×

درباره میز رسانه دینی

هر چیزی که بتواند پیام دین را به دیگران منتقل سازد، رسانه دینی است.
موضوعات دینی مجموعه‌ای است گسترده و با شاخه‌های متنوع، چون معارف، اخلاقیات، دستورات و... که در این میز با قالبهای متنوع ارایه می‌گردد.
×

آرزوی رخصت...!


یا علی! ای آقای من!
ای نور خدایی در دل تاریکی‌ها!
ای ستون دین!


تو را سپاس می‌گویم که در سایه لطفت قدمی برداشتم.


تو، تویی!
و من، کمتر از مورچه در بارگاه سلیمان!
تو را از پیش‌کش کاری چنین اندک برتر می‌دانم؛
اما آرزومندم رخصت دهی تا کار ناچیزم را به نام تو زینت بخشم.
اگر چنین گردد متواضعانه بسی شادمان و مفتخرم.
شاید خدای از تقصیراتم بگذرد و آن را خالص بپذیرد.


تو پدر یتیمان و همسر بیوه زنان و حامی بی‌کسانی!
و من یتیمی غریب!
و خوب می‌دانی غم سنگین یتیم را، آن هم یتیمی غریب.
تو بر من منت گذاری اگر به افتخار این هدیه رخصت فرمایی،
و من سر به آسمان سایم اگر قبولت افتد.


آقای من ای علی فدایت گردم.


*****


مولای ياعلی!
يا نور الله فی ظلمات الارض!
يا عمود الدين!


أشکرک علی اتمام عملی هذا فی ظلک.


أنت أنت؛
و أنا أقل من النمل الی سليمان؛
فأُجِلّک من هديتی إليک؛
لکن أرجوک أن تأذن لی فی تزيين عملی هذا الحقير القلیل،
بوضع اسمک المقدس عليه،
سرورا و فخرا مع التواضع؛
لعل الله يتجاوز عن­تقصيری ويقبله خالصا


إنک زوج الارامل و ابو اليتامی و کافل الايتام،
و أنا يتيم غريب،
و أنت أعلم بشدة هموم اليتيم خاصةً إذا کان غريبا؛
فامنن علی بهذا الفخر!


مولای ياعلی روحی فداک!

×

جستجوی پیشرفته

جستجو در میزهای
دامنه جستجو


×

ارتباط با ما

info@aashtee.org :پست الکترونیک ما
rss
بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴
۷ شوال ۱۴۴۶
ابزار
  • نمایش دو ستون
  • نمایش درختواره
  • نمایش متن مقاله
  • بستن متن‌ها
درختواره

گاه‌شمار سقیفه تا فاطمیه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۹/۲۵-۸:۴۷:۳۶
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:15759
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 30795

در ادامه «گاه‌شمار مدینه تا غدیر» و «گاه‌شمار غدیر تا سقیفه» نوبت به «گاه‌شمار سقیفه تا فاطمیه» می‌رسد.

ارتباط تنگاتنگ این سه گاه‌شمار بر کسی پوشیده نیست.

روشن است که «گاه‌شمار غدیر تا سقیفه» حوادث پیش از شهادت پیامبر را انعکاس می‌دهد.

اما مجموعه حوادث پس از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله دو دسته می‌شوند:

دسته نخست حوادثی که ارتباط مستقیم با پیامبر دارد، مانند تجهیز و دفن آن حضرت. این دسته از حوادث در «گاه‌شمار غدیر تا سقیفه» انعکاس می‌یابد.

دسته دوم حوادثی که در ارتباط با غصب خلافت و کودتای منافقین است. این دسته از حوادث در «گاه‌شمار سقیفه تا فاطمیه» منعکس می‌شود.

از این رو پایان «گاه‌شمار غدیر تا سقیفه» و آغاز «گاه‌شمار سقیفه تا فاطمیه» در مقطع زمانی روز بیست و هشت صفر اشتراک دارند. اما هر یک موضوعی جداگانه دارند.

این امر نکته مهمی است که توجه به آن لازم است.

بررسی جنازه پیامبر توسط منافقین (28 صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۹/۲۵-۸:۴۹:۳۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:15760
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2706

به محض شهادت پیامبر و شیون اهل بیت، در مدینه طبیعی بود که همگی به خانه پیامبر هجوم آورند. به خصوص که همگی از حال حضرت با خبر بودند و می‌دانستند پیامبر رفتنی است.

اما در این میان، برخورد برخی از اصحاب سؤال برانگیز است.

چرا که به محض ورود به حجره پیامبر جنازه حضرت را بررسی می‌کردند.

بررسی چهره حضرت توسط عمر و ابوبکر و نیز مشاهده بررسی رنگ سبز انگشتان حضرت، در منابع و همچنین بررسی رنگ سبز شکم آن حضرت در برخی از کتب معاصر نقل شده است.

هر چند مسمومیت پیامبر مورد اتفاق شیعه و سنی است، اما سخن در این است که بررسی این علائم آیا می‌تواند برای دیدن اثر زهر باقیمانده از جنگ خیبر در سال هفتم هجری باشد؟!

یا این که نشان از اتفاقات مشکوک دیگری در آخرین روزهای عمر پیامبر دارد؟!

توطئه پیچیده انکار مرگ پیامبر(28صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۹/۲۷-۱۸:۴۶:۵۲
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۰۹/۲۸-۲۱:۲۳:۲۸
    • کد مطلب:15768
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 3236

به محض این که عمر از بررسی جنازه پیامبر فارغ شد و در واقع از مرگ پیامبر مطمئن گردید، برنامه عجیبی را اجرا کرد.

عمر ادعا کرد پیامبر هرگز نمرده است. مغیره که همراه عمر بود به عمر گفت سوگند به خدا پیامبر مرده است. اما عمر پاسخ داد دروغ می‌گویی، تو دچار فتنه!!! شده‌ای، پیامبر هرگز نمی‌میرد و برای این ادعایش دست به توجیهات عجیب و غریب زد.

پیوسته با اصرار این ادعا را تکرار می‌کرد و شمشیر به دست در کوچه‌های مدینه می‌گشت و با دهانی کف کرده می‌گفت هرگز نشنوم کسی بگوید پیامبر مرده و هر کس این اراجیف!!! را بگوید او را با این شمشیرم می‌کشم.

به این گونه به خیال خودش منافقین!!! را تهدید می‌کرد.

مردم شگفت زده دور عمر جمع شده بودند و خیال می‌کردند عمر دیوانه شده است. عمر هم پیوسته از محفلی به محفل دیگر می‌رفت و این عمل را تکرار می‌کرد.

بر همین اساس هم دفن پیامبر را ممنوع اعلام کرد.

در این میان دو نفر با عمر مخالفت کردند، یکی ابن عباس و دیگری اسماء بنت عمیس و خطای عمر!!! را گوش زد کرده و خواهان دفن پیامبر شدند.

اما عمر به هیچ وجه گوش شنوایی نداشت و داد و فریادهایش همچنان ادامه داشت.

این در زمانی بود که ابوبکر در مدینه نبود به خانه‌اش در سنح که با مدینه فاصله داشت، رفته بود.

تا این که پیغام عایشه به ابوبکر رسید، ابوبکر سوار بر اسب و با عجله خودش را به مدینه رساند.

ابوبکر ابتدا بدون اعتنا به عمر یک سره سراغ عایشه رفت و پس از بررسی جنازه پیامبر و یقین به مرگ حضرت!!! میان جمعیت آمد. چندین بار تلاش کرد عمر را ساکت کند و نشد!!!

ابوبکر در گوشه‌ای دیگر شروع به سخنرانی کرد و مرگ پیامبر را به شکل رسمی اعلام کرد. در ضمن آن برخی از آیات قران در مورد مرگ پیامبر را نیز خواند.

عمر گفت واقعا اینها آیات قرآن بود؟!!! ابوبکر گفت آری.

به محض این که این سخنان را از دهان ابوبکر شنید پاهایش شل شد و به زمین افتاد و گفت گویا اصلا این آیات را نشنیده بودم.

در این لحظه شک مردم در مرگ پیامبر برطرف گردید!!! و شیون آنها بلند شد.

