَّلِيلُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ السِّلَاحُ عَلَى الْأَعْدَاءِ وَ الزَّيْنُ عِنْدَ الْأَخِلَّاءِ

يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً فَيَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ قَادَةً تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ يُهْتَدَى بِفِعَالِهِمْ وَ يُنْتَهَى إِلَى رَأْيِهِمْ

وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِكَةُ فِي خُلَّتِهِمْ وَ بِأَجْنِحَتِهَا تَمْسَحُهُمْ وَ فِي صَلَاتِهَا تُبَارِكُ عَلَيْهِمْ يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ كُلُّ رَطْبٍ وَ يَابِسٍ حَتَّى حِيتَانُ الْبَحْرِ وَ هَوَامُّهُ وَ سِبَاعُ الْبَرِّ وَ أَنْعَامُهُ

إِنَّ الْعِلْمَ حَيَاةُ الْقُلُوبِ مِنَ الْجَهْلِ وَ ضِيَاءُ الْأَبْصَارِ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ

يَبْلُغُ بِالْعَبْدِ مَنَازِلَ الْأَخْيَارِ وَ مَجَالِسَ الْأَبْرَارِ وَ الدَّرَجَاتِ الْعُلَى فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ

الذِّكْرُ فِيهِ يَعْدِلُ بِالصِّيَامِ وَ مُدَارَسَتُهُ بِالْقِيَامِ بِهِ يُطَاعُ الرَّبُّ وَ يُعْبَدُ وَ بِهِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ بِهِ يُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ

الْعِلْمُ إِمَامُ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ تَابِعُهُ يُلْهِمُهُ السُّعَدَاءَ وَ يَحْرِمُهُ الْأَشْقِيَاءَ فَطُوبَى لِمَنْ لَمْ يَحْرِمْهُ اللَّهُ مِنْهُ حَظَّهُ.

محتوای کلی روایت به چند بخش تقسیم می‌شود:

۱) تکلیف و وظیفه نسبت به علم

طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِ

۲)‌ فضیلت علم

فَإِنَّ تَعْلِيمَهُ لِلَّهِ حَسَنَةٌ وَ…

إِنَّ الْعِلْمَ حَيَاةُ الْقُلُوبِ مِنَ الْجَهْلِ وَ…

۳) فضیلت عالم

يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً…

در بخش اول عموم مردم مکلف شده‌اند به طلب علم.

بخش دوم با بیان فضائل علم به تشویق مردم می‌پردازد.

اما بخش سوم آن عبارت است از:

يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً فَيَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ قَادَةً تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ يُهْتَدَى بِفِعَالِهِمْ وَ يُنْتَهَى إِلَى رَأْيِهِمْ

وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِكَةُ فِي خُلَّتِهِمْ وَ بِأَجْنِحَتِهَا تَمْسَحُهُمْ وَ فِي صَلَاتِهَا تُبَارِكُ عَلَيْهِمْ يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ كُلُّ رَطْبٍ وَ يَابِسٍ حَتَّى حِيتَانُ الْبَحْرِ وَ هَوَامُّهُ وَ سِبَاعُ الْبَرِّ وَ أَنْعَامُهُ

خداوند به سبب علم مرتبه مردمانی را (که عالم شده‌اند) بلند می‌کند و در خیر، آن عالمان را رهبر مردم قرار می‌دهد مردم از آثار عالمان اقتباس و پیروی می‌کنند و به افعال عالمان هدایت می‌یابند و به رأی و نظر عالمان منتهی می‌شوند (یعنی معیار و ضابطه نهایی در امور، رأی و نظر عالمان است.)

بر اساس این بخش از روایت، ویژگی‌های عالم عبارتند از:

۱) ترفیع مقام عالم

۲) رهبر بودن عالم در خیرات برای مردم

۳) صلاحیت آثار عالم برای اقتباس مردم از آنها

۴) صلاحیت کردار عالم برای هدایت مردم

۵) صلاحیت گفتار و رأی و نظر عالم برای اخذ مردم

۶) رغبت فرشتگان به دوستی با عالم

۷) نوازش عالم توسط بالهای فرشتگان

۸) درخواست برکت برای عالم در نماز فرشتگان

۹) استغفار تمامی خلایق برای عالم

در این روایت به همه این ویژگی‌های عالم تصریح شده است.

اما مسلما از بقیه فقرات روایت می‌توان ویژگی‌های دیگری از عالم را، البته به شکل غیر مصرح شناخت. توجه کنید:

۱۰) زنده شدن دل عالم به علم

۱۱) روشنی چشم عالم از تاریکی نادانی

۱۲) نیرو گرفتن بدن عالم از علم

۱۳) شناخت حلال و حرام توسط عالم

۱۴)…

در این میان چند ویژگی عالم برجستگی آشکاری دارد و آن:

رهبر بودن عالم در خیرات برای مردم

صلاحیت آثار عالم برای اقتباس مردم از آنها

صلاحیت کارهای عالم برای هدایت مردم

صلاحیت رأی و نظر عالم برای اخذ مردم

این فقرات نشان می‌دهد که تمامی ابعاد وجودی عالم، از خود عالم گرفته تا تمامی آثار و افعال و آراء او، همگی معیار و میزان هدایت است.

از جمله این امور، رأی و نظر عالم است که درستی تمامی نظرات و آراء دیگران، باید بر اساس رأی عالم سنجیده شود.

رأی عالم در احکام دین، همان فتوای اوست. معیار قرار دادن رأی عالم نیز تقلید از اوست.

بنا بر این این جمله «يُنْتَهَى إِلَى رَأْيِهِمْ» دلیل بر درستی تقلید است.

ممکن است کسی توهم کند که مقصود از عالم در این روایت تنها معصومین علیهم السلام هستند.

پیداست که معصومین شاه مصداق تمامی کمالات هستند.

اما آن چه مهم است این است که:

اولا روایت اطلاق دارد و همه را می‌گیرد، چه عالم مطلق و چه عالم نسبی، لذا انحصار این روایت به معصومین فاقد دلیل است.

ثانیا بخش نخست روایت که امر به طلب علم است و بخش دوم که تشویق مردم به طلب علم است، شاهد بر این است که خطاب روایت به عموم مردم است.

عمومیت خطاب در بخش‌های اول و دوم روایت، اقتضا می‌کند که بخش سوم نیز انحصاری به معصومین نداشته باشد و شامل همه افراد عالِم بشود.

در نتیجه بر اساس قرائن داخلیه روایت، عبارت يُنْتَهَى إِلَى رَأْيِهِمْ دلیل بر درستی تقلید از مطلق عالِم است و اختصاصی به معصومین علیهم السلام ندارد.

استفاده از تجربه دیگران جانشین شناخت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۰/۱۲-۱۱:۳۷:۲۶
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24137
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 767

یکی از سرمایه‌های مهم انسانی، تجربه خود فرد است. این سرمایه آن چنان مهم است که در روایات متعدد کنار عقل قرار داده شده است.

قَالَ ع‏ الْعَقْلُ عَقْلَانِ عَقْلُ الطَّبْعِ وَ عَقْلُ التَّجْرِبَةِ وَ كِلَاهُمَا يُؤَدِّي إِلَى الْمَنْفَعَةِ

الْعَقْلُ غَرِيزَةٌ تَزِيدُ [يَزِيدُ] بِالْعِلْمِ بِالتَّجَارُبِ

اهمیت تجربه به قدری است که حتی در کاستی عقل نیز به عنوان یک امتیاز مورد توجه قرار گرفته است.

أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ غَرِيبَتَانِ كَلِمَةُ حِكْمَةٍ مِنْ سَفِيهٍ فَاقْبَلُوهَا وَ كَلِمَةُ سَفَهٍ مِنْ حَكِيمٍ فَاغْفِرُوهَا فَإِنَّهُ لَا حَكِيمَ إِلَّا ذُو عَثْرَةٍ وَ لَا سَفِيهَ إِلَّا ذُو تَجْرِبَة

سودمندی تجربه تنها برای خود انسان نیست، بلکه می‌توان از تجربه دیگران نیز سود یافت.

یکی از موارد سودمندی از تجربه دیگران ، مشورت کردن با صاحبان تجربه است.

خَيْرُ مَنْ شَاوَرْتَ ذَوُو النُّهَى وَ الْعِلْمِ وَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَزْمِ.

أَفْضَلُ مَنْ شَاوَرْتَ ذُو التَّجَارِبِ

احیانا تجربه دیگران آن چنان اهمیت پیدا می‌کند که رها کردن آن و اقدام به تجربه شخصی و مستقیم، خردمندانه نیست. امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیت به امام حسن علیه السلام چنین می‌فرماید:

فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُكَ وَ يَشْتَغِلَ لُبُّكَ لِتَسْتَقْبِلَ بِجِدِّ رَأْيِكَ مِنَ الْأَمْرِ مَا قَدْ كَفَاكَ أَهْلُ التَّجَارِبِ بُغْيَتَهُ وَ تَجْرِبَتَهُ‏ فَتَكُونَ قَدْ كُفِيتَ مَئُونَةَ الطَّلَبِ وَ عُوفِيتَ مِنْ عِلَاجِ التَّجْرِبَةِ فَأَتَاكَ مِنْ ذَلِكَ مَا قَدْ كُنَّا نَأْتِيهِ وَ اسْتَبَانَ لَكَ مِنْهُ مَا رُبَّمَا أَظْلَمَ عَلَيْنَا

لذا می‌توان گفت که تجربه گران قیمت‌ترین چیزی است که به کم‌ترین بها به دست می‌آوریم.

عليك بمجالسة أصحاب التجارب‏ فإنها تقوم عليهم بأغلى الغلاء و تأخذها منهم بأرخص الرخص.

تجربه دیگران آن جا اهمیتش آشکار می‌شود که از منظر خرد، راه تجربه شخصی بسته است. لذا اقدام به تجربه شخصی در برخی از امور نابخردانه شمرده شده است.

ثَلَاثَةٌ لَا يَنْبَغِي لِلْمَرْءِ الْحَازِمِ أَنَّ يَتَقَدَّمَ عَلَيْهَا شُرْبُ السَّمِّ لِلتَّجْرِبَةِ وَ إِنْ نَجَا مِنْهُ وَ إِفْشَاءُ السِّرِّ إِلَى الْقَرَابَةِ الْحَاسِدِ وَ إِنْ نَجَا مِنْهُ وَ رُكُوبُ الْبَحْرِ وَ إِنْ كَانَ الْغِنَى فِيهِ

ثَلَاثٌ مُهْلِكَةٌ: الْجُرْأَةُ عَلَى السُّلْطَانِ، وَ ائْتِمَانُ الْخَوَّانِ، وَ شُرْبُ السَّمِّ لِلتَّجْرِبَةِ.

با درنگ در مصادیق استفاده از تجربه دیگران، روشن می‌شود که موارد تجربه دیگران دو دسته است.

دسته نخست تجربیاتی که راه تعلم را برای انسان کوتاه می‌کند. اگر خود من با آزمون و خطا بخواهم حل مسئله‌ای را پیدا کنم، چه بسا باید سالها عمرم را صرف حل مسئله نمایم. اما اگر سراغ کسی بروم که او با آزمون و خطا راه حل مسئله را پیدا کرده است، در چند دقیقه مسئله مورد نظر را حل می‌کنم. روشن است که در این گونه موارد، استفاده از تجربه دیگران منتهی به آموختن و تعلم خود من می‌گردد.

دسته دوم تجربیاتی است که پیش از تجربه شخصی خود من، علمی برای من حاصل نمی‌کند. بلکه صرف إخبار دیگری است. در این موارد اگر سخن تجربه کننده شرایط پذیرش داشته باشد بایسته است آن بپذیریم.

وَ وَقِّرُوا أَهْلَ الْفَضْلِ وَ خُذُوا عَنْ أَهْلِ التَّجَارِبِ‏ ‏

اما برخی از امور اصلا قابل تجربه شخصی نیستند، مثلا سم کشنده مار، هرگز قابل تجربه شخصی نیست، زیرا تجربه آن مساوی با مرگ انسان است. در این گونه موارد راه منحصر به استفاده از تجربه دیگران است.

این شاخه‌ی استفاده از تجربه دیگران نیز دو گونه است: یک دسته خود من مشاهده می‌کنم که شخصی مورد گزش این نوع مار قرار گرفت و مرد. این تجربه دیگران، به دلیل مشاهده مستقیم آن توسط خود من، مصداق علم است.

اما در بیشتر موارد چنین نیست، بلکه تجربه دیگران به وسیله خبر به من رسیده است.

مثلا همه ما می‌دانیم سیانور کشنده است. اما قریب به اتفاق مردم، مردن کسی که سیانور مصرف کرده را از نزدیک مشاهده نکرده‌اند، همچنین صدها و هزاران مورد دیگر از این دسته هستند.

اعتبار و ارزش این گونه تجربیات منحصرا به پذیرش قول دیگران است، هر چند من دلیلی بر درستی سخن آنها ندارم.

به سخن دیگر این دسته از تجربیات، مصداق پذیرش سخن دیگری است، بدون این که سخن دیگری، قابل اثبات شخصی برای من باشد. تنها چیزی که اعتبار این گونه تجربیات را تضمین می‌کند راستگویی گوینده است.

اینک جای این پرسش وجود دارد که این دسته از تجربیات دیگران، از منظر خرد و دین، دارای اعتبار و ارزش است یا خیر؟

اگر این دسته از تجربیات فاقد ارزش باشد، روشن است که روایاتِ امر به استفاده از تجربه دیگران، دلیل بر درستی پذیرش سخن دیگران نیست.

اما اگر خرد و دین این دسته از تجربیات را معتبر بداند، آن گاه چنین تجربه‌ای می‌شود یک مصداق از پذیرش سخن دیگری، بدون این که دلیلی بر محتوای سخن ارایه شده باشد.

اینک باید دید مناط ارزشمندی این دسته از تجربیات چیست؟

پیداست که تنها پشتوانه معتبر بودن این دسته از تجربیات، صدق و راستگویی ناقل تجربه است.

اگر اعتبار خبر ناقل، به دلیل صدق و راستگویی ناقل، مشروط و مقید به قیدی باشد، این خلف فرض است، زیرا تنها پشتوانه ارزشمندی تجربه، صدق و راستگویی است.

اگر اعتبار خبر به دلیل اعتماد به صدق و راستگویی خبردهنده، مطلق باشد، هر إخبار قابل اعتمادی معتبر است.

از این رو اعتبار مطلق خبر راستگو، هم پشتوانه عقلی دارد و هم تجربی و هم روایی.

در نتیجه اگر کسی تجربه‌ای کرد و به دیگران إخبار کرد، حتی اگر هم مصداق آموزش و تعلم نباشد، شایسته اخذ و عمل طبق آن است.

یکی از مصادیق إخبار از راهِ طی شده، افتاء فقیه است. فقیه پس طی مسیر استنباط به فتوا می‌رسد و این فتوا را به دیگران هم إخبار می‌کند.

طبق اطلاق اعتبار و ارزشمندی تجربه دیگران، اخذ به تجربه فقیه نیز ارزشمند است.

اخذ فتوای فقیه همان تقلید از اوست.

برخی از روایات پیشین اشاره داشت به این که بعضی از امور مادی به دلیل خطرناکی آن قابل تجربه نیست مانند تجربه سم.

همین گونه در امر دین نیز هر گاه در اقدام شخصی خطر جدی وجود داشته باشد، شایسته است به جای اقدام شخصی از تجربه افراد مطمئن سود جست.

خطر تقصیر در استنباط احکام الهی، اگر بیشتر از سم کشنده مار نباشد، مسلما کمتر از سم کشنده مار نیست. لذا برای افراد ناپخته و سطحی، استفاده از فتوای عالم عادل پخته خطر کمتری دارد. از این منظر اخذ تجربه دیگران که همان اخذ فتوا باشد برای چنین افرادی ترجیح دارد.

اعتبار آراء و فتاوی در صورت عدم انحراف

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۲۰-۱۵:۵۹:۴۱
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24178
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1667

احادیثی که درباره کتب بنی فضال و کتب ابن ابی غراقر آمده است، گواه روشنی است بر تفاوت مقام روایت و مقام فتوا.

از این دسته از احادیث هم می‌توان استفاده کرد که اخذ حدیث، مشروط به وثاقت است، اما اخذ فتوا (که همان اخذ رأی است) مشروط به عدم انحراف از دین است.

عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ كُتُبِ بَنِي فَضَّالٍ- فَقَالَ خُذُوا بِمَا رَوَوْا وَ ذَرُوا مَا رَأَوْا.

از امام حسن عسگری علیه السلام درباره کتابهای بنی فضال پرسیده شد حضرت فرمود آن چه که روایت کرده‌اند بگیرید و آن چه نظر داده‌اند رها کنید.

سُئِلَ الشَّيْخُ يَعْنِي أَبَا الْقَاسِمِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ عَنْ كُتُبِ ابْنِ أَبِي الغراقر [الْعَزَاقِرِ] بَعْدَ مَا ذُمَّ وَ خَرَجَتْ فِيهِ اللَّعْنَةُ فَقِيلَ لَهُ فَكَيْفَ نَعْمَلُ‏ بِكُتُبِهِ وَ بُيُوتُنَا مِنْهَا مَلِي‏ءٌ فَقَالَ أَقُولُ فِيهَا مَا قَالَهُ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا وَ قَدْ سُئِلَ‏ عَنْ‏ كُتُبِ‏ بَنِي فَضَّالٍ فَقَالُوا كَيْفَ نَعْمَلُ بِكُتُبِهِمْ وَ بُيُوتُنَا مِنْهَا مَلِي‏ءٌ فَقَالَ ع خُذُوا بِمَا رَوَوْا وَ ذَرُوا مَا رَأَوْا.

پس از این که ابن ابی غراقر منحرف شد و نکوهش شد و لعن او از ناحیه مقدسه خارج شد، از شیخ یعنی ابوالقاسم حسین بن روح درباره کتابهای او، این چنین سؤال شد: با کتابهای او چه کنیم؟ خانه‌های ما از این کتابها پر است. شیخ پاسخ داد در این باره همان را می‌گویم که امام حسن عسکری صلوات الله علیه در پاسخ به کتابهای بنی فضال فرموده است. (هنگامی که) به امام گفتند با کتابهای بنی فضال چه کنیم؟ در حالی که خانه‌های ما پر از کتابهای آنهاست. حضرت فرمود آن چه روایت کرده‌اند، بگیرید و آن نظر داده‌اند، رها کنید.

اما درایت این احادیث:

در کتب اصحاب علاوه بر احادیث، آراء و فتاوی آنها نیز نوشته می‌شده و نیز پذیرفته می‌شده است.

بعد از انحراف برخی از آنها، اعتبار روایاتِ مکتوب به حال خود باقی مانده است.

اما نسبت به آراء مکتوب آنها دستور داده شده که ترک شود.

در توضیح این مطلب نخست باید دید ظرف زمانی صدور آراء و فتاوی یاد شده، پیش از انحراف بوده یا پس از انحراف.

با توجه با آغاز تاریخ بنی فضال، از زمان امام کاظم علیه السلام و صدور روایت مربوطه از سوی امام حسن عسکری علیه السلام، می‌توان گفت که روایت ناظر به دوران پس از انحراف بوده است. بنا بر این نهی از اخذ آراء و فتاوی بنی فضال، مختص به این دوران است.

لازمه این امر این است که اگر بنی فضال منحرف نمی‌شدند، هم روایات آنها معتبر بود و هم آراء و فتاوی آنان.

احتمال ضعیف هم این است که تاریخ صدور رأی مکتوب در کتب بنی فضال، پیش از انحراف باشد.

در این صورت باید دید که نهی از اخذ رأی، مطلق است و اختصاص به بنی فضال ندارد یا این که مختص به بنی فضال است.

پیداست که نهی در این دسته از روایت، نهی از مطلق رأی نیست، چرا که در این صورت اختصاص نهی به رأی بنی فضال و ابن ابی غراقر معنا ندارد. بلکه باید گفته شود هرگز به آراء هیچ کسی عمل نکنید.

پس نهی از عمل به رأی در این دو روایت، مختص به افراد منحرف شده است.

در نتیجه با سه دسته از آراء و فتاوی و سر و کار داریم:

۱) آراء و فتاوی افرادی که منحرف نشده‌اند

۲) آراء و فتاوی پیش از انحراف افراد منحرف شده

۳) آراء و فتاوی پس از انحراف افراد منحرف شده

طبق احتمال دوم، روایت ناظر آراء و فتاوی دسته دوم است.

نهی از اخذ آراء و فتاوی پیش از انحراف به اولویت ثابت می‌کند که آراء و فتاوی پس از انحراف قابل اخذ نیست.

لازمه اختصاص نهی به گروه دوم، این است که آراء و فتاوی گروه اول یعنی کسانی که منحرف نشد‌اند، مورد نهی قرار نگرفته و معتبر است.

البته جای این پرسش هست که آراء و فتاوی پیش از انحراف، با این که واجد همه شرایط اعتبار بوده است، به چه علت مورد نهی قرار گرفته است؟

تنها وجهی که در این صورت برای نهی از رأی متصور است این است که به خاطر اهمیت امر دین، اخذ دین منحصر به افرادی شده باشد که هرگز دچار انحراف نشده باشند.

توضیح این که اگر فردی فتوای درستی دهد و سپس منحرف گردد، هر چند فتوای پیش از انحرافش طبق موازین باشد، اما عمل به چنین فتوایی موجب می‌شود، حساسیت مردم به اجتناب از منحرفین کمتر گردد.

لذا تحریم و بایکوت کامل و شدید منحرفین اقتضا می‌کند که همه آراء و فتاوی آنها، حتی آراء و فتاوی پیش از انحراف آنها، نیز مورد پرهیز قرار گیرد.

همچنین عدم تحریم و بایکوت کامل و شدید منحرفین، چه بسا از سوی خود منحرفین زمینه سوء استفاده در انحراف مردم را فراهم سازد.

با توجه به دو نکته یاد شده، نهی از اخذ آراء و فتاوی، حتی پیش از انحراف منحرفین، بر اساس عناوین ثانویه بوده است.

آن چه مهم است این است که دوران بنی فضال از زمان امام کاظم علیه السلام آغاز می‌شود و تا امام حسن عسکری علیه السلام ادامه می‌یابد.

اما تاریخ نهی، دوران امام حسن عسکری است. لذا به نظر می‌رسد آراء و فتاوی مکتوب بنی فضال، حداقل شامل دوران انحراف آنها نیز می‌شده است.

بنا بر این، امر به اخذ روایات بنی فضال و نیز ابن ابی غراقر و نهی از اخذ آراء و فتاویِ پس از انحراف آنها، دلیل بر اعتبار آراء و فتاوی واجد شرایط است.

اخذ آراء و فتاوی واجد شرایط، همان تقلید است. لذا این دسته از روایات نیز می‌تواند دلیل بر درستی تقلید باشد.

تقابل شرایط راوی با مفتی، مقتضی پذیرش رأی فقیه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۱/۰۳-۱۰:۵۸:۱۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24179
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1534

پیداست که روایت هر کسی را نمی‌توان پذیرفت. بلکه پذیرفتن روایت، نیازمند اعتماد و اطمینان به سخن راوی است.

اطمینان و اعتماد به گوینده، متوقف بر دو شرط است:

۱- حفظ و ضبط حدیث راوی

بر اساس همین شرط است که اعتبار روایت راویان فراوانی که ثبت و ضبط آنها ضعیف بوده، مخدوش شده است. با مراجعه به کتب رجالی می‌توان شواهد فراوانی بر این امر پیدا کرد.

۲- امانتداری راوی

پیداست که هر جا احتمال خیانت راوی در نقل بیاید، اعتبار روایت او از بین می‌رود.

وصف «ثقه» برای راویان اشاره به هر دو شرط دارد، چرا که صرف امانتداری بدون حفظ و ضبط درست، موجب اطمینان و اعتماد به خبر راوی نمی‌گردد.

از روایات مربوط به بنی فضال استفاده می‌شود که وثوق به نقل درست، برای اعتبار روایت کافی است.

نهایت شرطی که از سوی برخی برای راوی نقل شده است عدالت اوست. البته لازمه عدالت، شیعه دوازده امامی بودن است.

در هر صورت روایت معتبر، یا خبر ثقه است و یا خبر عادل.

با این مقدمه روشن شد که فقاهت در اعتبار روایت نقش مستقیمی ندارد. بر همین اساس نیز وارد شده است که:

فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ لَا فِقْهَ لَهُ…

چه بسا حامل فقهی که خودش فقیه نیست…

اما برای پذیرش سخن دیگری و اخذ دین از او، عناوین خاصی به کار برده شده و شرایطی برای آن گذاشته شده است مانند:

مُسِنٍّ فِي حُبِّكُمَا وَ كُلِّ كَثِيرِ الْقَدَمِ فِي أَمْرِنَا…

فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ

الْمَأْمُونِ عَلَي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا

ثُمَّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ… كُلُّ سَائِس‏ إِمَامٌ… ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ رَعِيَّةُ الْعَالِمِ…

فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا فَإِنَّهُمَا الثِّقَتَانِ الْمَأْمُونَانِ

لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا فَإِنَّكَ إِنْ تَعَدَّيْتَهُمْ أَخَذْتَ دِينَكَ عَنِ الْخَائِنِينَ

فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا جَمِيعَهُمْ

لِأَنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَهَا

وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَى رُكْنٍ وَثِيقٍ

لَكِنَّهُمُ الَّذِينَ يُمْسِكُونَ أَزِمَّةَ قُلُوبِ ضُعَفَاءِ الشِّيعَةِ كَمَا يُمْسِكُ صَاحِبُ السَّفِينَةِ سُكَّانَهَا

همچنین در روایتی که پیش از این گذشت، تقابل فقیه و راوی، به تقابل گلستان و برکه تشبیه شده است.

كَانَ مِنْهَا طَائِفَةٌ طَيِّبَةٌ فَقَبِلَتِ الْمَاءَ فَأَنْبَتَتِ الْكَلَأَ وَ الْعُشْبَ الْكَثِيرَ وَ كَانَ مِنْهَا أَجَادِبُ أَمْسَكَتِ الْمَاءَ فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ وَ شَرِبُوا مِنْهَا وَ سَقَوْا وَ زَرَعُوا…

از آن جایی که ترجمه این عبارتها بارها گذشته است به متن عربی بسنده کردیم.

ویژگی‌های غلاظ و شدادی که در این تعبیرات آمده است، ثابت می‌کند که راوی صرف مورد نظر نیست. پس این ویژگی‌ها ناظر به مقام بالاتر و والاتر از مقام راوی است که مقام فقاهت است.

با درنگ شایسته در ویژگی‌های یاد شده، روشن می‌شود که آن چه متناسب مقام فقاهت است، پذیرش سخن و رأی و فتوای فقیه است.

مثلا ویژگی «الْمَأْمُونِ عَلَي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا» اقتضاء می‌کند که در امر دین هم سخن فقیه پذیرفته شود. چرا که لازمه تردید در پذیرش سخن فقیه، این است که فقیه «الْمَأْمُونِ عَلَي الدِّينِ» نیست. وقتی امام از فقیه با تعبیر «الْمَأْمُونِ عَلَي الدِّينِ» یاد می‌کند، در واقع می‌خواهد بفرماید هر چه او گفت به منزله گفته من است و هر فتوایی او داد به منزله فتوای من است و….

فقرات «فَمَا أَدَّى إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّي وَ مَا قَالَ لَكَ عَنِّي فَعَنِّي يَقُولُ» و «إِنْ تَعَدَّيْتَهُمْ أَخَذْتَ دِينَكَ عَنِ‏ الْخَائِنِينَ» نیز تأکید بر همین معناست.

با درنگ بر بقیه ویژگی‌های یاد شده نیز همین نکته استفاده می‌شود.

در هر صورت اختلاف تعبیرات و اختلاف شرایط میان راوی صرف و فقیه، خود دلیل بر اختلاف احکام این دو طبقه است.

حکم طبقه راوی، منحصر به پذیرفتن حدیث آنهاست، اما حکم طبقه فقیه، شامل پذیرفتن سخن آنها و فرمانبرداری و پیروی از آنهاست.

پذیرفتن سخن عالم، همان تقلید از اوست.

البته توجه به این نکته لازم است که بسیاری از محدثین، حمل روایت را با درایت و فقه آن جمع کرده‌اند، لذا تمامی احکام دو طبقه بر آنها مترتب می‌گردد.

دو دستگاه دین، تعقل و پذیرش سخن عالم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۰۹-۱۳:۱۵:۱۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24133
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1333

در قرآن پاسخ دوزخیان به این پرسش فرشتگان را که آیا هشدار دهنده‌ای نزد شما نیامد که شما را هوشیار کند و از هلاکت در دوزخ باز دارد، این چنین نقل می‌کند:

وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ (ملک10)

و گويند: «اگر شنيده [و پذيرفته‏] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان‏] دوزخيان نبوديم.»

این آیه این چنین تفسیر شده است:

وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ‏ كلام الرّسل فنقبله جملة من غير بحث و تفتيش اعتماداً على صدقهم‏ أَوْ نَعْقِلُ‏ فنتفكّر في حكمه و معانيه تفكّر المستبصرين‏ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ في عدادهم و في جملتهم. تفسیر صافی

گفتند اگر سخن پیامبران را می‌شنیدیم و به خاطر اعتماد بر راستگویی آنان همه سخنانشان را بدون جستجو و تفحص می‌پذیرفتیم یا تعقل می‌کردیم و در حکمت معانی سخن پیامبران می‌اندیشیدیم اندیشه‌ای که ما را بینا نماید، از جمله یاران آتش دوزخ نبودیم.

در مقدمه زیارت آل یس نیز آمده است:

لَا لِأَمْرِ اللَّهِ تَعْقِلُونَ، وَ لَا مِنْ أَوْلِيَائِهِ تَقْبَلُون…

نه امر خداوند را تعقل می‌کنید و نه از اولیاء او می‌پذیرید…

این گونه تعبیرات گواه بر این است که دو دستگاه برای نجات بشر گشوده شده است: یکی تعقل و تعلم و دیگری پذیرش سخن راستگویان.

در این که تعقل و تعلم ناجی بشر است تردیدی نیست.

عمده فهم دستگاه دوم یعنی حرف شنوی و پذیرش سخن اولیاء الهی با حفظ درجات و مقامات آنها است.

همان گونه که بارها اشاره رفت پذیرش سخن عالم و عادل، خودِ تقلید و یا مبدأ تفلید است.

لذا فقرات یاد شده ناظر به این می‌گردد که اگر ما از اهلش تقلید می‌کردیم نجات می‌یافتیم اما چون سخن عالم عادل را نپذیرفتیم هلاک شده و گرفتار دوزخ گردیدیم.

پیش از این بارها گذشت که پذیرش سخن اولیاء الهی، بدون علم به محتوای آن، همان ایمان است. روایت زیر شاهد دیگری بر این مدعاست:

تفسير العياشي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى فِي قَوْلِهِ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ يَعْنِي الْإِيمَانَ لَا يَقْبَلُونَهُ إِلَّا وَ السَّيْفُ عَلَى رُءُوسِهِم‏

پیش از این به قصه موسی و خضر هم اشاره رفت. روایت زیر نیز تأکید بر آن چه گذشت و گواه دیگری بر این است که تصدیق سخن دیگری غیر از تعلم و معرفت است.

فَقَالَ لَهُ مُوسَى وَ هُوَ خَاضِعٌ لَهُ يَسْتَنْطِقُهُ عَلَى نَفْسِهِ كَيْ يَقْبَلَهُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً وَ قَدْ كَانَ الْعَالِمُ يَعْلَمُ أَنَّ مُوسَى لَا يَصْبِرُ عَلَى عِلْمِهِ فَكَذَلِكَ وَ اللَّهِ يَا إِسْحَاقَ بْنَ عَمَّارٍ قُضَاةُ هَؤُلَاءِ وَ فُقَهَاؤُهُمْ وَ جَمَاعَتُهُمُ الْيَوْمَ لَا يَحْتَمِلُونَ وَ اللَّهِ عِلْمَنَا وَ لَا يَقْبَلُونَهُ وَ لَا يُطِيقُونَهُ وَ لَا يَأْخُذُونَ بِهِ وَ لَا يَصْبِرُونَ عَلَيْهِ كَمَا لَمْ يَصْبِرْ مُوسَى عَلَى عِلْمِ الْعَالِمِ حِينَ صَحِبَهُ وَ رَأَى مَا رَأَى مِنْ عِلْمِهِ وَ كَانَ ذَلِكَ عِنْدَ مُوسَى مَكْرُوهاً وَ كَانَ عِنْدَ اللَّهِ رِضًا وَ هُوَ الْحَقُّ وَ كَذَلِكَ عِلْمُنَا عِنْدَ الْجَهَلَةِ مَكْرُوهٌ لَا يُؤْخَذُ وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ الْحَقُّ.

نکات این روایت عبارت است از:

موسی تعهد داد که از خضر اطاعت کند و از امر او سرپیچی نکند.

خضر می‌دانست که موسی تحمل چنین علمی را ندارد یعنی نمی‌تواند آن چه را که از ظرفیت او خارج است، بپذیرد و تصدیق کند.

عالمان سنی نیز سخن اهل بیت را تحمل ندارند و نمی‌پذیرند و به آن اخذ نمی‌کنند.

شاهد بر این که مراد از این فقرات، صرف پذیرش سخن، بدون علم به محتوای آن است، این مطلب است که کارهای خضر نزد موسی ناپسند بود و نزد خداوند پسندیده و حق.

آن چه هم که عالمان سنی نمی‌پذیرند و حاضر به اخذ آن از معصومین نیستند، چنین است.

در این روایت ۱- جهل به محتوای سخن از یک سو و ۲- پذیرش و تصدیق و ۳- اخذ سخن غیر از سوی دیگر جمع شده است.

این ويژگی‌ها همگی بیانگر همان «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ» و «وَ لَا مِنْ أَوْلِيَائِهِ تَقْبَلُون»، که همان دستگاه دوم است، دستگاه دوم در مقابل دستگاه اول است که همان تعقل و تعلم است.

با اندکی درنگ روشن می‌شود که دستگاه دوم، چیزی جز تقلید نیست.

تنها شرطی که در دستگاه دوم مطرح است، علم و عدالت است و تنها مانعی که از تقلید وجود دارد عدم شایستگی تصدیق و پذیرش سخن دیگری است. این امر همانی است که امیرالمؤمنین علیه السلام از آن شگفت زده شده و شکوه می‌کند:

فَقَامَ عَلِيٌّ ع فَقَالَ الْعَجَبُ لِطُغَاةِ أَهْلِ الشَّامِ حَيْثُ يَقْبَلُونَ‏ قَوْلَ عَمْرٍو وَ يُصَدِّقُونَهُ وَ قَدْ بَلَغَ مِنْ حَدِيثِهِ وَ كَذِبِهِ وَ قِلَّةِ وَرَعِهِ أَنْ يَكْذِبَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص…

پیش از این گذشت که از دستگاه دوم با تعبیر هدایت تشریعی یاد می‌شود، در مقابل تعقل و تعلم که از آن با تعبیر هدایت تکوینی یاد می‌شود.

دامنه بحث هدایت تکوینی و تشریعی بسیار گسترده و آثار آن نیز فراوان و شگرف است و بحث تقلید، تنها یکی از ثمرات آن است.

وجود تقلید در دوران حضور معصومین ع

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۱۱/۲۸-۱۲:۲۷:۲۵
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۱/۲۰-۱۶:۲:۱۹
    • کد مطلب:24132
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2046

روایاتی بخش «رد پای تقلید در دین»، گواه روشنی بر درستی تقلید بود.

تردیدی نیست که در دوران حضور معصومین علیهم السلام به این روایات عمل می‌شده است. یعنی از عالم پیروی و اطاعت می‌شده و سخن عالم پذیرفته می‌شده و….

همچنین تردیدی نیست که در دوران حضور معصومین علیهم السلام به آیه نَفْر عمل می‌شده است. در نوشتار «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» به تفصیل درباره آیه نفر سخن گفته شده است.

و….

لذا اگر کسی ادعا کند که روایات یاد شده در دوران حضور، هرگز مورد عمل هیچ یک از اصحاب قرار نگرفته است، قطعا سخن گزافی گفته است.

مباحث یاد شده به شکل کلی وجود تقلید در زمان حضور را ثابت می‌کند.

آن چه مهم است و این سرفصل در صدد تأکید بر آن است، وجود مصداقی تقلید در دوران حضور است.

از جمله روایات اخذ معالم دین گواه روشنی است بر این که اصحاب در دوران حضور نیز در صدد اخذ فتوا از عالم واجد شرایط بوده‌اند.

توضیح این روایات در بخش «رد پای تقلید در دین» گذشت. بخشی از این روایات را می‌توانید در سرفصلهای زیر ببینید:

اخذ معالم دین، جایگزین شناخت

اعتماد بر فقیه، جایگزین شناخت

فرمانبرداری از عالم جایگزین شناخت

قبول سخن عالم، جایگزین شناخت

و…

همچنین نهی از اخذ آراء و فتاوی افرادی مانند بنی فضال یا ابن ابی غراقر که منحرف شدند، نشان از این دارد که اصحاب در کتب‌شان هم روایات را مکتوب می‌کردند و هم آراء و فتاوی‌شان را می‌نوشتند. این آراء و فتاوی مورد عمل هم قرار می‌گرفته است. اما به دلیل انحراف افراد یاد شده، تنها اعتبار روایات آنها باقی مانده، ولی آراء و فتاوی آنها از اعتبار ساقط گردیده است.

از این دسته از روایات استفاده می‌شود که اخذ آراء و فتاوی واجد شرایط در زمان حضور رایج بوده است.

برای توضیح بیشتر این مطلب به سرفصل «اعتبار آراء و فتاوی در صورت عدم انحراف»مراجعه نمایید.

با درنگ در روایات یاد شده روشن می‌شود که پیشینه تقلید از عالم واجد شرایط، حتی به دوران حضور معصوم می‌رسد.

نتیجه این بخش این گردید که علاوه بر این که درستی تقلید از روایات فراوانی آشکارا به اثبات می‌رسد، وجود تقلید در دوران حضور نیز گواه روشن دیگری بر درستی تقلید است.

تولد عقلانی تقلید در حوزه دین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۶/۲۸-۷:۲۵:۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23543
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1581

پیش از این اشاره کردیم که بستر تقلید، روایات طبقه‌بندی مردم به عالم و جاهل، فقیه و غیر فقیه و… است.

با درنگ بر طبقه‌بندی یاد شده، چرایی و چگونگی تولد تقلید روشن می‌گردد.

عوامل مختلفی در طبقه‌بندی مردم، به فقیه و غیر فقیه و به تبع آن چرایی تولد تقلید، نقش دارند.

برخی از این عوامل مرتبط با ویژگی‌های افراد است و برخی دیگر مرتبط با ویژگی‌های مسائل است. هر دسته از این عوامل نیز شامل زیرمجموعه‌هایی است.

ابتدا عوامل یاد شده را طبقه‌بندی کرده و سپس به تفصیل آن می‌پردازیم.

۱) عوامل مرتبط با ویژگی افراد، شامل:

1.1) تفاوت ذاتی افراد

1.2) تفاوت کاری و همتی افراد

1.3)…

۲) عوامل مرتبط با ویژگی مسائل، شامل:

2.1) گستردگی مسائل

2.2) گستردگی فروع

2.3) دشواری مسائل

2.4)…

در ادامه با تفصیل عوامل تولد تقلید آشنا می‌شویم.

