بیا بیا که ز هجرت دگر قرار ندارم
بیا بیا که دگر تابِ انتظار ندارم
برفت عُمر و اجل در رسید، ای مه تابان
بیا که حوصلۀ روزگارِ تار ندارم
دلی که خوش بُوَد از یک نظر به سوی تو، مَنعش
مکن، بیا که به جز چشمِ اشکبار ندارم
نشسته چون سگ اصحاب کهف بر درِ غارت
نظر نما که دَمی جز نظر به غار ندارم
کجا رَوَم، به که گویم که گفته تَرک مرا دوست
مگر به قدر سگی نزدت اعتبار ندارم؟!
ز مهر غیر تو فارغ نمودهام دل خود را
به قصد آن که نظر جز به شهریار ندارم
ز دل بپرس اگر باور از مَقال نداری
که غیر خطّ ولایت، خطی به کار ندارم
دلم ربودی و بگذاشتی که تا بکشم درد
کنون بیا که به غیر تو غمگسار ندارم
بگو به وقت دعا، جان من خدا گیرد
که بیجمال تو این جان و تن به کار ندارم
منبع: کانال هدایتگری