در اینجا بود که عمر رو به مردم کرد و گفت ای مردم این ابوبکر پیرمرد (گرم و سرد چشیده) مسلمانان است پس با او بیعت کنید!!!

عمر برای این رفتار عجیب و غریب خودش توجیهات مختلفی کرده چه پیش از به اصطلاح برطرف شدن اشتباهش و چه روز اول بیعت ابوبکر و چه در دوران خلافت خودش. به سخنی دیگر تمام تلاش عمر این بوده است که نشان دهد واقعا دچار اشتباه شده بود.

اما آن چه شگفت انگیزتر است این است که دقیقا همین مطالب را ابن عباس هم به عمر گفته بود، حتی برخی از جملات ابن عباس با ابوبکر کاملا یکسان بود. اما گوش عمر به ابن عباس و اسماء و دیگران اصلا بدهکار نبود. اما همین که این مطالب را از ابوبکر شنید ورق عوض شد!!!

علماء اهل سنت توجیهات دیگری هم همچون دیوانه شدن عمر بر اثر بزرگی مصیبت پیامبر، برای این رفتار عمر کرده‌اند.

اما اعترافات محققین اهل سنت نشان از برنامه‌ای از پیش تدوین شده دارد.

ابن ابی الحدید می‌گوید این برنامه عمر آگاهانه بود، چرا که می‌ترسید در امامت فتنه‌ای اتفاق بیفتد! و اقوامی بر خلافت پیامبر مسلط شوند! از این رو به خاطر حراست از دین و دولت! این گونه سخن گفت.

عمر با نگه داشتن مردم در شک و تردید، فرصت لازم را خرید تا ابوبکر که غالبا از مدینه دور بود و در خانه‌اش در منطقه سنح بود، به مدینه برسد. با رسیدن ابوبکر دل عمر قوی شد و مردم فرمان پذیرتر گردیدند. از این رو وقتی که با حضور ابوبکر احساس امنیت کرد، ادعایش را کنار گذاشت.

این دورغگویی هم نه تنها بر عمر عیب نیست بلکه به دلیل مصلحت، زیبا و درست هم بوده است و در نهایت به نتیجه زیباتر و درست‌تر هم ختم شده است!

این حادثه نشان از برنامه ریزی دقیق و گسترده منافقین برای غصب خلافت دارد. چرا که با تشکیک عمدی عمر، مردمی که با مرگ پیامبر دچار شوک شده‌اند در شک باقی می‌مانند، این فضای ابهام آلود به کسی اجازه فکر کردن به خلیفه و یا تدبیر در مورد آن را نمی‌دهد.

این عمل به معنی خریدن زمان برای حضور عملیاتی تمامی باند منافقین در میدان است.

منابع و مستندات:

مِنْ مَشِيخَةِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ قَالُوا لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَقْبَلَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ يَقُولُ وَ اللَّهِ مَا مَاتَ مُحَمَّدٌ وَ إِنَّمَا غَابَ كَغَيْبَةِ مُوسَى عَنْ قَوْمِهِ وَ أَنَّهُ سَيَظْهَرُ بَعْدَ غَيْبَتِهِ فَمَا زَالَ يُرَدِّدُ هَذَا الْقَوْلَ وَ يُكَرِّرُهُ حَتَّى ظَنَّ النَّاسُ أَنَّ عَقْلَهُ قَدْ ذَهَبَ فَأَتَاهُ أَبُو بَكْرٍ وَ قَدِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَيْهِ يَتَعَجَّبُونَ مِنْ قَوْلِهِ فَقَالَ ارْبَعْ عَلَى نَفْسِكَ يَا عُمَرُ مِنْ يَمِينِكَ الَّتِي تَحْلِفُ بِهَا فَقَدْ أَخْبَرَنَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ فَقَالَ عُمَرُ وَ إِنَّ هَذِهِ الْآيَةَ لَفِي كِتَابِ اللَّهِ يَا أَبَا بَكْرٍ فَقَالَ نَعَمْ أَشْهَدُ بِاللَّهِ لَقَدْ ذَاقَ مُحَمَّدٌ الْمَوْتَ .. و لم يكن عمر جمع القرآن. كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص: 30

وَ ذَلِكَ أَنَّ جَمِيعَ أَهْلِ السِّيَرِ وَ الْآثَارِ يَقُولُونَ إِنَّ النَّبِيَّ ص لَمَّا قَبَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَخَرَجَ النَّاعِي يَنْعَاهُ خَرَجَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مِنْ مَنْزِلِهِ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا أَسْمَعُ أَحَداً يَقُولُ مَاتَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَّا قَتَلْتُهُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ لَمْ يَمُتْ وَ إِنَّمَا غَابَ عَنَّا كَمَا غَابَ مُوسَى عَنْ قَوْمِهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ اللَّهِ لَيَرْجِعَنَّ رَسُولُ اللَّهِ إِلَى قَوْمِهِ كَمَا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ وَ لَيَقْطَعَنَّ أَيْدِيَ رِجَالٍ وَ أَرْجُلَهُمْ فَلَمْ يَزَلْ عَلَى ذَلِكَ يَقُولُ هَذَا الْقَوْلَ فِي مَحْفِلٍ بَعْدَ مَحْفِلٍ حَتَّى خَرَجَ إِلَيْهِ أَبُو بَكْرٍ فَقَالَ لَهُ عَلَى رِسْلِكَ يَا عُمَرُ فَلَمْ يُنْصِتْ لَهُ فَلَمَّا رَأَى أَنَّهُ لَا يُنْصِتُ لَهُ قَامَ قَائِماً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ ص ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ كَانَ يَعْبُدُ مُحَمَّداً فَإِنَّ مُحَمَّداً قَدْ مَاتَ وَ مَنْ كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ حَيٌّ لَا يَمُوتُ وَ لَقَدْ نَعَى نَبِيَّهُ إِلَى نَفْسِهِ وَ هُوَ بَيْنَ أَظْهُرِكُمْ فَقَالَ إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ قَالُوا فَحِينَئِذٍ كَفَّ عُمَرُ عَنِ الْقَوْلِ الَّذِي كَانَ يَقُولُ بِهِ.

و روى جميع أصحاب السيرة أن رسول الله ص لما توفي كان أبو بكر في منزله بالسنح فقال عمر بن الخطاب فقال ما مات رسول الله ص و لا يموت حتى يظهر دينه عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ و ليرجعن فليقطعن أيدي رجال و أرجلهم ممن أرجف بموته لا أسمع رجلا يقول مات رسول الله إلا ضربته بسيفي فجاء أبو بكر و كشف عن وجه رسول الله ص و قال بأبي و أمي طبت حيا و ميتا و الله لا يذيقك الله الموتتين أبدا ثم خرج و الناس حول عمر و هو يقول لهم إنه لم يمت و يحلف فقال له أيها الحالف على رسلك ثم قال من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات و من كان يعبد الله فإن الله حي لا يموت قال الله تعالى إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ و قال أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِكُمْ قال عمر فو الله‏ ما ملكت نفسي حيث سمعتها أن سقطت إلى الأرض و علمت أن رسول الله ص قد مات.