از عوامل دسته نخست آغاز می‌کنیم.

عوامل تولد تقلید که مرتبط با ویژگی افراد است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۰۷-۱۵:۲۴:۳۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23552
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1013

همان گونه که اشاره شد ویژگی‌های افراد که در تولد تقلید نقش دارد، خود به چند دسته تقسیم می‌شود.

سرفصل‌های آینده به این مهم می‌پردازد و مستندات آن را ارایه می‌کند.

تولد تقلید۱: تفاوت قابلیت ذاتی افراد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۰۷-۱۵:۲۴:۴۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23553
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1010

نوشتاری با عنوان «یک تیر حدیث با سه هدف» حدیث جالبی را تجریه و تحلیل می‌کند.

در این حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله، علم را به باران تشبیه فرموده و قابلیت افراد را به قابلیت زمین.

ابتدا به متن حدیث توجه کنید:

قَالَ ص‏ إِنَّ مَثَلَ‏ مَا بَعَثَنِي‏ اللَّهُ‏ بِهِ‏ مِنَ‏ الْهُدَی‏ وَ الْعِلْمِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَصَابَ أَرْضاً وَ كَانَ مِنْهَا طَائِفَةٌ طَيِّبَةٌ فَقَبِلَتِ الْمَاءَ فَأَنْبَتَتِ الْكَلَأَ وَ الْعُشْبَ الْكَثِيرَ وَ كَانَ مِنْهَا أَجَادِبُ أَمْسَكَتِ الْمَاءَ فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ وَ شَرِبُوا مِنْهَا وَ سَقَوْا وَ زَرَعُوا وَ أَصَابَ طَائِفَةً مِنْهَا أُخْرَی إِنَّمَا هِيَ قِيعَانٌ لَا تُمْسِكُ مَاءً وَ لَا تُنْبِتُ كَلَأً فَذَلِكَ مَثَلُ مَنْ فَقُهَ فِي دِينِ اللَّهِ وَ تَفَقَّهَ مَا بَعَثَنِي اللَّهُ بِهِ فَعَلِمَ وَ عَلَّمَ وَ مَثَلُ مَنْ لَمْ يَرْفَعْ بِذَلِكَ رَأْساً وَ لَمْ يَقْبَلْ هُدَی اللَّهِ الَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: به راستی که مَثَل آن چه خداوند مرا به آن مبعوث کرده از هدایت و علم، مثل بارانی است که به زمین می‌رسد.

یک دسته از زمین‌ها، (قابلیت) نیکو دارند، پس آب را می‌پذیرند و گیاه و علف فراوانی می‌رویاند.

یک دسته از زمین‌ها، زمین‌های سخت هستند که آب را (از نفوذ در زمین) نگه می‌دارند، پس مردم به این آب منتفع می‌گردند و از آن می‌آشامند و سیراب می‌کنند و با آن کشاورزی می‌نمایند.

و باران به دسته‌ای دیگر از زمین‌ها می‌رسد که آنها فقط خاک (بی قابلیت) هستند، نه آبی نگه می‌دارند و نه گیاهی می‌رویانند.

مثل کسانی که در دین خدا فقیه شده نیز چنین است، آن چه خداوند مرا به آن مبعوث کرده می‌فهمند، پس خود دانا شده و به دیگران نیز می‌آموزند.

و مثل کسی که (قابلیت نداشته و) به سبب تفقه سری بلند نکرده است و هدایت خداوند که مرا به آن فرستاده را نپذیرفته است (نیز همانند زمین بی قابلیت است).

در آغاز به گزیده‌ای از درایت این حدیث اشاره می‌کنیم، تا به رد پای تقلید در این حدیث برسیم.

پیداست که فاعلیت باران، همه جا کامل و تمام است، اما قابلیت زمین‌ها، موجب نتایج متفاوت می‌گردد.

قابلیت زمین‌ها در مقابل باران، به اقسام زیر منقسم می‌شود:

1) زمینی که قابلیت آن کامل است: كَانَ مِنْهَا طَائِفَةٌ طَيِّبَةٌ فَقَبِلَتِ الْمَاءَ فَأَنْبَتَتِ الْكَلَأَ وَ الْعُشْبَ الْكَثِيرَ

2) زمینی که سخت است و آب از آن نفوذ نمی‌کند: كَانَ مِنْهَا أَجَادِبُ أَمْسَكَتِ الْمَاءَ فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ وَ شَرِبُوا مِنْهَا وَ سَقَوْا وَ زَرَعُوا

3) زمینی که نه آب را نگه می‌دارد و نه گیاهی را می‌رویاند: أَصَابَ طَائِفَةً مِنْهَا أُخْرَى إِنَّمَا هِيَ قِيعَانٌ لَا تُمْسِكُ مَاءً وَ لَا تُنْبِتُ كَلَأً

لذا مردم نیز در مقابل علم، چند گروه هستند:

1) فقهاء، به گلستانی تشبیه شده‌اند که با علم بارور شده‌اند و مردم هم از احادیث آنها استفاده می‌کنند و هم از ثمرات احادیث

2) محدثین، به برکه‌ای تشبیه شده‌اند که تنها حافظ حدیث هستند و مردم از احادیث آنها استفاده می‌نمایند

3) غیر حافظان حدیث، سایر مردم

فاصله گلستان فقیه تا برکه محدث، فاصله‌ای است بس طولانی و بر همین اساس نیز ارزش فقاهت با محدث بودن قابل مقایسه نیست.

گلستان فقیه، مأمن امنی است، هم برای متنعم شدن از ثمرات آن، و هم برای بارور سازی زمین‌های بایر توسط چشمه‌سارهای آن.

اما برکه محدث، تنها مأخذ و مرجعی برای انتقال حدیث است.

گلستان فقیه علاوه بر این که آب چشمه‌سارهای آن قابل آبادسازی زمین‌های بایر دیگر است (تعلم و تفقه دیگران) علاوه بر آن خود نیز مملو از نعمتهای آماده است.

نعمتهای آماده گلستان فقیه، انواع فتاوی است که حاصل استنباطات مختلف اوست.

لذا اگر کسی قابلیت و همت تعلم را نداشت (بخوانید قابلیت و همت آباد کردن زمین بایر خودش را نداشت) چنین کسی می‌تواند از نعمتهای آماده فقیه استفاده کند.

استفاده از نعمتهای آماده فقیه، همان اخذ فتوا و معالم دین از فقیه است.

به محض این که پای اخذ فتو از فقیه به میان آمد، تقلید متولد می‌گردد.

اما توضیح مطلب را با تفاوتهای گلستان و برکه آغاز می‌کنیم.

برکه، فقط آب دارد و نه باروری.

اما گلستان علاوه بر این که آب دارد، آن هم آب گوارای چشمه‌سار، علاوه بر این، تمامش باروری است، باغ و بوستانی است که به ثمر نشسته و آماده سود رساندن به دیگران است.

حالا می‌آییم سر شخص ثالثی که می‌خواهد به گلستان و برکه مراجعه می‌کند.

شخص ثالث که به برکه‌ی محدث مراجعه می‌کند، دقیقا باید تعریف شود که چه قابلیتی دارد.

شخص ثالث اگر خودش از نوع کویر باشد، تنها هنرش، هدر دادن آب برکه است، یعنی نه خود سود می‌برد و نه به دیگران سود می‌رساند. حتی با هدر دادن آب به دیگران نیز زیان می‌رساند.

شخص ثالث اگر قابلیت باروری ندارد، اما ضبط و امانت دارد، با اخذ احادیث از برکه و حفظ آن، خودش می‌شود برکه دوم، آماده برای استفاده اهلش. در این صورت از محدثی، محدث دیگر متولد می‌شود.

اما اگر شخص ثالث قابلیت باروری داشت، تلاش و همت می‌کند با آب برکه، زمین بایر خودش را آباد می‌کند و گلستانی ایجاد می‌کند. در این صورت محدث، مصداق فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ لَا فِقْهَ لَهُ است و شخص ثالث، مصداق فقیه در تعبیر «حامل فقه غیر فقیه (برکه) به فقیه (شخص ثالث)» است.

یعنی سرمایه را از محدث می‌گیرد و آن را بارور می‌سازد و خودش می‌شود فقیه.

این صور، حاصل مراجعه به برکه محدث بود.

اما مراجعه به گلستان فقیه، دقیقا همین نتایج را در بر دارد البته با مازاد مهمی.

شخص ثالث مراجعه کننده به گلستان فقیه نیز باید دقیقا تعریف شود که چه قابلیتی دارد.

شخص ثالث، اگر خودش کویر باشد، تنها هنرش هدر دادن آب چشمه‌سارهای گلستان و تلف کردن محصولات آن است، این شخص، نه خود سود می‌برد و نه به دیگران سود می‌رساند. بلکه آبادی دیگران را تخریب هم می‌کند.

از این رو مصداق دادن علم به نااهل است که به جز ظلم به علم و خسارت هیچ اثری بر آن مترتب نمی‌شود.

شخص ثالث اگر قابلیت باروری ندارد، اما ضبط و امانت دارد، با اخذ احادیث از چشمه‌سارهای گلستان و حفظ آن، خودش می‌شود برکه‌ای آماده برای استفاده اهلش. در این صورت از فقیهی، تنها محدث دیگر متولد می‌شود.

اما اگر شخص ثالث، قابلیت باروری داشت، تلاش و همت می‌کند با آب برکه، زمین بایر خودش را آباد می‌کند و گلستانی ایجاد می‌کند. این شخص مصداق وَ رُبَ‏ حَامِلِ‏ فِقْهٍ إِلَى فَقِيهٍ او مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ است.

این شاخه، همان تعلم و آموزش از فقیه است. یعنی سرمایه را از فقیه می‌گیرد و آن را بارور می‌سازد و خودش می‌شود فقیه.

اینها همه روشن است، اما یک صورت باقی مانده است که اتفاقا اندک هم نیست و آن این که:

شخص ثالث به دلیل عدم قابلیت و همت، تنها به استفاده از ثمرات آماده گلستان بسنده می‌کند.

یعنی نه منتقل کننده روایت به دیگری است که خودش بشود برکه و محدث جدید.

نه بارور کننده زمین بایر خودش است که خودش بشود گلستان و فقیه جدید.

بلکه تنها و تنها، استفاده کننده از محصول به ثمر رسیده گلستان فقیه است.

محصول به ثمر رسیده گلستان فقیه، عبارت است از فتاوای حاصل از استنباط فقیه.

اخذ فتوای فقیه و عمل به آن، غیر از انتقال حدیث است و غیر از تعلم و تفقه از فقیه است.

بنا بر این حاصل مراجعه شخص ثالث به گلستان فقیه، به حسب قابلیت و همت افراد عبارت از است:

۱) تعلم از فقیه و نتیجه آن تولد فقیهی جدید است.

۲) انتقال حدیث و نتیجه آن محدثی جدید است.

۳) اخذ فتوا

شاخه سوم که اخذ فتوا است، در واقع همان تقلید شخص ثالث از فقیه است.

این تقلید از دو چیز متولد شده است:

الف) گلستان به ثمر نشسته فقیه

ب) قصور و یا تقصیر شخص ثالث در فقیه شدن

ترکیب این دو، موجب تولد تقلید می‌گردد و طریق سومی در مقابل تعلم و انتقال حدیث می‌گشاید.

نکته سنجان توجه دارند که حدیث جالب مطرح شده، علاوه بر این که یکی از عوامل تقلید را بیان می‌کند، علاوه بر این، خود دلیل دیگری بر حقانیت و درستی تقلید است.

آن چه مهم است درک باروری فقیه از باران قرآن و سنت است.

همچنان که باروری زمین از باران، سرسبزی و خرمی زمین و پرورش انواع میوه‌هاست، همان گونه فقیه با باران ثقلین، قدرت استنباط پیدا می‌کند و با درایت احادیث، با لایه‌های پنهان دین آشنا می‌شود.

تجلی درایت احادیث، همان فقاهت است و حاصل استنباط از ثقلین، فتاوی فقیه است.

هر کسی شایستگی فقاهت داشت، می‌تواند با آموختن، از خرمن فقاهت او خوشه بچیند.

و هر کسی که چنین شایستگی را نداشت، می‌تواند فتاوی استنباط شده‌ی او را به کار گیرد.

گروه نخست متعلمین هستند و گروه دوم مقلدین.

تولد تقلید۲: تفاوت عقول، ریشه تفاوت قابلیت افراد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۱۱-۷:۳۰:۵۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23554
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 928

در سرفصل پیشین گذشت که تفاوت قابلیت افراد، سبب تولد تقلید شده است.

در برخی از احادیث به ریشه تفاوت قابلیت افراد اشاره شده است و آن تفاوت افراد از منظر خرد است.

تعامل و کُنِش پیامبران با افراد امت نیز بر اساس درجه خرد آنها بوده است. توجه کنید:

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْعِبَادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ‏.

امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا هرگز به حقیقت و نهایت عقلش با بندگان سخن نگفته است.

سپس فرمود پیامبر خدا فرموده است ما گروه پیامبران دستور یافته‌ایم که به اندازه عقول مردم با مردم سخن بگوییم.

«بُعِثْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ نُخَاطِبُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ‏».

ما گروه پیامبران دستور یافته‌ایم که به اندازه عقول مردم با مردم سخن بگوییم.

لذا از ویژگی‌های مطلوب دین، تیزبینی و خرد کامل است. توجه کنید:

عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ قَالَ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْبَصَرَ النَّافِذَ عِنْدَ مَجِي‏ءِ الشَّهَوَاتِ وَ الْعَقْلَ الْكَامِلَ عِنْدَ نُزُولِ الشُّبُهَاتِ…

پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله فرموده‌اند: خداوند هنگام آمدن شهوات، چشم تيز بين و هنگام فرو آمدن شبهات عقل كامل را دوست دارد.[1]

تکامل افراد در دوران ظهور امام زمان علیه السلام نیز ریشه در تکامل خرد آنها دارد. توجه کنید:

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ یدَهُ عَلَی رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ.

همان گونه که اشاره کردیم تفاوت قابلیت افراد، بر اساس تفاوت درجه خرد آنهاست.

به حسب قوت خرد افراد، خطابات دین به آنها و برداشت آنها از خطابات عام دین، با افراد عادی جامعه متفاوت می‌گردد.

لذا معصومین علیهم السلام به اصحاب خاص خود مطالبی می‌گفتند که دیگران از آن محروم بودند.

همچنین فهم و درایت و استنباط اولوا الالباب از روایات در دسترس همگان، بسیار متفاوت از فهم افراد عادی است.

این همان فقاهتی است که همگان در نیل به قله‌های آن شرکت ندارند. افرادی که درجه خرد آنها پایین است، از رسیدن به قله‌های فقاهت ناتوان هستند.

ناتوانی از فقاهت، همان علت و سبب تولد تقلید در این طبقه از افراد است.

 

[1]- مستدرك‏الوسائل, جلد 8, صفحه 297, حديث 9490- 2

تولد تقلید۳: تفاوت کاری و همتی افراد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۱۱-۷:۳۰:۵۶
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23555
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1180

ذوق و گرایش عملی اصحاب ائمه، یکسان نبوده است. این امر در شکل گیری شخصیت اجتماعی و علمی آنها، به شدت تأثیرگذار بود. به چند نمونه در این زمینه توجه کنید.

فَقَالُوا حَدِّثْنَا.. يَا حُذَيْفَةُ. قَالَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي سُئِلْتُ عَنِ الْمُعْضِلَاتِ فَحَذَرْتُهُنَّ. قَالُوا صَدَقْتَ. قَالَ فَقَالُوا حَدِّثْنَا.. يَا ابْنَ مَسْعُودٍ قَالَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي قَرَأْتُ الْقُرْآنَ لَمْ أُسْأَلْ عَنْ غَيْرِهِ. قَالُوا صَدَقْتَ. قَالَ فَقَالُوا حَدِّثْنَا.. يَا مِقْدَادُ. قَالَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ إِنَّمَا كُنْتُ فَارِساً بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أُقَاتِلُ، وَ لَكِنْ أَنْتُمْ أَصْحَابُ الْحَدِيثِ . فَقَالُوا صَدَقْتَ…

(عده‌ای از اصحاب خاص امیرالمؤمنین علیه السلام خدمت حضرت نشسته بودند و صحبت می‌کردند…) سپس به حذیفه گفتند ای حذیفه برای ما حدیث نقل کن. گفت تحقیقا می‌دانید که من از امور پیچیده پرسیده شدم و از آنها حذر دادم. گفتند راست می‌گویی.

سپس به مقداد گفتند ای مقداد برای ما حدیث نقل کن. گفت تحقیقا می‌دانید که من در مقابل پیامبر خدا صلی الله علیه و آله سواره می‌جنگیدم (و فرصتی برای اخذ حدیث از حضرت نداشتم) و لکن شما اصحاب حدیث هستید. گفتند راست می‌گویی…

فَسَأَلْنَاهُ أَنْ یحَدِّثَنَا بِمَا سَمِعَ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَذَكَرَ أَنَّهُ لَمْ یكُنْ لَهُ حِرْصٌ وَ لَا هِمَّةٌ فِی طَلَبِ الْعِلْمِ وَقْتَ صُحْبَتِهِ لِعَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع‏ وَ الصَّحَابَةُ أَیضاً كَانُوا مُتَوَافِرِینَ فَمِنْ فَرْطِ مَیلِی إِلَی عَلِی ع وَ مَحَبَّتِی لَهُ لَمْ أَشْتَغِلْ بِشَی‏ءٍ سِوَی‏ خِدْمَتِهِ‏ وَ صُحْبَتِهِ‏…

از ابو الدنیای معمّر سؤال کردیم که برای ما از آن چه از علی بن ابی طالب علیه السلام شنیده، حدیث کند. پاسخ داد که هنگام همراهی با علی بن ابی طالب علیه السلام حرص و همتی در طلب علم برای او نبوده است و صحابه هم بودند (اما) من از شدت علاقه‌ام به علی علیه السلام و محبتی که به او داشتم جز به خدمت و همراهی او به کار دیگری نپرداختم (و از او حدیثی اخذ نکردم)…

دو حدیث بالا نشان می‌دهد که همه اصحاب معصومین علیهم السلام انگیزه پرسش و طلب علم نداشتند.

نکته جالب هم این است که در این روایات دلیل عدم طلب علم، شوق خدمت و همراهی با پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است که اصل آن امر مثبتی است.

حال اگر فقدان انگیزه برای طلب علم، یا حتی انگیزه‌های منفی را هم بیفزاییم، روشن می‌سازد که گروه بزرگی از اصحاب، طالب علم و حدیث نبودند.

خواه ناخواه این گروه از افراد، در معرفت دین و احکام آن، هرگز به فقاهت نمی‌رسیدند و نیازمند به فقاهت دیگران می‌ماندند.

تفاوت افراد از منظر هدف و همت و نیاز به فقاهت دیگران، یکی از عوامل شایع در تولد تقلید است.

عوامل تولد تقلید که مرتبط با ویژگی مسائل است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۱۶-۱۱:۳:۱۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23556
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1175

در این بخش با گروهی از عوامل تولد تقلید آشنا می‌شویم که در ارتباط با ویژگی خود مسائل است و نه افراد. این عوامل نیز به چند دسته تقسیم می‌شوند.

در ادامه به مستندات این مهم می‌پردازیم.

تولد تقلید4: گستردگی مسایل دین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۱۶-۱۱:۳:۲۵
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23557
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1338

یکی از ویژگی‌های دین این است که مسائل دین بسیار گسترده است. گستردگی مسائل دین، ریشه در جامعیت و فراگیری و جاودانگی دین دارد.

از آن جایی که درک این امر برای افراد مبتدی آسان نیست، شایسته است نمونه‌ای ارایه شود. توجه کنید:

زُرَارَةَ قَالَ‏ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جَعَلَنِی اللَّهُ فِدَاكَ أَسْأَلُكَ فِی الْحَجِّ مُنْذُ أَرْبَعِینَ‏ عَاماً فَتُفْتِینِی فَقَالَ یا زُرَارَةُ بَیتٌ یحَجُّ قَبْلَ آدَمَ ع بِأَلْفَی عَامٍ تُرِیدُ أَنْ تَفْنَی مَسَائِلُهُ فِی أَرْبَعِینَ عَاماً.

زراره گفت به امام صادق علیه السلام گفتم خداوند مرا فدای شما کند چهل سال است که از شما درباره حج می‌پرسم و شما به من فتوا می‌دهی (ولی هنوز مسائل حج تمام نشده است).

حضرت فرمود ای زراره خانه‌ای که از دو هزار سال قبل از آفرینش آدم، حج می‌شده است، می‌خواهی مسائل آن در چهل سال تمام شود؟!

با این که امام معصوم، بهترین آموزگار است (تمامیت فاعلیت فاعل) و با این که زراره از شخصیتهای برجسته اصحاب است (کمال قابلیت قابل)، با این همه، زراره موفق نشد در تمامی مسائل تنها بحث حج، به فقاهت کامل برسد تا چه رسد به فقاهت در تمامی احکام دین. از این مجمل تکلیف فقاهت در عقاید و معارف (فقه اکبر) نیز روشن می‌شود.

حاصل گستردگی مسائل دین، ناتوانی بیشتر افراد  در فقاهت در برخی از مسائل می‌گردد. ناتوانی در فقاهت، عامل مهم تولد تقلید است.

تولد تقلید۵: گستردگی فروع

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۱۶-۱۱:۳:۳۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23558
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1229

علاوه بر گستردگی مسائل دین، اندک نیست مسئله‌ای که خود دارای شاخه‌های گسترده است. این امر نیز ریشه در جامعیت و فراگیری و جاودانگی دین دارد.

لذا یکی از ویژگی‌های دین، گستردگی فروع بسیاری از مسائل است.

از آن جایی که درک این امر نیز برای افراد مبتدی آسان نیست، شایسته است نمونه‌ای ارایه شود.

جریان بسیار جالب امام جواد علیه السلام با یحیی بن اکثم، گواه روشنی برای این افراد است.

فَقَالَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ لِلْمَأْمُونِ يَأْذَنُ لِي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ أَنْ أَسْأَلَ أَبَا جَعْفَرٍ عَنْ مَسْأَلَةٍ فَقَالَ لَهُ الْمَأْمُونُ اسْتَأْذِنْهُ فِي ذَلِكَ فَأَقْبَلَ عَلَيْهِ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ فَقَالَ أَ تَأْذَنُ لِي جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي مَسْأَلَةٍ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع سَلْ إِنْ شِئْتَ قَالَ يَحْيَى مَا تَقُولُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي مُحْرِمٍ قَتَلَ صَيْداً فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع قَتَلَهُ فِي حِلٍّ أَوْ حَرَمٍ عَالِماً كَانَ الْمُحْرِمُ أَوْ جَاهِلًا قَتَلَهُ عَمْداً أَوْ خَطَأً حُرّاً كَانَ الْمُحْرِمُ أَوْ عَبْداً صَغِيراً كَانَ أَوْ كَبِيراً مُبْتَدِئاً بِالْقَتْلِ أَوْ مُعِيداً مِنْ ذَوَاتِ الطَّيْرِ كَانَ الصَّيْدُ أَمْ مِنْ غَيْرِهَا مِنْ صِغَارِ الصَّيْدِ أَمْ مِنْ كِبَارِهَا مُصِرّاً عَلَى مَا فَعَلَ أَوْ نَادِماً فِي اللَّيْلِ كَانَ قَتْلُهُ لِلصَّيْدِ أَمْ فِي النَّهَارِ مُحْرِماً كَانَ بِالْعُمْرَةِ إِذْ قَتَلَهُ أَوْ بِالْحَجِّ كَانَ مُحْرِماً فَتَحَيَّرَ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ وَ بَانَ فِي وَجْهِهِ الْعَجْزُ وَ الِانْقِطَاعُ وَ لَجْلَجَ حَتَّى عَرَفَ جَمَاعَةُ أَهْلِ الْمَجْلِسِ أَمْرَه‏… فَلَمَّا تَفَرَّقَ النَّاسُ وَ بَقِيَ مِنَ الْخَاصَّةِ مَنْ بَقِيَ قَالَ الْمَأْمُونُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع إِنْ رَأَيْتَ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْ تَذْكُرَ الْفِقْهَ الَّذِي «1» فَصَلْتَهُ مِنْ وُجُوهٍ مِنْ قَتْلِ الْمُحْرِمِ لِنَعْلَمَهُ وَ نَسْتَفِيدَهُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع نَعَمْ إِنَّ الْمُحْرِمَ إِذَا قَتَلَ صَيْداً فِي الْحِلِّ وَ كَانَ الصَّيْدُ مِنْ ذَوَاتِ الطَّيْرِ وَ كَانَ مِنْ كِبَارِهَا فَعَلَيْهِ شَاةٌ فَإِنْ أَصَابَهُ فِي الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ الْجَزَاءُ مُضَاعَفاً وَ إِذَا قَتَلَ فَرْخاً فِي الْحِلِّ فَعَلَيْهِ حَمَلٌ قَدْ فُطِمَ مِنَ اللَّبَنِ وَ إِذَا قَتَلَهُ فِي الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ الْحَمَلُ وَ قِيمَةُ الْفَرْخِ فَإِذَا كَانَ مِنَ الْوَحْشِ وَ كَانَ حِمَارَ وَحْشٍ فَعَلَيْهِ بَقَرَةٌ وَ إِنْ كَانَ نَعَامَةً فَعَلَيْهِ بَدَنَةٌ وَ إِنْ كَانَ ظَبْياً فَعَلَيْهِ شَاةٌ وَ إِنْ كَانَ قَتَلَ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ فِي الْحَرَمِ فَعَلَيْهِ الْجَزَاءُ مُضَاعَفاً هَدْياً بَالِغَ الْكَعْبَةِ وَ إِذَا أَصَابَ الْمُحْرِمُ مَا يَجِبُ عَلَيْهِ الْهَدْيُ فِيهِ وَ كَانَ إِحْرَامُهُ بِالْحَجِّ نَحَرَهُ بِمِنًى وَ إِنْ كَانَ إِحْرَامُهُ بِالْعُمْرَةِ نَحَرَهُ بِمَكَّةَ وَ جَزَاءُ الصَّيْدِ عَلَى الْعَالِمِ وَ الْجَاهِلِ سَوَاءٌ وَ فِي الْعَمْدِ عَلَيْهِ الْمَأْثَمُ وَ هُوَ مَوْضُوعٌ عَنْهُ فِي الْخَطَاءِ وَ الْكَفَّارَةُ عَلَى الْحُرِّ فِي نَفْسِهِ وَ عَلَى السَّيِّدِ فِي عَبْدِهِ وَ الصَّغِيرُ لَا كَفَّارَةَ عَلَيْهِ وَ هِيَ عَلَى الْكَبِيرِ وَاجِبَةٌ وَ النَّادِمُ يُسْقِطُ نَدَمُهُ عَنْهُ عِقَابَ الْآخِرَةِ وَ الْمُصِرُّ يَجِبُ عَلَيْهِ الْعِقَابُ فِي الْآخِرَةِ فَقَالَ الْمَأْمُونُ أَحْسَنْتَ يَا أَبَا جَعْفَرٍ أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تَسْأَلَ يَحْيَى‏ عَنْ مَسْأَلَةٍ كَمَا سَأَلَكَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع لِيَحْيَى أَسْأَلُكَ قَالَ ذَلِكَ إِلَيْكَ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَإِنْ عَرَفْتُ جَوَابَ مَا تَسْأَلُنِي عَنْهُ وَ إِلَّا اسْتَفَدْتُهُ مِنْكَ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَخْبِرْنِي عَنْ رَجُلٍ نَظَرَ إِلَى امْرَأَةٍ فِي أَوَّلِ النَّهَارِ فَكَانَ نَظَرُهُ إِلَيْهَا حَرَاماً عَلَيْهِ فَلَمَّا ارْتَفَعَ النَّهَارُ حَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا زَالَتِ الشَّمْسُ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الْعَصْرِ حَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا غَرَبَتِ الشَّمْسُ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا دَخَلَ وَقْتُ الْعِشَاءِ الْآخِرَةِ حَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ انْتِصَافِ اللَّيْلِ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ حَلَّتْ لَهُ مَا حَالُ هَذِهِ الْمَرْأَةِ وَ بِمَا ذَا حَلَّتْ لَهُ وَ حَرُمَتْ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ يَحْيَى بْنُ أَكْثَمَ لَا وَ اللَّهِ لَا أَهْتَدِي إِلَى جَوَابِ هَذَا السُّؤَالِ وَ لَا أَعْرِفُ الْوَجْهَ فِيهِ فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تُفِيدَنَاهُ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع هَذِهِ أَمَةٌ لِرَجُلٍ مِنَ النَّاسِ نَظَرَ إِلَيْهَا أَجْنَبِيٌّ فِي أَوَّلِ النَّهَارِ فَكَانَ نَظَرُهُ إِلَيْهَا حَرَاماً عَلَيْهِ فَلَمَّا ارْتَفَعَ النَّهَارُ ابْتَاعَهَا مِنْ مَوْلَاهَا فَحَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا كَانَ عِنْدَ الظُّهْرِ أَعْتَقَهَا فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الْعَصْرِ تَزَوَّجَهَا فَحَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الْمَغْرِبِ ظَاهَرَ مِنْهَا فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا كَانَ وَقْتُ الْعِشَاءِ الْآخِرَةِ كَفَّرَ عَنِ الظِّهَارِ فَحَلَّتْ لَهُ فَلَمَّا كَانَ نِصْفُ اللَّيْلِ طَلَّقَهَا وَاحِدَةً فَحَرُمَتْ عَلَيْهِ فَلَمَّا كَانَ عِنْدَ الْفَجْرِ رَاجَعَهَا فَحَلَّتْ لَهُ… بحار الأنوار ج‏50، ص: 76

؟؟؟

گستردگی فروع، شواهد فراوانی دارد. مرور اجمالی شرح لمعه شهید ثانی، برای درک اندکی از گستردگی فروع، کفایت می‌کند.

حاصل گستردگی فروع، ناتوانی بیشتر افراد در فقاهت در برخی از مسائل است. ناتوانی در فقاهت، عامل مهم تولد تقلید است.

تولد تقلید۶: دشواری فهم دین (عمق و غموض دین)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۲۴-۶:۱۶:۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23559
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1347

ساده‌پنداری و دشوارپنداری دین، هر دو آنها از آسیب‌های معرفت دینی است.

به این موضوع در نوشتار «سادگی یا پیچیدگی دین» پرداخته شده است.

هر کدام از این دو آسیب، خود ریشه و مادر اشکالاتی دیگر است.

از جمله اشکالات ناشی از ساده‌پنداری دین، شبهاتی است که در حوزه تقلید مطرح شده است.

برای مرتفع شدن توهم ساده‌پنداری دین، کافی است سیر کوتاهی در منابع وحیانی داشته باشیم.

افق برتر قرآن

اندک آشنایی با قرآن، برای درک افق بلند قرآن کفایت می‌کند. این امر در روایات نیز به صراحت مطرح شده است.

يَا جَابِرُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَبْعَدَ مِنْ عُقُولِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسِيرِ الْقُرْآن‏

امام باقر علیه السلام: ای جابر چیزی مانند قرآن، دورتر از خرد (و درک) مردان نیست

مخاطبین چهارگانه قرآن

روایت بسیار جالبی مخاطبین قرآن را این گونه طبقه‌بندی می‌کند:

قَالَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلَی الْعِبَارَةِ وَ الْإِشَارَةِ وَ اللَّطَائِفِ وَ الْحَقَائِقِ فَالْعِبَارَةُ لِلْعَوَامِّ وَ الْإِشَارَةُ لِلْخَوَاصِّ وَ اللَّطَائِفُ لِلْأَوْلِيَاءِ وَ الْحَقَائِقُ لِلْأَنْبِيَاءِ.

امام حسین بن علی علیه صلوات الله علیهما فرمود: کتاب خداوند عز و جل بر چهار روش بیان شده است: بر عبارت و اشاره و لطايف و حقائق.

پس عبارت آن برای عوام و اشاره آن برای خواص و لطايف آن برای اولیاء و حقائق آن برای پیامبران است.

بر اساس این روایات حقائق و لطائف قرآن، خارج از فهم همه مردم است و نیل به اشارات آن نیز در انحصار خواص است. سهم عامه مردم از قرآن، تنها فهم عبارات قرآن است.

به دلیل این که درک این امور برای عمده مردم دشوار است، شایسته است جریان آیة الله حکیم را نقل کنیم تا اندکی از استبعاد آن کاسته شود.

مرحوم آیة الله العظمی الحکیم قدس الله روحه در کتاب حقایق الاصول فرموده است:

بعضی از بزرگان -که تأییدات خداوندی برایش ادامه داشته باشد-، نقل کرد که وی همراه با جمعی از بزرگان (و علمای نجف) از جمله سید اسماعیل صدر -رحمة الله علیه- و حاجی نوری صاحب مستدرک -رحمة الله علیه- و سید حسن صدر -که خداوند سایه‌اش را مستدام بدارد- در منزل آخوند ملا فتح علی -قدس سره- حاضر شدند.

آخوند ملا فتح علی این آیه قرآن را خواند: و اعلموا أن فيكم رَسولَ اللَّهِ لو يُطيعكم في كثير مِن الأمر لعنتم و لكن اللَّه حبب إليكم الإيمان... سپس شروع به تفسیر این جمله از آیه نمود که حبب الیکم الایمان…

پس از بیان طولانی برای آیه تفسیر جدیدی کرد که پیش از این، این تفسیر را از وی نشنیده بودند. از وی توضیح خواستند (پس توضیح کافی و شافی ایشان و بدیهی شدن مطلب) جمع حاضر تعجب کردند که چرا پیش از بیان ایشان، به این معنا(ی روشن) پی نبرده‌اند.

این جمع (از بزرگان نجف) روز دوم نیز نزد ملا فتح علی حاضر شدند. ایشان همان آیه را به معنای دیگری تفسیر نمود. دوباره از ایشان توضیح خواستند و (پس از توضیح کافی ایشان) از این که پیش از بیان ایشان به این معنای جدید پی نبرده بودند، شگفت زده شدند.

روز سوم همین جریان تکرار شد و پیوسته بر همین منوال هر روز که حاضر می‌شدند معنای جدیدی برای آیه مطرح می‌کرد.

این مسئله تا نزدیک به سی روز تکرار شد و ملا فتح علی، هر روز معنای جدیدی را مطرح می‌کرد و این جمع از علماء از ایشان توضیح می‌خواستند (و ایشان با توضیحش حضار را شگفت زده می‌کرد که چرا تا کنون متوجه این معنای واضح نشده‌اند.)[1]

احادیث یاد شده درباره قرآن، گواه روشن بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

احادیث دشوار

دسته‌ای از روایات به افق بلند احادیث ائمه علیهم السلام اشاره کرده است. از جمله:

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: حَدِیثُنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِی مُرْسَلٌ أَوْ مُؤْمِنٌ مُمْتَحَنٌ أَوْ مَدِینَةٌ حَصِینَةٌ…

امام باقر علیه السلام فرمود: حدیث ما صعب و مستصعب[2] است. جز فرشته مقرب، یا پیامبر مرسل، یا مؤمنی که آزموده شده، یا شهر استوار، آن را تحمل نمی‌کند…

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ حَدِیثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یؤْمِنُ بِهِ إِلَّا نَبِی مُرْسَلٌ أَوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ فَمَا عَرَفَتْ قُلُوبُكُمْ فَخُذُوهُ وَ مَا أَنْكَرَتْ قُلُوبُكُمْ فَرُدُّوهُ إِلَینَا.

امام باقر علیه السلام فرمود: واقعا که حدیث ما صعب و مستصعب است جز پیامبر مرسل یا فرشته مقرب یا بنده‌ای که خداوند قلبش را برای ایمان آزموده است، به آن ایمان نمی‌آورند. پس (از احادیث ما) آن چه را که دلهای شما شناخت، آن را بگیرید و آ‌ن چه را که دلهای شما انکار کرد به ما بازگردانید.

این دسته از احادیث نیز گواه بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

راه تاریک و دریایی عمیق

امیرالمؤمنین علیه السلام درباره قَدَر این چنین فرموده است:

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ قَدْ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ فَقَالَ طَرِيقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُكُوهُ وَ بَحْرٌ عَمِيقٌ فَلَا تَلِجُوهُ وَ سِرُّ اللَّهِ فَلَا تَتَكَلَّفُوهُ.

از امیرالمؤمنین علیه السلام درباره قدر پرسیده شد، حضرت فرمود: راه تاریکی است پس آن را نپیمایید و دریایی ژرف است وارد آن نشوید و راز خداوند است (خودتان را برای درک) آن به زحمت نیندازید (که شکست می‌خورید).

تعبیراتی همچون راه تاریک و دریایی عمیق، گواه بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

علوم شگفت انگیز

حدیث زیر هم شاهد بر طبقه‌بندی علوم به رأس العلم و غرائب العلم است:

جَاءَ أَعْرَابِيٌّ إِلَی النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَلِّمْنِي مِنْ غَرَائِبِ الْعِلْمِ قَالَ مَا صَنَعْتَ فِي رَأْسِ الْعِلْمِ حَتَّی تَسْأَلَ عَنْ غَرَائِبِه…

اعرابی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت ای پیامبر خدا به من از غرائب علم بیاموز. حضرت فرمود در مورد رأس علم چه کرده‌ای تا از غرائب آن بپرسی…

تعبیر غرائب العلم، گواه بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

لحن القول، معاریض الکلام و…

نیل به برخی از معلومات در گرو ویژگی‌های خاصی است که همگان از آن برخوردار نیستند. از جمله آنها معرفت لحن القول است. به این مسئله در قرآن و روایات اشاره است و فقاهت را در گرو آن دانسته است.

وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ في‏ لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ (محمد30)

و اگر بخواهيم، قطعاً آنان را به تو مى‏نمايانيم، در نتيجه ايشان را به سيماى [حقيقى‏]شان مى‏شناسى و از آهنگ سخن به [حال‏] آنان پى خواهى بُرد؛ و خداست كه كارهاى شما را مى‏داند.

قَالَ الصَّادِقُ ع اعْرِفُوا مَنَازِلَ شِيعَتِنَا بِقَدْرِ مَا يُحْسِنُونَ مِنْ رِوَايَاتِهِمْ عَنَّا فَإِنَّا لَا نَعُدُّ الْفَقِيهَ مِنْهُمْ فَقِيهاً حَتَّى يَكُونَ مُحَدَّثاً فَقِيلَ لَهُ أَ وَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُحَدَّثاً قَالَ يَكُونُ مُفَهَّماً وَ الْمُفَهَّمُ مُحَدَّثٌ.[3]

امام صادق عليه السلام فرمودند: منزلت شيعيان ما را به ميزانی كه از روايات ما بلد هستند بشناسيد، چرا كه ما هيچ يك از آنها را «فقيه نمي‌شماريم مگر اينكه محدَّث باشند.» پرسيده شد آيا مؤمن محدّث مي‌شود؟ فرمودند: «مؤمن مفهّم مي‌شود و محدَّث همان مفهَّم است.»

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: حَدِيثٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ حَدِيثٍ تَرْوِيهِ وَ لَا يَكُونُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ فَقِيهاً حَتَّى يَعْرِفَ مَعَارِيضَ كَلَامِنَا وَ إِنَّ الْكَلِمَةَ مِنْ كَلَامِنَا لَتَنْصَرِفُ عَلَى سَبْعِينَ وَجْهاً لَنَا مِنْ جَمِيعِهَا الْمَخْرَجُ.[4]

حضرت صادق عليه السلام فرمودند: يك حديث كه بفهمي بهتر است از هزار حديث كه [تنها ] بازگو كني، هيچ مردي از شما فقيه نمي‌شود مگر اينكه معاريض كلام ما را بشناسد، و البته يك كلمه از كلام ما به هفتاد صورت قابل صرف است و براي ما از همه آنها راه خروج است.

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع خَبَرٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ عَشَرَةٍ تَرْوِيهِ إِنَّ لِكُلِّ حَقِيقَةٍ حَقّاً وَ لِكُلِّ صَوَابٍ نُوراً ثُمَّ قَالَ إِنَّا وَ اللَّهِ لَا نَعُدُّ الرَّجُلَ مِنْ شِيعَتِنَا فَقِيهاً حَتَّى يُلْحَنَ لَهُ فَيَعْرِفَ اللَّحْنَ.[5]

حضرت صادق عليه السلام فرمودند: يك خبري كه آن را بفهمي بهتر است از ده خبري كه [فقط آن را ] روايت كني يقينا براي هر حقيقتي حقي است و براي هر صوابي نوري، البته ما هيچ مردي از شيعيانمان را فقيه نمي‌شماريم مگر اينكه براي او مطالبی در کلام مخفي کنيم و او آنها را بيابد.

این دسته از روایات یاد شده، فقاهت را منوط به شرایطی دانسته که همگان از آن برخوردار نیستند.

شرایط یاد شده برای فقاهت، گواه بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

 

[1]- حقایق الاصول ج‏1، ص 95

[2]- «الصَعْبُ»: ما يكون صعباً في نفسه، و «المستصعب» بكسر العين، أو بفتحها: ما يصعب فهمه علی الناس، أويعدّونه صعباً. أو «الصعب»: العَسِرُ الأبِيُّ، و «المستصعب» مبالغة فيه. راجع: شرح المازندراني، ج 7، ص 2؛ مرآة العقول، ج 4، ص 312؛ القاموس المحيط، ج 1، ص 188 (صعب).

[3]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 82, باب 14, حديث 1

[4]- معاني‏الأخبار, صفحه 2, حديث 3

[5]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 208, باب 26, حديث 101

تولد تقلید۷: قدرت بر استنباط

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۷/۲۴-۶:۱۶:۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23560
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1268

در سرفصل «استنباط فقیه، جایگزین شناخت» از استنباط به عنوان یکی از ادله تقلید یاد کردیم.

در این بحث گذشت که:

پس از استنباط، مردم در دو طبقه دسته‌بندی می‌گردند: طبقه استنباط کنندگان که پس از استنباط، عالم شده‌اند و طبقه‌ای که استنباط نکرده‌اند و همچنان در جهل پیشین باقی مانده‌اند…

یک نفر استنباط احکام کرده است، پیداست که خود او، به حکم استنباط شده عمل می‌کند و در نتیجه از عهده تکلیفش برمی‌آید.

دیگرانی که نتوانسته‌اند استنباط کنند چه باید بکنند؟

از یک طرف توانایی استنباط ندارند که خود به حکم شرعی برسند و از علم خود سیراب شوند.

از یک طرف تکلیف، عمومی است و همه باید مثلا نماز بخوانند.

تنها راه منحصر این است که با حکمی که فقیه استنباط کرده تکلیف خود را انجام دهند.

کاربرد قرآنی استنباط، به علاوه کاربرد روایی آن، از یک سو مستلزم درستی تقلید است و از سوی دیگر استنباطی بودن برخی از مسائل دین، گواه بر بطلان ساده‌پنداری دین است.

تولد تقلید و یک پرسش جدی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۸/۰۵-۵:۲۲:۴۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23561
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1223

در این بخش با فهرست ناقصی از علل تولد تقلید آشنا شدیم.

علل تقلید در تمامی موارد به یک ریشه باز می‌گردد و آن ناتوانی از درک شایسته و بایسته دین است.

آیا دستگاه دین برای این کاستی تدبیری اندیشیده است؟

بخش بعدی به این پرسش پاسخ می‌دهد.

تولد عقلانی مرجعیت در حوزه دین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۸/۰۵-۵:۲۳:۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23562
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1380

صرف نظر از نام و نشان، حقیقت مرجعیت، امری ضروری در همه عرصه‌های زندگی است. این امرِ بدیهی، از سوی خرد، قطعی است و تجربه‌ی مسلم نیز آن را پشتیبانی می‌کند.

حوزه دین نیز از این امر استثناء نیست.

البته مرجعیت دینی، در منابع وحی به شکلی عقلانی‌تر و علمی‌تر و عمیق‌تر مطرح شده است.

از آن جایی که مرجعیت دینی، روی دوم سکه تقلید است، نقطه مقابل تمامی عوامل تقلید، از علل تولد مرجعیت دینی شمرده می‌شود.

به سخن دیگر ۱- با اثبات کاستی طبقه بزرگی از جامعه دینی در فقاهت، رها کردن این بخش از جامعه، بدون تعیین و معرفی مرجعیت دینی، با حکمت خداوندی سازگار نیست.

۲- نیاز به مرتفع ساختن اختلافات امت اسلامی نیز عامل بزرگی در تولد مرجعیت دینی است.

۳- آن چه مهم است، اهمیت ویژه فقاهت، علم، معرفت و… در دستگاه دین است.

در نگاه دین، فقه و علم و معرفت، ارزش ذاتی دارد و لذا بسیار مورد تشویق و ترغیب قرار گرفته است.

بر این اساس می‌توان گفت علت نخست در تولد مرجعیت دینی، اهمیت دادن دین به معرفت و شناخت است.

بنا بر این علل تولد مرجعیت دینی در نگاه بسیار کلی عبارتند از:

۱) ارزش ذاتی شناخت در دستگاه دین

۲) ضرورت رفع اختلاف و سرگردانی

3) جبران کاستی حاصل از تقلید

4)…

هر یک از عناوین یاد شده، به شکل بسیار گسترده‌ای در منابع وحی مطرح شده است.

اما در این نوشتار به اشاره‌ای بسیار بسیار کوتاه به این مسئله بسنده می‌کنیم.

دو آیه از قرآن، آشکارا از مرجعیت دینی سخن گفته است:

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلا (النساء 59)

ای کسانی که ایمان آورده‌اید فرمانبرید خدا و رسول و اولوا الامر از شما را، پس اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خداوند و رسول ارجاع دهید اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، این بهتر و نیک‌فرجامإتر است.

وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَليلا (النساء 83)

و هنگامی که امری اطمینان بخش یا هراسناک بر آنان آید آن را پخش می‌نمایند و اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از مسلمانان ارجاع می‌دادند، قطعا کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود هر آینه همه‌ی شما مگر اندکی پیروی شیطان می‌کردید.

در ذیل این آیات، روایت بسیار جالبی است که به مراجع چند گانه دینی اشاره می‌کند. توجه کنید:

وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ- يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا - وَ قَالَ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ- لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلَّا قَلِيلًا- فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُتَفَرِّقَةِ وَ نَحْنُ أَهْلُ رَسُولِ اللَّهِ الَّذِينَ نَسْتَنْبِطُ الْمُحْكَمَ مِنْ كِتَابِهِ وَ نُمَيِّزُ الْمُتَشَابِهَ مِنْهُ وَ نَعْرِفُ النَّاسِخَ مِمَّا نَسَخَ اللَّهُ وَ وَضَعَ إِصْرَه‏…[1]

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در عهد مالک اشتر می‌فرمایند:… و خداوند برای گروهی که راهنمایی آنان را دوست داشته است چنین گفته است: ای کسانی که ایمان آورده‌اید فرمانبرید خدا و رسول و اولوا الامر از شما را، پس اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خداوند و رسول ارجاع دهید اگر به خداوند و روز واپسین ایمان دارید این بهتر و نیک‌فرجام‌تر است.

و نیز خداوند فرموده است: و (هنگامی که امری اطمینان بخش یا هراسناک برایشان آید آن را پخش می‌نمایند ) اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از مسلمانان ارجاع می‌دادند قطعا کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، بی‌گمان همه‌ی شما مگر اندکی پیروی شیطان می‌کردید.

پس ۱- ارجاع به خدا، گرفتن آیات محکم قرآن است، و ۲- ارجاع به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گرفتن سنت مورد اتفاق پیامبر صلی الله علیه و آله است و ۳- ماییم اهل بیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که محکم از قرآن را استنباط می‌کنیم و ماییم اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که آیات متشابه از قرآن را تشخیص می‌دهیم و ناسخ را از منسوخ می‌شناسیم.

در این روایت سخن از مرجعیت خداوند، رسول و اولوا الامر به میان آمده است.

در سایر روایات نیز مرجعیت چهارمی مطرح شده است که همان مرجعیت فقهاء است.

لذا مراجع دینی عبارتند از:

۱) مرجعیت خداوند، با مراجعه به قرآن

۲) مرجعیت رسول صلی الله علیه و آله با مراجعه به سنت قطعی حضرت

۳) مرجعیت جانشینان معصوم پیامبر علیهم السلام با مراجعه به استنباطات آنان از قرآن

۴) مرجعیت فقهاء با مراجعه به فتاوی حاصله از استنباطات آنها از قرآن و روایات

تفصیل این مباحث را در «مرجعیت دینی در دین کامل» ببینید.

 

[1]= بحارالانوار/ج74/ص251/ب10/ح1 عهد أمیر المؤمنین علیه‌السلام إلی الاشتر

جایگاه تقلید (تعقل و تقلید دو ضرورت مکمِّل)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۱/۰۳-۱۱:۳:۴۶
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24174
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1943

رواج تقلید غیر عقلانی موجب شده است که جایگاه تقلید عقلانی به درستی شناخته نشود و در هاله‌ای از ابهام قرار گیرد.

در این بخش برخی از نکات مرتبط با جایگاه تقلید عقلانی ارایه می‌گردد.

تقلید، از ضرورت مقلد تا دکان فاسدان

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۱/۰۳-۱۱:۳:۴۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24253
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1578

مباحث پیشین روشن ساخت:

زندگی مردم آن چنان متکی بر تقلید و مرجعیت است که اگر این دو، از صفحه زندگی حذف شود، نظام زندگی از هم می‌پاشد.

کاربرد ایمان و تقلید در حوزه فرادینی، بسیار فراتر و گسترده‌تر از حوزه درون دینی است. لذا حذف تقلید به معنی عامش، از ساحت زندگی عقلاء ناشدنی و محال است.

اگر تقلید به درستی درک شود و شرط و شروط آن تحقق یابد، تقلید یک ضرورت کاملا خردمندانه و عاقلانه است.

با درنگ شایسته در آن چه گذشت تمامی شبهات فرادینی بر عقلانیت تقلید از اساس می‌خشکد.

آن چه مهم است تبیین درون دینی تقلید است. رد پای تقلید در منابع دینی نیز آن چنان آشکار است که قابل انکار نیست. چرا که تقلید پشتوانه بسیار قوی‌یی از قرآن و روایات دارد.

این مباحث روشن ساخت که تقلید به معنی «پذیرش سخن عالم عادل» یک ضرورت عقلانی و شرعی، برای غیر عالم است.

اما اگر یکی از دو رکن تقلید عقلایی، یعنی عالمیت یا عادلیت اختلال پیدا کند، همین ضرورت عقلانی تبدیل به دکانی می‌شود که عالمان هواپرست و یا جاهلان عالم‌نما، خود را در معرض ساده اندیشان قرار دهند و با تحمیق مردم در پی اهداف شیطانی خود حرکت کنند.

همچنان که بارها تکرار کردیم ناگفته پیداست مقصود از تقلید در این نوشتار تقلید عقلانی است و نه مطلق تقلید.

چرا که مطلق تقلید دو شاخه دارد:

شاخه تقلید عقلانی، نیاز عقلانی و شرعی بشر را تأمین می‌کند.

شاخه تقلید غیر عقلانی، دکان عالمان هواپرست و جاهلان عالم‌نما است.

ناگفته پیداست که تقلید نابخردانه فاجعه‌های بزرگ و وحشتناکی را در ساحت انسانیت و دین رقم زده است.

نوشتار پیش روی شما در صدد تفکیک این دو شاخه تقلید از یکدیگر، و سپس تبیین تقلید عقلانی است.

تقلید، جبران کاستی جاهل یا نفی تعلم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۱/۱۷-۱:۵۰:۴۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24260
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1501

روح تقلید، پذیرش سخن عالم عادل است. پذیرش سخن عالم عادل، در مقابل تعلم و تعقل خود فرد قرار دارد.

درک شایسته این تقابل بایسته‌ی بایسته است تا از برخی توهمات نابخردانه پیشگیری نماید.

تردیدی نیست که از منظر خرد، تعلم و تعقل، نخستین و مهم‌ترین و ضروری‌ترین نیاز بشر است.

تردیدی هم نیست که دین با شیواترین و رساترین بیان این نیاز بشر را فریاد زده و او را از کوتاهی و تقصیر در امر حیاتی تعلم و تعقل هراسانده است.

اما واقعیت میدان زندگی نشان می‌دهد که به دلایل مختلف، این نیاز ضروری بشر تأمین نشده و نمی‌شود، خواه عدم تعلم و تعقل تقصیری باشد خواه قصوری.

به حال خود رها کردنِ قاصران و مقصرانِ میدان تعلم و تعقل، نه شایسته خردورزی است و نه هدف دین الهی.

شایسته‌ترین پر کننده خلأ تعلم و تعقل، پندار و گفتار و رفتار عالم عادل است.

پیداست که با همسانی با پندار عالم عادل و پذیرش سخن او و پیروی از او، خلأ تقصیر و قصور در تعلم و تعقل تا حدی جبران می‌گردد.

نتیجه حداقلی تقلید از عالم عادل، همان پناه بردن به دژ استوار اسلام است که فرد را از خطرات شیاطین جنی و انسی در امان نگه می‌دارد.

آن چه مهم است این است که تعبد به قول عالم، در واقع جبران کاستی تعقل عامی است، نه نفی و مانع برای تعقل عامی.

لذا تعبد به قول عالم، هرگز به معنی نفی تعلم و تعقل نیست. زیرا هر کس شایستگی و آمادگی تعلم و تعقل داشته باشد با آموزش عالم، خودش عالم می‌شود و سائس دیگر جاهلان.

همسانی با عالم، مشوّق تعلم است

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۱/۱۷-۱:۵۰:۴۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24261
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1525

گذشت که نتیجه حداقلی تقلید از عالم عادل، بسیاری از خطرات شیاطین جنی و انسی را دفع می‌کند.

اما همسانی با پندار و گفتار و کردار عالم عادل، موجب آشنایی با آثار و برکات علم می‌گردد.

آشنایی با برکات علم، چه بسا که اشتیاق به آموختن و شناخت در فرد را برانگیزاند و جاهل قاصر و مقصر نیز پا به میدان تعلم و تعقل بگذارد.

گذشته از این که بخشی از مسیر تعلم، با پذیرش سخن استاد هموار می‌گردد. پیشتر این چنین گذشت:

مجامع علمی ما علی رغم عنوان علمی و اهداف علمی که دارند، در مسیر رشد علمی، ناچار از به کارگیری باورهای علمی هستند. به این معنا که برای آماده سازی دانشجو در زمینه تحقیق، نخست نظرات اساتید فن را به آنها می‌آموزند. بر همین اساس بسیاری از مراحل آموزشی با شناخت آغاز نمی‌شود، بلکه ابتدا با توضیح و تشریح نظرات موجود، باورهایی را برای دانشجو ساخته تا تصورات او را نسبت به وضعیت کنونی مسائل علمی کامل کنند. سپس به تدریج انگیزه تحقیق و شناخت را در آنها فعال می‌سازند.

به سخن دیگر حتی در آموزش‌های علمی نیز اگر از همان آغاز، تنها تکیه به شناخت محض دانشجو شود، در برخی از رشته‌ها پیشرفت علمی چندان ممکن نمی‌گردد.

تا این جا روشن شد که:

۱) تقلید یک ضرورت عقلانی است.

۲) تعبد به قول عالم، هرگز به معنی نفی تعلم و تعقل نیست. بلکه جبران کاستی تعقل عامی است.

۳) حاصل تقلید، همسانی با عالم است. چه بسا این همسانی، موجب آشنایی با علم گردد و عامی را به تعلم تشویق نماید.

۴) بخشی از مسیر تعلم و شناخت، با پذیرش سخن عالم طی می‌گردد.

مرجعیت دوگانه علم (مرجعیت مستقیم و با واسطه علم)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۱/۱۷-۱:۵۰:۵۳
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24262
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1561

سرفصل پیشن روشن ساخت که هدایت بشر در رتبه نخست در گرو تعلم و تعقل است. در فرض قصور یا تقصیر، هدایت بشر با پذیرش سخن عالم عادل تضمین می‌گردد.

لذا می‌توان گفت که ضامن هدایت دو چیز است: ضامن نخست، تحصیل علم توسط خود فرد است و ضامن دوم پذیرش و تصدیق سخن شخص عالم است. تقلید، در حوزه ضامن دوم قرار دارد.

آن چه شایسته درنگ است، رابطه تعبد به سخن عالم با خود علم است.

توضیح این که پیش از این گذشت لایه نخست تقلید، پذیرش سخن عالم است و پذیرش سخن عالم، همان تعبد است که لایه دوم تقلید را تشکیل می‌دهد.

هر چند تعبد، پذیرش سخن عالم، بدون آگاهی از مستند آن است، اما ملاک حقیقی پذیرش سخن عالم، هرگز تعبدی نیست. زیرا موضوع سخن، تقلید و تعبد عقلانی است نه هر تقلید و تعبدی، رکن تعبد عقلانی، عالمیت و عادلیت طرف است. ترکیب این دو رکن، تضمین می‌کند که سخن عالم از روی آگاهی و مسئولیت است و نه نادانی و هواپرستی. از این امر عقلی، در روایات با تعبیر «قول و فتوای عن علم» یاد شده است.

بر این اساس جاهلی که سخن عالم را می‌پذیرد، در واقع بر سر سفره‌ی علم نشسته است، البته با این تفاوت که عالم، واسطه رساندن برکات علم به جاهل شده است.

به سخن دیگر خود عالم بدون واسطه بر سفره علم نشسته است. اما جاهل با وساطت عالم بر سفره علم نشسته است.

به تعبیر سوم مرجع عالم، خود علم است اما مرجع جاهل، علمِ عالم است.

اینجاست که مرجعیت علم، دوگانه می‌گردد: مرجعیت بدون واسطه و مرجعیت با واسطه.

از آن جایی مرجعیت علم، امری فطری، بدیهی، عقلی، عقلایی و شرعی است نیازی به توضیح ندارد.

مرجعیت عالم نیز امری فطری، بدیهی، عقلی، عقلایی و شرعی است، اما به دلیل عدم رعایت شرایط آن و به میدان آمدن عالمان هواپرست و جاهلان عالم‌نما، از وضوح آن کاسته است.

با این همه، درک درست دوگانگی مرجعیت (یعنی مرجعیت بدون واسطه علم و مرجعیت با واسطه علم)، درک ضرورت مرجعیت عالم واجد شرایط را آسان می‌کند.

رد پای مرجعیت با واسطه علم، یعنی مرجعیت عالم، در روایات نیز فراوان است. در ادامه به برخی از آنها اشاره می‌کنیم.

۱) دوگانگی مرجعیت، در عالم و مستمع (كُنْ مُسْتَمِعاً)

پیش از این روایت «كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ…» را داشتیم.

در این روایت، عالم و متعلم و مستمع در کنار هم قرار گرفته است. تفاوت عالم و مستمع در این است که:

عالم به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما مستمع با حرف شنوی از عالم، مطابق علم عالم عمل می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۲) دوگانگی مرجعیت، در اعتماد بر شیئ و اعتماد بر شخص (فَاعْتَمِدَا فِي دِينِكُمَا…)

در سرفصل «اعتماد بر فقیه، جایگزین شناخت» گذشت که اعتماد دو گونه است: ۱- اعتماد بر شیئ و ۲- اعتماد بر شخص.

در حوزه درون دینی یکی از مصادیق اعتماد بر شیئ، اعتماد بر قرآن است. پیش از این گذشت:

وَ أَنْ يَعْتَمِدَ كِتَابَ اللَّهِ عِنْدَ الشُّبُهَاتِ فَإِنَّ فِيهِ تِبْيَانَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ هُدی وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ‏

امیرالمؤمنین علیه السلام در عهد مالک اشتر می‌فرماید: و این که در شبهات به کتاب خدا اعتماد نماید، پس به راستی که در کتاب خدا بیان همه چیز و هدایت و رحمت برای مردمی است که ایمان می‌آورند.

اما در بعضی از موارد، اعتماد بر شخص مطرح شده است، همانند روایت احمد بن حاتم.

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ حَاتِمِ بْنِ مَاهَوَيْهِ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَيْهِ يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ الثَّالِثَ ع أَسْأَلُهُ عَمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي وَ كَتَبَ أَخُوهُ أَيْضاً بِذَلِكَ فَكَتَبَ إِلَيْهِمَا فَهِمْتُ مَا ذَكَرْتُمَا فَاعْتَمِدَا فِي دِينِكُمَا عَلَی مُسِنٍّ فِي حُبِّكُمَا وَ كُلِّ كَثِيرِ الْقَدَمِ فِي أَمْرِنَا فَإِنَّهُمْ كَافُوكُمَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی.[1]

احمد بن حاتم و برادرش [ظاهرا در دو نامه جداگانه] به امام علي بن محمد التقي عليه السلام نوشتند: از چه كسي معالم دينم را بگيرم؟ حضرت در پاسخ نوشتند: آنچه شما ذكر كرديد فهميدم، در دينتان بر هر كسي كه سنش [سابقه‌اش] در حب ما زياد باشد، و در امر ما كثير القدم [پر تلاش] باشد، اعتماد كنيد و البته که چنین افرادی نیاز شما را برطرف می‌کنند. انشاء الله تعالي.

لازمه تفکیک ناپذیر اعتماد بر شخص، مرجعیت نظر و رأی آن شخص است.

تفاوت اعتماد بر قرآن و اعتماد بر عالم در این است که:

در اعتماد به قرآن مثلا، شخص عالم به علم خودش نسبت به قرآن عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه قرآن است.

اما در اعتماد به عالم، شخص به علم عالم تکیه می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۳) دوگانگی مرجعیت، در اتباع علم و اتباع عالم (صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِينٌ …)

همچنین در روایات پیشین، هم سخن از اتباع علم به میان آمده است و هم اتباع عالم. توجه کنید:

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع‏ إِنَّ لِأَهْلِ الدِّينِ عَلَامَاتٍ يُعْرَفُونَ بِهَا صِدْقَ الْحَدِيثِ… وَ اتِّبَاعَ‏ الْعِلْمِ‏ و…

امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود به راستی که برای اهل دین نشانه‌هایی است که به آن نشانه‌ها اهل دین شناخته می‌شوند: راستی سخن… و پیروی از علم و…

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: «اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِينٌ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ، وَ طَاعَتَهُ مَكْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ، مَمْحَاةٌ لِلسَّيِّئَاتِ، وَ ذَخِيرَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ، وَ رِفْعَةٌ فِيهِمْ فِي حَيَاتِهِمْ، وَ جَمِيلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ»[2]

بدانید که همراهی با عالم و پیروی از او، دینی است که خداوند به وسیله آن اطاعت می‌شود…

تفاوت اتباع از علم و اتباع از عالم در این است که:

در اتباع علم، عالم از علم خودش اتباع می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما در اتباع عالم، شخص از علم عالم تبعیت می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۴) دوگانگی مرجعیت، در تعلم از عالم و اخذ از عالم (أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ…)

پیش از این روایت «يُقَالُ لِلْفَقِيهِ يَا أَيُّهَا الْكَافِلُ لِأَيْتَامِ آلِ مُحَمَّدٍ ع الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ قِفْ حَتَّی تَشْفَعَ لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ» را داشتیم.

در این روایت، اخذ از عالم و تعلم از عالم در کنار هم قرار گرفته است. تفاوت این دو در این است که:

پس از تعلم از عالم، شخص به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما اخذ از عالم، پذیرش سخن عالم است که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۵) دوگانگی مرجعیت، در استضائه به نور علم و پناه به رکن وثیق (لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ)

این روایت جالب هم پیش از این گذشت:

يَا كُمَيْلُ إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا احْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَكَ النَّاسُ ثَلَاثَةٌ عَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِيلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ كُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ كُلِّ رِيحٍ لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ[3]

ای کمیل این دلها، ظرف‌هایی هستند (که علوم در آنها جای می‌گیرند) پس بهترین آنها با ظرفیت‌ترین (و یا حافظ‌ترین) آنهاست. آن چه را که به تو می‌گویم از من حفظ نما. مردم سه (دسته) هستند: عالم ربانی و متعلمی که بر راه نجات است و احمقان بی‌ارزشی که دنباله‌رو هر صدایی هستند، با هر بادی می‌چرخند. (این گروه) به نور علم روشن نشده‌اند و به پایه استواری پناه نبرده‌اند

در توضیح این روایت گفتیم:

«استضائه به نور علم»، ناظر به آموختن و تعلم است.

در مقابل «لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ» یعنی «تعلم»، «لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ» قرار گرفته است.

پس «پناه بردن به پایه استوار» نمی‌تواند همان «تعلم» باشد. آن چه مهم است شناخت «پناه بردن به پایه استوار» است.

پناه گرفتن در سایه عالم عادل است که انسان را از خطرات نجات می‌دهد.

در این روایت، «لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ» که «تعلم» باشد و «لَمْ يَلْجَئُوا إِلَی رُكْنٍ وَثِيقٍ» در کنار هم قرار گرفته است. تفاوت این دو در این است که:

پس از استضائه به نور علم، شخص به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما مصداق پناه بردن به رکن وثیق، تبعیت از عالم است که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۶) مشعلداری عالم، مرجعیت با واسطه علم (شَمْعَةٌ تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ…)

پیش از این روایت «الْعَالِمُ كَمَنْ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ…» را داشتیم.

در توضیح این روایت گذشت:

تعبیرات مطرح شده در حدیث ناظر به وضعیت دوم یعنی حرکت در پرتو مشعل عالم است. توجه کنید:

۱- تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ (برای مردم روشنگری می‌کند)،

۲- فَكُلُّ مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ (هر کس که به نور شمع او بینا شود)،

۳- كَذَلِكَ الْعَالِمُ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ (شمع عالم، تاریکی جهل را نابود می‌کند. فاعل «تزیل» شمعِ عالم است)،

۴- فَكُلُّ مَنْ أَضَاءَتْ لَهُ، (پس هر کس که شمع عالم برای او روشنگری کرد. فاعل «اضائت» نیز شمع عالم است.) و

۵- فَخَرَجَ بِهَا مِنْ حَيْرَةٍ (پس جاهل به شمع عالم از نادانی بیرون آمد)، همه این تعبیرات گواه بر ویژگی دوم شمع است.

در این روایت، مشعلداری عالم و حرکت در پرتو مشعل عالم، در کنار هم قرار گرفته است. تفاوت این دو در این است که:

عالمِ مشعدار، به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما جاهل از مشعل عالم استفاده می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۷) عالم مناره هدایت، مرجعیت با واسطه علم (الْعُلَمَاءُ مَنَارٌ)

پیش از این دو تعبیر «الْعُلَمَاءُ مَنَارٌ» و «الِائْتِمَامِ بِهِدَايَةِ مَنَارِهِمْ» را در روایات داشتیم.

این روایات، ناظر به عالمی است که مناره هدایت است و دیگران از نور مناره هدایت او استفاده می‌کنند.

در روایت دیگر چنین آمده است:

فَذَلِكُمُ الرَّجُلُ الْفَاضِلُ، فَبِهِ فَتَمَسَّكُوا، وَ بِهُدَاهُ فَاقْتَدُوا

پس به چنین مرد فاضلی تمسک کنید و به هدایت او اقتداء نمایید

تعبیر «هدایت او» هم عبارت دیگری از نور عالم است.

تفاوت این دو طبقه در این است که:

مناره هدایت، به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما دیگران از نور مناره عالم استفاده می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۸) مرجعیت با واسطه، ثمره مرجعیت علم (يُنْتَهَی إِلَی رَأْيِهِم…)

پیش از این در روایت بسیار جالبی این چنین گذشت:

عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ: طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَی كُلِّ مُسْلِمٍ فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِ… يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً فَيَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ قَادَةً تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ يُهْتَدَی بِفِعَالِهِمْ وَ يُنْتَهَی إِلَی رَأْيِهِم…[4]

در توضیح این روایتی گفتیم:

محتوای کلی روایت به چند بخش تقسیم می‌شود: ۱) تکلیف و وظیفه نسبت به علم، ۲)‌ فضیلت علم و ۳) فضیلت عالم

بر اساس بخش سوم روایت، ویژگی‌های عالم عبارتند از: ۱) ترفیع مقام عالم، ۲) رهبر بودن عالم در خیرات برای مردم، ۳) صلاحیت آثار عالم برای اقتباس مردم از آنها، ۴) صلاحیت کردار عالم برای هدایت مردم، ۵) صلاحیت گفتار و رأی و نظر عالم برای اخذ مردم، ۶) رغبت فرشتگان به دوستی با عالم، ۷) نوازش عالم توسط بالهای فرشتگان، ۸) درخواست برکت برای عالم در نماز فرشتگان، ۹) استغفار تمامی خلایق برای عالم و…

ویژگی‌های دوم تا پنجم نشان می‌دهد که تمامی ابعاد وجودی عالم، از خود عالم گرفته تا تمامی آثار و افعال و آراء او، همگی معیار و میزان هدایت است.

از جمله این امور، رأی و نظر عالم است که درستی تمامی نظرات و آراء دیگران، باید بر اساس رأی عالم سنجیده شود.

در این روایت، گروهی با عنوان «يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً…» از عموم افراد جدا شده‌اند. تفاوت این دو گروه در این است که:

گروه نخست به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما گروه دوم در همه ابعاد، تابع گروه اول هستند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۹) احتجاج به عالم، مرجعیت با واسطه علم (لِكُلِّ أَهْلِ بَيْتٍ حُجَّةً)

در روایت جالبی پیش از این گذشت:

فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی جَعَلَ لِكُلِّ أَهْلِ بَيْتٍ حُجَّةً يَحْتَجُّ بِهَا عَلَی أَهْلِ بَيْتِهِ فِي الْقِيَامَةِ فَيُقَالُ لَهُمْ أَ لَمْ تَرَوْا فُلَاناً فِيكُمْ أَ لَمْ تَرَوْا هَدْيَهُ فِيكُمْ أَ لَمْ تَرَوْا صَلَاتَهُ فِيكُمْ أَ لَمْ تَرَوْا دِينَهُ فَهَلَّا اقْتَدَيْتُمْ‏ بِهِ فَيَكُونُ حُجَّةً عَلَيْهِمْ فِي الْقِيَامَةِ[5]

پس به راستی که خداوند تبارک و تعالی برای هر اهل بیتی (از میان خودشان) حجتی قرار داده که در روز قیامت بر آن اهل بیت احتجاج می‌کند، پس گفته می‌شود آیا فلانی را در میان خودتان ندیدید؟ آیا روش او را در میان شما ندیدید؟ آیا نمازش را در میان خودتان ندیدید؟ آیا دینش را ندیدید؟ پس (اگر دیدید) چرا به او اقتدا نکردید؟! (این چنین است که) او روز قیامت حجت بر شماست.

این روایت به دو طبقه‌ی جامعه یعنی حجت بر مردم و خود مردم اشاره کرده است. تفاوت این دو گروه در این است که:

حجت بر مردم، به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما مردم باید اقتداء به حجت نمایند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

۱۰) چرایی مرجعیت با واسطه (لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَی غَيْرِهِ)

در یکی از روایات پیشین شاهد این تعبیرات بودیم:

لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَی غَيْرِهِ… عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ…

این تعبیرات بیانگر این است که گروهی از مردم ۱- به علت عدم دسترسی مستقیم به علم، ۲- تنها راه هدایت آنها شنیدن از عالم است.

این تعبیرات در واقع بستر بلکه ضرورت مرجعیت با واسطه را تبیین می‌کند.

11) ضرورت مرجعیت با واسطه برای اخذ دین (مِمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي)

در روایات متعددی از امام خواسته شده که مرجعی را تعیین نمایند و امام نیز شخصی را به عنوان مرجع معرفی نموده‌اند.

فَمِمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي قَالَ مِنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ الْقُمِّيِّ الْمَأْمُونِ عَلَي الدِّينِ وَ الدُّنْيَا

مِمَّنْ تَأْخُذُ مَعَالِمَ دِينِكَ لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا فَإِنَّكَ إِنْ تَعَدَّيْتَهُمْ أَخَذْتَ دِينَكَ عَنِ الْخَائِنِينَ

هر چند اخذ، شامل سه اخذِ علم و حدیث و فتوا است، اما ممکن است به قرینه روایت زیر آن را منحصر در قبول قول عالم نماییم.

وَ الْقَبْضُ مِنْهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي وَجْه‏ آخَرَ الْأَخْذُ وَ الْأَخْذُ فِي وَجْهٍ الْقَبُولُ‏ مِنْهُ كَمَا قَالَ‏ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ‏ أَيْ يَقْبَلُهَا مِنْ أَهْلِهَا…[6]

بر اساس این دسته از روایات جامعه دینی به دو طبقه تقسیم می‌گردد: مرجع و مراجعه کننده به مرجع. تفاوت این دو گروه در این است که:

طبقه نخست یعنی مراجع، به علم خودشان عمل می‌کنند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما طبقه دوم به علم مرجع عمل می‌کنند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

12) دوگانگی مرجعیت، در فرمانداری و فرمانبرداری (فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ)

در برخی از روایات نسبت به مرجع تعیین شده توسط امام، حضرت این چنین حکم فرموده‌اند:

فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ‏

پس از او حرف شنوی و فرمانبرداری کن زیرا او ثقه‌ای امین است.

فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا فَإِنَّهُمَا الثِّقَتَانِ الْمَأْمُونَانِ

پس از آنها حرف شنوی و فرمانبرداری کن زیرا آنها ثقه‌ای امین هستند.

این دسته از روایات گواه بر تقسیم جامعه به مطیع و مطاع است.

پیداست که مطاع به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما مطیع از علم عالم استفاده می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

13) طبقه‌بندی سائس و رعیت حاصل یک ضرورت (الْجَاهِلَ رَعِيَّةُ الْعَالِمِ)

در یکی از روایات پیشین شاهد این تعبیرات بودیم:

ثُمَّ سَائِسِكَ بِالْعِلْمِ… كُلُّ سَائِس‏ إِمَامٌ… ثُمَّ حَقُّ رَعِيَّتِكَ بِالْعِلْمِ فَإِنَّ الْجَاهِلَ رَعِيَّةُ الْعَالِمِ…

در این روایت از سائس بالعلم با تعبیر امام یاد شده است. همچنین جاهل به عنوان رعیت و نانخورِ علمیِ سفره‌ی عالم معرفی شده است.

این روایت علاوه بر بیان ضرورت مرجعیت با واسطه، جامعه را به دو طبقه تقسیم می‌کند: ۱- رهبر علمی و ۲- رعیت علمی.

رهبر علمی به علم خودش عمل می‌کند که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما رعیت علمی از علم عالم استفاده می‌کند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

 

در سرفصل پیش روی، با برخی از منابع انواع مرجعیت علم (مرجعیت بدون واسطه و با واسطه) آشنا شدیم. پیداست که آن چه بیان شد، مشت نمونه خروار است و با تتبع گسترده به منابع فراوانی خواهیم رسید.

هر چند عناوینی که بر دوگانگی مرجعیت علم، فهرست شد، بسیار متنوع و متفاوت بود، اما همه عناوین یاد شده، اشاره به یک طبقه‌بندی کلی دارد. توضیح این طبقه‌بندی را در ادامه ببینید.

 

[1]- بحار الانوار ج2 ص82

[2]- کافی ج1 ص188

[3]- بحارالانوار ج1 ص189

[4]- بحارالانوار ج1 ص171

[5]- کافی ج8 ص84

[6]- بحارالانوار ج4 ص2

هدایت تکوینی و هدایت تشریعی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۲/۱۷-۵:۵۷:۴۲
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24288
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1614

گذشت که مرجعیت دوگانه‌ی علم، با همه تنوع آن، اشاره به یک طبقه‌بندی کلی دارد.

ممکن است آیه زیر ناظر به این امر باشد:

وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ[1]

و گويند: «اگر شنيده [و پذيرفته‏] بوديم يا تعقّل كرده بوديم در [ميان‏] دوزخيان نبوديم.»

در سرفصل «دو دستگاه دین، تعقل و پذیرش سخن عالم» گذشت که این آیه این چنین تفسیر شده است:

وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ‏ كلام الرّسل فنقبله جملة من غير بحث و تفتيش اعتماداً علی صدقهم‏ أَوْ نَعْقِلُ‏ فنتفكّر في حكمه و معانيه تفكّر المستبصرين‏ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ في عدادهم و في جملتهم.[2]

گفتند اگر سخن پیامبران را می‌شنیدیم و به خاطر اعتماد بر راستگویی آنان همه سخنانشان را بدون جستجو و تفحص می‌پذیرفتیم یا تعقل می‌کردیم و در حکمت معانی سخن پیامبران می‌اندیشیدیم اندیشه‌ای که ما را بینا نماید، از جمله یاران آتش دوزخ نبودیم.

در مقدمه زیارت آل یس نیز آمده است:

لَا لِأَمْرِ اللَّهِ تَعْقِلُونَ، وَ لَا مِنْ أَوْلِيَائِهِ تَقْبَلُون…[3]

نه امر خداوند را تعقل می‌کنید و نه از اولیاء او می‌پذیرید…

این گونه تعبیرات گواه بر این است که دو دستگاه برای نجات بشر گشوده شده است: یکی تعقل و تعلم و دیگری پذیرش سخن راستگویان.

در این که تعقل و تعلم ناجی بشر است تردیدی نیست.

عمده فهم دستگاه دوم، یعنی حرف شنوی و پذیرش سخن اولیاء الهی البته با حفظ درجات و مقامات هر طبقه است.

دستگاه نخست همان «هدایت تکوینی» است و از دستگاه دوم با تعبیر «هدایت تشریعی» یاد می‌شود.