أنس بن مالك قال لما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم بكى الناس فقام عمر بن الخطاب في المسجد خطيبا فقال لا أسمعن أحدا يقول إن محمدا قد مات ولكنه أرسل إليه كما أرسل إلى موسى بن عمران فلبث عن قومه أربعين ليلة والله إني لأرجو أن يقطع أيدي رجال وأرجلهم يزعمون أنه مات الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 267

عن عكرمة قال توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم فقالوا إنما عرج بروحه كما عرج بروح موسى قال وقام عمر خطيبا يوعد المنافقين قال وقال إن رسول الله صلى الله عليه وسلم لم يمت ولكن إنما عرج بروحه كما عرج بروح موسى لا يموت رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى يقطع أيدي أقوام وألسنتهم قال فما زال عمر يتكلم حتى أزبد شدقاه قال فقال العباس إن رسول الله صلى الله عليه وسلم يأسن كما يأسن البشر وإن رسول الله صلى الله عليه وسلم قد مات فادفنوا صاحبكم أيميت أحدكم إماتة ويميته إماتتين هو أكرم على الله من ذلك فإن كان كما تقولون فليس على الله بعزيز أن يبحث عنه التراب فيخرجه إن شاء الله ما مات حتى ترك السبيل نهجا واضحا أحل الحلال وحرم الحرام ونكح وطلق وحارب وسالم وما كان راعي غنم يتبع بها صاحبها رؤوس الجبال يخبط عليها العضاه بمخبطه ويمدر حوضها بيده بأنصب ولا أدأب من رسول الله صلى الله عليه وسلم كان فيكم الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 267

أبا هريرة يقول دخل أبو بكر المسجد وعمر بن الخطاب يكلم الناس فمضى حتى دخل بيت النبي صلى الله عليه وسلم الذي توفي فيه وهو في بيت عائشة فكشف عن وجه النبي صلى الله عليه وسلم برد حبرة كان مسجى به فنظر إلى وجهه ثم أكب عليه فقبله فقال بأبي أنت والله لا يجمع الله عليك الموتتين لقد مت الموتة التي لا تموت بعدها ثم خرج أبو بكر إلى الناس في المسجد وعمر يكلمهم فقال أبو بكر اجلس يا عمر فأبى عمر أن يجلس فكلمه أبو بكر مرتين أو ثلاثا فلما أبى عمر أن يجلس قام أبو بكر فتشهد فأقبل الناس إليه وتركوا عمر فلما قضى أبو بكر تشهده قال أما بعد فمن كان منكم يعبد محمدا فإن محمدا قد مات ومن كان منكم يعبد الله فإن الله حي لا يموت قال الله تبارك وتعالى وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم ومن ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا وسيجزي الله الشاكرين فلما تلاها أبو بكر أيقن الناس بموت النبي صلى الله عليه وسلم وتلقاها الناس من أبي بكر حين تلاها أو كثير منهم حتى قال قائل من الناس والله لكأن الناس لم يعلموا أن هذه الآية أنزلت حتى تلاها أبو بكر فزعم سعيد بن المسيب أن عمر بن الخطاب قال والله ما هو إلا أن سمعت أبا بكر يتلوها فعقرت وأنا قائم حتى خررت إلى الأرض وأيقنت أن النبي صلى الله عليه وسلم قد مات الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 268

أنس بن مالك أنه لما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم قام عمر في الناس خطيبا فقال ألا لا أسمعن أحدا يقول إن محمدا مات فإن محمدا لم يمت ولكنه أرسل إليه كما أرسل إلى موسى فلبث عن قومه أربعين ليلة الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 270

سعيد بن المسيب أن عمر بن الخطاب قال في خطبته تلك إني لأرجو أن يقطع رسول الله صلى الله عليه وسلم أيدي رجال وأرجلهم يزعمون أنه قد مات الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 270

أبو سلمة بن عبد الرحمن بن عوف أن عائشة زوج النبي صلى الله عليه وسلم أخبرته أن أبا بكر أقبل على فرس من مسكنه بالسنح حتى نزل فدخل المسجد فلم يكلم الناس حتى دخل على عائشة فتيمم رسول الله صلى الله عليه وسلم وهو مسجى فكشف عن وجهه ثم أكب عليه فقبله وبكى ثم قال بأبي أنت والله لا يجمع الله عليك موتتين أبدا أما الموتة التي كتبت عليك فقدمتها الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 270

بن عباس أن أبا بكر خرج وعمر يكلم الناس فقال اجلس فأبى عمر أن يجلس فقال اجلس فأبى أن يجلس فتشهد أبو بكر فمال الناس إليه وتركوا عمر فقال أما بعد فمن كان منكم يعبد محمدا فإن محمدا قد مات ومن كان منكم يعبد الله فإن الله حي لا يموت قال الله وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم ومن ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا وسيجزي الله الشاكرين قال والله لكأن الناس لم يكونوا يعلمون أن الله أنزل هذه الآية إلا حين تلاها أبو بكر قال فتلقاها منه الناس كلهم فما تسمع بشرا إلا يتلوها الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 270

سعيد بن المسيب أن عمر بن الخطاب قال والله ما هو إلا أن سمعت أبا بكر تلاها فعقرت حتى والله ما تقلني رجلاي حتى هويت إلى الأرض وعرفت حين سمعته تلاها أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قد مات الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 270

زيد بن أسلم قال لما قبض رسول الله صلى الله عليه وسلم خرج العباس بن عبد المطلب فقال هل عند أحد منكم عهد من رسول الله صلى الله عليه وسلم في وفاته فيحدثانه فقالوا لا قال هل عندك يا عمر من ذلك قال لا قال العباس اشهدوا أن أحدا لا يشهد على نبي الله صلى الله عليه وسلم بعهد إليه بعد وفاته إلا كذاب والله الذي لا إله إلا هو لقد ذاق رسول الله صلى الله عليه وسلم الموت الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 272

أنه لما شك في موت النبي صلى الله عليه وسلم قال بعضهم قد مات وقال بعضهم لم يمت وضعت أسماء بنت عميس يدها بين كتفيه وقالت قد توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم قد رفع الخاتم من بين كتفيه ذكر كم مرض رسول الله صلى الله عليه وسلم واليوم الذي توفي فيه الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 272

عن عائشة قالت لما توفي رسول الله صلى الله عليه وسلم استأذن عمر والمغيرة بن شعبة فدخلا عليه فكشفا الثوب عن وجهه فقال عمر واغشيا ما أشد غشي رسول الله صلى الله عليه وسلم ثم قاما فلما انتهيا إلى الباب قال المغيرة يا عمر مات والله رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال عمر كذبت ما مات رسول الله صلى الله عليه وسلم ولكنك رجل تحوشك فتنة ولن يموت رسول الله صلى الله عليه وسلم حتى يفني المنافقين ثم جاء أبو بكر وعمر يخطب الناس فقال له أبو بكر اسكت فسكت فصعد أبو بكر فحمد الله وأثنى عليه ثم قرأ إنك ميت وإنهم ميتون ثم قرأ وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم حتى فرغ من الآية ثم قال من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات ومن كان يعبد الله فإن الله حي لا يموت قال فقال عمر هذا في كتاب الله قال نعم فقال أيها الناس هذا أبو بكر وذو شيبة المسلمين فبايعوه فبايعه الناس الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 268

عن عائشة أن النبي صلى الله عليه وسلم مات وأبو بكر بالسنح فقام عمر فجعل يقول والله ما مات رسول الله صلى الله عليه وسلم قالت قال عمر والله ما كان يقع في نفسي إلا ذاك وليبعثنه الله فليقطعن أيدي رجال وأرجلهم فجاء أبو بكر فكشف عن وجه النبي صلى الله عليه وسلم فقبله وقال بأبي أنت وأمي طبت حيا وميتا والذي نفسي بيده لا يذيقك الله الموتتين أبدا ثم خرج فقال أيها الحالف على رسلك فلم يكلم أبا بكر وجلس عمر فحمد الله أبو بكر وأثنى عليه ثم قال ألا من كان يعبد محمدا فإن محمدا قد مات ومن كان يعبد الله فإن الله حي لا يموت وقال إنك ميت وإنهم ميتون وقال وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابكم ومن ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا وسيجزي الله الشاكرين فنشج الناس يبكون واجتمعت الأنصار إلى سعد بن عبادة في سقيفة بني ساعدة فقالوا منا أمير ومنكم أمير فذهب إليهم أبو بكر وعمر وأبو عبيدة بن الجراح فذهب عمر يتكلم فأسكته أبو بكر فكان عمر يقول والله ما أردت بذلك إلا أني قد هيأت كلاما قد أعجبني خشيت أن لا يبلغه أبو بكر ثم تكلم أبو بكر فتكلم أبلغ الناس فقال في كلامه نحن الامراء وأنتم الوزراء فقال الحباب بن المنذر السلمي لا والله لا نفعل أبدا من أمير ومنكم أمير قال فقال أبو بكر لا ولكنا الامراء وأنتم الوزراء هم أوسط العرب دارا وأكرمهم أحسابا يعني قريشا فبايعوا عمر وأبا عبيدة فقال عمر بل نبايعك أنت فأنت سيدنا وأنت خيرنا وأحبنا إلى نبينا صلى الله عليه وسلم فأخذ عمر بيده فبايعه فبايعه الناس فقال قائل قتلتم سعد بن عبادة فقال عمر قتله الله الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 269