ردّ پای دستگاه دوم در روایات فراوان است. از جمله:

وَ عَلَی اللَّهِ الْبَيَانُ بَيَّنَ لَكُمْ فَاهْتَدُوا وَ بِقَوْلِ‏ الْعُلَمَاءِ فَانْتَفِعُوا…[4]

بر خداوند است که راه هدایت را بیان کند و او برای شما بیان کرده است پس هدایت شوید و به سخن عالمان (گوش کرده و) سود برید…

وَ لَا أَرَاهَا مُنْجِيَةً لِي وَ إِنْ صَلَحَتْ إِلَّا بِوَلَايَتِهِ وَ الِايتِمَامِ بِهِ وَ الْإِقْرَارِ بِفَضَائِلِهِ وَ الْقَبُولِ‏ مِنْ‏ حَمَلَتِهَا وَ التَّسْلِيمِ لِرُوَاتِهَا…[5]

هیچ یک از کارهایم را، هر چند که نیکو باشد، نجات دهنده خودم نمی‌بینم مگر به ولایت علی و پیروی از او و به اقرار به فضل او و پذیرش (سخن) از حاملین ولایت و تسلیم به راویان آنها…

آن چه به نوشتار پیش روی شما مرتبط است این است که بحث تقلید و یا به تعبیر دقیق‌تر «راست پنداری» و «تصدیق سخن عالم» زیر مجموعه هدایت تشریعی است.

لذا پیش از این گفتیم لایه سوم تقلید همان هدایت تشریعی است.

اما مهم یافتن ریشه‌ی هدایت تکوینی و تشریعی است که در ادامه ارایه می‌شود.

 

[1]- ملک10

[2]- تفسیر صافی

[3]- بحارالانوار ج53 ص171

[4]- بحارالانوار ج2 ص98

[5]- بحارالانوار ج91 ص183

ریشه‌ی هدایت تکوینی و هدایت تشریعی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۲/۱۷-۵:۵۷:۴۵
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24289
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1596

پیامبران متناسب با خرد افراد سخن می‌گویند.

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا كَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْعِبَادَ بِكُنْهِ عَقْلِهِ قَطُّ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ‏.[1]

امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا هرگز به حقیقت و نهایت عقلش با بندگان سخن نگفته است.

سپس فرمود پیامبر خدا فرموده است ما گروه پیامبران دستور یافته‌ایم که به اندازه عقول مردم با مردم سخن بگوییم.

«بُعِثْنَا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ نُخَاطِبُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ‏».[2]

ما گروه پیامبران دستور یافته‌ایم که به اندازه عقول مردم با مردم سخن بگوییم.

بر همین اساس است که عمق منابع وحی بسیار متفاوت است و همگی در یک سطح قرار ندارند. برخی از روایات ناظر به نیازهای عمومی مردم است و برخی دیگر ناظر به اساس بنیادین دین است.

یکی از روایات بنیادین، روایت زیر است.

إِنَّ لِلَّهِ عَلَی النَّاسِ حُجَّتَینِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْأَئِمَّةُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ…[3]

به راستی که برای خداوند دو حجت بر مردم هست: حجت آشکار و حجت پنهان. اما حجت آشکار همان پیامبران و انبیا و ائمه هستند و اما حجت پنهان همان عقل‌ها است…

اساس هدایت، بر عقل نهاده شده است. عقل است که دستگاه هدایت تکوینی را می‌گشاید.

بر همین اساس نیز یکی از وظایف پیامبران، شکفته ساختن عقول مردم است.

فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول‏…[4]

پس خداوند فرستادگانش را در میان مردم برانگیخت و پیامبرانش را یکی پس از دیگری فرستاد تا این که… گنجینه‌های عقول را (از زیر خاکستر غفلت بیرون آورده و) شعله‌ور سازد…

اصلا دین، ثمره عقل است.

الدِّينُ‏ وَ الْأَدَبُ نَتِيجَةُ الْعَقْلِ‏[5]

دین و ادب نتیجه خرد است.

اگر عقل نباشد از دین خبری نیست.

قَالَ النَّبِيُّ ص‏ قِوَامُ الْمَرْءِ عَقْلُهُ‏ وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا عَقْلَ‏ لَهُ.[6]

ستون اصلی شخصیت فرد، خرد اوست و برای کسی که خرد ندارد، دینی نیست.

ارتباط عقل و دین آن چنان عمیق است که هر اندازه عقل باشد به همان اندازه دین وجود دارد.

عَلَی قَدْرِ الْعَقْلِ‏ يَكُونُ الدِّينُ‏[7]

به اندازه خرد، دین می‌باشد.

به همین اندازه اشاره به هدایت تکوینی و «حُجَّةً بَاطِنَةً» بسنده می‌کنیم و به سراغ دستگاه دوم یعنی «حُجَّةً ظَاهِرَةً» می‌رویم.

بنیاد دستگاه دوم، نیز عقل است. اگر عقل نباشد دستگاه دوم هرگز گشودنی نیست.

ابْنِ السِّكِّيتِ قَالَ: فَمَا الْحُجَّةُ عَلَی الْخَلْقِ الْيَوْمَ فَقَالَ الرِّضَا ع الْعَقْلُ‏ تَعْرِفُ بِهِ الصَّادِقَ عَلَی اللَّهِ فَتُصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبَ عَلَی اللَّهِ فَتُكَذِّبُهُ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ هَذَا هُوَ وَ اللَّهِ الْجَوَابُ.[8]

ابن سکیت از امام رضا علیه السلام پرسید: امروز حجت خلق چیست؟ امام پاسخ داد: حجت امروز خرد است که به وسیله آن کسی که بر خداوند راست می‌گوید می‌شناسد و او را تصدیق می‌کند و کسی که بر خداوند دروغ می‌بندد می‌شناسد و او را تکذیب می‌کند…

پس از این که خرد، به مدد براهین علمی و عملی، راستگویی شخصی را تضمین کرد، نوبت به «پذیرش سخن راستگو» می‌رسد.

با پذیرش سخن راستگو، دستگاه دوم بر پا می‌شود که از آن با تعبیرات متفاوتی همچون توقیفیت دین، تعبد، اسلام، تسلیم و… یاد می‌شود.

رکن همه این امور، یک امر است و آن ندانستن و عدم احاطه به واقع امر است.

عموم مردم، دین الهی، از جمله احکام آن را نمی‌شناسند، اما عقل، با دیدن براهین علمی و عملی پیامبر، صدق پیامبر را می‌شناسد و سخن او را تصدیق می‌کند.

لذا عموم مردم از طریق تصدیق سخن پیامبر صلی الله علیه و آله، به قرآن متعبد می‌شوند.

همچنین سنت خود حضرت نیز به دلیل صادق مصدق بودن ایشان مورد تعبد قرار می‌گیرد.

علاوه بر نص صریح پیامبر صلی الله علیه و آله، عقل نیز با دیدن براهین علمی و عملی اهل بیت علیهم السلام، صدق اهل بیت را می‌شناسد و سخن آنان را تصدیق می‌کند.

لذا عموم مردم از طریق تصدیق سخن اهل بیت، به دین الهی متعبد می‌شوند.

تا اینجا حجت ظاهرة سه طبقه شد: سخن خداوند (قرآن) و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سخنان اهل بیت علیهم السلام.

به سخن دیگر دستگاه هدایت تشریعی شامل سه حلقه‌ی یاد شده است.

پشتوانه دستگاه هدایت تشریعی هم شد: «الْعَقْلُ‏ تَعْرِفُ بِهِ الصَّادِقَ عَلَی اللَّهِ فَتُصَدِّقُهُ…».

آن چه مهم است درک این نکته است که هدایت تکوینی و تشریعی دو مکمل ضروری انسان است.

لذا تعبد به سخن الهی و تقلید از اولیاء الهی هرگز در تضاد با عقل و خردورزی نیست.

آشنایی با شگفتی‌های تکمیل عقل توسط وحی، مجال گسترده‌ای می‌طلبد که خارج از این نوشتار است.

آخرین حلقه از دستگاه هدایت تشریعی، سخن عالم عادل واجد تمامی شرایط است. توسط عقل، عالمیت فقیه و عادلیت او را می‌شناسیم.

پس از شناخت عالمیت و عادلیت فقیه:

۱) عقل به راستگویی فقیه و تصدیق گفته او حکم می‌کند.

۲) سیره عقلاء نیز بر همین حکم عقلی استوار است.

۳) روایاتی که در پذیرش سخن عالم عادل وارد شده، علاوه بر تأکید بر حکم عقل، سیره عقلاء را نیز تأیید می‌کند.

هر چند تعبیر «الْعَقْلُ‏ تَعْرِفُ بِهِ الصَّادِقَ عَلَی اللَّهِ فَتُصَدِّقُهُ» برای تبیین حلقه چهارم دستگاه هدایت کفایت می‌کند، اما با درنگ بر روایات و درایت شایسته آنها، در این که پذیرش سخن عالم عادل نیز در دستگاه هدایت تشریعی جای دارد، تردیدی باقی نمی‌ماند. البته و صد البته ۱- با حفظ مرتبه و ۲- بشرطها و شروطها.

آخرین نکته و مهم‌ترین نقطه، این که تقلید از عالم عادل، مکمل تعقل فرد است. زیرا تقلید از عالم، فرد را از محدودیت عقلی خودش خارج ساخته و با جهان فراعقلی او آشنا می‌سازد.

به سخن دیگر هدایت تشریعی از حلقه نخست تا تعبد به قول عالم عادل، محدودیت هدایت تکوینی را جبران می‌کند نه این که به محدودیت فرد بینجامد.

به تعبیر سوم تعبد به قول عالم مرتفع سازنده محدودیت است و نه ایجاد کننده آن.

 

[1]- کافی ج1 ص23

[2]- مختصر البصائر ص388

[3]- کافی ج1 ص13

[4]- نهج البلاغه ص43

[5]- تصنیف غرر الحکم ص84

[6]- بحارالانوار ج1 ص94

[7]- تصنیف غرر الحکم ص50

[8]- بحارالانوار ج1 ص105

هدایت تشریعی، سفره بی‌کران الهی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۲/۱۷-۵:۵۷:۴۶
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:24290
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1606

ناگفته پیداست که کمال انسانی در گرو کمال عقل است. هدف دین الهی و بعثت پیامبران نیز همین امر است.

کمال عقل در چند حوزه رقم می‌خورد:

1) ازیاد نور عقل انسان.

۲) اثاره دفائن عقول

۳) اقامه براهین

تنها راه ازدیاد نور عقل، البته پس از عطای عقل در آغاز آفرینش انسان، دعا و طلب از خداوند است.

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِي عَقْلًا كَامِلًا…[1]

اثاره دفائن عقول هم که بیدار کردن فطرتها است، یکی از مسئولیتهای مهم پیامبران است.

وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول…[2]

بخش بزرگی از دین نیز به اقامه براهین و آموزش استنباط و پرورش مستنبط اختصاص دارد که قابل گردآوری نیست. این بخش در واقع تطبیق تعقل بر مصادیق آن است.

با این همه، جهان آفرینش آن چنان گسترده، شگفت و شگرف است که سهم انسان از شناخت ابعاد جهان آفرینش بسیار محدود است. کاستی انسان در معارف الهی که اصلا گفتنی نیست!

البته اشتباه نشود که همین اندازه از معرفتی که برای انسان دست یافتنی شده است، اقیانوسی بی‌کران است. سخن در کمال نهایی انسان و محدودیت شناخت اوست.

در هر صورت حاصل هدایت تکوینی انسان، جهان عقلانی انسان را رقم می‌زند.

برای آشنایی با هدایت تکوینی به همین اندازه بسنده می‌کنیم.

اما جهان فراعقلی انسان، جهانی که وراء مرزهای عقل انسان قرار دارد، آیا انسان به این جهان می‌تواند راه پیدا کند؟

اینجاست که دستگاه هدایت تشریعی گشوده می‌شود، صادق مصدقی که احاطه به همه عوالم دارد، زبان به سخن می‌گشاید و از آن چه از چشم خرد پنهان است، خبر می‌دهد.

سفره‌ای که صادق مصدق در دستگاه تشریع می‌گشاید آن چنان پهناور است که هر کس به اندازه ظرفیت خود از آن متنعم می‌گردد، اما هرگز کسی به پایان آن نمی‌رسد.

لذا می‌توان گفت افق دستگاه هدایت تشریعی، بسیار بلندتر از افق دستگاه هدایت تکوینی است.

با این بیان روشن شد تعبد به سخن صادق مصدق که در قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام تجسم پیدا کرده است، هرگز محدودیت بشر نیست، بلکه گشاینده راه تکامل بی‌نهایت انسان در جهان فراعقلی است.

آن چه اشاره رفت، مربوط به سه حلقه نخست دستگاه هدایت تشریعی یعنی قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و احادیث اهل بیت علیهم السلام بود.

البته به دلیل وجود علم مطلق و عصمت مطلقه در پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت مطهرش هرگز کسی به این بزرگواران قیاس نمی‌شود.

اما با حفظ مرتبه و با حفظ خط قرمز عصمت، هدایت تشریعی، در ایستگاه آخر به سخن عالم عادل می‌رسد.

مناط یاد شده یعنی «الْعَقْلُ‏ تَعْرِفُ بِهِ الصَّادِقَ عَلَی اللَّهِ فَتُصَدِّقُهُ» در مورد عالم عادل نیز منطبق می‌شود.

در نتیجه سخن عالم عادل، جاهل را از جهان فراعقلی او با خبر می‌سازد، جهانی که اگر خود او شایستگی آن را داشت باید سالها تلاش می‌کرد و رنجها می‌کشید تا پا بدان جهان نهد.

در واقع سخن عالم عادل، ادامه و در طول همان دستگاه هدایت تشریعی است که با حُجَّةً ظَاهِرَةً گشوده شد، و با فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیاءُ وَ الْأَئِمَّةُ ع تفسیر گردید.

با توجه به مطالب بنیادینی که گذشت می‌توان با عمق این تعبیر آشنا شد که:

«لِأَنَّ الْمُؤْمِنِينَ الْفُقَهَاءَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ كَحِصْنِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَهَا»[3]

زیرا مؤمنین فقیه، دژهای اسلام هستند، همانند بارو و حصار شهر که برای شهر حفاظ هستند

دژ بودن فقیه متفرع بر این است که آسیب ناپذیری فقیه، کاستی غیر فقیه را جبران می‌کند.

حصن اسلام متکی بر علم خودش است که همان مرجعیت بدون واسطه علم است.

اما افراد پناه گرفته در حصن اسلام، از علم فقیه استفاده می‌کنند که همان مرجعیت با واسطه علم است.

حاصل فقیه از حصن اسلام بودن، چیزی جز مسئولیت سنگین و دشوارِ محافظت از دین افراد نیست.

با اندک درنگی روشن می‌شود که «پذیرش سخن عالم» و یا «حرف شنوی» جاهل از عالم، غنیمتی گرانسنگ است که بدون زحمت نصیب جاهل می‌گردد.

از این جهت شبیه تجربه‌ی گرانبهایی است که به ارزان‌ترین بها در اختیار دیگران قرار می‌گیرد. پس از این گذشت:

عليك بمجالسة أصحاب التجارب‏ فإنها تقوم عليهم بأغلی الغلاء و تأخذها منهم بأرخص الرخص.[4]

بر تو باد به همنشینی با افراد تجربه دیده (روزگار) زیرا تجربیات آنها (با دشواری و هزینه فراوان به دست آمده است. لذا) به گران‌ترین بهاء قیمت گذاری می‌شود (اما تو با همنیشینی با این افراد) این تجربیات را از آنها به ارزان‌ترین بهاء به دست می‌آوری.

برای درک بهتر این امر مَثَلی می‌زنیم. کسی سالها تلاش کند و با صرف هزینه‌های کلان و رنج‌های طاقت فرسا، تخصص بالایی در پزشکی پیدا کند، اما در نقطه مقابل من به دلیل قصور یا تقصیر هیچ گامی در این رشته بر ندارم.

چنین پزشکی همه تجربیات علمی‌اش را، به رایگان و آسانی در اختیار من می‌گذارد، هر چه از او می‌پرسم پاسخ می‌دهد و اگر نپرسم پیشاپیش باید و نباید پزشکی را برایم معین می‌سازد.

حرکت من بر طبق بایدها و نبایدهای او و تلاش من در فرمانبرداری از او، هرگز غنیمت پزشک نیست، بلکه غنیمت بزرگی برای من است. همچنین تقید به بایدها و نبایدهای او هرگز محدودیت من نیست، بلکه کمال جسمی من در گرو همین بایدها و نبایدها است. در یک سخن پذیرش سخن او، منت من بر او نیست، بلکه منت او بر من است که تجربیات گرانبهایش را به رایگان و آسان در اختیار من گذاشته است.

پزشک، سلامت جسم من، آن هم در ظرف دنیایی‌اش را تأمین می‌کند. اما عالم عادل، سلامت کلان مرا، آن هم در همه ابعادی وجودی تأمین می‌کند! منت کدامیک بر من بزرگ‌تر است؟! مگر می‌شود نعمت عالم عادل را با چنین پزشکی مقایسه کرد؟!

اگر بر مباحثی که گذشت درنگ شایسته شود روشن می‌شود که «پذیرش سخن عالم» و یا «حرف شنوی» جاهل از عالم، غنیمتی بس بزرگ برای جاهل است.

نتیجه این شد که بیان فتوای عالم، در طول و ادامه همان هدایت تشریعی است که با تعبیر حُجَّةً ظَاهِرَةً از آن یاد شده است.

حاصل این هدایت تشریعی برای جاهل نیز منتی است که عالم بر جاهل می‌نهد و تقلید جاهل از عالم، در واقع محدودیت جاهل نیست، بلکه فرصتی گران بهاء است که به رایگان در اختیار او قرار گرفته است.

فإنها تقوم عليهم بأغلی الغلاء و تأخذها منهم بأرخص الرخص[5]

زیرا تجربیات آنها (با دشواری و هزینه فراوان به دست آمده است. لذا) به گران‌ترین بهاء قیمت گذاری می‌شود (اما تو با همنیشینی با این افراد) این تجربیات را از آنها به ارزان‌ترین بهاء به دست می‌آوری.

إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً[6]

ما راه را بدو نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار.

 

[1]- بحارالانوار ج84 ص325

[2]- نهج البلاغه ص43

[3]- کافی ج1 ص38

[4]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج20 ص335

[5]- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج20 ص335

[6]- انسان 3

بستر تقلید عقلانی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۳/۰۸-۱۰:۳۸:۳۸
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۱/۰۳/۰۸-۱۰:۳۹:۱۱
    • کد مطلب:24175
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1850

در این نوشتار بارها و بارها تأکید کردیم که موضوع نوشتار، تقلید عقلانی و عقلائی است و نه تقلید به شکل مطلق و عام آن.

لذا بایسته است بستر تقلید عقلانی و عقلائی را بشناسیم تا بتوانیم آن را از تقلید غیر عقلائی تفکیک نماییم.

گفتیم محور اصلی تقلید، پذیرش سخن دیگری و تصدیق و راست پنداری کلام اوست.

بنا بر این باید دید راست پنداری سخن دیگری، در کدامین بستر عقلانی و عقلائی است.

در سرفصل «مرجعیت دوگانه علم (مرجعیت مستقیم و با واسطه علم)» گذشت که تقلید عقلانی همان مرجعیت علم است، اما با وساطت شخص عالم (و نه تعلیم عالم). لازمه این امر این است که در سخن عالم، پای علم در میان است. به تعبیری دیگر سخن عالم سخن از روی علم و آگاهی است.

پس آن سخنی شایسته تصدیق است که از روی علم آگاهی باشد.

سخن از روی علم در گرو دو چیز است: ۱- عالم بودن و ۲- عدم انحراف از علم.

در ادامه با توضیح این دو امر آشنا می‌شوید.

عالمیت مرجع، بستر نخست تقلید عقلانی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۳/۰۸-۱۰:۴۰:۳۹
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۱/۰۳/۰۸-۱۰:۳۹:۴۳
    • کد مطلب:24176
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1881

موضوع نوشتار مرجعیت دینی و تقلید شرعی است.

پیداست که تقلید در صورتی عقلانی است که از مرجعی عالم به علم دین باشد. زیرا تقلید از کسی که خبری از دین ندارد، اصلا و ابدا عقلانی نیست.

دین چیست؟ دین برنامه جامعی است که برای تکامل بشر تدوین شده است.

پیداست که در رتبه نخست، عالم به چنین برنامه‌ای، آفریدگار بشر و آفریدگار جهانی است که بشر در آن زندگی می‌کند. زیرا دانای توانایی که چنین دستگاهی را ساخته و پرداخته، از برنامه تکامل آفریده خود به خوبی آگاه است. پس عالم اول، خود مشرّع شریعت است که خداوند متعال است.

در رتبه دوم، نماینده‌ی صاحب شرعیت که پیامبر صلی الله علیه و آله و اوصیاء مطهرش، عالم به دین هستند. زیرا فرستادن نماینده جاهل و ناآگاه اصلا و ابدا شایسته خداوند نیست.

بر اساس اصول اولیه، دو امر یاد شده از منظر خرد تردید ناپذیر است. لذا شرط نخست مرجعیت خداوند و اولیاء او، قطعا تحقق یافته است. پس پذیرش سخن خدا و پیامبر و جانشینان او از این منظر کاملا عقلانی است.

آن چه شایسته درنگ بیشتر است، پذیرش سخنان فقهاء آل محمد علیهم السلام و تقلید از مراجع شیعه است.

در این که اهل بیت تأکید فراوان بر تشویق به فقاهت داشتند شکی نیست، همچنین در این که حضرات تلاش عملی فراوان برای تفقه اصحاب می‌کردند تردیدی نیست.

همچنین قابل انکار نیست که برخی از اصحاب با تعلم به مقام رفیع فقاهت رسیدند. شهادت و گواهی خود معصومین نسبت به فقاهت برخی از اصحاب هم تأکید بر همین امر است.

مسلما رشته فقاهت در دوران غیبت هم ادامه یافته است و همچنان برخی از بزرگان شیعه به مقام رفیع فقاهت رسیده و می‌رسند.

همه این امور نشان می‌دهد که شرط نخست یعنی عالمیت، برای پذیرش سخن عالم هم شدنی است و هم واقع شده است.

آن چه مهم است شناخت اموری است که در فقاهت نقش دارند.

زیرا ناگفته پیداست که صرف ادعای فقاهت، اثبات فقاهت نمی‌کند، همچنین صرف داشتن برخی از اطلاعات نشان از فقاهت شخص نیست. لذا آشنایی با ضابطه فقاهت در دستگاه دین شایسته و بلکه بایسته است.

تفصیل این مطلب خارج از مجال نوشتار است. از این رو تنها به اشاره به سرفصلهای بسیار مهم آن بسنده می‌شود.

۱) بخش عمده‌ای از دین به ویژه در حوزه احکام، توقیفی است، لازمه این امر این است که کانال فقاهت منحصر است به مراجعه به ثقلین.

۲) فقاهت در حوزه درایت روایات جای دارد و نه حوزه صرف نقل و حفظ روایت.

فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ لَا فِقْهَ لَهُ…[1]

خَبَرٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ عَشَرَةٍ تَرْوِيهِ[2]

اعْرِفُوا مَنَازِلَ شِيعَتِنَا بِقَدْرِ مَا يُحْسِنُونَ مِنْ رِوَايَاتِهِمْ عَنَّا[3]

۳) یکی از اموری که تأثیر به سزا در درایت دارد احاطه به همه روایات. چرا که روایات همچون قرآن «یفسر بعضه بعضا».

يَا بُنَيَّ اعْرِفْ مَنَازِلَ الشِّيعَةِ عَلَی قَدْرِ رِوَايَتِهِمْ وَ مَعْرِفَتِهِمْ فَإِنَّ الْمَعْرِفَةَ هِيَ الدِّرَايَةُ لِلرِّوَايَةِ وَ بِالدِّرَايَاتِ لِلرِّوَايَاتِ يَعْلُو الْمُؤْمِنُ إِلَی أَقْصَی دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ[4]

4) برخی از نشانه‌های فقاهت، شناخت لحن القول و معاریض کلام است.

إِنَّا وَ اللَّهِ لَا نَعُدُّ الرَّجُلَ مِنْ شِيعَتِنَا فَقِيهاً حَتَّی يُلْحَنَ لَهُ فَيَعْرِفَ اللَّحْنَ[5]

وَ لَا يَكُونُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ فَقِيهاً حَتَّی يَعْرِفَ مَعَارِيضَ كَلَامِنَا[6]

5) شناخت و معرفت فقیه، ریشه در عقل او دارد.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی يُحَاسِبُ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ مَا آتَاهُمْ مِنَ الْعُقُولِ فِي دَارِ الدُّنْيَا[7]

6) درایت متکی بر عقل، همان استنباط است.

يَغُوصُ‏ الْعَقْلُ عَلَی الْكَلَامِ فَيَسْتَخْرِجُهُ مِنْ مَكْنُونِ الصَّدْرِ كَمَا يَغُوصُ‏ الْغَائِصُ عَلَی اللُّؤْلُؤِ الْمُسْتَكِنَّةِ فِي الْبَحْر بحارالانوار ج۱ ص94

7) مسلما هیچ استنباطی از روایات نمی‌تواند در تناقض با محکمات دین باشد.

8) علاوه بر این که عقل بدیهی حجت است، مسلما هیچ روایتی در تناقض با عقل بدیهی صادر نشده است.

عَنْ سُفْيَانَ بْنِ السِّمْطِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَأْتِينَا مِنْ قِبَلِكَ فَيُخْبِرُنَا عَنْكَ بِالْعَظِيمِ مِنَ الْأَمْرِ فَيَضِيقُ بِذَلِكَ صُدُورُنَا حَتَّی نُكَذِّبَهُ قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَ لَيْسَ عَنِّي يُحَدِّثُكُمْ قَالَ قُلْتُ بَلَی قَالَ فَيَقُولُ لِلَّيْلِ إِنَّهُ نَهَارٌ وَ لِلنَّهَارِ إِنَّهُ لَيْلٌ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ لَا قَالَ فَقَالَ رُدَّهُ إِلَيْنَا فَإِنَّكَ إِنْ كَذَّبْتَ فَإِنَّمَا تُكَذِّبُنَا.[8]

سفیان پسر سمط گفت به امام صادق علیه السلام عرض كردم: فدای شما گردم مردی از طرف شما نزد ما می‌آید و از امر شما، مطالب بزرگی را به ما خبر می‌دهد [كه قابل هضم نیست] پس سینه‌های ما [آن را تحمل نمی‌كند و] به سبب آن تنگ می‌شود [آن چنان كه ناچار می‌شویم] تا این كه آن را تكذیب كنیم.

امام صادق علیه السلام فرمود: آیا از طرف من با شما سخن نمی‌گوید؟ گفتم چرا.

فرمود: به شب می‌گوید روز است و به روز می‌گوید شب است؟ گفتم خیر.

پس حضرت فرمود: آن را به سوی ما رد كن زیرا اگر تكذیب كنی ما را تكذیب كرده‌ای.

9) با درنگ در ضوابط استنباط، روشن می‌شود که عقول ناقصه و آراء باطله و قیاسات فاسده با توقیفیت دین در تضاد است.

عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ قَالَ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ علیه السلام إِنَّ دِینَ اللَّهِ لا یصَابُ بِالْعُقُولِ النَّاقِصَةِ وَ الارَاءِ الْبَاطِلَةِ وَ الْمَقَاییسِ الْفَاسِدَةِ وَ لا یصَابُ إِلا بِالتَّسْلِیمِ فَمَنْ سَلَّمَ لَنَا سَلِمَ وَ مَنِ اهْتَدَی بِنَا هُدِی…[9]

امام سجاد علیه السلام فرمودند: به یقین با عقول ناقص و نظریات باطل و قیاس‌های فاسد به دین خدا نمی‌توان رسید، به جز از راه تسلیم به ما دستیابی به دین خدا ممكن نیست، پس كسی كه تسلیم ما گردد به سلامت به مقصد می‌رسد و كسی كه هدایت از ما طلب كند راه را پیدا خواهد نمود.

10) درنگ در ضوابط استنباط، عقلانیت واقعی دین را تضمین می‌کند و عقلانیت نمایی در دین را نفی می‌کند.

11) احتیاط در دین، مرجعیت را منحصر در داناترین فقیه می‌کند.

12) نَفَس قدسی و عنایت الهی در تحصیل فقاهت نقش دارد.

فَإِنَّا لَا نَعُدُّ الْفَقِيهَ مِنْهُمْ فَقِيهاً حَتَّی يَكُونَ مُحَدَّثاً فَقِيلَ لَهُ أَ وَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُ مُحَدَّثاً قَالَ يَكُونُ مُفَهَّماً وَ الْمُفَهَّمُ مُحَدَّثٌ[10]

13) سیر فقاهت در واقع درایت (یعنی درک عقلانی) منابع صحیح (یعنی ثقلین) است.

آن چه گذشت نگاهی کلی به برخی از ضوابط کلی فقاهت بود و نه گردآوری همه آنها.

آخرین نکته بحث موضوعی است که کدام فرد طبق ضوابط یاد شده فقیه شمرده می‌شود و کدام فرد فقیه شمرده نمی‌شود.

ناگفته پیداست مصداق فقیه، طبق قواعد و اصول عقلائی و شرعی قابل احراز است.

البته به دلیل عدم عصمت افراد، احراز یاد شده ممکن است مطابق با واقع باشد و ممکن است به خطا رود. پیداست که چنین خطایی، اولا به کلیت تقلید و بستر آن صدمه‌ای نمی‌زند و ثانیا فرد در فرض قصور معذور است.

 

[1]- بحارالانوار ج31 ص421

[2]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 208, باب 26, حديث 101

[3]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 82, باب 14, حديث 1

[4]- بحارالانوار ج۱ ص106

[5]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 208, باب 26, حديث 101

[6]- معاني‏الأخبار, صفحه 2, حديث 3

روایت زیر معاریض را تفسیر می‌کند:

أَبَانٌ عَنْ سُلَيْمٍ قَالَ سَمِعْتُ سَلْمَانَ وَ أَبَا ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادَ يَقُولُونَ إِنَّا لَقُعُودٌ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص مَا مَعَنَا غَيْرُنَا إِذْ أَقْبَلَ [ثَلَاثَةُ] رَهْطٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ كُلُّهُمْ بَدْرِيُّونَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص سَتَفْتَرِقُ أُمَّتِي بَعْدِي ثَلَاثَ فِرَقٍ فِرْقَةٌ حَقٌّ لَا يَشُوبُهُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْبَاطِلِ مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الذَّهَبِ [الْأَحْمَرِ] كُلَّمَا سَبَكْتَهُ عَلَی النَّارِ ازْدَادَ جَوْدَةً وَ طِيباً إِمَامُهُمْ أَحَدُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ وَ فِرْقَةٌ أَهْلُ بَاطِلٍ [لَا يَشُوبُهُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْحَقِ‏] مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ [خَبَثِ‏] الْحَدِيدِ كُلَّمَا فَتَنْتَهُ بِالنَّارِ ازْدَادَ خَبَثاً وَ نَتْناً إِمَامُهُمْ أَحَدُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ وَ فِرْقَةٌ [أُخْرَی‏] ضُلَّالٌ مُذَبْذَبُونَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ إِمَامُهُمْ أَحَدُ هَذِهِ الثَّلَاثَةِ فَسَأَلْتُهُمْ عَنِ الثَّلَاثَةِ فَقَالُوا إِمَامُ الْحَقِّ وَ الْهُدَی عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ إِمَامُ الْمُذَبْذَبِينَ وَ حَرَصْتُ [عَلَيْهِمْ‏] أَنْ يُسَمُّوا لِيَ الثَّالِثَ فَأَبَوْا عَلَيَّ وَ عَرَّضُوا لِي حَتَّی عَرَفْتُ مَنْ يَعْنُونَ بِهِ قَالَ سُلَيْمٌ فَحَدَّثْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع بِالْكُوفَةِ بِمَا حَدَّثَنِي بِهِ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ [مِنْ‏] قَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ ص حِينَ رَأَی الثَّلَاثَةَ مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ مِنْ قُرَيْشٍ مُقْبِلِينَ قَالَ تَفْتَرِقُ أُمَّتِي بَعْدِي ثَلَاثَ فِرَقٍ فَسَمَّوْكَ وَ سَمَّوْا سَعْداً وَ الثَّالِثَ لَمْ يُسَمُّوا إِلَّا بِالْمَعَارِيضِ حَتَّی عَلِمْتُ مَنْ عَنَوْا فَقَالَ ع لَا تَلُمْهُمْ يَا سُلَيْمُ فَإِنَّ الْأُمَّةَ قَدْ أُشْرِبَتْ قُلُوبُهُمْ حُبَّهُ كَمَا أُشْرِبَتْ قُلُوبُ بَنِي إِسْرَائِيلَ حُبَّ الْعِجْلِ يَا سُلَيْمُ أَ فِي شَكٍّ أَنْتَ فِيهِ مَنْ هُوَ قَالَ قُلْتُ [بَلَی‏] وَ لَكِنْ أُحِبُّ أَنْ تُسَمِّيَهُ لِي وَ أَسْمَعَهُ مِنْكَ فَأَزْدَادَ يَقِيناً قَالَ هُوَ عَتِيقٌ إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ الَّذِي عَرَّفَكُمُ اللَّهُ وَ مَنَّ بِهِ عَلَيْكُمْ أَشَدُّ خُبْرِيَّةً مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ أَقَلُّ الْأُمَّةِ الَّذِينَ يَعْرِفُونَهُ وَ لَقَدْ مَاتَتْ أُمُّ أَيْمَنَ وَ إِنَّهَا لَمِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَا كَانَتْ تَعْرِفُ مَا عَرَّفَكَ اللَّهُ فَاحْمَدِ اللَّهَ كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏2، ص: 826 الحديث الثامن و الثلاثون

[7]- بحارالانوار ج۱ ص106

[8]- بحار الانوار ج2 ص187

[9]- بحارالانوار ج۲ ص303

[10]- بحارالانوار, جلد 2, صفحه 82, باب 14, حديث 1

عدالت مرجع، ضامن عدم انحراف

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۱/۰۳/۰۸-۱۰:۴۰:۴۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۱/۰۳/۰۸-۱۰:۴۲:۷
    • کد مطلب:24177
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1479

از لابلای مباحث پیشین روشن شد که مرجع نخست خداوند متعال و مرجع دوم پیامبر صلی الله علیه و آله و مرجع سوم اهل بیت علیهم السلام هستند.

طبق اصول اولیه، خداوند خطاناپذیر است و پیامبر و اهل بیت او معصوم هستند، لذا در این سه مرجع انحراف از حق محال و ناشدنی است. پس موضوع ضمانتِ عدم انحراف، از اصل منتفی است.

عمده مرجع چهارم یعنی فقهاء مورد بحث است.

مباحث پیشین روشن ساخت که تنها شرط درستی افتاء، این است که افتاء از روی علم باشد و نه چیز دیگری.

اما درستی تقلید، علاوه بر شرط درستی افتاء (یعنی افتاء عن علم)، مشروط به امین بودن مجتهد نیز هست.

گذشته از ضرورت عقلانی کاملا آشکار، در روایات متعدد بر امین بودن مفتی در امر دین و دنیا تأکید شده است.

در برخی از روایاتی که پیش از این گذشت شرط اخذ دین، شیعه بودن بیان شده است و غیر شیعه به خائن توصیف شده است.

وَ أَمَّا مَا ذَكَرْتَ يَا عَلِيُّ مِمَّنْ تَأْخُذُ مَعَالِمَ دِينِكَ لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا- فَإِنَّكَ إِنْ تَعَدَّيْتَهُمْ أَخَذْتَ دِينَكَ عَنِ‏ الْخَائِنِينَ‏ الَّذِينَ خَانُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ خَانُوا أَمَانَاتِهِمْ إِنَّهُمُ اؤْتُمِنُوا عَلَی كِتَابِ اللَّهِ فَحَرَّفُوهُ وَ بَدَّلُوهُ فَعَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ لَعْنَةُ رَسُولِهِ وَ لَعْنَةُ مَلَائِكَتِهِ وَ لَعْنَةُ آبَائِيَ الْكِرَامِ الْبَرَرَةِ وَ لَعْنَتِي وَ لَعْنَةُ شِيعَتِي إِلَی يَوْمِ الْقِيَامَة[1]

در برخی از روایاتی که پیش از این گذشت شرط اخذ معالم دین، وثوق و امانتداری معرفی شده است.

عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْمُسَيَّبِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا ع شُقَّتِي بَعِيدَةٌ وَ لَسْتُ أَصِلُ إِلَيْكَ فِي كُلِّ وَقْتٍ فَمِمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي فَقَالَ مِنْ زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ الْقُمِّيِّ الْمَأْمُونِ‏ عَلَی الدِّينِ وَ الدُّنْيَا قَالَ ابْنُ الْمُسَيَّبِ فَلَمَّا انْصَرَفْتُ قَدِمْتُ عَلَی زَكَرِيَّا بْنِ آدَمَ فَسَأَلْتُهُ عَمَّا احْتَجْتُ إِلَيْهِ.[2]

أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ع قَالَ سَأَلْتُهُ وَ قُلْتُ مَنْ أُعَامِلُ أَوْ عَمَّنْ آخُذُ وَ قَوْلَ مَنْ أَقْبَلُ فَقَالَ لَهُ- الْعَمْرِيُّ ثِقَتِي فَمَا أَدَّی إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّي وَ مَا قَالَ لَكَ عَنِّي فَعَنِّي يَقُولُ فَاسْمَعْ لَهُ وَ أَطِعْ فَإِنَّهُ الثِّقَةُ الْمَأْمُونُ‏ وَ أَخْبَرَنِي أَبُو عَلِيٍّ أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا مُحَمَّدٍ ع عَنْ مِثْلِ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ- الْعَمْرِيُّ وَ ابْنُهُ ثِقَتَانِ فَمَا أَدَّيَا إِلَيْكَ عَنِّي فَعَنِّي يُؤَدِّيَانِ وَ مَا قَالا لَكَ فَعَنِّي يَقُولَانِ فَاسْمَعْ لَهُمَا وَ أَطِعْهُمَا فَإِنَّهُمَا الثِّقَتَانِ الْمَأْمُونَانِ[3]

از احادیث بنی فضال هم می‌توان استفاده کرد که اخذ حدیث مشروط به وثاقت است، اما اخذ فتوا (که همان اخذ رأی است) مشروط به عدم انحراف از دین است.

عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ كُتُبِ بَنِي فَضَّالٍ- فَقَالَ خُذُوا بِمَا رَوَوْا وَ ذَرُوا مَا رَأَوْا.[4]

از امام حسن عسگری علیه السلام درباره کتابهای بنی فضال پرسیده شد حضرت فرمود آن چه که روایت کرده‌اند بگیرید و آن چه نظر داده‌اند رها کنید.

در هر صورت تقلید که اخذ فتوا است، یکی از مصادیق اخذ معالم دین است. لذا تقلید از غیر مأمون و غیر قابل اعتماد جایز نیست.

از اعتماد مورد نیاز و متناسب با تقلید، با تعبیر عدالت مجتهد یاد می‌شود.

اما نکته سنجان توجه دارند که مشروط بودن تقلید به عدالت مجتهد، مستلزم بطلان اصل فتوای عن علم نیست. بلکه فتوای مجتهد غیر عادل، تنها برای عمل خودش حجت است و نه برای عمل دیگری که همان تقلید است.

روایت زیر رابطه وثوق با تقلید رو به خوبی آشکار می‌سازد:

قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ ع فَإِذَا كَانَ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ مِنَ الْيَهُودِ لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَی غَيْرِهِ فَكَيْفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ وَ هَلْ عَوَامُّ الْيَهُودِ إِلَّا كَعَوَامِّنَا يُقَلِّدُونَ عُلَمَاءَهُمْ فَإِنْ لَمْ يَجُزْ لِأُولَئِكَ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ لَمْ يَجُزْ لِهَؤُلَاءِ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ فَقَالَ ع بَيْنَ عَوَامِّنَا وَ عُلَمَائِنَا وَ بَيْنَ عَوَامِّ الْيَهُودِ وَ عُلَمَائِهِمْ فَرْقٌ مِنْ جِهَةٍ وَ تَسْوِيَةٌ مِنْ جِهَةٍ أَمَّا مِنْ حَيْثُ اسْتَوَوْا فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ ذَمَّ عَوَامَّنَا بِتَقْلِيدِهِمْ عُلَمَاءَهُمْ كَمَا ذَمَّ عَوَامَّهُمْ وَ أَمَّا مِنْ حَيْثُ افْتَرَقُوا فَلَا قَالَ بَيِّنْ لِي يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ قَالَ ع إِنَّ عَوَامَّ الْيَهُودِ كَانُوا قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصَّرِيحِ وَ… وَ اضْطُرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ إِلَی أَنَّ مَنْ فَعَلَ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَی اللَّهِ وَ لَا عَلَی الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ لِمَا قَلَّدُوا مَنْ قَدْ عَرَفُوا وَ مَنْ قَدْ عَلِمُوا أَنَّهُ لَا يَجُوزُ قَبُولُ خَبَرِهِ وَ لَا تَصْدِيقُهُ فِي حِكَايَاتِهِ وَ لَا الْعَمَلُ بِمَا يُؤَدِّيهِ إِلَيْهِمْ عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ وَ وَجَبَ عَلَيْهِمُ النَّظَرُ بِأَنْفُسِهِمْ فِي أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص… فَمَنْ قَلَّدَ مِنْ عَوَامِّنَا مِثْلَ هَؤُلَاءِ الْفُقَهَاءِ فَهُمْ مِثْلُ الْيَهُودِ الَّذِينَ ذَمَّهُمُ اللَّهُ تَعَالَی بِالتَّقْلِيدِ لِفَسَقَةِ فُقَهَائِهِمْ- فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا جَمِيعَهُمْ فَأَمَّا مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ فَسَقَةِ فُقَهَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيْئاً وَ لَا كَرَامَةَ وَ إِنَّمَا كَثُرَ التَّخْلِيطُ فِيمَا يُتَحَمَّلُ عَنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ لِذَلِكَ لِأَنَّ الْفَسَقَةَ يَتَحَمَّلُونَ عَنَّا فَيُحَرِّفُونَهُ بِأَسْرِهِ لِجَهْلِهِمْ وَ يَضَعُونَ الْأَشْيَاءَ عَلَی غَيْرِ وُجُوهِهَا لِقِلَّةِ مَعْرِفَتِهِمْ وَ آخَرِينَ يَتَعَمَّدُونَ الْكَذِبَ… لَا جَرَمَ أَنَّ مَنْ عَلِمَ اللَّهُ مِنْ قَلْبِهِ مِنْ هَؤُلَاءِ الْعَوَامِّ أَنَّهُ لَا يُرِيدُ إِلَّا صِيَانَةَ دِينِهِ وَ تَعْظِيمَ وَلِيِّهِ لَمْ يَتْرُكْهُ فِي يَدِ هَذَا الْمُتَلَبِّسِ الْكَافِرِ وَ لَكِنَّهُ يُقَيِّضُ لَهُ مُؤْمِناً يَقِفُ بِهِ عَلَی الصَّوَابِ ثُمَّ يُوَفِّقُهُ اللَّهُ‏ لِلْقَبُولِ مِنْهُ…[5]

پیش از این ترجمه این روایت گذشت. لذا تکرار نمی‌کنیم.

نکاتی که به درایت روایت کمک می‌کند عبارتند از:

۱) امت یهود، راهی به جز سخن علماءشان نداشتند

لَا يَعْرِفُونَ الْكِتَابَ إِلَّا بِمَا يَسْمَعُونَهُ مِنْ عُلَمَائِهِمْ لَا سَبِيلَ لَهُمْ إِلَی غَيْرِهِ…

۲) حرف شنوی از علماء یهود، مصداق تقلید است

فَكَيْفَ ذَمَّهُمْ بِتَقْلِيدِهِمْ وَ الْقَبُولِ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ

۳) تقلید و حرف شنوی، معادل هم هستند

فَإِنْ لَمْ يَجُزْ لِأُولَئِكَ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ لَمْ يَجُزْ لِهَؤُلَاءِ الْقَبُولُ‏ مِنْ‏ عُلَمَائِهِمْ

۴) اشکال تقلید یهودیان از علماءشان، دروغگویی علماءشان بود

قَدْ عَرَفُوا عُلَمَاءَهُمْ بِالْكَذِبِ الصَّرِيحِ وَ…

۵) چرا که دروغگویی علماء یهود، مانع تصدیق خبر و حکایت و عمل به خبر آنها بود

وَ اضْطُرُّوا بِمَعَارِفِ قُلُوبِهِمْ إِلَی أَنَّ مَنْ فَعَلَ مَا يَفْعَلُونَهُ فَهُوَ فَاسِقٌ لَا يَجُوزُ أَنْ يُصَدَّقَ عَلَی اللَّهِ وَ لَا عَلَی الْوَسَائِطِ بَيْنَ الْخَلْقِ وَ بَيْنَ اللَّهِ فَلِذَلِكَ ذَمَّهُمْ لِمَا قَلَّدُوا مَنْ قَدْ عَرَفُوا وَ مَنْ قَدْ عَلِمُوا أَنَّهُ لَا يَجُوزُ قَبُولُ خَبَرِهِ وَ لَا تَصْدِيقُهُ فِي حِكَايَاتِهِ وَ لَا الْعَمَلُ بِمَا يُؤَدِّيهِ إِلَيْهِمْ عَمَّنْ لَمْ يُشَاهِدُوهُ

۶) نقطه مقابل علماء یهود، علمائی هستند که:

فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ…

۷) تقلید از علمائی که چنین ویژگی‌هایی دارند جایز است

فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ

۸) از تقابل استفاده می‌شود که علت جواز تقلید از چنین علمائی، صدق و راستگویی آنهاست.

۹) پس تقلید از هر عالم راستگویی جایز است.

نتیجه بحث این شد که بستر تقلید عقلانی، عالمیت و عادلیتِ مرجع است.

حاصل روایات یاد شده نیز عبارت است از این که:

تنها شرط تقلید حق و تصدیق به جا، راستگویی عالم است.

پس تنها و تنها تقلید از عالم راستگو، عقلانی، عقلائی و شرعی است.

 

[1]- وسائل ‏الشيعة ج 27 ص 150 باب 11 ح 33457

[2]- بحارالانوار ج2 ص251

[3]- ‏ کافی ج1 ص330

[4]- وسائل الشیعه ج27 ص102

[5]- بحار الانوار ج2 ص87

دامنه تقلید شرعی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۸/۲۹-۲۰:۱۸:۲۳
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23589
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1573

با درنگ در مباحث پیشین، درستی اصل تقلید، فی الجمله بدیهی می‌گردد و روشن می‌شود که تقلید، هر چند با عناوین متفاوتی، در سرتاسر زندگی آن چنان جاری و ساری است که حذف آن شدنی نیست.

رد پای تقلید در منابع دینی نیز آن چنان آشکار است که قابل انکار نیست.

آن چه مهم است شناخت حد و مرز تقلید است تا با کرانه‌های تقلیدِ درست، آشنا شویم و دچار تقلید نادرست نگردیم.

آیا تقلید مشروط به عصمت مرجع است؟

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۸/۲۹-۲۰:۱۹:۴۵
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23590
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1113

دو بحث تقلید و مرجعیت، تفکیک ناپذیرند. چرا که تقلید، روی دوم سکه مرجعیت است.

از این رو در لابلای مباحث، به مراجع و مفتیان چهارگانه، خدا، رسول صلی الله علیه و آله، امام علیه السلام و فقهاء اشاره داشتیم.

البته ممکن است شمارش خدا و رسول و امام، در زمره مفتیان و مراجع، دور از ذهن بنماید.

اما با آیات و روایاتی که مستند مرجعیت خدا و رسول و امام است، روشن می‌شود که استبعاد یاد شده ناشی از ناآگاهی با منابع وحی است.

استبعاد شدیدتر، شمارش مرجعیت فقهاء در کنار مرجعیت خدا و رسول و امام است.

چرا که سه مرجع و مفتی نخست، یعنی خدا و رسول و امام، خطاناپذیر هستند و فقیه خطاپذیر. چگونه می‌شود که فقیهِ خطاپذیر، در سلسله مفتیان و مراجعی جای گیرد که خطاناپذیر هستند؟!

درک عقلانی تقلید از مراجع خطاناپذیر، البته با حفظ اصول اولیه و موضوعه آن، چندان دشوار نیست.

آن چه مهم است تعقل تقلید از فقهاء است که فاقد عصمت هستند.

اگر تقلید، مشروط به عصمت مرجع باشد، خواه ناخواه تقلید از فقهاء نادرست است و الا خیر.

آیا واقعا درستی تقلید مشروط به عصمت مرجع است؟

پیش از هر چیزی باید به یک مشکل ذهنی اشاره نماییم و آن که وقتی مرجعیت فقیه را در کنار مرجعیت خدا و رسول و امام می‌شماریم، هرگز به معنای عصمت فقیه نیست و هرگز مستلزم مقایسه غیر معصوم با معصوم نیست. بلکه سخن از تقلید به عنوان یک واقعیت عقلی و متعارف است که در شرع برای فقیه نیز پذیرفته شده است.

عمده این است که مستندات پذیرفتن تقلید را بررسی کنیم و ببینیم آیا در این مستندات اثری از لزوم تقلید هست یا نیست؟

جواز نقل حدیث، نافی شرط عصمت در فتوا

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۲۳-۱۰:۴۹:۳۲
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23605
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1122

تردیدی نیست که روایات، مستند و مصدر فتوا در احکام الهی است.

تردیدی هم نیست که راویان احادیث، معصوم نبوده‌اند و لذا دچار آفتهای مختلفی می‌گردیدند.

دو آفت رایج نقل حدیث فراموشی و عدم درایت لازم است. مناسب است که برای عدم درایت لازم، نمونه‌ای آورده شود.

عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ ع ذَاتَ يَوْمٍ إِذْ جَاءَهُ رَجُلٌ فَدَخَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي رَجُلٌ جَارُ مَسْجِدٍ لِقَوْمِي فَإِذَا أَنَا لَمْ أُصَلِّ مَعَهُمْ وَقَعُوا فِيَّ وَ قَالُوا هُوَ هَكَذَا وَ هَكَذَا فَقَالَ أَمَا لَئِنْ قُلْتَ ذَاكَ لَقَدْ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ص مَنْ سَمِعَ النِّدَاءَ فَلَمْ يُجِبْهُ مِنْ غَيْرِ عِلَّةٍ فَلَا صَلَاةَ لَهُ فَخَرَجَ الرَّجُلُ فَقَالَ لَهُ لَا تَدَعِ الصَّلَاةَ مَعَهُمْ وَ خَلْفَ كُلِّ إِمَامٍ فَلَمَّا خَرَجَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَبُرَ عَلَيَّ قَوْلُكَ لِهَذَا الرَّجُلِ حِينَ اسْتَفْتَاكَ فَإِنْ لَمْ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ قَالَ فَضَحِكَ ع ثُمَّ قَالَ مَا أَرَاكَ بَعْدُ إِلَّا هَاهُنَا يَا زُرَارَةُ فَأَيَّةَ عِلَّةٍ تُرِيدُ أَعْظَمَ مِنْ أَنَّهُ لَا يُؤْتَمُّ بِهِ ثُمَّ قَالَ يَا زُرَارَةُ أَ مَا تَرَانِي قُلْتُ صَلُّوا فِي مَسَاجِدِكُمْ وَ صَلُّوا مَعَ أَئِمَّتِكُمْ. (کافی ج۳ ص۳۷۲)

زراره گفت روزی نزد امام باقر علیه السلام نشسته بودم که مردی آمد و بر حضرت وارد شد و گفت فدای شما گردم من مردی هستم که همسایه مسجد قوم خودم هستم، پس اگر با آنها نماز نخوانم در مورد من بدگویی می‌کنند و چنین و چنان می‌گویند. (وظیفه من چیست؟)

امام فرمود آگاه باش که اگر این چنین می‌پرسی به تحقیق امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود کسی که صدای اذان بشنود و بدون دلیل اجابت نکند (و به مسجد نرود) نمازی برای او نیست.

مرد از نزد امام بیرون رفت امام (هم دوباره تأکید کرد و) گفت نماز با آنها و پشت هر امامی را رها نکن.

هنگامی که مرد خارج شد گفتم فدای شما گردم سخن شما در پاسخ استفتای او، بر من گران آمد. اگر امامان جماعت مؤمن و شیعه نباشند (چگونه می‌شود پشت سر آنها نماز خواند؟!)

اما خندید و سپس فرمود بعد از این تو را جز این جا نبینم (حواست فقط این جا باشد) ای زرارة کدام عذر و دلیلی می‌خواهی پیدا کنی بزرگتر این که چنین شخصی، چون مؤمن نیست، به او اقتداء نمی‌شود کرد. سپس امام فرمود ای زراره آیا ندیدی که گفتم نماز بخوانید در مساجدتان و نماز بخوانید با امامان‌تان!

شاهد ما از این حدیث، این مطلب است که زراره با این که از بزرگان اصحاب است و خودش مستقیما سخن امام را شنیده است اما باز هم در درک کلام حضرت به خطا رفته است. پس خطای درک احادیث به عنوان یکی از آفتهای نقل حدیث، امری مسلم و قطعی است.

به برخی دیگر از آفتها در «آفت‌هاي نقل در مرحله صدور» اشاره کردیم.

در هر صورت با عدم عصمت راویان مورد اعتماد، احتمال خطای در شنیدن و درک کردن و نقل کردن قطعا وجود دارد.

چگونه با وجود احتمال خطا در راویان احادیث، احادیث آنها می‌پذیریم؟!

به هر دلیلی که احادیث راویان غیر معصوم پذیرفتنی است، به همان دلیل نیز فتوای عن علم فقهای اصحاب نیز پذیرفتنی است.

ممکن است گفته شود در مورد راویان احادیث، این سیره عقلایی رایج، مورد تأیید امام واقع شده و علاوه بر آن و مهم‌تر این که خود امام به این امر دستور داده است.

پاسخ داده می‌شود که دقیقا این امر در مورد فتوا نیز صادق است. چرا که امام به افراد واجد شرایط امر به افتاء نموده است.

در هر صورت اگر کسی ادعا کند شرط تقلید عصمت مرجع است، باید از نقض به عدم عصمت در روایان پاسخ دهد.

هر جوابی که در نقل حدیث داده شود همان جواب در فتوا نیز داده می‌شود.

اگر جواب به اجازه از سوی امام باشد، اینجا هم جاری است و اگر جواب به علم عرفی باشد، اینجا هم جاری است

و….

اگر از همه این مسائل تنزل کنیم عمده اشکال این است که همان گونه که شرطیت عصمت در نقل حدیث، موجب مسدود شدن باب علم دین می‌شود، در فتوا نیز چنین است.

از این نقض که بگذریم مهم این است که مستندات پذیرفتن تقلید را بررسی کنیم و ببینیم آیا در این مستندات اثری از لزوم تقلید هست یا نیست؟

نفی شرط عصمت در مرجع، به مقتضای ادله تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۸/۲۹-۲۰:۲۲:۳۹
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۹/۰۹/۰۹-۷:۲۵:۲
    • کد مطلب:23591
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1003

آن چه گفته شد بر فرض تمامیت ادله بیان شده تقلید بود.

ممکن است کسی در ادله‌‌ای که بر درستی تقلید بیان شد، شبهه‌ای داشته باشد و یا آنها را مخدوش بداند، در این صورت نوبت به اثبات تقلید غیر معصوم نمی‌رسد. لذا نخست باید دلالت ادله یک طرف شود تا پس از آن روشن شود که مقتضای ادله تقلید، نفی شرطیت عصمت در مرجع است و در نتیجه تقلید از غیر معصوم خالی از اشکال است.

همچنان که پیش از این تأکید کردیم هیچ تردیدی نیست در این که فقیه، معصوم نیست.

اگر مستندات تقلید، شامل فقیه بشود که طبق مفروض معصوم نیست، از این مستندات کشف می‌کنیم که شرط درستی تقلید، عصمت مرجع نیست.

لذا مروری دوباره بر ادله تقلید بایسته است.

دلیل ۱) اقتضای حکمت نسبت به تکلیف جاهل

طبقه‌بندی جامعه به عالم و جاهل، اقتضا می‌کند که برای عمل جاهل به تکالیف، دین تدبیری اندیشیده باشد.

با فرض بقاء و استمرار جهل، تنها راه حکیمانه برای انجام تکالیف، مراجعه به فتوای عالم است.

فرض مسئله هم تقلید از فتوای به علم است. لذا طبق فرض، فقیه نیز نسبت به وظیفه عالم است. بنا بر این تقلید و مراجعه به فقیه از سوی دین پذیرفته شده است.

دلیل ۲) ایمان به غیب

یکی از صفات مهم مؤمنان ایمان به غیب است.

الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ (بقره3)

هر چند محتمل است که ظهور عنوان ایمان به غیب در آیه، شامل فتوای فقیه نباشد، اما حقیقت ایمان به غیب، پذیرفتن سخن عالم و آگاه به امر است. این مناط، دقیقا در تقلید از فقیه نیز وجود دارد.

دلیل ۳) مشعل‌داری عالم

در روایتی عالم به مشعل‌دار در شب تاریک تشبیه شده است.

الْعَالِمُ كَمَنْ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُضِي‏ءُ لِلنَّاسِ فَكُلُّ مَنْ أَبْصَرَ بِشَمْعَتِهِ دَعَا بِخَيْرٍ كَذَلِكَ الْعَالِمُ مَعَهُ شَمْعَةٌ تُزِيلُ ظُلْمَةَ الْجَهْلِ وَ الْحَيْرَةِ فَكُلُّ مَنْ أَضَاءَتْ لَهُ…

روشن است که فاقدِ مشعل، نیاز به حرکت در پرتو نور مشعل عالم دارد.

این قانون در مورد مشعلِ فقاهت فقیه نیز صادق است.

لذا تقلید از فقیه، از مصادیق حرکت در پرتو مشعل فقیه است.

دلیل ۴) استنباط فقیه

برخی از مسائل دین استنباطی است. اما مسلما همگان توانایی استنباط را ندارند. بلکه افراد نخبه‌ای موفق به توانایی بر استنباط می‌گردند. توجه کنید:

عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام يَقُولُ مَا أَجِدُ أَحَداً أَحْيَا ذِكْرَنَا وَ أَحَادِيثَ أَبِي إِلا زُرَارَةُ وَ أَبُو بَصِيرٍ لَيْثٌ الْمُرَادِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ بُرَيْدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ الْعِجْلِيُّ وَ لَوْ لا هَؤُلاءِ مَا كَانَ أَحَدٌ يَسْتَنْبِطُ هَذَا هَؤُلاءِ حُفَّاظُ الدِّينِ وَ أُمَنَاءُ أَبِي عَلَي حَلالِ اللَّهِ وَ حَرَامِهِ وَ هُمُ السَّابِقُونَ إِلَيْنَا فِي الدُّنْيَا وَ السَّابِقُونَ إِلَيْنَا فِي الاخِرَةِ[1]

سليمان بن خالد مي‌گويد از امام صادق علیه السلام شنيدم كه مي‌فرمودند: هيچ كس را نمي‌يابم كه ياد ما و احاديث پدرم را زنده كرده باشد به جز زراره و ابوبصير و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه و اگر اينان نبودند هيچ كس اين دين را استنباط و استخراج نمي‌كرد اينان حافظان دين و امينان پدرم بر حلال و حرام خدا هستند و اينان پيشي‌گرفتگان به سوي ما در دنيا و آخرت هستند.

عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ مَا أَحَدٌ أَحْيَا ذِكْرَنَا وَ أَحَادِيثَ أَبِي إِلَّا زُرَارَةُ وَ أَبُو بَصِيرٍ الْمُرَادِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَ بُرَيْدُ بْنُ مُعَاوِيَةَ وَ لَوْ لَا هَؤُلَاءِ مَا كَانَ أَحَدٌ يَسْتَنْبِطُ هُدًى هَؤُلَاءِ حُفَّاظُ الدِّينِ وَ أُمَنَاءُ أَبِي عَلَى حَلَالِ اللَّهِ وَ حَرَامِهِ وَ هُمُ السَّابِقُونَ إِلَيْنَا فِي الدُّنْيَا وَ فِي الْآخِرَةِ.[2]

سليمان بن خالد مي‌گويد از امام صادق علیه السلام شنيدم كه مي‌فرمودند هيچ كس ياد ما و احاديث پدرم را زنده نكرد به جز زراره و ابوبصير و محمد بن مسلم و بريد بن معاويه و اگر اينان نبودند هيچ كس هدايتي را استنباط و استخراج نمي‌كرد اينان حافظان دين و امينان پدرم بر حلال و حرام خدا هستند و اينان پيشي‌گرفتگان به سوي ما در دنيا و آخرت هستند.

در حدیث علی بن مهزیار می‌بینیم:

اسْتَنْبَطُوا الدِّينَ فَوَازَرُوهُ عَلَى مُجَاهَدَةِ الْأَضْدَاد…

اينان دين را استنباط و استخراج كرده و آن را علي رغم مخالفت مخالفين دين ياري نموده‌اند…

با توجه به روایات یاد شده مردم به دو دسته توانای بر استنباط و ناتوان از استنباط تقسیم می‌شوند.

روشن است که افراد ناتوان از استنباط باید به افراد توانای بر استنباط مراجعه نمایند.

فقیه نیز توانای بر استنباط است.

لذا تکلیف ناتوان از استنباط، مراجعه و تقلید از فقیه است.

دلیل ۵) دیانت با شنیدن از راستگو

در روایات از «دیانت بدون شنیدن از راستگو» نهی شده است.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ: مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَيْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ التِّيهَ إِلَی يَوْمِ الْقِيَامَةِ

لذا راه دیانت درست، شنیدن از راستگوست.

تقلید و عمل به فتوای فقیه عادل، یکی از مصادیق دیانت از راه شنیدن از راستگو است.

دلیل ۶) استماع از عالم

در برخی از روایات از تکلیف پلکانی به عالم بودن، متعلم بودن، مستمع بودن و دوستدار علم بودن، سخن به میان آمده است.

و قال ص كُنْ عَالِماً أَوْ مُتَعَلِّماً أَوْ مُسْتَمِعاً أَوْ مُحِبّاً لَهُمْ وَ لَا تَكُنِ الْخَامِسَ فَتَهْلِكَ فَإِنَّ أَهْلَ الْعِلْمِ سَادَةٌ وَ مُصَاحَبَتَهُمْ زِيَادَةٌ وَ مُصَافَحَتَهُمْ زِيَادَة

امر به استماع، در مقابل امر به آموختن علم و دوستدار علم بودن، همان امر به حرف شنوی از عالم است.

حرف شنوی از عالم، همان پذیرش سخن اوست که از آن با تعبیر تقلید نیز یاد می‌شود.

فقیه نیز مصداق عالم است پس استماع و تقلید از او لازم است.

دلیل ۷) اصغاء به عالم

در برخی از روایات «گوش سپاری» مصداق عبودیت شمرده شده است.

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الثَّانِي ع قَالَ: مَنْ أَصْغَی إِلَی نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ وَ إِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنْ لِسَانِ إِبْلِيسَ فَقَدْ عَبَدَ إِبْلِيسَ.

بر این اساس گوش سپاری به عالم مصداق عبادت خداست. لذا گوش سپاری به او در دین پذیرفته شده است. گوش سپاری به عالم همان تقلید از فقیه است.

۸) تصدیق با حجتِ سخن دیگری

در روایات نهی شده است از این که بدون حجت، فردی را نصب کرده و بی چون و چرا سخن او را تصدیق نماییم.

إِيَّاكَ أَنْ تَنْصِبَ رَجُلًا دُونَ الْحُجَّةِ فَتُصَدِّقَهُ فِي كُلِّ مَا قَالَ

بر اساس این روایت تصدیق سخن دیگری، در صورت داشتن حجت در نصب او، مورد پذیرش دین است.

تقلید از فقیه، مصداق تصدیق سخن دیگری بر اساس حجت است.

۹) لزوم سجده بر عالم، به اقتضای پدر علمی بودن

عالم، پدر علمی امت است به همین دلیل اگر سجده بر غیر خدا جایز بود خداوند به سجده بر عالم امر می‌فرمود.

وَ لَوْ أَمَرْتُ أَحَداً أَنْ يَسْجُدَ هَكَذَا لِغَيْرِ اللَّهِ لَأَمَرْتُ ضُعَفَاءَ شِيعَتِنَا وَ سَائِرَ الْمُكَلَّفِينَ مِنْ شِيعَتِنَا- أَنْ يَسْجُدُوا لِمَنْ تَوَسَّطَ فِي عُلُومِ رَسُولِ اللَّهِ ص

عالمی که شایسته سجده است، به طریق اولی فتوای او پذیرفتنی است.

۱۰) ضرورت اتباع و پیروی عالم

تبعیت و پیروی از عالم امری عقلی و عقلايی و شرعی است.

اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِينٌ يُدَانُ اللَّهُ بِهِ

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

بنا بر روایات یاد شده، اتباع از عالم، و از جمله فقیه، مورد امر است. اتباع از عالم یعنی حرکت بر اساس حرکت عالم که همان تقلید است.

۱۱) ملازمه با علماء و قبول از حکماء

همراهی با عالم، از جمله فقیه، مورد امر است و همراهی با عالم مصداق تقلید است.

12) اخذ معالم دین، جایگزین شناخت

اخذ معالم دین از افراد شایسته، امری ضروری و پذیرفته شده توسط دین است.

لَسْتُ أَصِلُ إِلَيْكَ فِي كُلِّ وَقْتٍ فَمِمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي

فَقُلْتُ إِنِّي لَا أَلْقَاكَ فِي كُلِّ وَقْتٍ فَعَمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي فَقَالَ خُذْ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ

أَمَّا مَا ذَكَرْتَ يَا عَلِيُّ مِمَّنْ تَأْخُذُ مَعَالِمَ دِينِكَ لَا تَأْخُذَنَّ مَعَالِمَ دِينِكَ عَنْ غَيْرِ شِيعَتِنَا

اخذ معالم دین، شامل اخذ فتوا از فقیه نیز می‌شود.

13) ضرورت اعتماد بر فقیه

برخی از افراد تحت شرایط خاصی، تکیه‌گاه سایر امت می‌گردند.

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ حَاتِمِ بْنِ مَاهَوَيْهِ قَالَ: كَتَبْتُ إِلَيْهِ يَعْنِي أَبَا الْحَسَنِ الثَّالِثَ ع أَسْأَلُهُ عَمَّنْ آخُذُ مَعَالِمَ دِينِي وَ كَتَبَ أَخُوهُ أَيْضاً بِذَلِكَ فَكَتَبَ إِلَيْهِمَا فَهِمْتُ مَا ذَكَرْتُمَا فَاعْتَمِدَا فِي دِينِكُمَا عَلَی مُسِنٍّ فِي حُبِّكُمَا وَ كُلِّ كَثِيرِ الْقَدَمِ فِي أَمْرِنَا فَإِنَّهُمْ كَافُوكُمَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی.

امر به اعتماد فقهاء، مستلزم پذیرش فتوای آنان است.

14) کفالة الایتام آل محمد، مستلزم حجیت تقلید است

یکی از موضوعات مطرح شده در دین، کفالت ایتام آل محمد علیهم السلام است.

الْإِمَامُ الْهُمَامُ أَبُو مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِيُّ ع فِي تَفْسِيرِهِ، حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ ع ِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ: أَشَدُّ مِنْ يُتْمِ الْيَتِيمِ الَّذِي انْقَطَعَ عَنْ أَبِيهِ يُتْمُ يَتِيمٍ انْقَطَعَ عَنْ إِمَامِه وَ لَا يَقْدِرُ عَلَی الْوُصُولِ إِلَيْهِ وَ لَا يَدْرِي حُكْمَهُ فِيمَا يُبْتَلَی بِهِ مِنْ شَرَائِعِ دِينِهِ أَلَا فَمَنْ كَانَ مِنْ شِيعَتِنَا عَالِماً بِعُلُومِنَا فَهَذَا الْجَاهِلُ بِشَرِيعَتِنَا الْمُنْقَطِعُ عَنْ مُشَاهَدَتِنَا يَتِيمٌ فِي حِجْرِهِ أَلَا فَمَنْ هَدَاهُ وَ أَرْشَدَهُ وَ عَلَّمَهُ شَرِيعَتَنَا كَانَ مَعَنَا فِي الرَّفِيقِ الْأَعْلَی.

یکی از مصادیق کفالت ایتام آل محمد این است که شیعیان ناتوان از آنها اخذ فتوا و حدیث کنند و یا این که علماء آنها را تعلیم نمایند.

يَا أَيُّهَا الْكَافِلُ لِأَيْتَامِ آلِ مُحَمَّدٍ ع الْهَادِي لِضُعَفَاءِ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ قِفْ حَتَّی تَشْفَعَ لِمَنْ أَخَذَ عَنْكَ أَوْ تَعَلَّمَ مِنْكَ

بنا بر این اخذ فتوا از فقیه یکی از مصادیق کفالت ایتام است.

اخذ فتوا همان تقلید از فقیه است.

15) ضرورت اقتداء به عالم

ترک اقتداء به عالم، از منظر عقل و عقلاء و دین مورد نکوهش قرار گرفته است.

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی دَانِيَالَ أَنَّ أَمْقَتَ عَبِيدِي إِلَيَّ الْجَاهِلُ الْمُسْتَخِفُّ بِحَقِّ أَهْلِ الْعِلْمِ التَّارِكُ لِلِاقْتِدَاءِ بِهِمْ وَ أَنَّ أَحَبَّ عَبِيدِي إِلَيَّ التَّقِيُّ الطَّالِبُ لِلثَّوَابِ الْجَزِيلِ اللَّازِمُ لِلْعُلَمَاءِ التَّابِعُ لِلْحُلَمَاءِ الْقَابِلُ عَنِ الْحُكَمَاءِ

لازمه این امر این است اقتدا به عالم ضروری است.

اقتداء به عالم همان تقلید از اوست.

16) اخذ فتوا، سودی است که مردم از فقیه می‌برند

یکی از ویژگی‌های فقیه این است که مردم در احتیاجاتشان از او سود می‌برند.

عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ ع قَالَ قَالَ عَلِيٌّ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص نِعْمَ الرَّجُلُ الْفَقِيهُ فِي الدِّينِ إِنِ احْتِيجَ إِلَيْهِ نَفَعَ وَ إِنْ لَمْ يُحْتَجْ إِلَيْهِ نَفَعَ نَفْسَهُ.

سود بردن از فقیه شامل اخذ علم و حدیث و فتوا می‌شود.

اخذ فتوا از فقیه همان تقلید از اوست.

17) استفاده از بوستان فقیه

در روایت بسیار جالبی مردم در رابطه با علم الهی و هدایت به سه دسته بوستان فقاهت و برکه حدیث و کویر تقسیم شده‌اند.

قَالَ ص‏ إِنَّ مَثَلَ‏ مَا بَعَثَنِي‏ اللَّهُ‏ بِهِ‏ مِنَ‏ الْهُدَی‏ وَ الْعِلْمِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَصَابَ أَرْضاً وَ كَانَ مِنْهَا طَائِفَةٌ طَيِّبَةٌ فَقَبِلَتِ الْمَاءَ فَأَنْبَتَتِ الْكَلَأَ وَ الْعُشْبَ الْكَثِيرَ وَ كَانَ مِنْهَا أَجَادِبُ أَمْسَكَتِ الْمَاءَ فَنَفَعَ اللَّهُ بِهَا النَّاسَ وَ شَرِبُوا مِنْهَا وَ سَقَوْا وَ زَرَعُوا وَ أَصَابَ طَائِفَةً مِنْهَا أُخْرَی إِنَّمَا هِيَ قِيعَانٌ لَا تُمْسِكُ مَاءً وَ لَا تُنْبِتُ كَلَأً فَذَلِكَ مَثَلُ مَنْ فَقُهَ فِي دِينِ اللَّهِ وَ تَفَقَّهَ مَا بَعَثَنِي اللَّهُ بِهِ فَعَلِمَ وَ عَلَّمَ وَ مَثَلُ مَنْ لَمْ يَرْفَعْ بِذَلِكَ رَأْساً وَ لَمْ يَقْبَلْ هُدَی اللَّهِ الَّذِي أُرْسِلْتُ بِهِ.

با درنگ در تفاوتهای میان بوستان فقیه و برکه فقیه روشن می‌شود که امتیاز اصلی بوستان فقیه استفاده مردم از نعمتهای آماده‌ی فقیه است.

نعمتهای آماده فقیه همان فتاوی استنباط شده اوست.

استفاده از فتوای فقیه همان تقلید از فقیه است.

18) بسط علم، فتوای به علم

یکی از خذلانهای الهی قبض علم الهی توسط قبض علماء است.

عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ أَنَّ اللَّهَ لَا يَقْبِضُ الْعِلْمَ انْتِزَاعاً يَنْتَزِعُهُ مِنَ النَّاسِ وَ لَكِنْ يَقْبِضُهُ بِقَبْضِ الْعُلَمَاءِ فَإِذَا لَمْ يُنْزِلْ عَالِمٌ إِلَی عَالِمٍ يَصْرِفُ عَنْهُ طُلَّابُ حُطَامِ الدُّنْيَا وَ حَرَامِهَا وَ يَمْنَعُونَ الْحَقَّ أَهْلَهُ وَ يَجْعَلُونَهُ لِغَيْرِ أَهْلِهِ وَ اتَّخَذَ النَّاسُ رُؤَسَاءَ جُهَّالًا فَسُئِلُوا فَأَفْتَوْا بِغَيْرِ عِلْمٍ فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا.

لازمه فقدان علماء شایسته محرومیت مردم از فتوای عالمانه آنها، و نشستن جهال بر مسند فتوا است.

19) لازمه درستی فتوای به حق

لازمه حقانیت و درستی فتوای فقیه، این است که استفتاء از چنین فقیهی و عمل به فتوای او، حق و درست است.

عمل به فتوای فقیه همان تقلید است.

20) آیه نفر، قوی‌ترین برهان وجوب تقلید

وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِینْفِرُوا کافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِینْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیهِمْ لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ (التوبه 122)

و شدنی نیست که مؤمنان همگی (با هم) کوچ کنند. پس چرا از هر جمعیت (و طبقه‌ای) از مؤمنان، دسته‌ای (نمی‌شتابند و) کوچ نمی‌کنند تا (اولا با دریافت دین) در دین آگاهی یابند و (ثانیا) قوم خود را –وقتی به سوی آنان بازگشتند- بیم دهند. باشد که آنان پرهیز کنند.

امتثال «لَعَلَّهُمْ یحْذَرُونَ» در آیه نفر متوقف بر این است که انذار نافرین نزد شارع معتبر باشد.

به اقتضای وجوب حذر که از حجیت انذار ناشی شده است، پذیرفتن فتوای نافرین توسط قاعدین نیز ضروری می‌گردد.

پذیرفتن فتوای نافرین، توسط قاعدین، همان تقلید است.

اینک زمان آن فرا رسیده است که ببینیم نتیجه کلی ادله تقلید چیست.

با مرور دوباره ادله تقلید، روشن شد برخی از ادله تقلید، به شکل عام، شامل معصوم و غیر معصوم می‌شود.

مستندات عام، به عمومش درستی تقلید از فقیه را ثابت می‌کند، عمومیت و شمول این ادله نسبت به فقیه غیر معصوم، ثابت می‌کند که عصمت شرط تقلید نیست.

اما آن چه مهم است این است که برخی از ادله تقلید، مختص تقلید از فقیه است.

ادله جواز استنباط فقیه غیر معصوم، دلیل بر جواز تقلید از غیر معصوم است.

روایات اخذ معالم دین از فقهاء مورد اعتماد که قطعا معصوم نیستند، دلیل بر جواز تقلید از غیر معصوم است.

تمام روایات کفالت ایتام آل محمد، جواز تقلید از غیر معصوم را اثبات می‌کند.

روایات تأیید فتوای فقهاء، همگی دلیل بر جواز تقلید غیر معصوم است.

روایت طبقه بندی به بوستان فقیه و برکه محدث، دقیقا جواز تقلید از غیر معصوم را اثبات می‌کند.

این دسته از روایات، یعنی روایاتی که مختص تقلید از فقیه است، به صراحت شرط عصمت در تقلید از فقیه را نفی می‌کند.

آن چه گفته شد بر فرض تمامیت ادله بیان شده تقلید بود.

ممکن است کسی در ادله‌‌ای که بر درستی تقلید بیان شد، شبهه‌ای داشته باشد و یا آنها را مخدوش بداند، در این صورت نوبت به اثبات تقلید غیر معصوم نمی‌رسد. لذا نخست باید دلالت ادله یک طرف شود تا پس از آن روشن شود که مقتضای ادله تقلید، نفی شرطیت عصمت در مرجع است و در نتیجه تقلید از غیر معصوم خالی از اشکال است.

 

[1]ـ وسائل‌الشيعة/ج27/ص144/ب11/ح33436

[2]ـ بحارالانوار/ج47/ص390/ب11/ح112

وجود مرجع غیر معصوم در دوران حضور

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۰۹-۱۵:۳۹:۱۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23596
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1089

بهترین دلیل بر هر چیزی، وقوع آن است.

لذا بهترین دلیل بر درستی تقلید غیر معصوم نیز وقوع آن در دوران حضور معصومین علیهم السلام است.

شواهد متعددی وجود دارد که بر این امر گواهی می‌دهند.

در ادامه با برخی از این مستندات آشنا می‌شویم.

آیه نفر، نافی شرط عصمت در تقلید از مرجع

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۰۹-۱۵:۴۰:۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23597
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1084

پیش از این روشن شد که آیه نفر، دقیقا جواز تقلید از غیر معصوم را اثبات می‌کند.

آن چه اینک در صدد بیان آن هستیم، امری فراتر از این مطلب است و آن این که به مقتضای آیه نفر، در زمان حضور معصوم نیز مرجعیت غیر معصوم وجود داشته است.

وجود مرجع غیر معصوم در دروان حضور، نافی شرط عصمت برای مرجعیت است.

توضیح این که یکی از مصادیق آیه نَفْر، شتافتن به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله برای تفقه در دین است. مصداق دیگر آیه نَفْر، شتافتن به حج برای تفقه است.

مسلما آیه نفر در زمان حضور امتثال شده است و مؤمنین به آن عمل کرده‌اند.

یعنی در زمان حضور، عده‌ای کوچ کرده و فقیه شده‌اند و دیگران را انذار کرده‌اند. حاصل این امر، مرجعیت نافرین برای قاعدین است.

به سخن دیگر در زمان حضور معصومین، قاعدینِ غیر فقیه، دین خود را از نافرینِ فقیه می‌گرفته‌اند.

جالب‌ترین نکته آیه نفر، شأن نزول آن است.