أنس بن مالك أنه سمع عمر بن الخطاب الغد حين بويع أبو بكر في مسجد رسول الله صلى الله عليه وسلم واستوى أبو بكر على منبر رسول الله صلى الله عليه وسلم تشهد قبل أبي بكر ثم قال أما بعد فإني قلت لكم أمس مقالة لم تكن كما قلت وإني والله ما وجدتها في كتاب أنزله الله ولا في عهد عهده إلي رسول الله صلى الله عليه وسلم ولكني كنت أرجو أن يعيش رسول الله صلى الله عليه وسلم فقال كلمة يريد حتى يكون آخرنا فاختار الله لرسوله الذي عنده على الذي عندكم وهذا الكتاب الذي هدى الله به رسولكم فخذوا به تهتدوا لما هدي له رسول الله الطبقات الكبرى - ابن سعد - ج 2 - ص 271

أَنَسُ بْنُ مَالِكٍ قَالَ: لَمَّا بُويِعَ أَبُو بَكْرٍ فِي السَّقِيفَةِ وَ كَانَ مِنَ الْغَدِ جَلَسَ أَبُو بَكْرٍ عَلَى الْمِنْبَرِ فَقَامَ عُمَرُ فَتَكَلَّمَ قَبْلَ أَبِي بَكْرٍ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ كُنْتُ قُلْتُ لَكُمْ بِالْأَمْسِ مَقَالَةً مَا كَانَتْ إِلَّا عَنْ رَأْيٍ وَ مَا وَجَدْتُهَا فِي كِتَابِ اللَّهِ وَ لَا كَانَتْ بِعَهْدٍ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَكِنْ قَدْ كُنْتُ أَرَى أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص سَيُدَبِّرُ أَمْرَنَا حَتَّى يَكُونَ آخِرَنَا مَوْتاً.

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَمْشِي مَعَ عُمَرَ فِي خِلَافَتِهِ وَ مَا مَعَهُ غَيْرِي وَ هُوَ يُحَدِّثُ نَفْسَهُ وَ يَضْرِبُ قَدَمَيْهِ بِدِرَّتِهِ إِذِ الْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ هَلْ تَدْرِي مَا حَمَلَنِي عَلَى مَقَالَتِيَ الَّتِي قُلْتُ حِينَ تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ قُلْتُ‏ لَا أَدْرِي أَنْتَ أَعْلَمُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ فَإِنَّهُ وَ اللَّهِ مَا حَمَلَنِي عَلَى ذَلِكَ إِلَّا أَنَّنِي كُنْتُ أَقْرَأُ هَذِهِ الْآيَةَ وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً وَ كُنْتُ أَظُنُّ أَنَّهُ سَيَبْقَى بَعْدَ أُمَّتِهِ حَتَّى يَشْهَدَ عَلَيْهَا بِآخِرِ أَعْمَالِهَا فَإِنَّهُ الَّذِي حَمَلَنِي عَلَى أَنْ قُلْتُ مَا قُلْتُ.

اعتراف به حقیقت ابن ابی الحدید

و نحن نقول إن عمر كان أجل قدرا من أن يعتقد ما ظهر عنه في هذه الواقعة و لكنه لما علم أن رسول الله ص قد مات خاف من وقوع فتنة في الإمامة و تقلب أقوام عليها إما من الأنصار أو غيرهم و خاف أيضا من حدوث ردة و رجوع عن الإسلام فإنه كان ضعيفا بعد لم يتمكن و خاف من ترات تشن و دماء تراق‏… و كذلك عمر أظهر ما أظهر حراسة للدين و الدولة إلى أن جاء أبو بكر و كان غائبا بالسنح و هو منزل بعيد عن المدينة فلما اجتمع بأبي بكر قوي به جأشه و اشتد به أزره و عظم طاعة الناس له و ميلهم إليه فسكت حينئذ عن تلك الدعوى التي كان ادعاها لأنه قد أمن بحضور أبي بكر من خطب يحدث أو فساد يتجدد و كان أبو بكر محببا إلى الناس لا سيما المهاجرين. و يجوز عند الشيعة و عند أصحابنا أيضا أن يقول الإنسان كلاما ظاهر الكذب على جهة المعاريض فلا وصمة على عمر إذا كان حلف أن رسول الله ص لم يمت و لا وصمة عليه في قوله بعد حضور أبي بكر و تلاوة ما تلا كأني لم أسمعها أو قد تيقنت الآن وفاته ص لأنه أراد بهذا القول الأخير تشييد القول الأول و كان هو الصواب و كان من سيئ الرأي و قبيحه أن يقول إنما قلته تسكينا لكم و لم أقله عن اعتقاد فالذي بدا به حسن و صواب و الذي ختم به أحسن و أصوب. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏2، ص: 42

در سقیفه چه گذشت؟!(28صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۰/۱۲-۵:۵۳:۱۲
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۱۰/۱۱-۲۰:۳۳:۴۸
    • کد مطلب:15807
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2799

پس از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله، در همان روز، انصار به ریاست سعد بن عباده از قبیله خزرج و اوس بدون رئیس،[1] در سایبانی که برای اجتماعات خود ساخته بودند، اجتماع کردند.

روشن است که موضوع بحث این اجتماع نیز خلیفه پس از پیامبر است.

به احتمال بسیار قوی دلیل اصلی این جلسه این بوده است که انصار با توجه به اخطارهای مکرر پیامبر در وقوع فتنه پس از آن حضرت و نیز تحرکات گسترده منافقین در این زمینه، متوجه توطئه چینی منافقین شده بودند. از این رو خود را ناچار به پیش دستی دیده‌اند.

متنفذترین فرد موجود در میان انصار سعد بن عباده است. از این رو گزینه نخست انصار برای خلافت سعد است. البته سعد به شدت بیماراست.

منافقین برای اجرای توطئه‌های خویش به دنبال جمعیت مردم هستند.

خبر این جلسه به عمر می‌رسد. بلافاصله همراه ابوبکر و ابوعبیده با شتاب تمام خود را به جلسه انصار می‌رسانند.

با توجه به این که بشیر بن سعد از بزرگان انصار، خود یکی از امضا کنندگان صحیفه ملعونه بوده، محتمل است این جلسه توسط وی به اطلاع عمر رسیده باشد.

منافقین با طرح افضلیت مهاجرین بر انصار و نیز قرابت با پیامبر (هم قبیلگی) در صدد تحمیل خود بر انصار هستند.

و در ادامه ادعا می‌کنند به خاطر موقعیت ما، اگر حکومت پیامبر به ما برسد، هرگز کسی مخالفت نخواهد کرد.

از سوی دیگر منافقین با ترفندهایی میان انصار تفرقه ایجاد می‌کنند.

حباب بن منذر از انصار، طرح امیری از ما و امیری از شما را می‌دهد.

ابوبکر با رد این طرح، امارت از مهاجرین و وزارت از انصار را مطرح می‌کند.

اختلاف بالا می‌گیرد و اتحاد انصار شکسته می‌شود.

در همین میان ابوبکر پیش دستی کرده و دست عمر و ابوعبیده را گرفته و فریاد می‌زند:

این دو از بزرگان قریش هستند. من این دو را برای خلافت می‌پسندم و لایق می‌دانم. با هر کدام از این دو خواستید بیعت کنید.

آن دو پاسخ می‌دهند: با وجود جنابعالی سزاوار نیست ما جلو بیفتیم. چرا که تو زودتر از ما مسلمان شده‌ای و بیشتر از ما همراه پیامبر بوده‌ای. تو برای خلافت سزاوارتری!

و سپس این دو با ابوبکر بیعت می‌کنند.

ظاهر امر این است که این جریان طبق برنامه از پیش تعیین شده بوده است.

اما از برخی از منابع بر می‌آید که پیشنهاد ابوبکر حیله‌ای برای آزمودن این دو بود. هدف ابوبکر این بود که مطمئن شود آیا این دو به قرارداد قبلی (نخستین خلیفه ابوبکر باشد) پایبند هستند یا خیر. عمر هم متوجه منظور او گردید و خلافت را رد کرد تا ابوبکر برنامه از پیش تدوین شده را ملغی نسازد.

پس از بیعت عمر و ابوعبیده، سالم مولای ابوحذیفه یکی دیگر از سران منافقین، که خود را به جلسه رسانده، با ابوبکر بیعت می‌کند.

بشیر بن سعد از انصار هم به همراه بستگانش بیعت می‌ٔکنند. البته دلیل بیعت او را کینه داشتن از سعد بن عباده دانسته‌اند.

اما او خود از سران منافقین است و از امضاء کننده صحیفه ملعونه می‌باشد.

اسید بن حضیر از بزرگان قبیله اوس نیز به دلیل رقابت با قبیله خزرج (قبیله سعد بن عباده) بیعت می‌کند و…

برخی از مستندات:

 ثُمَّ اجْتَمَعَتِ الْأَنْصَارُ إِلَى سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ وَ جَاءُوا بِهِ إِلَى سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَة فَلَمَّا سَمِعَ بِذَلِكَ عُمَرُ أَخْبَرَ بِهِ أَبَا بَكْرٍ وَ مَضَيَا مُسْرِعَيْنِ إِلَى السَّقِيفَةِ وَ مَعَهُمَا أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الْجَرَّاحِ وَ فِي السَّقِيفَةِ خَلْقٌ كَثِيرٌ مِنَ الْأَنْصَارِ وَ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ بَيْنَهُمْ مَرِيضٌ فَتَنَازَعُوا الْأَمْرَ بَيْنَهُمْ فَآلُ الْأَمْرُ إِلَى أَنْ قَالَ أَبُو بَكْرٍ فِي آخِرِ كَلَامِهِ لِلْأَنْصَارِ إِنَّمَا أَدْعُوكُمْ إِلَى أَبِي عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرَّاحِ أَوْ إِلَى عُمَرَ وَ كِلَاهُمَا قَدْ رَضِيتُ لِهَذَا الْأَمْرِ وَ كِلَاهُمَا أَرَاهُ لَهُ أَهْلًا فَقَالَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ مَا يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نَتَقَدَّمَكَ يَا أَبَا بَكْرٍ أَنْتَ أَقْدَمُنَا إِسْلَاماً وَ أَنْتَ صَاحِبُ الْغَارِ وَ ثانِيَ اثْنَيْنِ فَأَنْتَ أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ وَ أَوْلَانَا بِهِ فَقَالَتِ الْأَنْصَارُ نَحْذَرُ أَنْ يَغْلِبَ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ مَنْ لَيْسَ مِنَّا وَ لَا مِنْكُمْ فَنَجْعَلُ مِنَّا أَمِيراً وَ مِنْكُمْ أَمِيراً وَ نَرْضَى بِهِ عَلَى أَنَّهُ إِنْ هَلَكَ اخْتَرْنَا آخَرَ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ بَعْدَ أَنْ مَدَحَ الْمُهَاجِرِينَ وَ أَنْتُمْ مَعَاشِرَ الْأَنْصَارِ مِمَّنْ لَا يُنْكَرُ فَضْلُهُمْ وَ لَا نِعْمَتُهُمْ الْعَظِيمَةُ فِي الْإِسْلَامِ رَضِيَكُمْ اللَّهُ أَنْصَاراً لِدِينِهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ جَعَلَ إِلَيْكُمْ مُهَاجَرَتَهُ وَ فِيكُمْ مَحَلَّ أَزْوَاجِهِ فَلَيْسَ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ بَعْدَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ بِمَنْزِلَتِكُمْ فَهُمُ الْأُمَرَاءُ وَ أَنْتُمُ الْوُزَرَاءُ فَقَامَ الْحُبَابُ بْنُ الْمُنْذِرِ الْأَنْصَارِيُّ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ الْأَنْصَارِ أَمْلِكُوا عَلَى أَيْدِيكُمْ وَ إِنَّمَا النَّاسُ فِي فَيْئِكُمْ وَ ظِلَالِكُمْ وَ لَنْ يَجْتَرِئَ مُجْتَرِئٌ عَلَى خِلَافِكُمْ وَ لَنْ يَصْدُرَ النَّاسُ إِلَّا عَنْ رَأْيِكُمْ وَ أَثْنَى عَلَى الْأَنْصَارِ ثُمَّ قَالَ فَإِنْ أَبَى هَؤُلَاءِ تَأْمِيرَكُمْ عَلَيْهِمْ فَلَسْنَا نَرْضَى تَأْمِيرَهُمْ عَلَيْنَا وَ لَا نَقْنَعُ بِدُونِ أَنْ يَكُونَ مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْهُمْ أَمِيرٌ فَقَامَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ هَيْهَاتَ لَا يَجْتَمِعُ سَيْفَانِ فِي غِمْدٍ وَاحِدٍ إِنَّهُ لَا تَرْضَى الْعَرَبُ أَنْ تُؤَمِّرَكُمْ وَ نَبِيُّهَا مِنْ غَيْرِكُمْ وَ لَكِنَّ الْعَرَبَ لَا تَمْتَنِعُ أَنْ تُوَلِّيَ أَمْرَهَا مَنْ كَانَتِ النُّبُوَّةُ فِيهِمْ وَ لَنَا بِذَلِكَ عَلَى مَنْ خَالَفَنَا الْحُجَّةُ الظَّاهِرَةُ وَ السُّلْطَانُ الْبَيِّنُ فَمَا يُنَازِعُنَا فِي سُلْطَانِ مُحَمَّدٍ ص وَ نَحْنُ أَوْلِيَاؤُهُ وَ عَشِيرَتُهُ إِلَّا مُدْلٍ بِبَاطِلٍ أَوْ مُتَجَانِفٌ لِإِثْمٍ أَوْ مُتَوَرِّطٌ فِي الْهَلَاكَةِ مُحِبٌّ لِلْفِتْنَةِ فَقَامَ الْحُبَابُ بْنُ الْمُنْذِرِ ثَانِيَةً فَقَالَ يَا مَعَاشِرَ الْأَنْصَارِ أَمْسِكُوا عَلَى أَيْدِيكُمْ وَ لَا تَسْمَعُوا مَقَالَةَ هَذَا الْجَاهِلِ وَ أَصْحَابِهِ فَيَذْهَبُوا بِنَصِيبِكُمْ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ إِنْ أَبَوْا أَنْ يَكُونَ مِنَّا أَمِيرٌ وَ مِنْهُمْ أَمِيرٌ فَأَجْلُوهُمْ عَنْ بِلَادِكُمْ وَ تَوَلَّوْا هَذَا الْأَمْرَ عَلَيْهِمْ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ أَحَقُّ بِهِ مِنْهُمْ فَقَدْ دَانَ بِأَسْيَافِكُمْ قَبْلَ هَذَا الْوَقْتِ مَنْ لَمْ يَكُنْ يَدِينُ بِغَيْرِهَا وَ أَنَا جُذَيْلُهَا الْمُحَكَّكُ وَ عُذَيْقُهَا الْمُرَجَّبُ وَ اللَّهِ لَئِنْ رَدَّ أَحَدٌ قَوْلِي لَأَحْطِمَنَّ أَنْفَهُ بِالسَّيْفِ قَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَلَمَّا كَانَ الْحُبَابُ هُوَ الَّذِي يُجِيبُنِي لَمْ يَكُنْ لِي مَعَهُ كَلَامٌ فَإِنَّهُ جَرَتْ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ مُنَازَعَةٌ فِي حَيَاةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَنَهَانِي رَسُولُ اللَّهِ ص عَنْ مُهَاتَرَتِهِ فَحَلَفْتُ أَنْ لَا أُكَلِّمَهُ أَبَداً ثُمَّ قَالَ عُمَرُ لِأَبِي عُبَيْدَةَ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ تَكَلَّمْ فَقَامَ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الْجَرَّاحِ وَ تَكَلَّمَ بِكَلَامٍ كَثِيرٍ ذَكَرَ فِيهِ فَضَائِلَ الْأَنْصَارِ فَكَانَ بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ سَيِّدَاً مِنْ سَادَاتِ الْأَنْصَارِ لَمَّا رَأَى اجْتِمَاعَ الْأَنْصَارِ عَلَى سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ لِتَأْمِيرِهِ حَسَدَهُ وَ سَعَى فِي إِفْسَادِ الْأَمْرِ عَلَيْهِ وَ تَكَلَّمَ فِي ذَلِكَ وَ رَضِيَ بِتَأْمِيرِ قُرَيْشٍ وَ حَثَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ لَا سِيَّمَا الْأَنْصَارِ عَلَى الرِّضَا بِمَا يَفْعَلُهُ الْمُهَاجِرُونَ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ هَذَا عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ شَيْخَا قُرَيْشٍ فَبَايِعُوا أَيَّهُمَا شِئْتُمْ فَقَالَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ مَا نَتَوَلَّى هَذَا الْأَمْرَ عَلَيْكَ امْدُدْ يَدَكَ نُبَايِعْكَ فَقَالَ بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ وَ أَنَا ثَالِثُكُمَا

 

[1]- چون رئیس آنها سعد بن معاذ در جنگ بنی قریظه شهید شده بود و تا این زمان رئیس جدید تعیین نکرده بودند.