شأن نزول آیه نفر کسانی هستند که به جهاد نمی‌رفتند و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله باقی می‌ماندند، پس از فقاهت توسط پیامبر صلی الله علیه و آله، مرجع مجاهدانِ بازگشته از جنگ می‌شدند.

این در حالی است که خود پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه حاضر و ناظر بودند.

مسلم است که مرجعیت نافرین، در حد تفقه‌شان بوده است نه این که این افراد، با وجود شخص پیامبر صلی الله علیه و آله مرجع دیگران در تمام دین شده باشند.

همچنین مسلم است که مرجعیت این افراد، شامل سه حوزه اخذ علم (تعلم)، اخذ حدیث (تحمل حدیث) و اخذ فتوا می‌شده است.

اما به بیانی که در مقاله «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» آمده است، ظهور آیه بیشتر در اخذ فتواست.

لازمه اخذ فتوا، همان تقلید است.

در نتیجه امتثال آیه نفر ثابت می‌کند که حتی در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله اولا مرجعیت و تقلید وجود داشته است و ثانیا مرجعیت حاصل از آیه نفر فاقد شرط عصمت بوده است.

مگر این که کسی ادعا کند که آیه نفر در مورد شأن نزولش هرگز امتثال نشده است و یا این که ادعا کند تفقه و انذار و حذر منحصر به نقل حدیث است.

روشن است که این دو ادعا هیچ مستندی ندارد. گذشته از این که هر دوی آنها بر خلاف مستندات موجود است.

همان گونه که اشاره شد مباحث تفصیلی در مقاله «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» آمده است.

پیداست که مسائل دین در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله گستردگی اعصار بعدی را نداشته است، لذا ممکن است کسی ادعا کند که مرجعیت اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله تنها در حد نقل روایت بوده است.

بر فرض تنزل و پذیرش این امر، شبهه یاد شده در تمامی دوران‌های پس از پیامبر صلی الله علیه و آله مطرح نمی‌شود، یعنی هرگز نمی‌توان گفت تمامی کسانی که برای تفقه به سوی اهل بیت علیهم السلام کوچ کرده‌اند، تنها به نقل حدیث بسنده کرده‌اند. بلکه مسلما نقل فتوا نیز در کار بوده است.

انشاء الله برخی از شواهد این امر در بحث فتوا مطرح می‌شود.

وجود مفتیان، نافی شرط عصمت در تقلید از مرجع

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۰۹-۱۵:۴۰:۴۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23598
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1084

گذشت که روایات امر به فتوا، همگی دلیل بر جواز تقلید غیر معصوم است.

اما آن چه در این بخش مورد استدلال است این است که در دوران ظهور شاهد وجود مفتیان در میان اصحاب بوده‌ایم.

یعنی با وجود امام معصوم، افرادی از اصحابِ واجد شرایط، فتوا می‌دادند.

روشن است که مقصود از اصحاب مفتی، آن افرادی است که واجد شرایط فتوا بوده‌اند.

فتوا، همان اخبار حکم به دیگران است و الا اگر کسی خودش فقیه باشد و بیان حکم نکند، فتوایی صورت نگرفته و حکمی بیان نشده است.

در دوران حضور خود معصومین نیز تشویق به فتوای به علم داشته‌اند (در مقابل هشدار شدید نسبت به فتوای به غیر علم).

بنا بر این، موضوع بحث فتوای حق است نه فتوای باطل.

همچنین پیداست که اصحاب مفتی، همگی غیر معصوم بودند.

هنگامی که بیان حکم برای دیگران، توسط مفتی غیر معصوم، مصداق حق باشد، طبعا با حفظ سایر شرایط، اخذ فتوا از این شخص نیز حق خواهد بود و این همان تقلید از غیر معصوم در دوران حضور است.

به سخن دیگر وجود مفتیان غیر معصوم در دوران حضور، شاهد بر این است که عصمت، شرط تقلید از مرجع نیست.

توجه شما را به یک نمونه از فتوای اصحاب در دوران حضور جلب می‌کنم.

أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ فَأَفت الْمُسْتَفتي وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ…

اميرالمؤمنين علیه السلام به قثم ابن عباس كه فرماندار مكه از طرف حضرت بود در نامه‌اي چنين نوشتند: حج را براي مردم بپادار و ايام الله را براي آنان يادآوري كن و براي مردم صبح و عصر بنشين، پس براي مستفتي فتوا ده و جاهل را بياموز و با عالم مذاكره نما…

البته مقصود امام علیه السلام این است که فرماندار مکه فتوای به حق دهد و صد البته این فتوا، برای دیگران لازم الاجراء بوده است و هزار البته که فرماندار مکه معصوم نبوده است.

برای دیدن بقیه شواهد، به نوشتار «فتوا، مفتیان و شرایط فتو» سرفصلهای «مفتی 5 اصحاب به نصب خاص امام ع» و «مفتی 5 اصحاب بدون نصب خاص امام ع» مراجعه نمایید.

تشویق به تفقه و بیان شرایط آن، نافی شرط عصمت در تقلید از مرجع

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۲۳-۱۰:۵۵:۴۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23606
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1028

معصومین علیهم السلام مردم را به دو گروه فقیه و غیر فقیه تقسیم کرده‌اند. علاوه، مردم را به فقاهت تشویق و ترغیب فراوان کرده‌اند و برای فقیه نیز شرایط و نشانه‌هایی بیان نموده‌اند.

تاریخ نیز اصحاب فراوانی را ثبت کرده است که عالم به دین و فقیه در دین و مستنبط از کتاب و سنت بوده‌اند. تردیدی هم نیست که هیچ کدام از این اصحاب معصوم نبودند.

نخست باید دید فرق فقیه و غیر فقیه در چیست.

فقیه همان عارف به دین، از جمله عارف به احکام، است.

نتیجه نخست فقاهت این است که فقیه، در عمل به دین، به علم خودش عمل نماید.

نتیجه دوم فقاهت هم این است که جاهل، دستورات دینش را مطابق عمل فقیه انجام دهد، هر چند فقیه فتوایی نداده باشد. زیرا در صورت عدم فرصت برای تعلم، امر جاهل مردد است بین این که کلا عمل به دین را ترک کند یا به رأی خودش عمل کند با به رأی فقیه عمل کند. با توجه به بطلان دو احتمال نخست، وظیفه جاهل منحصر به عمل بر طبق فقاهت فقیه است.

توضیح این که فرض این است که فقهاء اصحاب، معصوم نبوده‌اند.

اگر عصمت، شرط عمل به احکام باشد، حتی خود فقیه هم نمی‌تواند به تفقه خودش عمل کند. زیرا فرض مسئله این است که او معصوم نیست و احتمال خطا در فقاهت او می‌رود.

لازمه شرطیت عصمت، این است که راه عمل به دین به کلی بسته گردد و امکان امتثال فرامین و دستورات دین فراهم نباشد.

مسلم این امر باطل است و آشکارا بر خلاف عقل و شرع است، حتی مخالف تقلید هم این امر را نمی‌پذیرد.

پس دلیل یاد شده، یعنی بطلان بسته شدن راه عمل به دین، اثبات می‌کند که فهم و فقاهت فقیه غیر معصوم برای خودش حجت است.

و اگر عصمت شرط عمل به احکام نیست، در فرض این که فقیه واقعا متفقه در دین است، تقلید غیر فقیه از فقیه، اگر ضروری نباشد مسلما هیچ مانعی ندارد.

زیرا اولا اگر فقاهت فقیه حجت نیست هم برای خودش حجت نیست و هم برای دیگرانی که فقیه نیستند.

و اگر فقاهت فقیه حجت است هم برای خودش حجت است و هم برای دیگرانی که فقیه نیستند.

ثانیا همان گونه که اشاره کردیم اگر بگوییم فقاهت فقیه برای غیر فقیه حجت نیست، راه عمل به دین برای غیر فقیه بسته می‌شود.

با توجه به وجود اصحاب فقیه در دوران حضور و مراجعه غیر فقیهان به فقهاء، می‌توان گفت که زمان حضور معصومین نیز تقلید از غیر معصوم وجود داشته است.

به یک نمونه توجه کنید:

قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَيْنَةَ قُلْتُ لِزُرَارَةَ فَإِنَّ أُنَاساً حَدَّثُونِي عَنْهُ وَ عَنْ أَبِيهِ علیهما السلام بِأَشْيَاءَ فِي الْفَرَائِضِ فَأَعْرِضُهَا عَلَيْكَ فَمَا كَانَ مِنْهَا بَاطِلا فَقُلْ هَذَا بَاطِلٌ وَ مَا كَانَ مِنْهَا حَقّاً فَقُلْ هَذَا حَقٌّ وَ لا تَرْوِهِ وَ اسْكُتْ فَحَدَّثْتُهُ بِمَا حَدَّثَنِي بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ علیه السلام فِي الابْنَةِ وَ الابِ وَ الابْنَةِ وَ الامِّ وَ الابْنَةِ وَ الابَوَيْنِ فَقَالَ هُوَ وَ اللَّهِ الْحَقُّ الكافي/ج7/ص94/ح3

عمر بن اذينه مي‌گويد به زراره گفتم به راستي كه برخي از مردم از امام باقر و صادق علیهما السلام درباره‌ي چيزهايي از ارث حديث نقل كرده‌اند، پس اين مطالب را بر تو عرضه مي‌كنم، پس هر چه از اينها باطل است بگو اين باطل است و هر چه حق است بگو اين حق است (تنها به اين مقدار اكتفا نما) و حديثي نخوان و ساكت باش، سپس آنچه محمد بن مسلم از امام باقر علیه السلام درباره‌ي دختر و پدر و دختر و مادر و پدر و مادر برايم نقل كرده بود به او گفتم، او گفت قسم به خدا كه اين حق است.

این حدیث گواه است بر این که زراره‌ی غیر معصوم در زمان حضور معصوم، مرجع فتوا برای عمر بن اذینه بوده است.

سیره شیعه، نافی شرط عصمت در مرجع تقلید

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۲۳-۱۰:۵۸:۵۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23607
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 989

مسلم است که در عصر حضور معصومین علیهم السلام، گرفتاری‌های دوران غیبت وجود نداشته است.

اما این امر بدین معنا نیست که شیعیان همیشه و در همه جا به معصوم دسترسی داشته‌اند.

پر واضح است که در شرایط سخت تقیه دسترسی به معصومین بسیار دشوار و احیانا ناممکن بوده است تا چه رسد به زمانی که امام در زندان بودند یا در پادگان نظامی حبس خانگی شدند.

به چند نمونه از شرایط تقیه و دسترسی بسیار دشوار به امام معصوم توجه کنید:

عَنْ هَارُونَ بْنِ خَارِجَةَ قَالَ: كَانَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا طَلَّقَ امْرَأَتَهُ ثَلَاثاً فَسَأَلَ أَصْحَابَنَا فَقَالُوا لَيْسَ بِشَيْ‏ءٍ فَقَالَتِ امْرَأَتُهُ لَا أَرْضَى حَتَّى تَسْأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ وَ كَانَ بِالْحِيرَةِ إِذْ ذَاكَ أَيَّامَ أَبِي الْعَبَّاسِ قَالَ فَذَهَبَ إِلَى الْحِيرَةِ وَ لَمْ أَقْدِرْ عَلَى كَلَامِهِ إِذْ مَنَعَ الْخَلِيفَةُ النَّاسَ مِنَ الدُّخُولِ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ أَنَا أَنْظُرُ كَيْفَ أَلْتَمِسُ لِقَاءَهُ فَإِذَا سَوَادِيٌّ عَلَيْهِ جُبَّةُ صُوفٍ يَبِيعُ خِيَاراً فَقُلْتُ لَهُ بِكَمْ خِيَارُكَ هَذَا كُلُّهُ قَالَ بِدِرْهَمٍ فَأَعْطَيْتُهُ دِرْهَماً وَ قُلْتُ لَهُ أَعْطِنِي جُبَّتَكَ هَذِهِ فَأَخَذْتُهَا وَ لَبِسْتُهَا وَ نَادَيْتُ مَنْ يَشْتَرِي خِيَاراً وَ دَنَوْتُ مِنْهُ فَإِذَا غُلَامٌ مِنْ نَاحِيَةٍ يُنَادِي يَا صَاحِبَ الْخِيَارِ فَقَالَ ع لِي لَمَّا دَنَوْتُ مِنْهُ مَا أَجْوَدَ مَا احْتَلْتَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ حَاجَتُكَ قُلْتُ إِنِّي ابْتُلِيتُ فَطَلَّقْتُ أَهْلِي فِي دَفْعَةٍ ثَلَاثاً فَسَأَلْتُ أَصْحَابَنَا فَقَالُوا لَيْسَ بِشَيْ‏ءٍ وَ إِنَّ الْمَرْأَةَ قَالَتْ لَا أَرْضَى حَتَّى تَسْأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ ارْجِعْ إِلَى أَهْلِكَ فَلَيْسَ عَلَيْكَ شَيْ‏ء (بحار ج47 ص171)

هارون بن خارجه می‌گوید مردی از اصحاب ما زنش را در یک زمان سه طلاقه کرد پس حکمش را از اصحاب ما پرسید آنها گفتند چیزی نیست (این گونه سه طلاقه باطل است و زن بر شوهرش حرام نمی‌شود. اما) زنش گفت راضی نمی‌شوم تا این که مسأله را از امام صادق علیه السلام بپرسی. آن زمان یعنی دوران ابو العباس، امام در حیره بود. مرد به حیره رفت. (و ادامه جریان را این گونه برای ما نقل کرد) نتوانستم با امام سخن بگویم زیرا خلیفه مردم را از ورود به خانه امام منع کرده بود و من با خودم می‌اندیشیدم که چگونه به دیدارش برسم. در این هنگام فردی روستایی را دیدم که جبه (کت) پشمی بر تن دارد و خیار می‌فروشد، به او گفتم تمام خیارهایت را به چند می‌فروشی؟ گفت به یک درهم، پس درهم را به او دادم و گفتم این جبه‌ات را به من بده، پس آن را گرفتم و پوشیدم و (مانند دوره گردها) صدا می‌زدم چه کسی خیار می‌خواهد؟ و (به تدریج نزدیک خانه امام شدم) پس ناگهان غلامی را دیدم که از کناری مرا صدا می‌زد «ای صاحب خیار»! (نزد او رفتم، معلوم شد خادم امام بوده و حضرت او را فرستاده، امام را دیدم) هنگامی که نزدیک آن حضرت شدم حضرت فرمود چه خوب حیله‌ای به کار بردی! کارت چیست؟…

عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ الْكُوفِيِّ قَالَ: تَزَوَّجَ بَعْضُ أَصْحَابِنَا جَارِيَةً مُعْصِراً لَمْ تَطْمَثْ فَلَمَّا اقْتَضَّهَا سَالَ الدَّمُ فَمَكَثَ سَائِلًا لَا يَنْقَطِعُ نَحْواً مِنْ عَشَرَةِ أَيَّامٍ قَالَ فَأَرَوْهَا الْقَوَابِلَ وَ مَنْ ظَنُّوا أَنَّهُ يُبْصِرُ ذَلِكَ مِنَ النِّسَاءِ فَاخْتَلَفْنَ فَقَالَ بَعْضٌ هَذَا مِنْ دَمِ الْحَيْضِ وَ قَالَ بَعْضٌ هُوَ مِنْ دَمِ الْعُذْرَةِ فَسَأَلُوا عَنْ ذَلِكَ فُقَهَاءَهُمْ- كَأَبِي حَنِيفَةَ وَ غَيْرِهِ مِنْ فُقَهَائِهِمْ فَقَالُوا هَذَا شَيْ‏ءٌ قَدْ أَشْكَلَ وَ الصَّلَاةُ فَرِيضَةٌ وَاجِبَةٌ فَلْتَتَوَضَّأْ وَ لْتُصَلِّ وَ لْيُمْسِكْ عَنْهَا زَوْجُهَا حَتَّى تَرَى الْبَيَاضَ فَإِنْ كَانَ دَمَ الْحَيْضِ لَمْ يَضُرَّهَا الصَّلَاةُ وَ إِنْ كَانَ دَمَ الْعُذْرَةِ كَانَتْ قَدْ أَدَّتِ الْفَرْضَ فَفَعَلَتِ الْجَارِيَةُ ذَلِكَ وَ حَجَجْتُ فِي تِلْكَ السَّنَةِ فَلَمَّا صِرْنَا بِمِنًى بَعَثْتُ إِلَى أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ لَنَا مَسْأَلَةً قَدْ ضِقْنَا بِهَا ذَرْعاً فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ‏ تَأْذَنَ لِي فَآتِيكَ وَ أَسْأَلُكَ عَنْهَا فَبَعَثَ إِلَيَّ إِذَا هَدَأَتِ الرِّجْلُ وَ انْقَطَعَ الطَّرِيقُ فَأَقْبِلْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ قَالَ خَلَفٌ فَرَأَيْتُ اللَّيْلَ حَتَّى إِذَا رَأَيْتُ النَّاسَ قَدْ قَلَّ اخْتِلَافُهُمْ بِمِنًى تَوَجَّهْتُ إِلَى مِضْرَبِهِ فَلَمَّا كُنْتُ قَرِيباً إِذَا أَنَا بِأَسْوَدَ قَاعِدٍ عَلَى الطَّرِيقِ فَقَالَ مَنِ الرَّجُلُ فَقُلْتُ رَجُلٌ مِنَ الْحَاجِّ فَقَالَ مَا اسْمُكَ قُلْتُ خَلَفُ بْنُ حَمَّادٍ قَالَ ادْخُلْ بِغَيْرِ إِذْنٍ فَقَدْ أَمَرَنِي أَنْ أَقْعُدَ هَاهُنَا فَإِذَا أَتَيْتَ أَذِنْتُ لَكَ فَدَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ فَرَدَّ السَّلَامَ وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى فِرَاشِهِ وَحْدَهُ مَا فِي الْفُسْطَاطِ غَيْرُهُ فَلَمَّا صِرْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ سَأَلَنِي وَ سَأَلْتُهُ عَنْ حَالِهِ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ رَجُلًا مِنْ مَوَالِيكَ تَزَوَّجَ جَارِيَةً مُعْصِراً… فَقُلْتُ لَهُ وَ كَيْفَ لَهُمْ أَنْ يَعْلَمُوا مِمَّا هُوَ حَتَّى يَفْعَلُوا مَا يَنْبَغِي قَالَ فَالْتَفَتَ يَمِيناً وَ شِمَالًا فِي الْفُسْطَاطِ مَخَافَةَ أَنْ يَسْمَعَ كَلَامَهُ أَحَدٌ قَالَ ثُمَّ نَهَدَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا خَلَفُ سِرَّ اللَّهِ سِرَّ اللَّهِ فَلَا تُذِيعُوهُ وَ لَا تُعَلِّمُوا هَذَا الْخَلْقَ أُصُولَ دِينِ اللَّهِ بَلِ ارْضَوْا لَهُمْ مَا رَضِيَ اللَّهُ لَهُمْ مِنْ ضَلَالٍ قَالَ ثُمَّ عَقَدَ بِيَدِهِ الْيُسْرَى تِسْعِينَ ثُمَّ قَالَ‏ تَسْتَدْخِلُ الْقُطْنَةَ ثُمَّ تَدَعُهَا مَلِيّاً ثُمَّ تُخْرِجُهَا إِخْرَاجاً رَفِيقاً فَإِنْ كَانَ الدَّمُ مُطَوَّقاً فِي الْقُطْنَةِ فَهُوَ مِنَ الْعُذْرَةِ وَ إِنْ كَانَ مُسْتَنْقِعاً فِي الْقُطْنَةِ فَهُوَ مِنَ الْحَيْضِ قَالَ خَلَفٌ فَاسْتَحَفَّنِي الْفَرَحُ فَبَكَيْتُ فَلَمَّا سَكَنَ بُكَائِي قَالَ مَا أَبْكَاكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مَنْ كَانَ يُحْسِنُ هَذَا غَيْرُكَ قَالَ فَرَفَعَ يَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ قَالَ وَ اللَّهِ إِنِّي مَا أُخْبِرُكَ إِلَّا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص عَنْ جَبْرَئِيلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. (کافی ج3 ص92)

بعضی از اصحاب خلف بن حماد دچار مسأله مشکلی می‌گردد. حماد در این رابطه می‌گوید:… در این سال به حج رفتم، هنگامی که به منا رسیدم کسی را (مخفیانه) به سوی امام موسی بن جعفر علیه السلام فرستادم و پیام فرستادم که فدای شما گردم برای ما مسأله‌ای پیش آمده است که به شدت ما را در فشار و تنگنا قرار داده است، اگر اجازه می‌دهید خدمت شما برسم و از شما بپرسم. حضرت پیام فرستاد که هنگامی که صدای پاها آرام گرفت و رفت و آمد قطع گردید بیا. منتظر شب شدم تا این که رفت و آمد مردم در منا کم شد، رو به خیمه حضرت حرکت کردم، هنگامی که به نزدیکی خیمه رسیدم، ناگهان غلام سیاهی را دیدم که بر کنار راه نشسته است از من پرسید که هستی؟ گفتم مردی از حاجیان، گفت اسمت چیست؟ گفتم خلف بن حماد، گفت (معطل نشود و) بدون اجازه داخل خیمه شو که خود امام به من دستور داده اینجا بنشینم و هنگامی که آمدی به تو اجازه ورود بدهم، پس داخل شدم و بر آن حضرت سلام کردم و حضرت پاسخ سلام مرا داد در حالی که بر بستر خود تنها نشسته بود و در خیمه جز او کسی نبود. وقتی نزد حضرت نشستم از حال من پرسید و من از حال حضرت پرسیدم (بعد سراغ مسأله رفتم و) گفتم… پس حضرت از ترس این که کسی سخن حضرت را بشنود، به چپ و راست خیمه نگاهی انداخت و سپس به سوی من خم شد و گفت ای خلف این راز خداست پس آن را پخش نکنید و به کسی از این مردم اصول دین خدا را یاد ندهید…

عَنْ دَاوُدَ بْنِ الْأَسْوَدِ قَالَ: دَعَانِي سَيِّدِي أَبُو مُحَمَّدٍ ع فَدَفَعَ إِلَيَّ خَشَبَةً كَأَنَّهَا رِجْلُ بَابٍ مُدَوَّرَةٍ طَوِيلَةٍ مِلْ‏ءَ الْكَفِّ فَقَالَ صِرْ بِهَذِهِ الْخَشَبَةِ إِلَى الْعَمْرِيِّ فَمَضَيْتُ فَلَمَّا صِرْتُ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ عَرَضَ لِي سَقَّاءٌ مَعَهُ بَغْلٌ فَزَاحَمَنِي الْبَغْلُ عَلَى الطَّرِيقِ فَنَادَانِي السَّقَّاءُ ضَحِّ عَلَى الْبَغْلِ فَرَفَعْتُ الْخَشَبَةَ الَّتِي كَانَتْ مَعِي فَضَرَبْتُ بِهَا الْبَغْلَ فَانْشَقَّتْ فَنَظَرْتُ إِلَى كَسْرِهَا فَإِذَا فِيهَا كُتُبٌ فَبَادَرْتُ سَرِيعاً فَرَدَدْتُ الْخَشَبَةَ إِلَى كُمِّي فَجَعَلَ السَّقَّاءُ يُنَادِينِي وَ يَشْتِمُنِي وَ يَشْتِمُ صَاحِبِي فَلَمَّا دَنَوْتُ مِنَ الدَّارِ رَاجِعاً اسْتَقْبَلَنِي عِيسَى الْخَادِمُ عِنْدَ الْبَابِ الثَّانِي فَقَالَ يَقُولُ لَكَ مَوْلَايَ أَعَزَّهُ اللَّهُ لِمَ ضَرَبْتَ الْبَغْلَ وَ كَسَرْتَ رِجْلَ الْبَابِ فَقُلْتُ لَهُ يَا سَيِّدِي لَمْ أَعْلَمْ مَا فِي رِجْلِ الْبَابِ فَقَالَ وَ لِمَ احْتَجْتَ أَنْ تَعْمَلَ عَمَلًا تَحْتَاجُ أَنْ تَعْتَذِرَ مِنْهُ إِيَّاكَ بَعْدَهَا أَنْ تَعُودَ إِلَى مِثْلِهَا وَ إِذَا سَمِعْتَ لَنَا شَاتِماً فَامْضِ لِسَبِيلِكَ الَّتِي أُمِرْتَ بِهَا وَ إِيَّاكَ أَنْ تُجَاوِبَ مَنْ يَشْتِمُنَا أَوْ تُعَرِّفَهُ مَنْ أَنْتَ فَإِنَّا بِبَلَدِ سَوْءٍ وَ مِصْرَ سَوْءٍ وَ امْضِ فِي طَرِيقِكَ فَإِنَّ أَخْبَارَكَ وَ أَحْوَالَكَ تُرَدُّ إِلَيْنَا فَاعْلَمْ ذَلِكَ. (بحار ج50 ص283)

داود بن اسود می‌گوید آقای من ابومحمد امام حسن عسکری مرا خواند و چوب گرد و بلندی را که مانند پایه در بود و قطر آن به اندازه پر کردن کف دست بود به من داد و گفت این چوب را به عثمان بن سعید عمری برسان. به راه افتادم در اثناء راه سقایی که قاطری همراهش بود با من برخورد کرد. قاطر راه را بر من تنگ کرد. سقا صدا زد که عجله نکن و راه را بر قاطر باز کن (اما) من چوبی که همراهم بود بلند کردم و با آن قاطر را زدم پس چوب شکست به داخل شکستگی چوب نگریستم دیدم نوشته‌هایی در آن (جاسازی شده) است پس به سرعت حرکت کردم و چوب را در آستینم پنهان کردم. سقا به (سر) من فریاد می‌زد و به خودم و صاحبم دشنام می‌داد (در برگشت) هنگامی که به خانه (امام) نزدیک شدم، عیسای خادم جلو در دوم به استقبالم آمد و گفت مولایت به تو می‌گوید چرا قاطر را زدی و پایه در را شکاندی؟ (هنگامی که خدمت امام رسیدم) گفتم: آقای من، نمی‌دانستم که در داخل پایه در چیست. گفت: چرا کاری بکنی که بعداً به عذرخواهی محتاج شوی؟ مبادا دیگر مثل این کار تکرار شود، هرگاه شنیدی کسی مرا دشنام می دهد، به راه خودت که به آن مأموریت یافته‌ای برو، و مبادا به کسی که ما را دشنام می‌دهد پاسخ دهی یا خودت را به او معرفی نمایی، پس واقعا که ما در سرزمین بد و شهر بدی هستیم، به راه خودت برو که خبرها و احوالت به ما گزارش می‌شود و من آنها را می‌دانم.

عَنْ حَلَبِيٍّ قَالَ: اجْتَمَعْنَا بِالْعَسْكَرِ وَ تَرَصَّدْنَا لِأَبِي مُحَمَّدٍ ع يَوْمَ رُكُوبِهِ فَخَرَجَ تَوْقِيعُهُ أَلَا لَا يُسَلِّمَنَّ عَلَيَّ أَحَدٌ وَ لَا يُشِيرُ إِلَيَّ بِيَدِهِ وَ لَا يُومِئُ فَإِنَّكُمْ لَا تُؤْمِنُونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ قَالَ وَ إِلَى جَانِبِي شَابٌّ فَقُلْتُ مِنْ أَيْنَ أَنْتَ قَالَ مِنَ الْمَدِينَةِ قُلْتُ مَا تَصْنَعُ هَاهُنَا قَالَ اخْتَلَفُوا عِنْدَنَا فِي أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَجِئْتُ لِأَرَاهُ وَ أَسْمَعُ مِنْهُ أَوْ أَرَى مِنْهُ دَلَالَةً لِيَسْكُنَ قَلْبِي وَ إِنِّي لِوُلْدِ أَبِي ذَرٍّ الْغِفَارِيِّ فَبَيْنَمَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ خَرَجَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع مَعَ خَادِمٍ لَهُ فَلَمَّا حَاذَانَا نَظَرَ إِلَى‏ الشَّابِّ الَّذِي بِجَنْبِي فَقَالَ أَ غِفَارِيٌّ أَنْتَ قَالَ نَعَمْ قَالَ مَا فَعَلَتْ أُمُّكَ حمدوية فَقَالَ صَالِحَةٌ وَ مَرَّ فَقُلْتُ لِلشَّابِّ أَ كُنْتَ رَأَيْتَهُ قَطُّ وَ عَرَفْتَهُ بِوَجْهِهِ قَبْلَ الْيَوْمِ قَالَ لَا قُلْتُ فَيَنْفَعُكَ هَذَا قَالَ وَ دُونَ هَذَا. بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏50، ص: 270

حلبی گفت در لشگرگاه (سامرا) جمع شدیم (اما امکان این که خدمت حضرت برسیم وجود نداشت لذا) مترصد بودیم که امام حسن عسکری چه روزی بیرون می‌آید (تا او را میان راه زیارت کرده و بر او سلام دهیم) پس نامه‌ی آن حضرت (خطاب به شیعیان) خارج شد که آگاه باشید هرگز کسی بر من سلام نکند و با دستش به من اشاره نکند زیرا شما بر جانتان در امان نیستید.

(من در مسیر حضرت ایستادم) و کنار من جوانی بود پرسیدم تو از کجایی؟ گفت از مدینه، گفتم اینجا چه می‌کنی؟ گفت افراد نزد ما درباره امامت حضرت اختلاف کرده‌اند، پس آمده‌ام که او را ببینم و از خود او (در این باره سخنی) بشنوم یا نشانه‌ای از او ببینم تا این که دلم آرام گیرد. و من از نسل ابوذر غفاری هستم.

در همین اثناء بود که امام همراه با خادمی خارج شد، هنگامی که به روبروی ما رسید، به جوانی که کنار من بود نگاهی کرد و گفت آیا غفاری هستی؟ گفت آری، گفت مادرت حمدویه چطور است؟ گفت خوب است و سپس امام از ما گذشت. به جوان گفتم آیا پیش از این او را دیده بودی و قیافه او را شناخته بودی؟ گفت نه، گفتم پس همین معجزه و کمتر از این معجزه به تو سود می‌رساند (و برای شناخت امام کافی است.)

از شرایط تقیه هم که صرف نظر نماییم باز هم دسترسی به معصوم همه جا ممکن نبوده است. اسلام به تدریج گسترش پیدا کرده بود و مردم در شهرهای مختلفی زندگی می‌کردند که برخی از آنها بسیار دور بود. حد اکثر آن بود که سالی یک بار به حج مشرف شوند و در ضمن آن خدمت امام نیز برسند.

مسلما شیعیان دچار مسائل مختلفی می‌شدند که حکم آن را نمی‌دانستند.

بخشی از این احکام توسط راویان احادیث روشن می‌شد. اما بخشی نیز به برکت فتوای فقهای اصحاب حل می‌گردید.

شاهد این امر رجوع افراد به امام و پرسش از آن حضرت بود که من راهم دور است برای معالم دینم به چه کسی مراجعه کنم؟ چه کسی مورد اعتماد شماست؟ و…

ویژگی یاد شده به ضمیمه اذن عام امام در فتوای به علم و نیز اذن خاص به برخی از فقهاء اصحاب، ثابت می‌کند که در زمان حضور معصوم نیز تقلید از مرجع غیر معصوم وجود داشته است.

اگر کسی ادعا کند که فقهای اصحاب در تمامی موارد فتوا، به نقل حدیث بسنده می‌کردند این امر هرگز قابل اثبات نیست و نقضهای فراوانی دارد.

برای تفصیل این بحث به «مستندات نظریه «نص حدیث» و نقد آن» مراجعه نمایید.

گذشته از این که چنین ادعایی تنزل شأن فقهاء اصحاب در حد یک راوی است و در روایات میان راوی و فقیه تفاوت قایل شده‌اند.

چنین مدعیانی نخست باید تفاوت گلستان فقیه و برکه محدث را درک نمایند. برای این مهم می‌توان به «یک تیر حدیث با سه هدف» مراجعه نمود.

در هر صورت با گسترش مرزهای اسلام و نیاز روز مره به احکام و عدم دسترسی به امام در همه جا و همه زمان‌ها، زندگی دینی شیعی ادامه داشته و هرگز متوقف نشده است.

با درنگ در برخی شواهد یاد شده، روشن می‌شود شیعه در دوران حضور نیز به غیر معصوم مراجعه می‌کرده است.

این سیره عملی شیعه، به شکل‌های گوناگون در سرتاسر تاریخ دوران حضور مشاهده می‌شود.

تخصص اصحاب، مثبت مرجعیت غیر معصوم در زمان حضور

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۰۹/۲۳-۱۱:۰:۲۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23608
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1284

مجموعه‌ای از روایات اثبات می‌کند که در زمان حضور معصوم نیز تخصص‌های مختلف دینی وجود داشته است.

در این راستا می‌توانید به «انواع تخصص‌ها و طبقات علماء در زمان حضور» مراجعه نمایید.

مسلما متخصصین دوران حضور، در مقابل غیر شیعه به حدیث معصومین علیهم السلام استناد نمی‌کردند. چرا که آنها اعتقادی به احادیث شیعه نداشتند.

و مسلما سخن متخصصین دوران حضور، حجت بر مخالفین بوده است و گر نه اتمام حجت بر مخالفین محقق نمی‌گردید.

با اثبات حجیت برای سخن متخصصین دوران حضور، مرجعیت غیر معصوم نیز در دوران حضور به اثبات می‌رسد. زیرا معنا ندارد که سخن متخصصین برای مخالفین حجت باشد اما برای شیعیان حجت نباشد.

این امر نیز دلیل بر این است که عصمت شرط تقلید از مرجع نیست.

ضابطه فتوای به علم، نافی شرط عصمت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۰/۳۰-۱۰:۵۸:۳۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23637
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 920

تردیدی نیست که فتوا به دو قسمِ فتوای حق و فتوای باطل تقسیم می‌شود.

تنها چیزی که فتوای حق را از باطل جدا می‌سازد این است که فتوای حق، از روی علم و آگاهی صادر می‌شود. بر خلاف فتوای باطل که مستند به رأی، قیاس باطل، هوی و… است.

پس تنها شرط فتوای به حق، اين است كه فتوا بايد از روي علم باشد.

اما نکته مهمی که هست این است که تنها «فتواي حق» مشروط به علم نيست، بلكه علم، شرط مشترك فتوا و تمامي اعمال مکلف است، به بيان ديگر از منظر عقل، تحقق تمامي شؤون طاعت و بندگي ـ یعنی ديانت‌ـ بدون علم (اعم از تفصيلي و اجمالي) و یا منتهی شدن به علم (مانند حجیت خبر واحد و استصحاب و…) ممكن نيست، در بسياري از روايات نيز بر مشروط بودن تك تك شؤون بندگي به همین شرط عقلی تأكيد شده است.

بر همین اساس است که از دیانت به غیر علم و اعتقاد به غیر علم و گفتار به غیر علم، معامله به غیر علم و…، نهی شده است.

بنا بر این، معیار علم هرگز انحصار به فتوا ندارد.

شرط علم در همه کارها، امری است کاملا تعقلی و ضرورت آن را همگان درک می‌کنند. پس اشتراط فتوا، به علم، نه معیار و ضابطه تعبدی است و نه شرط اختصاصی فتوا است.

نفس تأکید بر شرط علم در فتوا (علاوه بر شرطیت آن در همه امور) و عدم ذکر امر دیگری در معتبر بودن فتوا، دلیل بر این است که فتوای حق، مشروط به چیز دیگری نیست.

آن چه مسلم است این است که مقصود از علم، عصمت نیست. زیرا روایاتِ «دیانت به علم»، «عمل به علم»، «قول به علم»، «فتوای به علم» و… همگی خطاب به عامه مکلفین است و نه معصومین. ناگفته پیداست که احدی از عامه مکلفین معصوم نیست.

مقصود از علم در این موارد اجمالا حجت است. حالا حجت چیست، بحث مستقلی دارد که باید جداگانه تحقیق شود.

آن چه مهم است این است که ادله اشتراط فتوا به علم، خطاب به مکلفین غیر معصوم است. اگر عصمت را شرط فتوا بدانیم، مستلزم این است که صدور فتوای حق از غیر معصوم ناشدنی باشد.

و حال آن خود معصومین بر فتوای به علمِ غیر معصومین، صحه گذاشته‌اند.

از این رو ادله شرطیت علم در فتوای حق، شرط عصمت را در مفتی نفی می‌کند.

هرگز خط قرمز عصمت را نشکنیم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۰/۰۲-۱۵:۵۳:۱۲
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۹/۱۰/۲۱-۷:۱۷:۲۲
    • کد مطلب:23612
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 889

حاصل مباحث پیشین این شد که در تقلید عصمت مرجع شرط نیست.

محتمل است این امر موجب برداشت غلط گردد و آن که مرجعیت فقیه در عرض و همسان مرجعیت امام معصوم است.

این برداشت با اندک آشنایی با معارف دین در تعارض آشکار قرار دارد.

ممکن است به دنباله این برداشت نادرست، نتیجه گرفته می‌شود که حذف شرط عصمت از مرجعیت ممکن نیست.

این در حالی است که حذف شرط عصمت از مرجع تقلید، اصلا و ابدا به معنای همسانی مرجعیت معصوم با مرجعیت فقیه نیست، بلکه همیشه و پیوسته مرجعیت فقیه در طول مرجعیت معصوم است.

در نوشتار «مرجعیت دینی، اما و اگرها» سرفصل «۴عقلانیت مرجعیت فقهاء» چنین آمده است:

خط قرمزِ «عصمت»

تا کنون اهمیت و تأثیر عنصر خطا ناپذیری در مرجعیت دینی روشن گردید؛ از این رو ضرورت پرداختن مستقیم به مباحث عصمت و خطا ناپذیری بیشتر آشکار می‌شود. انشاءالله این بحث بنیادین را مستقلا باز خواهیم نمود. البته این بحث، شامل دو بخش بسیار مهم کلی (کبروی) و مصداقی (صغروی) است.

بر اساس اصول موضوعه‌ی بیان شده (که در جای خود مستدل و برهانی است) عنصر خطا ناپذیری، مرزی غیر قابل مصالحه است که فقهاء رضوان الله علیهم را از سایر مراجع چهارگانه (خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام) جدا می‌کند؛ این خط قرمز، همان قانون عقلی و شرعی، انحصار وجوب اطاعت معصوم است.

مبانی علمی این خط قرمز، برهانی است که خط بطلان بر اطاعت بی چون چرای «مرشد»، «قطب رابع» و «فقیه» می‌کشد.

البته از یک استثنای مهم نباید غفلت ورزید، و آن مواردی است که اطاعت غیر معصوم از سوی مراجع خطا ناپذیر (خداوند، پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام) به عنوان یک حکم شرعی واجب شده باشد، و صد البته اصل این گونه موارد، اولا حکیمانه، و ثانیا مستند به برهان است. در نتیجه بحث از موارد وجوب اطاعت غیر معصوم از سوی مراجع خطا ناپذیر، بحث از استثنائات یک قانون کلی است، که خود از فروعات فقهی است.

اما هرگز نباید توهم شود که استثنائات می‌تواند خط قرمزِ خطا پذیری و خطا ناپذیری را در هم بشکند. این توهم در هیچ موردی، (نه در مرجعیت و نه در امر دیگری)، نه گفته شده است و نه قابل پذیرش است؛ بنا بر این مرز خطا ناپذیری، مرزی است که باید صد در صد و بدون هیچ مسامحه‌ای محفوظ بماند.