چماق، پشتوانه بیعت سقیفه(28صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۰/۱۶-۲۰:۳۴:۵۴
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۱۰/۱۶-۲۰:۳۶:۲۶
    • کد مطلب:15819
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1681

با سیاستها و توطئه‌هایی که پیشتر اشاره شد، نطفه بیعت با ابوبکر در سقیفه بنی ساعده بسته شد.

این گام هر چند برای منافقین بسیار مهم و کلیدی است، اما تنها گام نخست توطئه‌ی غصب خلافت است.

و صد البته اگر گامهای بعدی به دقت طی نگردد، ممکن است توطئه آنان عقیم گردد.

پس از بیعت عده‌ای با ابوبکر در سقیفه، منافقین در صدد رسمی کردن خلافت ابوبکر برآمدند. بهترین مکان برای این هدف مسجد پیامبر است. از این رو از سقیفه به سوی مسجد حرکت کردند.

در تاریخ می‌خوانیم:

منافقین همگی کمرها را محکم بسته و با لباس خاصی (ازار صنعانی[1]) چماق به دست حرکت می‌کردند.

در بین راه به هر کسی که برمی‌خوردند، بدون استثنا نخست او را به چوب می‌بستند و سپس او را شناسایی کرده و در نهایت دست او را کشیده و با اجبار در دست ابوبکر می‌گذاشتند.

این عمل از نظر آنان بیعت تمام شده تلقی می‌شد. فرقی هم نداشت افراد به این کار تن می‌دادند یا سرپیچی می‌کردند.

آن چه قابل تأمل است این است که منافقین در عرض یکی دو ساعت، چگونه آن چنان قدرتمند شدند که این گونه از مردم بیعت می‌گرفتند؟!

راز این معما در تاریخ این چنین بیان شده است:

اسلم (یا بنی اسلم) یکی از قبایل اطراف مدینه است. این قبیله به شکل کاملا اتفاقی!!! هنگام حرکت منافقین از سقیفه به سوی مسجد سر می‌رسند!

و به شکل کاملا اتفاقی تمامی کوچه‌های مدینه از افراد این قبیله پر می‌شود!

و به شکل کاملا اتفاقی شاهد و ناظر بیعت با ابوبکر می‌گردند!

و به شکل کاملا اتفاقی عمر به آنها پیشنهاد همکاری ویژه می‌دهد!

به شکل کاملا اتفاقی عمر برنامه این همکاران ویژه را این چنین تدوین می‌کند:

۱- مردم را به اجبار از خانه‌ّها بیرون بکشید!

۲- آنها را برای بیعت نزد ابوبکر آورید!

۳- هر کسی هم که مخالفت کرد با چماق بر سر و پیشانی او بکوبید!

این برنامه کاملا اتفاقی هم کاملا اجرا گردید!!!

شخص عمر نیز با همین هیئت، یعنی کمر بسته و ازار صنعانی بر تن (همچون سایر منافقین و قبیله اسلم) در کوچه‌های مدینه می‌چرخید و فریاد می‌زند با ابوبکر بیعت شده، شما هم برای بیعت بشتابید! (و از قافله عقب نمانید.)

این فتنه سیاه آن چنان غافلگیر کننده بود که عده‌ای از مردم از ترس در خانه‌های خود مخفی شده بودند.

عمر با اطلاع یافتن از این افراد، جمعی از قبیله اسلم را همراه خود برمی‌داشت و به سراغ آنها می‌رفت. به زور وارد خانه‌ها شده و آنها را برای بیعت به مسجد می‌کشاند.

نکته کلیدی برای همه این حوادث اتفاقی!!! یک جمله شخص عمر است که تاریخ طبری آن را نقل می‌کند.

قبیله اسلم با تمام جمعیتشان به مدینه رو آوردند و مدینه آن چنان شلوغ شد که خیابانها از ازدحام جمعیت تنگ گردید!

تمامی افراد این قبیله با ابوبکر بیعت کردند!

عمر پیوسته می‌گفت ناگهان!!! افراد قبیله اسلم را دیدم. با دیدن آنها یقین کردم که پیروز خواهیم شد!!!

بنا بر این رسیدن اتفاقی!!! قبیله اسلم، کلیدی‌ترین حادثه‌ای بود که پیروزی منافقین را تضمین کرد!

 

برخی از مستندات:

قَالَ الْبَرَاءُ بْنُ عَازِبٍ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص تَخَوَّفْتُ أَنْ‏ تَتَظَاهَرَ قُرَيْشٌ عَلَى إِخْرَاجِ هَذَا الْأَمْرِ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ [فَلَمَّا صَنَعَ النَّاسُ مَا صَنَعُوا مِنْ بَيْعَةِ أَبِي بَكْرٍ] أَخَذَنِي مَا يَأْخُذُ الْوَالِهَ الثَّكُولَ مَعَ مَا بِي مِنَ الْحُزْنِ لِوَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَجَعَلْتُ أَتَرَدَّدُ وَ أَرْمُقُ وُجُوهَ النَّاسِ وَ قَدْ خَلَا الْهَاشِمِيُّونَ بِرَسُولِ اللَّهِ‏ص [لِغُسْلِهِ وَ تَحْنِيطِهِ‏] وَ قَدْ بَلَغَنِي الَّذِي كَانَ مِنْ قَوْلِ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ وَ مَنِ اتَّبَعَهُ مِنْ جَهَلَةِ أَصْحَابِهِ فَلَمْ أَحْفِلْ بِهِمْ وَ عَلِمْتُ أَنَّهُ لَا يَئُولُ إِلَى شَيْ‏ءٍ فَجَعَلْتُ أَتَرَدَّدُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْمَسْجِدِ وَ أَتَفَقَّدُ وُجُوهَ قُرَيْشٍ فَإِنِّي لَكَذَلِكَ إِذْ فَقَدْتُ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ

ثُمَّ لَمْ أَلْبَثْ حَتَّى إِذَا أَنَا بِأَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ أَبِي عُبَيْدَةَ قَدْ أَقْبَلُوا فِي أَهْلِ السَّقِيفَةِ وَ هُمْ مُحْتَجِزُونَ بِالْأُزُرِ الصَّنْعَانِيَّةِ لَا يَمُرُّ بِهِمْ أَحَدٌ إِلَّا خَبَطُوهُ فَإِذَا عَرَفُوهُ مَدُّوا يَدَهُ [فَمَسَحُوهَا] عَلَى يَدِ أَبِي بَكْرٍ شَاءَ ذَلِكَ أَمْ أَبَى فَأَنْكَرْتُ عِنْدَ ذَلِكَ عَقْلِي جَزَعاً مِنْهُ مَعَ الْمُصِيبَةِ بِرَسُولِ اللَّهِ ص‏

شرح النهج ج 1 ص 74 في حديث عن البراء بن عازب: «و إذا أنا بأبى بكر قد أقبل و معه عمر و أبو عبيدة و جماعة من أصحاب السقيفة و هم محتجزون بالازر الصنعانية لا يمرون بأحد الا خبطوه و قدموه و مدوا يده فمسحوها على يد أبى بكر يبايعه شاء أو أبى» و سيأتي تمام الحديث بطوله.

روى الشيخ المفيد في كتاب «الجمل» ص 59 عن أبي مخنف بأسناده قال: كان جماعة من الأعراب قد دخلوا المدينة ليتماروا منها، فشغل الناس عنهم بموت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فشهدوا البيعة و حضروا الأمر. فأنفذ إليهم عمر و استدعاهم و قال لهم: «خذوا بالحظّ من المعونة على بيعة خليفة رسول اللّه و اخرجوا إلى الناس و احشروهم ليبايعوا، فمن امتنع فاضربوا رأسه و جبينه». قال: و اللّه، لقد رأيت الأعراب تحزّموا و اتّشحوا بالأزر الصنعانيّة و أخذوا بأيديهم الخشب و خرجوا حتّى خبطوا الناس خبطا و جاءوا بهم مكرهين للبيعة.

ثُمَّ إِنَّ عُمَرَ احْتَزَمَ بِإِزَارِهِ وَ جَعَلَ يَطُوفُ بِالْمَدِينَةِ وَ يُنَادِي أَنَّ أَبَا بَكْرٍ قَدْ بُويِعَ لَهُ فَهَلُمُّوا إِلَى الْبَيْعَةِ فَيَنْثَالُ النَّاسُ فَيُبَايِعُون‏

فَعَرَفَ أَنَّ جَمَاعَةً فِي بُيُوتٍ مُسْتَتِرُونَ فَكَانَ يَقْصِدُهُمْ فِي جَمْعٍ فَيَكْبِسُهُمْ وَ يُحْضِرُهُمْ فِي الْمَسْجِدِ فَيُبَايِعُونَ

و روى أبو مخنف لوط بن يحيى الأزدي عن محمد بن سائب الكلبي و أبي‏ صالح و رواه أيضا عن رجاله عن زائدة بن قدامة قال كان جماعة من الأعراب قد دخلوا المدينة ليمتاروا منها فشغل الناس عنهم بموت رسول الله ص فشهدوا البيعة و حضروا الأمر فأنفذ إليهم عمر و استدعاهم و قال لهم خذوا بالحظ و المعونة على بيعة خليفة رسول الله ص و اخرجوا إلى الناس و احشروهم ليبايعوا فمن امتنع فاضربوا رأسه و جبينه قال فو الله لقد رأيت الأعراب قد تحزموا و اتشحوا بالأزر الصنعانية و أخذوا بأيديهم الخشب و خرجوا حتى خبطوا الناس خبطا و جاءوا بهم مكرهين إلى البيعة.

(4)- «تحزّم: شدّ وسطه بالحزام؛ يقال: تحزّم للأمر: تشمّر له و استعدّ. و الحزام: ما حزم به من حبل و نحوه» المعجم الوجيز ص 148 (حزم).

(5)- «التوشّح: أن يتّشح بالثوب، ثمّ يخرج طرفه الذي ألقاه على عاتقه الأيسر من تحت يده اليمنى، ثمّ يعقد طرفيها على صدره» لسان العرب ج 2 ص 633 (وشح).

(6)- «الإزار: الملحفة، يذكّر و يؤنّث، و جمع الإزار: أزر» لسان العرب ج 4 ص 16- 17 (أزر).

(7)- «خبطه يخبطه خبطا: ضربه ضربا شديدا» لسان العرب ج 7 ص 280 (خبط).

(8)- قارن بشرح نهج البلاغة ج 1 ص 219.

قال هشام: قال ابو مخنف: فحدثني ابو بكر بن محمد الخزاعي، ان اسلم اقبلت بجماعتها حتى تضايق بهم السكك، فبايعوا أبا بكر، فكان عمر يقول: ما هو الا ان رايت اسلم، فايقنت بالنصر. ‏الطبري،ج‏3،ص:222

 

[1]- نکته‌ی که از لابلای متون تاریخی محتمل به نظر می‌رسد، اتحاد شکل منافقین است که علاوه بر بستن کمرها، روپوشی بر روی همه لباسها به این شکل پوشیده بودند که آن را روی دوش چپ انداخته و طرف دیگر آن از زیر بازوی راست رد کرده و روی سینه به هم بسته بودند. از این تعبیرات احتمال این می‌رود که همگی چیزی شبیه ینیفورم واحدی پوشیده بود.

این نکته بر اتفاقی!!! بودن مجموعه این حوادث به خصوص رسیدن قبیله اسلم!!! به مدینه تأکید می‌کند!!!

افتتاح‌ رسمی‌ پروژه‌ خلافت‌ توسط‌ شیطان (28صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۰/۲۴-۷:۳۵:۳۱
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۱۰/۲۴-۱۶:۱۶:۵۹
    • کد مطلب:15825
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2283

هر چند برنامه‌ریزی گسترده منافقین قبل از شهادت پیامبر تدبیر شده بود…

هر چند در سقیفه بنی ساعده ترفندهای بسیار پیچیده اجرا گردید…

هر چند چماق قبیله بنی اسلم با قساوت تمام در گرفتن بیعت به کار گرفته شده بود…

اما هنوز بیعت با ابوبکر رسمیت پیدا نکرده است.

برای این منظور لازم است:

۱- کشاندن همه مردم به مسجد

۲- نشاندن ابوبکر بر منبر

۳- گرفتن عمومی بیعت

عمر کارگردان خبیث پروژه غصب خلافت، محور اصلی تمامی این مراحل بسیار پیچیده است.

اینک با تلاشهای عمر، ابوبکر بر منبر پیامبر نشسته است و مراسم بیعت هم کاملا آماده شده است.

برای افتتاح پروژه‌های مهم بزرگان پیش قدم می‌شوند.

اینک بزرگترین پروژه ضد خدایی در حال افتتاح است! چه کسی باید آن را افتتاح کند؟!

بشنوید:

امیرالمؤمنین از سلمان پرسید: هنگامی که ابوبکر بر منبر نشست نخستین بیعت کننده را شناختی؟!

پاسخ دادم: نشناختم. اما پیردمرد بسیار فرتوتی را دیدم که بر عصایش تکیه زده بود، بر پیشانیش اثر سجده بسیار دیده می‌شد.

برای بیعت پا بر پله منبر نهاد و از خوشحالی صورت بر دست ابوبکر نهاد در حالی که گریه می‌کرد گفت: حمد خدایی که مرا نمیراند تا این که تو را بر منبر پیامبر دیدم. دستت را بگشا. ابوبکر نیز دست گشود و پیرمرد با ابوبکر بیعت کرد.

پس از آن هم گفت: «روزی مانند روز آدم» (یعنی امروز تلافی روز آدم است. به تعبیر عامیانه «امروز به آن روز در». همچنان که خداوند مرا به خاطر سجده نکردن بر آدم از بهشت راند من هم امروز از اولاد انتقام گرفتم) بعد هم از منبر پایین آمده و از مسجد بیرون رفت.

امیرالمؤمنین فرمود: او را شناختی؟

پاسخ دادم: نه! ولی گفته‌هایش مرا ناراحت کرد. گویا به مرگ پیامبر خوشحال شده بود.

امیرالمؤمنین فرمود: او ابلیس بود!

سپس حضرت در ادامه به جریانات ابلیس پس از خروج از مسجد اشاره می‌فرماید:

ابلیس پس از خروج از مسجد تمامی لشگریانش را جمع کرده (و بار عام داد.) آنان به خاطر این موفقیت شیطان در مقابلش به سجده افتادند و گفتند ای سید و بزرگ ما! (ناز شصتت) تو همانی که آدم را از بهشت اخراج کردی!

شیطان از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و به ما تحت خود می‌زد و پاسخ داد: کدام امتی است که پس از پیامبرش گمراه نگشت؟! این چنین نیست! شما پنداشتید که من بر این مردم مسلط نیستم و راهی برای هلاکت آنان ندارم؟! هنر مرا چگونه دیدید وقتی مردم آن چه فرمان خدا و پیامبر بود ترک کردند، با آنان چه کردم؟!

این چنین سران شیاطین انسی و جنی دست به دست هم دادند و ثمر آفرینش را عقیم ساختند!