متأسفانه این مرز بر اثر ناآگاهی برخی غیر متخصصین، در مواردی مورد تجاوز قرار گرفته است و این اشتباه بزرگِ عامیانه، زمینه را برای حملات برخی از دین­ستیزان هموار نموده است.

در هر صورت همچنان که گذشت اگر پای عنصر عصمت و خطا ناپذیری در مرجعیت به میان آید، بدون اندک تردیدی، قضاوت علمی و عقل­گرایانه اقتضا می‌کند که مرجعیت معصوم، مطلق و بدون مرز باشد؛ البته این قضاوت کلی است؛ یعنی هر جا خطا ناپذیری به اثبات برسد، چنین است؛ اما کدام مرجع خطا ناپذیر است، خود باید مورد برهان و استدلال عقلی و علمی باشد.

یکی از کلیدی‌ترین نقطه اختلاف فتوای معصوم و غیر معصوم در استنباط است.

معصوم عالم مطلق به دین و کتاب خداست و اگر استنباطی هم می‌کند استنباط برای فهمیدن دیگران است و نه این که بخواهد جهل خودش را برطرف کند.

در حالی که استنباط فقیه برای دسترسی به مجهولات است.

توضیح بیشتر «تفاوت استنباط ائمه با فقهاء» را از نوشتار «تحقیق در «استنباط» (دومین‌اساس‌فتوا)» می‌آوریم. توجه کنید:

تفاوت استنباط ائمه با فقهاء

با توجه به روایات ثابت شد كه اصل استنباط منحصر به ائمه علیهم السلام نیست، اما استنباط ائمه علیهم السلام با فقها تفاوتهای بسیاری دارد.

به دلیل این که اشاره به دو مورد از آنها ضروری است، به همین موارد بسنده می‌کنیم.

۱- اختلاف بستر و منابع استنباط

۲- اختلاف در ابزار استنباط

اختلاف بستر و منابع استنباط

گذشت كه تمامی حقایق و علوم در قرآن نهفته است، اما نیل به همه‌ی آنها در انحصار اهل قرآن است و بس، چرا كه:

عَنْ زَیدٍ الشَّحَّامِ قَالَ دَخَلَ قَتَادَةُ بْنُ دِعَامَةَ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام… فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام وَیحَكَ یا قَتَادَةُ إِنَّمَا یعْرِفُ الْقُرْآنَ مَنْ خُوطِبَ بِهِ (الكافی/ج8/ص312/ح485)

امام باقر علیه السلام به قتاده فرمودند:… وای بر تو ای قتاده به جز مخاطبین واقعی قرآن كسی قرآن را (با تمام رموزش) نمی‌شناسد.

بنا بر این تفاوت نخست این است كه «استنباط» همه‌ی امور از قرآن در انحصار ائمه علیهم السلام می‌باشد و هیچ كس در آن شركت ندارد. اما بستر و منابع معتبر «استنباط» فقها محدود است به:

منبع اول فقها: محكمات قرآن و سنتهای قطعی؛

هذا ما أمر به عبد الله علی امیرالمؤمنین علیه‌السلام مالك بن حارث الاشتر فی عهده الیه حین ولاه المصر… و قد قال الله لقوم أحب إرشادهم یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الامْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الاخِرِ ذلِكَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلا و قال وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّیطانَ إِلا قَلِیلا فالرد إلی الله الاخذ بمحكم كتابه و الرد إلی الرسول الاخذ بسنته الجامعة غیر المتفرقة و نحن أهل رسول الله الذین نستنبط المحكم من كتابه و نمیز المتشابه منه و نعرف الناسخ مما نسخ الله و وضع إصره… بحارالانوار/ج74/ص251/ب10/ح1 عهد أمیر المؤمنین علیه‌السلام إلی الاشتر

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در عهد مالک اشتر می‌فرمایند: پس ارجاع به خدا، گرفتن آیات محکم قرآن است، و ارجاع به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گرفتن سنت مورد اتفاق پیامبر1 است و ماییم اهل بیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که محکم از قرآن را استنباط می‌کنیم و ماییم اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که آیات متشابه از قرآن را تشخیص می‌دهیم و ناسخ را از منسوخ می‌شناسیم.

منبع دوم فقها: حاصل «استنباط» ائمه علیهم السلام از قرآن؛

پیش از این چنین گذشت:

آنان را در میان اهل زمانشان و نزدیكانشان برتری دادی سپس آنان را به وحی خودت اختصاص دادی و كتابت را بر آنان فرو فرستادی و به ما فرمان دادی كه به آنان تمسك جوییم و اختلافات را به آنان ارجاع دهیم و از آنان دین تو را استنباط و استخراج نماییم…

در بحث مرجعیت چنین گذشت:

عَنِ الْمُعَلَّی بْنِ خُنَیسٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام فِی رِسَالَةٍ فَأَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنِ الْقُرْآنِ فَذَلِكَ أَیضاً مِنْ خَطَرَاتِكَ الْمُتَفَاوِتَةِ الْمُخْتَلِفَةِ لانَّ الْقُرْآنَ لَیسَ عَلَی مَا ذَكَرْتَ وَ كُلُّ مَا سَمِعْتَ فَمَعْنَاهُ (عَلَی‌) غَیرِ مَا ذَهَبْتَ إِلَیهِ وَ إِنَّمَا الْقُرْآنُ أَمْثَالٌ لِقَوْمٍ یعْلَمُونَ دُونَ غَیرِهِمْ وَ لِقَوْمٍ یتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ وَ هُمُ الَّذِینَ یؤْمِنُونَ بِهِ وَ یعْرِفُونَهُ وَ أَمَّا غَیرُهُمْ فَمَا أَشَدَّ إِشْكَالَهُ عَلَیهِمْ وَ أَبْعَدَهُ مِنْ مَذَاهِبِ قُلُوبِهِمْ وَ لِذَلِكَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله إِنَّهُ لَیسَ شَی‏ءٌ أَبْعَدَ مِنْ قُلُوبِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسِیرِ الْقُرْآنِ وَ فِی ذَلِكَ تَحَیرَ الْخَلائِقُ أَجْمَعُونَ إِلا مَنْ شَاءَ اللَّهُ وَ إِنَّمَا أَرَادَ اللَّهُ بِتَعْمِیتِهِ فِی ذَلِكَ أَنْ ینْتَهُوا إِلَی بَابِهِ وَ صِرَاطِهِ وَ أَنْ یعْبُدُوهُ وَ ینْتَهُوا فِی قَوْلِهِ إِلَی طَاعَةِ الْقُوَّامِ بِكِتَابِهِ وَ النَّاطِقِینَ عَنْ أَمْرِهِ وَ أَنْ یسْتَنْبِطُوا مَا احْتَاجُوا إِلَیهِ مِنْ ذَلِكَ عَنْهُمْ لا عَنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ قَالَ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ… وسائل‌الشیعة /ج27/ص191/ ب13/ ح33569 همچنین مراجعه شود به: بحارالانوار /ج89/ص100/ب8/ح72

همانا خداوند قرآن را به این جهت معما گونه نازل کرده است که مردم برای فهم آن نیازمند ابواب خدا و راه او باشند و خدا را (با پذیرفتن سرسپردگی نسبت به ابواب الهی) عبادت کنند و در گفته‌ی خدا به فرمانبرداری از نگهدارندگان قرآن و گویندگان از امر خدا مراجعه نمایند و بدین جهت قران را معما گونه نازل فرمود که هر آن چه مردم بدان نیازمند هستند، از نگهدارندگان قرآن استنباط نمایند و نه از نفس خود…

بنا بر این بستر «استنباط» ائمه علیهم السلام ـ‌مستنبط منه‌ـ در انحصار خود آنان است. و از این جهت «استنباط» فقها در طول «استنباط» ائمه علیهم السلام قرار دارد. اما بحث از این كه «منابع انحصاری ائمه علیهم السلام منحصر به قرآن است یا خیر؟» مجال دیگری می‌طلبد كه خارج از هدف ماست.

اختلاف در ابزار استنباط

تفاوت دوم بین استنباط ائمه علیهم السلام و استنباط فقها این است كه ابزار «استنباط» ائمه علیهم السلام از قرآن موهبتی الهی است كه در انحصار خود آنان است و احدی در آن با ائمه علیهم السلام شركت ندارد. توضیح بیشتر این امر ان‌شاءالله در «پشتوانه‌‌های علمی ائمه» و «محدَّث (به فتح دال) یا محدِّث (به كسر دال)» خواهد آمد.

اما در این بحث از زاویه‌ی دیگری به اختلاف ابزار استنباط ائمه علیهم السلام با سایرین اشاره می‌شود:

عنه علیه السلام قال سمعته یقول لنا أعین لا تشبه أعین الناس و فیها نور لیس للشیطان فیها نصیب. (بحارالانوار /ج26/ ص66/ ب2/ح3)

امام رضا علیه السلام فرمودند: برای ما چشمانی است كه به چشمان مردم شباهتی ندارد و در آن چشمان نوری است كه شیطان سهمی از آن نمی‌برد.

عن أبی إسحاق الجریری قال كنت عند أبی عبد الله علیه السلام فسمعته و هو یقول إن لله عمودا من نور حجبه الله عن جمیع الخلائق طرفه عند الله و طرفه الآخر فی أذن الإمام فإذا أراد الله شیئا أوحاه فی أذن الإمام علیه السلام. (بحارالانوار /ج26/ص134/ب8/ح9)

ابو اسحاق می‌گوید نزد امام صادق علیه السلام بودم پس از آن حضرت شنیدم كه فرمود: به راستی كه عمودی از نور برای خداوند می‌باشد كه آن را از همه‌ی خلایق پوشیده داشته، یك طرف آن نزد خداست و طرف دیگر آن در گوش امام است پس هرگاه خداوند چیزی را اراده نماید در گوش امام علیه السلام وحی می‌نماید.

عن محمد بن مروان عن أبی عبد الله علیه السلام قال إن الإمام یسمع الصوت فی بطن أمه فإذا بلغ أربعة أشهر كتب علی عضده الأیمن وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ فإذا وضعته سطع له نور ما بین السماء و الأرض فإذا درج رفع له عمود من نور یری به ما بین المشرق و المغرب. (بحارالأنوار /ج26/ ص132/ ب8/ح1)

امام صادق علیه السلام فرمودند: به یقین امام در شكم مادر صدا را می‌شنود پس هنگامی كه به چهار ماهگی رسید این آیه بر بازوی راستش نوشته می‌شود «و كلمه‌ی پروردگارت از روی صدق و عدل كمال و تمام گردید و برای كلمات خداوند تبدیل كننده‌ای نیست» پس هنگامی كه امام به دنیا آید برای او نوری بین زمین و آسمان ساطع خواهد شد و هنگامی كه به راه افتد عمودی از نور برای او بلند خواهد شد كه آنچه بین مشرق و مغرب است می‌بیند.

عن الثمالی قال قال أبو جعفر علیه السلام إن الإمام منا لیسمع الكلام فی بطن أمه حتی إذا سقط علی الأرض أتاه ملك فیكتب علی عضده الأیمن وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ حتی إذا شب رفع الله له عمودا من نور یری فیه الدنیا و ما فیها لا یستر عنه منها شی‏ء. (بحارالأنوار/ج26/ص133/ب8/ح2)

امام باقر علیه السلام فرمودند: یقینا كه امام از ما در شكم مادرش سخن را می‌شنود تا زمانی كه به دنیا آید فرشته‌ای می‌آید و بر بازوی راستش می‌نویسد «و كلمه‌ی پروردگارت از روی صدق و عدل كمال و تمام گردید و برای كلمات خداوند تبدیل كننده‌ای نیست و او شنوا و داناست»، هنگامی كه جوان گردد خداوند برای او عمودی از نور بلند می‌نماید كه در آن عمود نور دنیا و آنچه در آن است می‌بیند و چیزی از آنها از امام پوشیده نمی‌ماند.

عن إسحاق بن عمار قال قال أبو عبد الله علیه السلام إن الإمام یسمع الصوت فی بطن أمه فإذا سقط إلی الأرض كتب علی عضده الأیمن وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الآیة فإذا ترعرع نصب له عمود من نور من السماء إلی الأرض یری به أعمال العباد و زاد یونس بن ظبیان فیه فإذا خرج إلی الأرض أوتی الحكمة و زین بالحلم و الوقار و ألبس الهیبة و جعل له مصباح یعرف به الضمیر و یری به أعمال العباد. (بحارالأنوار/ج26/ص136/ب8/ح16)

اسحاق می‌گوید امام صادق علیه السلام فرمودند: یقینا امام در شكم مادرش صدا را می‌شنود پس هنگامی كه به دنیا آید بر بازوی راستش نوشته می‌شود «و كلمه‌ی پروردگارت از روی صدق و عدل كمال و تمام گردید» پس هنگامی كه رشد كند برای او عمودی از نور از زمین تا آسمان نصب می‌گردد كه به آن كارهای بندگان را می‌بیند.

یونس اضافه كرده است كه امام فرمود: پس هنگامی كه به دنیا آید حكمت به او داده می‌شود و به حلم و قار مزین می‌گردد و بر قامت او لباس هیبت پوشیده می‌شود و برای او چراغی قرار داده می‌شود كه ضمیر اشخاص را می‌شناسد و كارهای بندگان را می‌بیند…

عن إسحاق القمی قال قلت لأبی جعفر علیه السلام جعلت فداك ما قدر الإمام قال یسمع فی بطن أمه فإذا وصل إلی الأرض كان علی منكبه الأیمن مكتوبا وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ثم یبعث أیضا له عمودا من نور من تحت بطنان العرش إلی الأرض یری فیه أعمال الخلائق كلها ثم یتشعب له عمود آخر من عند الله إلی أذن الإمام كلما احتاج إلی مزید أفرغ فیه إفراغا. (بحارالأنوار/ج26/ص135/ب8/ح12)

اسحاق می‌گوید به امام باقر علیه السلام گفتم فدای شما گردم مقام امام چه اندازه است؟ فرمودند: در شكم مادرش سخن را می‌شنود پس هنگامی كه به زمین رسید در شانه‌ی راستش چنین نوشته شده است «و كلمه‌ی پروردگارت از روی صدق و عدل كمال و تمام گردید و برای كلمات خداوند تبدیل كننده‌ای نیست و او شنوا و داناست» سپس برای او نیز عمودی از نور از زیر مركز عرش نا زمین برانگیخته می‌شود كه در آن كارهای تمامی بندگان را می‌بیند سپس برای او عمود دیگری از نزد خدا تا گوش امام منشعب می‌شود كه هرگاه نیاز به علم اضافه داشته باشد در گوش او ریخته می‌شود.

اما ابزار استنباط فقها، نور «عقل» است كه موهبت عام الهی است، ولی اختلاف افراد در درجات آن است، این امر نیاز به تحقیق گسترده‌ای دارد كه ان‌شاءالله در بخشی از همین سلسله نوشتارها خواهد آمد. اما اشاره‌ای كوتاه به این بحث را در فصل رابطه‌ی «استنباط با عقل» خواهید دید.

آن چه مهم است است که با لحاظ عصمت، حتی خطای قصوری محال است. اما در فقهاء واجد شرایط، تنها خطای تقصیری محال است، ولی خطا قصوری ممکن و واقع است.

حذف شرط عصمت از مرجعیت به این معناست که تنها شرطی که خود معصومین در فقاهت و افتاء مطرح کرده‌اند، فقط و فقط فتوای به علم است.

فتوای به علم، در مقابل فتوای به رأی و فتوای به ظن و گمان حاصل از قیاسات باطل است.

آیا تقلید در اعتقادات راه دارد؟

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۲/۰۹-۱۱:۴۴:۴۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23659
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 943

مباحث پیشین روشن ساخت که اصل تقلید امری است که در زندگی عقلاء کاملا جاری و ساری است. روایات فراوانی نیز بر همین امر عقلایی صحه گذاشته و تأکید کرده است.

جریان تقلید در حوزه احکام و فروع فقهی، امری است مسلم. به این معنی که هر کس تقلید را پذیرفته آن را در احکام و فروعات قطعا جاری می‌داند.

چالش اساسی در جریان تقلید در حوزه اعتقادات است.

پیش از هر چیزی ببینیم نقطه اصلی چالش کجاست؟

نقطه چالش تقلید در اعتقادات

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۲/۰۹-۱۱:۴۵:۳۸
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23660
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 891

اعتقادات، در مقابل احکام، چند کاربرد دارد.

کاربرد نخست آن شامل همه آن چیزی است که به آن ایمان می‌آوریم، از توحید گرفته تا فرشتگان، از مرگ گرفته تا بهشت و دوزخ، و….

تردیدی نیست که برای نوع مردم راهی به شناخت اعتقادات به شکل مطلق، وجود ندارد. لذا صرف تقلید (البته با شرایط آن) برای ایمان به این امور کفایت می‌کند.

به سخن دیگر مطلق اعتقادات، برای عموم مردم مصداق هدایت تکوینی قرار نمی‌گیرد، بلکه ایمان به بخش گسترده‌ای از آنها تنها از راه تقلید ممکن و شدنی است.

قدر مسلم در این گونه امور، تقلید از معصوم است.

اما تقلید از غیر معصومی که واجد همه شرایط است نیز بر اساس ادله تقلید ممکن و جایز است.

کاربرد دوم اعتقادات، معرفت خدا، رسول، امام و قیامت را شامل می‌شود.

بخش عمده‌ای از روایات معرفت خداوند و نیز پیامبر صلی الله علیه و آله و مقامات معصومین علیهم السلام، خارج از پرتو خرد عموم مردم است.

هنوز هم درک بسیاری از جملات نهج البلاغه در معرفت خداوند، مورد تأمل است، تا چه رسد به تمامی آن چه در این حوزه بیان شده است.

لذا می‌توان گفت این امور نیز در گسترده تقلید جای می‌گیرند.

کاربرد سوم اعتقادات پایه است که همان ضرورت حداقلی اصول دین است.

چالش اصلی تقلید، در اعتقادات بر اساس این کاربرد است.

یکی از پیش نیازهای مرتفع ساختن این چالش، تعیین مبنا در بحث فطرت است.

در ادامه به این مهم می‌پردازیم.

جایگاه فطرت در شناخت اعتقادات پایه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۲/۰۹-۱۱:۴۵:۴۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23661
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 941

بحث فطرت از مباحث حیاتی و کارا و تأثیرگذار است که طرح آن مجال گسترده‌ای می‌طلبد.

یکی از تأثیرات فطرت، در بحث تقلید آشکار می‌شود.

اگر (تأکید می‌کنم اگر) فطرت را یکی از اقسام شناخت بدانیم (که چنین است) تمامی اعتقادات پایه (و حتی بسیار فراتر از اصول پایه) مورد شناخت فطری همه انسان‌ها قرار گرفته است.[1]

لذا با زنده شدن فطرت، مشکلی به عنوان شناخت اعتقادات پایه باقی نمی‌ماند.

بنا بر این، موضوعی برای تقلید در اعتقادات پایه باقی نمی‌ماند تا بحث از جریان تقلید را مطرح کنیم.

اما نسبت به سایر شاخه‌های اعتقادات، پیش از این گشذت که تقلید در آنها مشکلی ندارد.

 

[1]- در منابع وحی به شناخت فطری اشارات فراوان رفته است. از جمله:

عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع أَصْلَحَكَ اللَّهُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ- فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها قَالَ فَطَرَهُمْ عَلَى التَّوْحِيدِ عِنْدَ الْمِيثَاقِ عَلَى مَعْرِفَتِهِ أَنَّهُ رَبُّهُمْ قُلْتُ وَ خَاطَبُوهُ قَالَ فَطَأْطَأَ رَأْسَهُ ثُمَّ قَالَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَعْلَمُوا مَنْ رَبُّهُمْ وَ لَا مَنْ رَازِقُهُمْ. التوحيد (للصدوق)، ص: 330

تقلید در اعتقادات پایه با تنزل از شناخت فطری

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۲/۰۹-۱۱:۴۶:۴۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23662
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 922

روشن شد که با شناخت فطری، تقلید در اعتقادات پایه موضوعی ندارد، اما در سایر شاخه‌ها محذوری ندارد.

بله اگر کسی فطرت را بیگانه از مقوله شناخت بداند و یا فطرت فردی آن چنان خاموش شده باشد که نتوان آن را بیدار کرد، بحث تقلید موضوع پیدا می‌کند.

در این صورت اگر بخواهیم در خود مسئله تقلید در اعتقادات، تقلید نماییم، دچار دور و تسلسل محال می‌گردیم.

اما اگر خود مسئله تقلید، امری فطری باشد، در نگاه نخست به نظر می‌رسد که تقلید حتی در اعتقادات پایه مشکلی نداشته باشد.

اما در نگاه موشکافانه چنین نیست.

زیرا اگر فطرت را از مقوله شناخت خارج سازیم، خود تقلید فطری نیز از گردونه شناخت خارج می‌شود.

و اگر شناخت فطرت را بپذیریم، اما فطرت شخص آن چنان خاموش شده است که قابل بیدار شدن نباشد، باز هم استناد به تقلید فطری برای چنین شخصی سودمند نخواهد بود.

در نتیجه در هر دو صورت، تنها نقطه اعتماد در ساختمان عقیده می‌شود یک روش عملی عقلاء و ان این است که جاهل به عالم مراجعه می‌کند.

آن چه مهم است درنگ در خود این سیره یعنی رجوع جاهل به عالم است.

تردیدی نیست که سیره‌های عقلائیه، گتره نیست و تردیدی هم نیست که در سیره‌های عقلائیه جای تعبد محض نیست.

هر سیره عقلائی به شکلی ریشه‌اش به خرد باز می‌گردد.

از این رو بایسته است که سیره عقلایی رجوع جاهل به عالم را زیر ذره‌بین خرد تجزیه و تحلیل نماییم.

با توجه به عدم تعبد در سیره‌های عقلایی، ملاک وجوب نفسی در رجوع جاهل به عالم منتفی است. به سخن دیگر عقلاء که به عالم مراجعه می‌کنند از این جهت نیست که تبعیت عالم ذاتا و بدون لحاظ علمش بایسته است. بلکه مراجعه جاهل به عالم، به لحاظ عالم بودن عالم است. یعنی علم اوست که درستی مراجعه به عالم را توجیه می‌کند.

به سخن دیگر با توجه با عالم بودن عالم، عقلاء رأی و نظر او را طریقی به واقع می‌بینند.

یعنی همچنان که علم و شناخت خود فرد، مستقیما واقع را برای فرد منکشف می‌سازد، همان گونه نظر عالم نیز در نظر عقلاء کاشف از واقع است.

بر این اساس ما از دو طریق واقع را احراز می‌کنیم، یکی از راه شناخت مستقیم خود ما و دیگری از راه رأی و نظر عالم.

پس از روشن شدن ملاک مراجعه به عالم که همان طریقیت باشد، باید تحقیق کرد که طریقیت رأی عالم مطلق است یا خیر؟

توضیح این که اگر در نظر عقلاء، مراجعه جاهل به عالم به شکل مطلق معتبر باشد، فرد حتی در صورت تمکن از تحصیل علم، می‌تواند به تقلید از عالم بسنده کند. ولی اگر در نظر عقلاء مراجعه جاهل به عالم مقید باشد به عدم دسترسی به علم و یا دشواری آن، در این صورت با فرض تمکن از علم، عقلاء برای تقلید از عالم، طریقیت قائل نیستند.

پس اعتبار رجوع جاهل به عالم محدود می‌شود به صورتی که امکان تحصیل علم به راحتی ممکن نباشد. به سخن دیگر طریقیت قول عالم در صورتی است که راه علم بر شخص بسته باشد و یا این که خالی از دشواری نباشد.

پس از تجزیه و تحلیل سیره عقلاء نسبت به رجوع جاهل به عالم و روشن شدن بحث کبروی آن، نوبت به تطبیق آن بر موضوع نوشتار فرامی‌رسد.

پیش از هر چیزی داشته‌های صورت مسئله را مرور می‌کنیم.

۱) دست ما از علم به اعتقادات پایه خالی است.

۲) شناخت فطری نیز منتفی است. (خواه از جهت این که فطرت از مقوله شناخت نیست یا این که فطرت آن چنان مرده است که زنده کردن آن کار آسانی نیست.)

۳) عقلاء مراجعه به عالم را طریق به واقع می‌بینند.

۴) اما طریقیت این سیره، مشروط و مقید است که به این تحصیل علم توسط خود شخص به آسانی در دسترس نباشد.

ناگفته پیداست که موضوع بحث انسان است که با موهبت عقل آراسته است.

اینک باید دید شناخت وجود صانع، از منظر عقل امری پیچیده و دشوار است که هر کسی از عهده آن برنمی‌آید؟ یا این که شناخت وجود صانع امری ساده و آسان است و برای همگان امکان پذیر است؟

۵) طبق اصول اولیه و موضوعه پی بردن از اثر به مؤثر و… (اصول پایه اعتقادات) نه تنها ممکن است که به شدت آسان و راحت است و به سرعت در دسترس فرد عاقل قرار می‌گیرد.[1]

۶) طریقیت رجوع جاهل به عالم در مفروضات مسئله حداقل نزد عقلاء محرز نیست.

آن چه در این بخش ارایه شد، تنها برای تکمیل تحقیق بود و الا شناخت فطری امری مسلم و قطعی است و لذا نوبت به تحقیق در این شاخه نمی‌رسد.

بحث یاد شده بسیار مهم است و مجال گسترده‌ای می‌طلبد. اما در اینجا به اشاره بسیار کوتاه بسنده می‌کنیم.

شناخت و معرفت (در مقابل باور و ایمان) از چند طریق حاصل می‌شود: ۱- شناخت مشهودات و بدیهیات ۲- شناخت استدلالی ۳- شناخت فطری.

ناگفته پیداست که در همه انواع شناخت، با انسان خردمند سر و کار داریم و الا اگر کسی بهره‌ای از خرد نداشته باشد، هیچ کدام از شاخه‌های شناخت برایش گشوده نمی‌شود.

 

[1]- دین نیز بر این امر واقعی تأکید فراوان کرده است. مانند: أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ… (ابراهیم10)

مگر در باره خدا -پديد آورنده آسمانها و زمين- ترديدی هست؟ و…

عصاره سخن در تقلید در اعتقادات

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۹/۱۲/۰۹-۱۱:۴۶:۴۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23663
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 897

مباحث پیشین روشن ساخت که مراجعه جاهل به عالم مسائل متعددی دارند که عبارتند از:

۱) مراجعه جاهل به عالم در اعتقادات به معنای وسیع

۲) مراجعه جاهل به عالم در اصول اعتقادات

۳) مراجعه جاهل به عالم در اعتقادات پایه

3.1) مراجعه جاهل به عالم در اعتقادات پایه با لحاظ شناخت فطری

3.2) مراجعه جاهل به عالم در اعتقادات پایه بدون لحاظ شناخت فطری

به جز اعتقادات پایه، تقلید در سایر اعتقادات هیچ محذوری ندارد.

در اعتقادات پایه نیز با فرض وجود شناخت فطری، موضوع تقلید از اساس منتفی می‌گردد.

در اعتقادات پایه بدون لحاظ شناخت فطری، با توجه به ۱- طریقیت مراجعه جاهل به عالم و ۲- آسانی تحصیل شناخت، از منظر عقلاء جایی برای تقلید وجود ندارد.

اطمینان به مجتهد یا اطمینان به استنباط مجتهد؟ (رابطه تقلید و اطمینان)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۰۴-۱۲:۳۷:۱۱
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۰۲/۱۳-۱۲:۱۴:۲۹
    • کد مطلب:23743
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1549

تقلید، رجوع جاهل به عالمی است که از دائره عدالت خارج نمی‌شود.

پیداست که مقتضی این بستر (خبرویت و عدالت)، خالی از هر امر دیگری، اطمینان و اعتماد به خود عالم است.

اما احیانا اموری پیدا می‌شوند که نسبت به رأی و نظر عالم، اطمینان حاصل نمی‌شود و یا به خلاف آن اطمینان پیدا می‌شود.

این پدیده، دو پرسش اساسی را پیش رو می‌گشاید.

پرسش نخست این که آیا ممکن است اطمینان به خود عالم، با عدم اطمینان به رأی او باقی بماند؟

و پرسش دوم هم این که در صورت عدم اطمینان به رأی عالم، چه باید کرد؟

این بحث را می‌توان از زاویه‌ای دیگر نیز گشود و آن این که:

یکی از مباحثی که در تقلید مطرح است، نقش سیره عقلائیه در حجیت تقلید است.

گفته شده است که سیره‌های عقلائی در صورتی حجت هستند که ظن بر خلاف آن نباشد. به تعبیر دقیق‌تر در صورت ظن بر خلاف، سیره‌ای میان عقلاء وجود ندارد.

اگر ظن بر خلاف رأی مجتهد پیدا شد، آیا سیره می‌تواند درستی تقلید را اثبات کند؟

به این بحث از دو منظر می‌نگریم: منظر روایات و منظر خرد.

ظن بر خلاف فتوای مجتهد از منظر روایات

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۳-۱۲:۱۵:۵۲
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23755
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1091

پیداست که هدف و حاصل آموختن، علم پیدا کردن به مسئله است.

اگر اطمینان را علم عرفی بدانیم، با اطمینان به مسئله، هدف تعلم نیز تحقق می‌یابد.

اما تقلید، مغایر تعلم است و کاری به علم به خود مسئله ندارد.

پس حاصل تقلید چیست؟

روایت مهم زیر شاه کلید این بحث است

وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّ رِيحَكُمْ وَ أَرْوَاحَكُمْ فَأَعِينُوا مَعَ هَذَا بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ إِنَّهُ لَا يُنَالُ مَا عِنْدَ اللَّهِ إِلَّا بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ إِذَا ائْتَمَمْتُمْ بِعَبْدٍ فَاقْتَدُوا بِه‏

نکته نخستی که باید توجه کرد این است که ادله تقلید منحصر به عنوان تقلید نیست، بلکه عناوین فراوان دیگری، از جمله وجوب اقتداء به عالم نیز دلیل بر درستی تقلید است. تفصیل این بحث را در بخش «رد پای تقلید در دین» ببینید.

مسلما نگاه این گونه روایات به اقتداء و تقلید، نگاه تعبدی نیست بلکه به یک امر عقلانی و عقلائی اشاره دارد.

ریشه این امر عقلانی و عقلائی، تنها ائتمان و اطمینان و اعتماد است.

حدیث یاد شده به این مسئله اشاره کرده است و آن کلیدی‌ترین نکته حدیث است که عبارت از این فقره است:

إِذَا ائْتَمَمْتُمْ بِعَبْدٍ فَاقْتَدُوا بِه…

موضوع قضیه، «إِذَا ائْتَمَمْتُمْ بِعَبْدٍ» است.

حکم و محمول قضیه نیز «فَاقْتَدُوا بِه» است.

آن چه مهم است، متعلق ائتمان در موضوع قضیه است. ائتمان به چه؟

در این روایت تصریح شده به ائتمان به عبد، نه اعتماد به رأی عبد.

یعنی متعلق ائتمان، خود عبد (یعنی مرجع) است، نه رأی مرجع.

بین این دو فرق آشکاری است.

توضیح این که اگر ائتمان به رأی مجتهد معیار باشد، با شک و یا ظن به خلاف فتوای مجتهد، ائتمان زایل می‌گردد و امر به اقتداء، موضوعا منتفی می‌گردد.

اما اگر متعلق ائتمان، خود مجتهد باشد در این صورت دیگر ظن بر خلاف فتوای مجتهد، اثری در سیره عقلاء ندارد.

زیرا ریشه سیره (که مناط روایات نیز همین است) ائتمان است و ائتمان، حاصل عالمیت و عدالت مجتهد است و این دو هم محرز است پس موضوع ائتمان، محقق است، قهرا حکم اقتداء هم بر آن مترتب می‌شود.

این امر در مورد مقلد جاهل ناآشنای به استنباط کاملا واضح است.

اما ممکن است در مورد مقلد جاهل آشنای به استنباط مورد تردید واقع شود.

تنها مورد قابل تردید، جاهل آشنای به استنباطی است که در آستانه اجتهاد باشد، برای چنین شخصی ممکن است عالمیت عالم از نظر صغروی (یعنی در مسئله‌ای خاص) مورد تردید قرار گیرد و تبعا موضوع اقتداء که ائتمان است، منتفی شود.

اما سایر مصادیق جاهل آشنای به استنباط، با حفظ صغرای عالمیت، موضوع ائتمان به عبد باقی است و جریان حکم آن، یعنی اقتداء‌ نیز قهری است.

ممکن است گفته شود ریشه مبنای عدم سیره عقلائی در رجوع به خبره، در صورت ظن به خلاف، این باشد که متعلق ائتمان را رأی گرفته‌اند.

اما این روایت تصریح می‌کند که متعلق ائتمان خود شخص مجتهد است، نه رأی و استنباط او.

إِذَا ائْتَمَمْتُمْ بِعَبْدٍ فَاقْتَدُوا بِه

در دیگر روایات شواهد فراوانی برای این جمله وجود دارد. از جمله:

پرسش از ثقه بودن افراد (أَ فَيُونُسُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ ثِقَةٌ آخُذُ عَنْهُ مَا أَحْتَاجُ إِلَيْهِ مِنْ مَعَالِمِ دِينِي…)

و یا امر به اعتماد به افراد خاصی (فَاعْتَمِدَا فِي دِينِكُمَا عَلَی…)

و…

این گونه موارد شاهد بر این هستند که محور تقلید، ائتمان به خود شخص است و نه فتوای او.

در این دسته از روایات، محورِ ائتمان و وثوق و اعتماد، خود فقیه است، نه فتوای فقیه.

با توجه به آن چه گذشت اگر کبرای عدم حجیت سیره در موارد ظن بر خلاف را هم بپذیریم، این کبرا در بحث تقلید موضوع پیدا نمی‌کند.

چون بر اساس این روایات آن چه در تقلید لازم است، ائتمان به خود فقیه است که با توجه به احراز فقاهت و عدالت او، محرز است. ولی ظن بر خلاف فتوای فقیه، معیار و مناط تقلید قرار نگرفته است.

هر چند بیان روایت کفایت می‌کند، اما به لحاظ عقلانی بودن محتوای روایت لازم است از منظر عقل نیز آن را تجزیه و تحلیل نماییم.

ظن بر خلاف فتوای مجتهد از منظر خرد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۲/۱۳-۱۲:۱۵:۵۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23756
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1282

در آغاز این بخش چند پرسش مهم را مطرح کردیم که آن را دوباره مرور می‌کنیم.

آیا ممکن است اطمینان به خود عالم، با عدم اطمینان به رأی او باقی بماند؟

در صورت عدم اطمینان به رأی عالم، چه باید کرد؟

اگر ظن به خلاف رأی مجتهد پیدا شد، آیا سیره می‌تواند درستی تقلید را اثبات کند؟

در سرفصل پیش از منظر روایات به پرسش‌های یاد شده پاسخ داده شد و حاصل آن این شد که معیار و مناط ائتمان به خود فقیه است نه فتوای او.

اینک همین مسئله را از منظر خرد بررسی می‌کنیم.

تقلید، رجوع جاهل به عالم است.

پس رکن نخست موضوع تقلید، جاهل است و اساسا تقلید عالمی از عالم دیگری باطل است.

عقلائیت تقلید نیز متوقف بر این است که مرجع شخص جاهل، عالم باشد. ناگفته پیداست که تقلید جاهل از جاهل عقلائی نیست. پس رکن دوم موضوع تقلید نیز مرجعیت عالم است.

شرط عدالت مرجع نیز تضمین کننده عدم انحراف عامدانه‌ی رکن دوم، یعنی مرجعیت است.

اینجا این پرسش مطرح می‌شود که آیا جهل به درستی فتوای مجتهد (اعم از شک در درستی فتوا یا ظن بر خلاف آن)، درستی تقلید را زیر سؤال می‌برد؟ آیا شک مقلد در درستی استنباط فقیه، مانع تقلید است؟

به سخن دیگر آیا شرط درستی تقلید، علم به درستی فتوای مجتهد است یا خیر؟

تمامی پرسش‌های یاد شده اشاره به یک امر اساسی دارد و پاسخ آن نیازمند تحقیق و بررسی است.

شایسته است که برای پرهیز از پیچیدگی و دشواری بحث، ساده‌ترین و طبیعی‌ترین صورت مسئله را مورد کنکاش قرار دهیم و آن صورتی است که تنها یک عالم و فقیه جامع الشرایط در مسئله وجود داشته باشد در نتیجه تنها با یک فتوا سر و کار داشته باشیم.

سایر صور مسئله، مجال گسترده‌ای مطلبد که در مباحث تخصصی مطرح می‌شود.

ناگفته پیداست که حل ساده‌ترین صورت مسئله، راه را برای حل صور پیچیده هموار می‌کند.

یک بار دیگر مفروضات مسئله را مرور می‌کنیم.

۱) علم مقلد به عالم بودن مرجع

۲) علم مقلد به عدالت مرجع

۳) علم مقلد به فتوای مرجع

۴) جهل مقلد نسبت به فرآیند استنباط مرجع

۵) راست پنداری و قبول فتوای مجتهد که از آن با تعبیر ایمان به سخن مجتهد نیز یاد می‌شود.

در سه امر نخست (عالمیت، عدالت و فتوا) قطعا علم مقلد، ضروری است و در امر چهارم (به اقتضای تغایر تعلم و تقلید) نیز قطعا علم منتفی است.

بنا بر این اگر شرط علم یا اطمینان به فتوای مجتهد، در درستی تقلید معتبر باشد، تنها در امر پنجم قابل طرح است.

توضیح این که لازمه شرطیت علم، این است که چون علم به درستی استنباط مجتهد دارم، پس فتوای مجتهد را می‌پذیرم.

اما لازمه عدم شرطیت علم، این است که چون علم به عالمیت و عدالت مجتهد دارم، به سخن مجتهد ایمان دارم و آن را راست می‌پندارم و می‌پذیرم.

در فرض یاد شده، یعنی وجود تنها یک عالم و فقیه جامع الشرایط و تنها یک فتوای معتبر، برای نوع مقلدین اطمینان به فتوای مجتهد پیدا می‌شود. پس اطمینان نوعی حاصل است. شاهد بر این امر سیره عقلائی گسترده و قوی رجوع جاهل به عالم است.

آن چه مهم است اطمینان شخصی است. آیا همیشه اطمینان شخصی نیز برای تک تک مقلدین نسبت به درستی فتوای مجتهد حاصل می‌شود یا خیر؟

برای رسیدن به پاسخ مناسب، بایسته است که میان مقلدین تفکیک قائل شویم و جاهل بیگانه از استنباط را از جاهل آشنای به استنباط جدا کنیم.

مقصود از جاهل آشنای به استنباط کسی است که به مرزهای خبرویت و فقاهت نزدیک شده است، اما توانایی استقلال در استنباط و در فتوا را ندارد. از چنین شخصی با تعبیر قریب الاجتهاد یاد می‌شود.

جاهل آشنای به استنباط، اگر از فرآیند استنباط فقیه آگاه شود، چند صورت متصور است:

الف) علم به فرآیند استنباط در مسئله مورد نظر پیدا کند.

در این صورت جاهل آشنای به استنباط، با تعلم خودش، عالم به مسئله می‌شود از فرض تقلید خارج می‌گردد.

ب) اطلاعات جاهل آشنای به استنباط، هر چند به حد حصول علم به استنباط نمی‌رسد، اما با همین اندازه از اطلاعات، در سیر استنباط اشکالی نمی‌بیند.

در این صورت همان اطمینان نوعی، تبدیل به اطمینان شخصی می‌گردد. به سخن دیگر دلیلی برای شک در فتوای فقیه وجود ندارد.

ج) اطلاعات جاهل آشنای به استنباط، هر چند به حد حصول علم به استنباط نمی‌رسد، اما با همین اندازه اطلاعات نسبت به سیر استنباط فقیه دچار اشکال می‌گردد.

عمده صورت سوم است که باید مورد تحقیق قرار بگیرد.

نکته‌ای که در این صورت باید مورد درنگ قرار گیرد این است که در فرض یاد شده، آیا هنوز هم رجوع جاهل به عالم محفوظ است یا خیر؟

اگر اطلاعات جاهل به استنباط، به حدی باشد که از دید عرف رجوع جاهل به عالم محفوظ نباشد، نوبت به تقلید نمی‌رسد. باید سراغ قواعد عامه متناسب با چنین موردی برود. ممکن است گفته شود که مصداق چنین فردی، قریب الاجتهادی است که فاصله بسیار کمی با فقاهت دارد.

اما اگر رجوع جاهل به عالم همچنان محفوظ باشد چه باید کرد؟

در موضوع مسئله اگر مستند تقلید، سیره عقلائیه باشد، باید شمول سیره عقلاء نسبت به این مورد احراز گردد.

پیداست که با احراز شمول سیره، نسبت به مورد یاد شده، تقلید با استناد به سیره مانعی ندارد. ولی اگر شمول سیره احراز نشد نمی‌تواند با اتکاء به سیره تقلید نماید.

اما اگر مستند تقلید، روایات باشد باز هم باید اطلاق و عموم روایات رجوع جاهل به عالم، نسبت به مورد یاد شده احراز گردد.

در این فرض نیز پیداست که اگر عموم و اطلاقی در روایات به اثبات رسید تقلید چنین شخصی درست و الا با استناد به روایات یاد شده نمی‌تواند تقلید نماید.

مصداق این شاخه دانشجویان و طلاب درسخوانی هستند که به سطوح عالی رشته تحصیلی خود رسیده‌اند.

شمول سیره و عموم روایات نسبت به این شاخه، بعید نیست.

اما با توجه به اندک بودن جاهل آشنای به استنباط، (به خصوص آشنایی که فاصله بسیار کمی با فقاهت دارد) این مسئله مصداق چندانی ندارد.

البته جاهلان مدعی علم فراوان هستند همچنان که در روایات نیز به آنها اشاره شده است. اما موضوع بحث، آشنای واقعی به استنباط است نه مدعی آن.

عمده صورتی است که مقلد، جاهل ناآشنای به استنباط است.

نکته مهمی که پیش از این تذکر دادیم، این بود که با فرض این که تقلید با تعلم مغایرت دارد، حاصل تقلید نمی‌تواند عالم شدن به مسئله مورد تقلید باشد. در نتیجه همچنان جهل مقلد نسبت به مسئله باقی است.

در نتیجه مهم‌ترین و کلیدی‌ترین نکته در حل مسئله، پاسخ به این پرسش است که:

جاهل ناآشنای به استنباط، چگونه می‌تواند در درستی استنباط فقیه شک کند؟!

از یک سو جاهل ناآشنا، از یک سو اشکال عالمانه در درستی استنباط، جمع میان این دو، متناقض و محال می‌نماید.

به سخن دیگر اشکال عالمانه، مستلزم آشنایی با استنباط، ولو در حد همین یک مسئله است. با حفظ موضوع، یعنی جاهل ناآشنا، اشکال عالمانه، دیگر شدنی نیست. چون اشکال عالمانه از جاهل ناآشنا موضوعا منتفی است.

پس شک در درستی استنباط فقیه، نمی‌تواند از اشکال عالمانه سرچشمه بگیرد.

آن چه ممکن است، شک و تردیدی است که ناشی از اشکالات غیر عالمانه باشد.

مثلا شبهاتی شبهه افکنان در اصل فتوا یا قواعد استنباط مطرح کرده‌اند که فرد را دچار اشکال و شبهه کرده است یا اتهاماتی نسبت به فقهاء به شکل عموم یا نسبت به فقیه خاصی مطرح کرده‌اند که فرد را دچار شبهه کرده است.

پیداست که چنین شکی، هم ممکن است و هم فراوان اتفاق می‌افتد.

عمده این شبهات نیز در مباحث کلی مانند اجتهاد و تقلید و استنباط است ولی احیانا در برخی از مسائل نیز شبهاتی مطرح می‌شود.

همان گونه که تصریح شد عمدتا شک، ناشی از اموری خارج از استنباط است نه این که شک، در خود استنباط باشد.

چون منشأ شک، شبهات خارج از استنباط است، با مرتفع ساختن شبهات، خواه ناخواه شک حاصل از آن نیز برطرف می‌گردد.

بدین سان شک ناآشنای به استنباط فقیه، هم از موضوعیت می‌افتد، چون ناشی از شبهات است و هم ارزشی ندارد چون عالمانه نیست.

البته پیداست که اگر خود جاهل ناآشنا، بدون تحقیق در شبهات، اصرار بر شک خود داشته باشد، می‌شود جاهل مقصر.

و صد البته پیداست که شبهات یاد شده، با اندک تحقیقی قابل حل است، مگر این که عنادی، هوای نفسی، وسواسی و… در کار باشد.

و هزار البته شک معاند و هواپرست و وسواسی، فاقد ارزش است.

عصاره مباحث این بخش عبارت است از:

مفروضات مسئله سه علم و یک جهل است: علم به عالم بودن مرجع، عدالت مرجع و فتوای مرجع و جهل نسبت به فرآیند استنباط فقیه.

شرط اطمینان به فتوای مجتهد، تنها درباره راست پنداری و قبول فتوای مجتهد قابل طرح است.

در ساده‌ترین صورت مسئله، یعنی وجود تنها یک عالم جامع الشرایط، اطمینان نوعی به درستی فتوای مجتهد پیدا می‌شود.

اما نسبت به اطمینان شخصی، نخست باید جاهل بیگانه از استنباط را از جاهل آشنای به استنباط جدا کنیم.

با توجه به اندک بودن جاهل آشنای به استنباط، بر جاهل ناآشنای به استنباط متمرکز می‌شویم.

شک در درستی استنباط فقیه، از سوی جاهل ناآشنای به استنباط، تنها ناشی از اشکالات غیر عالمانه مانند شبهات شبهه افکنان است.

چون منشأ شک، شبهات خارج از استنباط است با مرتفع ساختن شبهات، خواه ناخواه شک حاصل از آن نیز برطرف می‌گردد.

بدین سان شک ناآشنای به استنباط فقیه، هم از موضوعیت می‌افتد، چون ناشی از شبهات است و هم ارزشی ندارد چون عالمانه نیست.

شایسته است دوباره تأکید شود که متأسفانه کم نیستند مدعیان علم و فقاهت که در واقع جاهل ناآشنای به استنباط هستند. لذا عمده تردیدها در درستی فتوای فقیه، جاهلانه است.

حاصل مباحث این بخش عبارت است از این که: آن چه در تقلید معتبر است اطمینان به شخص خبره است، نه اطمینان به رأی و نظر او.

بنا بر این، شک در درستی فتوا، یا ظن به بر خلاف فتوای مجتهد، هیچ صدمه‌ای به درستی تقلید نمی‌زند. البته به شرط این که تغایر تقلید و تعلم فهمیده شود.

رابطه تقلید و تفقه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۱۷-۱۰:۱۷:۳۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23813
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 874

یکی از اصول عقلی و شرعی مسلم این است که عمل فرد باید از روی علم و تفقه باشد.

موضوع تقلید نیز جهل مقلد نسبت به فرآیند استنباط و فتوا است.

آیا تقلید، اصل عقلی و شرعی مسلم را نقض می‌کند یا خیر؟

پاسخ به این پرسش در گرو کشف رابطه تقلید و تفقه است.

نکته نخستین و مهمی که در رابطه تقلید و تفقه باید به آن توجه داشت این است که با فرض این که تقلید با تعلم مغایرت دارد، حاصل تقلید نمی‌تواند عالم شدن به مسئله مورد تقلید باشد. در نتیجه همچنان جهل مقلد نسبت به مسئله باقی است.

پس حاصل تقلید چیست؟

حاصل تقلید در گام نخست، علم به فتوای مجتهد است.

ممکن است توهم شود میان بقاء جهل مقلد و علم مقلد به فتوای مجتهد، تنافی است.

چگونه ممکن است مقلد همچنان جاهل باشد، اما در عین حال عالم به حکم و وظیفه‌اش نیز باشد؟!

در توضیح این امر باید توجه داشت که علم و جهل، وابسته به موضوع و مورد هستند، یعنی در علم و جهل، همیشه این پرسش مطرح است علم به چه چیزی و جهل نسبت به چه چیزی؟

پس باید متعلقات علم و جهل در تقلید به تفکیک بیان گردد.

نخستین علم در تقلید، علم مقلد به عالم بودن مرجع است.

دومین علم در تقلید، علم مقلد به عدالت مرجع است.

سومین علم در تقلید، علم مقلد به فتوای مرجع است.

در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که پس جهل مقلد در کجاست؟

برای پاسخ به این پرسش باید فتوا را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد تا حقیقت علم مقلد به فتوا روشن گردد.

فتوا چیست؟ فتوا، بیان رأی مجتهد، نسبت به وظیفه است.

رأی مجتهد چیست؟ رأی و نظر، حاصل استنباط مجتهد است.

استنباط چیست؟ استنباط، عملیات عقلیِ مجتهد برای کشف (و نه جعل) حکم و وظیفه است.

حکم و وظیفه از چه چیزی کشف می‌شود؟ وظیفه، از بستر استنباط مجتهد، یعنی همان ثقلین یا کتاب و سنت کشف می‌شود.

فرآیند استنباط مجتهد از ثقلین، به رأی عن علم منتهی می‌شود.

رأی عن علم، وقتی بیان شود، می‌شود فتوای مجتهد.

علم مقلد، تنها و تنها نسبت به بیان وظیفه توسط مجتهد است که فتوا نامیده می‌شود.

اما نسبت به فرآیند حصول فتوا که همان استنباط باشد، مقلد همچنان که جاهل بوده، جاهل هم باقی می‌ماند.

زیرا اگر ادعا شود که علم مقلد به فتوا، مستلزم علم به استنباط است، این خلف فرض است، چون دیگر تقلیدی در کار نیست، بلکه علم به فرآیند استنباط، در دائره تعلم قرار می‌گیرد، اما مفروض این است که تعلمی در کار نیست.

پس با فرض تقلید و نفی تعلم، علم به فتوا، نمی‌تواند مستلزم علم به مستند فتوا و کیفیت استنباط از آن باشد.

با این بیان روشن شد که جهل مقلد، جهل به استنباط و مستندات رأی مجتهد است و علم مقلد، علم به فتوای مجتهد است.

البته بایسته است به این نکته توجه شود که صرف علم به فتوای مجتهد، تقلید نیست، بلکه مباحث پیشین روشن ساخت در صورت راست پنداری و پذیرش فتوای مجتهد، تقلید محقق می‌شود. حقیقتِ راست پنداری نیز همان اعتقاد و ایمان و باور سخن مجتهد است. (تفصیل این مباحث در بخش‌های نخست نوشتار گذشت.)

آن چه مهم است این است که آیا صرف علم مقلد به فتوای مجتهد (و نه علم به استنباط مجتهد) مصداق عمل به علم و عمل از روی فقاهت شمرده می‌شود یا خیر؟

برای حل این مشکله باید با مقامات تفقه آشنا شد.

توضیح مقامات تفقه در سرفصل «شرط یکم تقلید غیر معصوم»  از نوشتار «برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر» آمده است. توجه شما را به گزیده بسیار کوتاهی از آن جلب می‌کنم.

تفقه چند مقام دارد.

مقام برتر تفقه، همان شناخت واقع و مقام ثبوت است که حاصل هدایت تکوینی است.

رتبه بعدی تفقه نیز درایت روایات معصومین یا مقام اثبات است که حاصل نهایی آن، هدایت تشریعی و تقلید از معصوم است.

فقیه، با درایت روایات، به فتوا می‌رسد و برای دیگران نیز افتاء می‌کند.

رتبه سوم تفقه، شناخت تکلیف و وظیفه، بدون درایت روایات است. این رتبه، حاصل شناخت فتوای فقیه است.

البته مراتب یاد شده برای تفقه به معنای اختلاف معنای تفقه نیست. بلکه مراتب یاد شده ناشی از اختلاف متعلق تفقه است.

متعلق تفقه در مقام نخست مقام ثبوت و درک واقع امر است. متعلق فقه در مقام دوم، مقام اثبات یعنی درایت روایات است. متعلق فقه در مقام سوم، یعنی مقام فتوا (که حاصل مقام اثبات است)، فتوای فقیه می‌باشد.

بر همین اساس می‌توان گفت مسئله‌دان نسبت به فتوا و وظیفه عملی خود، تفقه دارد و فقیه نسبت به درایت روایت تفقه دارد و معصومین نسبت به کل واقعیات از جمله احکام واقعیه تفقه دارند.

مباحث این نوشتار روشن ساخت که شارع مقدس، فتوای فقیه را برای مقلد حجت قرار داده است.

بنا بر این جاهل ناآشنای به استنباط نیز می‌تواند نسبت به حجت الهی که فتوای فقیه (و نه استنباط فقیه) باشد، عالم و فقیه شود و عمل او نیز مصداق عمل به علم باشد.

با آشنایی با دامنه گسترده تفقه و فقاهت، روشن می‌شود که عمل مقلد، مصداق مقام سوم تفقه است.

رابطه تقلید و حکم واقعی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۴۰۰/۰۳/۱۷-۱۰:۱۸:۱
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:23814
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 896

گذشت که فرآیند استنباط فقیه، به رأی فقیه و سپس فتوای فقیه منتهی می‌گردد.

رأی و فتوای معصومین علیهم السلام، دقیقا مطابق با حکم واقعی الهی است.[1]

اما رأی و فتوای غیر معصومین، ممکن است مطابق با حکم واقعی باشد و ممکن مطابق نباشد. لذا این پرسش قابل طرح است که:

با احتمال عدم مطابقت رأی و فتوای فقیه با حکم واقعی، چگونه می‌توان از فقیه تقلید کرد؟

این پرسش مبتلا به نقض‌های فراوان و آشکاری است که قابل پاسخگویی نیست.

با مراجعه به روایات، شاهد هستیم که حکم و وظیفه، همیشه محرِزِ واقع نیست.

مثلا وقتی که شک دارم این نجس است یا پاک، طبق روایات برائت می‌گویم پاک است. آیا پاکی واقعی برای این چیز اثبات می‌شود؟ مسلما خیر.

وقتی شک دارم که این چیز نجس به درستی تطهیر شده یا نه، طبق روایات استصحاب می‌گوییم نجس است. آیا نجاست واقعی برای این چیز اثبات می‌شود؟ مسلما خیر.

طبق روایات مسلم، قاضی باید بر اساس بینه حکم نماید. آیا آن چه بینه شهادت می‌دهد واقع را اثبات می‌کند؟ مسلما خیر.

در شک در رکعات نماز طبق روایات بنا بر اکثر گذاشته می‌شود. آیا واقعا نماز من مطابق واقع انجام شده است؟ مسلما خیر.

و…

همچنین فرآیندی که به تفقه می‌انجامد، اسمش استنباط است. استنباط غیر معصوم همان گونه که از اسمش پیداست، امکان خطا دارد. پس محتمل است مطابق حکم واقعی باشد و ممکن است مطابق حکم واقعی نباشد.

اگر بگوییم احتمال خطا مانع تقلید دیگران از فقیه است، لازمه آن این است که خود فقیه نیز نتواند به رأی حاصل از تفقه خودش عمل نماید، تا چه رسد به این که فتوا دهد و دیگری از او تقلید نماید!

به سخن دیگر اگر احتمال عدم مطابقت استنباط فقیه با واقع، مانع تقلید مقلد است، همین احتمال برای عمل خود فقیه نیز جاری و ساری است، بنا بر این عمل فقیه به تفقهش نیز دچار مانع می‌گردد.

اشکال یاد شده در واقع اشکال بر تقلید نیست، بلکه اشکال بر اصل تفقه و استنباط است.

همچنین اشکال یاد شده حتی برای خود اخباریون نیز دردسر ساز است.

مسلما تمامی اخباریون در عمل به روایات نظر یکسانی ندارند. اگر دو نفر اخباری در یک مسئله اختلاف داشته باشند، حداقل نظر یکی از آنها مطابق واقع نیست. پس همیشه احتمال عدم مطابقت با واقع وجود دارد. با زنده شدن این احتمال، خود اخباریون هم نمی‌توانند به روایات عمل کنند!

در نتیجه در غیر ضروریات دین، بر اساس اشکال مطرح شده راه عمل به دین بسته می‌شود و دین تعطیل می‌گردد!

اما حل مسئله:

آن چه مهم است که بدانیم خود معصومین علیهم السلام، اموری را در موارد خاصی حجت قرار داده‌اند.

حجیت برائت، حجیت استصحاب، حجیت بینه، حجیت ظن به اکثر در رکعات نماز وحجیت … همگی توسط خود معصومین علیهم السلام بیان شده است.

در موارد یاد شده بر اساس علمِ به بیان معصوم، حتی با حفظ شک در حکم واقعی، مکلف حجت قطعی بر عمل دارد.

مکلف در واقع به حجتهای یاد شده عمل می‌کند که به آن عالم است و این حجتها، عذر مکلف نزد خداوند هستند.

از جمله حجتهای الهی، فتوای فقیه جامع الشرائط است که به تفصیل در بخش «رد پای تقلید در دین» بیان شد.

نتیجه بحث این شد که با توجه به اثبات حجیت تقلید، تقلید (همانند موارد بسیار دیگر) هیچ گونه منافاتی با عدم علم به حکم واقعی ندارد.

برای توضیح بیشتر به سرفصل «هلاکت اخباریون در گرداب ظن معتبر» از نوشتار «هلاکت اخباریون در گرداب» مراجعه نمایید.

 

[1]- این مطلب توضیح مهمی دارد که مربوط به احکام ظاهری همچون اصول عملیه، تقیه و… می‌گردد. مجال این مطلب در مباحث تفصیلی است.

  • نظر خوانندگان
۱۳۹۹/۰۴/۲۷-۲:۲۳:۱۴
همچون رجوع به خبر استفاده کنیم

خبره اصلاح شود
پاسخ‌ها
محسن۱۳۹۹/۰۴/۲۷-۶:۵۲:۲۹
: با تشکر اصلاح شد
محسن روشن۱۴۰۰/۰۱/۱۸-۷:۴:۳۶
سلام علیکم
جزاک الله خیرا
متاسفانه در اثر نفهمیدن سخن بنده نسبت اشتباهی دادید
من نگفتم استماع با سمع یک معنا دارد
استماع را معنا کردم به گوش دادن
اما گوش دادن یعنی انسان با قصد واراده به مطلبی گوش بدهد
عرض شد این معنا ربطی به اطاعت ندارد
مثلا شما سخن میگویید یکبار مطالب شما به گوش من میخورد
یکبار خودم با قصد واراده انرا گوش میکنم
در صورت دوم استماع کرده ام ولی ایا باید اطاعت کنم
به چه دلیل ؟
ممکن است من به سخن کسی کامل گوش کنم ولی اصلا نفهمم
یا گوش کنم وبفهمم ولی یقین به صحت مطالب نکنم
یا یقین به بطلانش را بکنم
در این صورت گوش کردم ولی اطاعت نمیکنم
بله اگر گوش کردم وصحتش را فهمیدم اطاعت میکنم
بنابرین این مطالبی که ایشان اورده ربطی به بحث ندارد
در کتب لغت هم همینه این مطلب را اورده اند که استماع یعنی با اراده گوش کنید ولی ایا حتما مطالب را میفهمید ویا همیشه صحت مطلب را یقین میکنید ؟ اینها در معنای استماع نیامده

الان من صوتی را میفرستم مثلا تا شما مطالب بنده را گوش کنید
ایا شما اطاعت من را میکنید ومطالب مرا میپذیرید
قطعا این در معنای استماع نیفتاده

لذا اصولیون هم به این حدیث مستمع استدلال نکردند
چون کمی دقیق هستند در این مطالب ولی این سایت خرد متاسفانه چون افراد دقیقی نیستند این مطالب را میگویند

مادر فارسی گاهی بجای اینکه بگوییم اطاعت کن میگوییم گوش کن
ولی در عربی استماع مرادف اطاعت نیست ولازمه آن هم اطاعت نیست
پاسخ‌ها
محسن۱۴۰۰/۰۱/۱۸-۱۴:۰:۵۶
: سلام علیکم
جناب آقای روشن با توجه به ایمیل سابق شما گویا مطالب ارسالی، ردیّه‌ی دوست شما آقای رازقی است.
ظاهرا ایشان فرصت نکردند یک بار متن را بخوانند. لذا سفارش می‌کنیم جنابعالی زحمت بکشید متن را برای ایشان بخوانید حتما مشکلشان حل می‌گردد.
روی این بخش‌ها تأکید بیشتری بفرمایید و برایشان توضیح دهید:
(اسْتَمَعَ‏) لِمَا كَانَ بِقَصْدٍ لِأَنَّهُ لَا يَكُونُ إِلَّا بِالْإِصْغَاءِ ‏ المصباح المنير ج‏2، ص: 289
«مسموعُ‏ الكلمة»: شخص محترم كه گفته او بمورد اطاعت و اجراء در مى‏آيد. فرهنگ ابجدى، ص: 499
و يُعَبَّر بالسَّمْع‏ تارةً عن الفَهْم، و تارةً عن الطّاعَةِ، تقولُ: اسْمَعْ‏ ما أَقُولُ لك، و لَمْ‏ تَسْمَعْ‏ ما قُلْتُ لك، أَي لم تَفْهَم، و قولهُ تَعَالَى: وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ، أَي أَفْهَمَهُم بأَنْ جَعَلَ لهم قُوَّةً يَفْهَمُون بها. و قالَ اللّهُ تَعالَى: إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ‏ فَاسْمَعُونِ أَي أَطِيعُونِ تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏11، ص: 227
مُؤَدٍّ إِلَى النَّجَاةِ اسْتِمَاعُه‏
أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي قَدْ أَمَّرْتُ عَلَيْكُمَا مَالِكاً فَاسْتَمِعَا لَهُ وَ أَطِيعَا أَمْرَهُ
يَا أَبَا ذَرٍّ، إِذَا رَأَيْتَ أَخَاكَ قَدْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا فَاسْتَمِعْ‏ مِنْهُ، فَإِنَّهُ يُلْقِي إِلَيْكَ الْحِكْمَة
مَنْ تَرَكَ الِاسْتِمَاعَ‏ مِنْ ذَوِي الْعُقُولِ مَاتَ عَقْلُه
به خصوص این روایت را خوب توضیح دهید:
الِاسْتِمَاعُ‏ مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ الْقَبُولُ مِنْهُم
محسن۱۴۰۰/۰۱/۱۸-۱۴:۲:۲۶
: برای تأکید بیشتر سفارش می‌کنیم ایشان روایات «مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَه…» ‏را هم مرور نمایند.
اگر سخن کسی را به دقت گوش دهیم اما نفهمیم، آیا گوینده سخن را عبادت کرده‌ایم؟!
اگر سخن کسی را به دقت گوش دهیم اما آن را رد کنیم، آیا گوینده سخن را عبادت کرده‌ایم؟!
به تصریح لغت شناسان استماع به معنای اصغاء است.
محسن۱۴۰۰/۰۱/۱۸-۱۴:۶:۳۱
: این که اصولیون به این روایت استدلال نکرده‌اند، نیاز به پاسخ ندارد «کم ترک الاولون للآخرین».
نکات مهمی دیگری نیز وجود دارد که انشاء الله در ادامه نوشتارِ «درنگی بی‌هیاهو بر لایه‌های تقلید» سرفصل «هیاهوهای بر مسئله تقلید» بیان خواهد شد.
محسن۱۴۰۰/۰۱/۱۸-۱۴:۶:۵۴
: اما چه اصولیون به این روایات استدلال کرده باشند و چه نکرده باشند، مهم این است که پاسخ مخالفین تقلید به روایات استماع چیست؟!!!
محسن۱۴۰۰/۰۱/۱۸-۱۴:۷:۴۱
: اگر به نظر ایشان نویسندگان سایت «آشتی با خرد» دقیق نیستند که این گونه استدلال می‌کنند، خوب این گو و این هم میدان، به جای ادعا و اتهام، اخباریون و امثال آقای رازقی ثابت کنند که استدلال یاد شده فاقد دقت علمی است.
البته پیش از هر چیزی توصیه می‌کنیم که حداقل یک بار مطالب را با دقت بخوانند!!!
مطمئن باشند که سایت آشتی با خرد از دقت ایشان استفاده می‌کند و آن را منتشر می‌نماید تا همگان سودمند گردند.
محسن روشن۱۴۰۰/۰۳/۰۶-۱۱:۳۰:۲۳
سلام
بر استماع اشکال شده که صرف قصدِ گوش دادن، استماعه چه بفهمه چه نفهمه چه قبول کنه چه قبول نکنه چه اطاعت کنه و چه اطاعت نکنه، حتی اگه گوینده به یه زبون دیگه حرف بزنه و من زبون اونو نفهمم اگه توجه داشته باشم بازم استماع صادقه
یعنی میگن از لغت بیشتر از این نمیشه فهمید
اصلن تو لغت استماع به معنی اطاعت نیومده
پس استدلال به فقره کن مستمعا یا الاستماع من العلماء بر تقلید باطله
این اشکال وارده یا نه
پیشاپیش از توضحاتتون ممنونم
پاسخ‌ها
محسن۱۴۰۰/۰۳/۰۶-۱۲:۲۴:۴۴
: کاربر محترم
سلام علیکم و رحمة الله
تمامیت استدلال به روایات استماع و مستمع بر تقلید، دائر مدار این نیست که استماع در لغت به معنی اطاعت آمده باشد.
بلکه درستی استدلال، متفرع بر این است که لازمه استماع، اطاعت باشد.
در متن سایت نیز بارها بر این مطلب تأکید شده است.
برای درک این مطلب، کافی است رابطه میان ۱- شنیدن، ۲- گوش دادن و ۳- گوش سپردن درک شود.
شنیدن، اعم است از این که قصد و اراده‌ای در کار باشد یا نباشد، یعنی شامل هر دو می‌شود.
اما گوش دادن، متفرع بر این است که قصد و اراده به شنیدن وجود داشته باشد.
حالا اگر شنونده، إقبال و تمایلی هم به حرف گوینده پیدا کند، می‌شود گوش سپاری. اما اگر إقبال و تمایلی به حرف گوینده نداشته باشد، از مرحله گوش دادن ترقی نمی‌کند.

آن چه شایسته درنگ است اختلاف آثار این مراحل است.
اثر گوش دادن، فهمیدن حرف گوینده است (البته اگر مانعی در کار نباشد)
اثر گوش سپاری، اهتمام به حرف گوینده و حرف شنوی و اطاعت از اوست.
اگر از لغت ثابت شود که استماع همان گوش سپاری (مرحله سوم) است و نه صرف گوش دادن (مرحله دوم) که نتیجه کاملا روشن است و استدلال تمام است.
اما اگر از لغت ثابت نشود که استماع، گوش سپاری است، یا ثابت شود که استماع، تنها گوش دادن است، باز هم صدمه‌ای به استدلال نمی‌خورد. چرا که قرائن در خود روایت برای این مهم کفایت می‌کند.

قرائن موجود در روایت را در متن توضیح داده‌ایم.
برای این مهم به رابطه میان متعلم و مستمع و محب مراجعه نمایید.
سایت آشتی با خرد عمده به این وجه تکیه دارد.

اگر از قرینه یاد شده تنزل کنیم، باز هم به استدلال صدمه‌ای وارد نمی‌شود. زیرا تناسب حکم و موضوع اقتضاء می‌کند که استماع از عالم، همان گوش سپاری باشد و نه صرف گوش دادن.
توضیح این که موضوع بحث، استماع از عالم است، الاستماع من العلماء، مستمعا هم یعنی مستمعا من العلماء
ناگفته پیداست که مقصود از عالم هم عالم امین است نه عالم خائن.
مسلم غرض کامل آمر و شارع، صرف گوش دادن به سخن عالم عادل نیست، آن چه منشأ اثر است گوش سپاری به سخن عالم عادل است.
پیش از این گذشت که لازمه گوش سپاری، همان اهتمام و حرف شنوی از عادل عادل است.

کاربر محترم در صورت کافی نبودن توضیحات، سایت آشتی با خرد برای توضیح بیشتر در خدمت شماست.
در پایان توجه به یک نکته شایسته است:
هر چند استدلال به روایات استماع بر تقلید، هرگز متوقف بر اثبات گوش سپاری در لغت نیست، اما انحصار استماع به گوش دادن نیز چندان آشکار نیست.
به خصوص این که استماع شامل مواردی بشود که گوینده به زبانی سخن بگوید که شنونده نمی‌فهمد، این ادعا، باطل است.
لذا با تتبع استعمالات زمان حضور معصوم علیه السلام، ممکن است بتوان گوش سپاری را از استعمالات استفاده کرد، چه به شکل استعمال حقیقی و چه به شکل استعمال مجازی.
البته این امر نیازمند تتبع است.
اگر شما در این زمینه تحقیقی داشتید سایت آشتی با خرد از آن استفاده می‌کند.
موفق باشید.
محسن روشن۱۴۰۰/۰۳/۱۳-۷:۴۵:۴۶
آقای رازقی: ایشان [مقصود صاحب نظر، سایت است] میگوید گوش سپاری از معانی استماع است
ولی هیچ دلیلی در لغت بر این مطلب وجود ندارد
بعد هم میگوید مستمع از علما یعنی مطیع علما بودن که این هم بلا دلیل است واز پیش خود میگوید
مناسبت حکم وموضوع هم اثبات اطاعت را نمیکند
این سایت بیشتر استحسانی بحث میکند تا استدلالی
محسن۱۴۰۰/۰۳/۱۳-۱۶:۵:۵۳
: کاربر گرامی سلام علیکم
لطفا به دقت مطالعه نمایید سایت تصریح کرده است که:
«اگر از لغت ثابت نشود که استماع، گوش سپاری است، یا ثابت شود که استماع، تنها گوش دادن است، باز هم صدمه‌ای به استدلال نمی‌خورد. چرا که قرائن در خود روایت برای این مهم کفایت می‌کند.»
بنا بر این ما نگفتیم گوش سپاری از معانی استماع است تا شما بفرمایید هیچ دلیلی در لغت بر این مطلب وجود ندارد.
پس نه بحث را منحرف سازید و نه انکار کور نمایید.
عمده این است که با قرائن موجود آیا لازمه گوش دادن، گوش سپاری هم هست یا خیر؟
لطفا روی قرائن دقت کنید و اگر برایتان روشن نشده بفرمایید توضیح بیشتری بدهیم.

این که فرمودید: «مناسبت حکم و موضوع هم اثبات اطاعت را نمیکند» ظاهرا ناشی از عدم درک مطلب است.
برای این مهم لازم است اول مناسبت حکم و موضوع به شکل کبروی درک شود بعد در مورد تطبیق گردد.
رد پای مناسبت حکم و موضوع در روایات وجود دارد، ما در سایت نیز چند نمونه از آن را آورده‌ایم.
از جمله:
تقیید «اطلاق لفظی مصرّح» به قرینه عقلی
لینک:
http://aashtee.org/page/Section.aspx?n=1414-21181-
در این لینک سه روایت برای تناسب حکم و موضوع آورده‌ایم.

پس از این که اصل تناسب حکم و موضوع و کاربرد آن در روایات درک شد، نوبت به تطبیق آن بر مورد ما می‌رسد.
تطبیق آن نیز چنین است:
در روایات، استماع و مستمع تعلق گرفته است به عالم، نه به هر کسی.
پس معلوم می‌شود که در نظر امام، خود وصف عالم، در حکم استماع نقش دارد و الا آوردن آن لغو بود و لغو از حکیم محال است.
نقش متصور عالم برای جاهل در استماع، منحصر است به تعلم و حرف شنوی.
استماع با غرض تعلم، در خود روایت آمده است، پس روشن می‌شود مقصود از استماع، استماع برای تعلم نیست.
لذا تنها چیزی که در اخذ وصف عالم، برای جاهل متناسب است، همان گوش سپاری است.
من نمی‌دانم و او می‌داند، تا هنگامی که من تعلم نکرده‌ام و دانا نشده‌ام، آن چه مناسب عالم بودن او جاهل بودن من است، تنها گوش سپاری است.
در غیر این صورت اخذ وصف عالم لغو می‌شود.
به سخن دیگر اخذ وصف عالم، مشعر به علیت آن در حکم است، یعنی چون او عالم است پس حرف او را گوش کنید. در این مورد تنها امری که متناسب با علیت علم عالم است، همان گوش سپاری است.
زیرا مسلم مقصود امام علیه السلام این نیست که به سخن عالم گوش دهید می‌خواهد بفهمید و می‌خواهد نفهمید. این مقصود و غرض امام نیست.
همچنین مسلم مقصود امام علیه السلام این نیست که بعد از گوش دادن و فهمیدن، آن را رها کنید، می‌خواهید آن را بپذیرید می‌خواهید آن را نپذیرید. این هم مقصود و غرض امام نیست.
پس مقصود امام علیه السلام از استماع به عالم این است که حرف او بشنوید و بفهمید و بپذیرید که از آن با تعبیر گوش سپاری یاد می‌شود.
حقیقت گوش سپاری و یا لازمه آن، همان اهتمام و حرف شنوی از عادل عادل است.

کاربر محترم این که فرموده‌اید: «این سایت بیشتر استحسانی بحث میکند تا استدلالی»
انشاء الله با بیان علمی خودتان، استدلال‌های مطرح شده را مخدوش نمایید، تا روشن شود مباحث سایت برهانی است یا استحسانی.
سایت آشتی با خرد حتما از بیانات علمی شما استفاده می‌کند.
مزاری۱۴۰۰/۰۹/۱۵-۳:۳۷:۱۱
باعرض سلام و خسته نباشید خدمت استاد عزیز و گرامی
در رابطه با شأن نزول آیه نفر که در اینجا به آن به عنوان اینکه نافرین کسانی اند که به دنبال تفقه در دین اند ظاهرا اشتباهی رخ داده است چرا که طبق روایاتی که با مراجعه به تفاسیر بدست آمده نافرین قاعدین درمحضر پیامبر نیستند بلکه نافرین مجاهدین در میدان جهاد اند ، البته بعضی مفسرین نظر خود را در مورد اینکه نافرین متفقهین اند ذکر کرده اند اما مبنی ما روایات اهل بیت ع است و با احترام به بزرگان قائل به تخطئه ایشان هستیم.
در ذیل به تفاسیری که به این معنی اشاره میکنند را ذکر کرده ام ، اگر روایاتی که خلاف این روایات از حیث دلالت اقوی یا اظهر باشد ذکر بفرمایید اجرکم علی الله.

در شأن نزول این آیه آمده است هنگامی که پیامبر(ص) به سوی میدان جهاد حرکت می‌کرد، همه مسلمانان به استثنای منافقان و معذوران به‌همراه او به میدان جهاد حرکت می‌کردند، پس از آنکه آیاتی در مذمت منافقان نازل شد و متخلفان غزوه تبوک را مورد سرزنش قرار داد، مؤمنان با جدیت بیشتری در میدان‌های جهاد حاضر می‌شدند، حتی در جنگ‌هایی که خود پیامبر(ص) شرکت نمی‌کرد همه مؤمنان به جهاد می‌رفتند و پیامبر را تنها می‌گذاشتند، این آیه نازل شد و اعلام کرد که در غیر ضرورت، شایسته نیست همه مسلمانان به‌سوی میدان جنگ بروند بلکه گروهی در مدینه بمانند، و معارف و احکام اسلام را از پیامبر(ص) بیاموزند، و به دوستان مجاهدشان پس از بازگشت تعلیم دهند.[۱]
مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ۱۳۸۰ش، ج۸، ص۱۸۹.

در تفسیر مجمع البیان
کلبی از ابن عباس روایت کرده که رسم رسول خدا-صلی اللّٰه علیه و آله-چنان بود که چون بجنگی میرفت جز منافقان و عذر داران کسی از رفتن با آن حضرت تخلف نمیکرد و چون جنگ تبوک پیش آمد و خداوند در ضمن آیات گذشته عیبهای منافقان و اصل نفاقشان را بیان فرمود، مردمان با ایمان سوگند یاد کرده گفتند: بخدا قسم از این پس در هیچ غزوه و هیچ سریه ای [۱] از رفتن تخلف نخواهیم کرد، و بهمین جهت هنگامی که رسول خدا برای رفتن بسریه‌ها دستور داد همه مسلمانان بجنگ رفتند و رسول خدا-صلی اللّٰه علیه و آله-را تنها در مدینه گذاردند، و از اینرو آیات فوق نازل شد.
زیل آیه 122 توبه


***
[الامثل فی تفسیر کتاب الله المنزل - سبب النّزول - مجلد ۶، صفحه ۲۶۴]
روی الطبرسی رحمه اللّه فی مجمع البیان عن ابن عباس، أنّ النّبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم لما سار إلی میدان القتال، کان جمیع المسلمین یسیرون بین یدیه باستثناء المنافقین و المعذورین، إلاّ أنّه بعد نزول الآیات التی ذمت المنافقین، و خاصّة المتخلفین عن غزوة تبوک، فإنّ المؤمنین صمموا أکثر من قبل علی المسارعة إلی میادین الحرب، بل و حتی فی الحروب التی لم یشارک فیها النّبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم بنفسه، فإنّ جمیع السرایا کانت تتوجه الی الجهاد، و یدعون النّبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم وحده، فنزلت الآیة و أعلنت أنّه لا ینبغی فی غیر الضرورة أن یذهب جمیع المسلمین إلی الجهاد، بل یجب أن یبقی جماعة منهم لیتعلموا العلوم الإسلامیة و أحکام الدین من النّبی صلی اللّه علیه و آله و سلّم و یعلموا أصحابهم المجاهدین عند رجوعهم من القتال..
***
[تفسیر الصافی - سورة التوبة - مجلد ۲، صفحه ۳۸۹]
فی المجمع عن الباقر علیه السلام: کان هذا حین کثر الناس فأمرهم أن ینفر منهم طائفة و یقیم طائفة للتفقه و أن یکون الغزو نوباً.
أقول: یعنی یبقیٰ مع النّبی صلیَّ اللّٰه علیه و آله و سلم طائفة للتفقه و إنذار النافِرة فیکون النفر للغزو و القعود للتفقّه.

پاسخ‌ها
محسن۱۴۰۰/۰۹/۱۵-۱۱:۵۱:۵۳
: با سلام و تشکر از دقت جنابعالی
همان گونه که در متن تصریح شده است این بخش گزیده بسیار کوتاهی است از نوشتاری است با عنوان
برترین و فروترین لبیک به آیه نَفْر
در لینک زیر:
http://aashtee.org/page/Section.aspx?n=1414-18413-
در این نوشتار تمامی روایات ذیل آیه ذکر شده و روشن شده است که مصادیق این آیه متعدد است.
  • نظر شما