برخی از مستندات:

قَالَ سَلْمَانُ الْفَارِسِيُّ فَأَخْبَرْتُ عَلِيّاً ع وَ هُوَ يُغَسِّلُ رَسُولَ اللَّهِ ص بِمَا صَنَعَ الْقَوْمُ وَ قُلْتُ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ السَّاعَةَ لَعَلَى مِنْبَرِ رَسُولِ اللَّهِ ص مَا يَرْضَوْنَ يُبَايِعُونَهُ بِيَدٍ وَاحِدَةٍ وَ إِنَّهُمْ لَيُبَايِعُونَهُ بِيَدَيْهِ جَمِيعاً بِيَمِينِهِ وَ شِمَالِهِ فَقَالَ عَلِيٌّ ع يَا سَلْمَانُ وَ هَلْ تَدْرِي مَنْ أَوَّلُ مَنْ بَايَعَهُ عَلَى مِنْبَرِ رَسُولِ اللَّهِ قُلْتُ لَا إِلَّا أَنِّي رَأَيْتُهُ فِي ظُلَّةِ بَنِي سَاعِدَةَ حِينَ خَصَمَتِ الْأَنْصَارُ وَ كَانَ أَوَّلَ مَنْ بَايَعَهُ الْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ ثُمَّ بَشِيرُ بْنُ سَعِيدٍ ثُمَّ أَبُو عُبَيْدَةَ الْجَرَّاحُ ثُمَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ ثُمَّ سَالِمٌ مَوْلَى أَبِي حُذَيْفَةَ وَ مُعَاذُ بْنُ جَبَلٍ قَالَ ع لَسْتُ أَسْأَلُكَ عَنْ هَؤُلَاءِ وَ لَكِنْ هَلْ تَدْرِي مَنْ أَوَّلُ مَنْ‏ بَايَعَهُ حِينَ صَعِدَ الْمِنْبَرَ قُلْتُ لَا وَ لَكِنْ رَأَيْتُ شَيْخاً كَبِيراً يَتَوَكَّأُ عَلَى عَصَاهُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ سَجَّادَةٌ شَدِيدَةُ التَّشْمِيرِ صَعِدَ الْمِنْبَرَ أَوَّلَ مَنْ صَعِدَ [وَ خَرَّ] وَ هُوَ يَبْكِي وَ يَقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُمِتْنِي حَتَّى رَأَيْتُكَ فِي هَذَا الْمَكَانِ ابْسُطْ يَدَكَ فَبَسَطَ يَدَهُ فَبَايَعَهُ [ثُمَّ قَالَ يَوْمٌ كَيَوْمِ آدَمَ‏] ثُمَّ نَزَلَ فَخَرَجَ مِنَ الْمَسْجِدِ فَقَالَ عَلِيٌّ ع يَا سَلْمَانُ أَ تَدْرِي مَنْ هُوَ قُلْتُ لَا وَ لَقَدْ سَاءَتْنِي مَقَالَتُهُ كَأَنَّهُ شَامِتٌ بِمَوْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ عَلِيٌّ ع فَإِنَّ ذَلِكَ إِبْلِيسُ [لَعَنَهُ اللَّهُ‏] [أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ ص‏] أَنَّ إِبْلِيسَ وَ رُؤَسَاءَ أَصْحَابِهِ شَهِدُوا نَصْبَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِيَّايَ [يَوْمَ‏] غَدِيرِ خُمٍّ بِأَمْرِ اللَّهِ وَ أَخْبَرَهُمْ بِأَنِّي أَوْلَى بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يُبَلِّغَ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ فَأَقْبَلَ إِلَى إِبْلِيسَ أَبَالِسَتُهُ وَ مَرَدَةُ أَصْحَابِهِ فَقَالُوا إِنَّ هَذِهِ الْأُمَّةَ أُمَّةٌ مَرْحُومَةٌ مَعْصُومَةٌ فَمَا لَكَ وَ لَا لَنَا عَلَيْهِمْ سَبِيلٌ وَ قَدْ أُعْلِمُوا مَفْزَعَهُمْ وَ إِمَامَهُمْ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ فَانْطَلَقَ إِبْلِيسُ كَئِيباً حَزِيناً قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ ص [بَعْدَ ذَلِكَ‏] وَ قَالَ يُبَايِعُ النَّاسُ أَبَا بَكْرٍ فِي ظُلَّةِ بَنِي سَاعِدَةَ بَعْدَ تَخَاصُمِهِمْ بِحَقِّنَا وَ حُجَّتِنَا ثُمَّ يَأْتُونَ الْمَسْجِدَ فَيَكُونُ أَوَّلُ مَنْ يُبَايِعُهُ عَلَى مِنْبَرِي إِبْلِيسَ فِي صُورَةِ شَيْخٍ كَبِيرٍ مُشَمِّرٍ يَقُولُ كَذَا وَ كَذَا ثُمَّ يَخْرُجُ فَيَجْمَعُ [أَصْحَابَهُ‏] وَ شَيَاطِينَهُ وَ أَبَالِسَتَهُ فَيَخِرُّونَ سُجَّداً فَيَقُولُونَ يَا سَيِّدَنَا يَا كَبِيرَنَا أَنْتَ الَّذِي أَخْرَجْتَ آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ فَيَقُولُ أَيُّ أُمَّةٍ لَنْ تَضِلَّ بَعْدَ نَبِيِّهَا كَلَّا زَعَمْتُمْ أَنْ لَيْسَ لِي عَلَيْهِمْ [سُلْطَانٌ وَ لَا] سَبِيلٌ فَكَيْفَ رَأَيْتُمُونِي صَنَعْتُ بِهِمْ حِينَ تَرَكُوا مَا أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِهِ [مِنْ طَاعَتِهِ‏] وَ أَمَرَهُمْ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِين‏

هذه الفقرة من قوله «قال أمير المؤمنين عليه السلام» في الاحتجاج هكذا:فأخبرني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أن لو قد قبض أنّ الناس سيبايعون أبا بكر في ظلّة بني ساعدة بعد أن تخاصمهم بحقّك و حجّتك. ثمّ يأتون المسجد فيكون أوّل من يبايعه على منبري إبليس في صورة شيخ كبير مستبشر يقول كذا و كذا. ثمّ تجتمع شياطينه و أبالسته فيخرّ و يكسع ثمّ يقول: كذا زعمتم أنّ ليس لي عليهم سبيل! فكيف رأيتموني صنعت بهم حين تركوا أمر من أمرهم اللّه بطاعته و أمرهم رسوله؟!

چگونه بیعت اکثریت شکل گرفت؟

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۱/۰۲-۱۶:۳۷:۷
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۱۱/۰۲-۱۶:۳۸:۳۴
    • کد مطلب:15843
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2453

توطئه پیچیده سقیفه بنی ساعده، آن چنان با مهارت اجرا شد که حضار برای بیعت کردن با ابوبکر هجوم آوردند، تا آنجا که سعد بن عباده زیر دست و پا ماند.[1]

روی پرده مراسم رسمی بیعت با ابوبکر نیز بسیار قابل تأمل است. توجه کنید:

مَا يَرْضَوْنَ يُبَايِعُونَهُ بِيَدٍ وَاحِدَةٍ وَ إِنَّهُمْ لَيُبَايِعُونَهُ بِيَدَيْهِ جَمِيعاً بِيَمِينِهِ وَ شِمَالِهِ…[2]

مردم (آن چنان به بیعت با ابوبکر هجوم آوردند که) به بیعت با یک دست ابوبکر راضی نبودند بلکه (ابوبکر دو دستش را دراز کرده بود و مردم) با هر دو دست ابوبکر (عده‌ای با دست راست ابوبکر و عده‌ای با دست چپ او) بیعت می‌کردند.

مسلما این گونه بیعت گرفتن از مردم بدون، فضا سازی مناسب امکان نداشت. از این رو بایسته است به مسائلی که فضا را این گونه برای منافقین هموار ساخت نگاهی بیفکنیم.

پاره‌ای از امور که نقش مهمی در فضا سازی داشتند عبارت است از:

۱- استدلال منافقین در سقیفه بنی ساعده برای پیشی گرفتن از انصار، دقیقا همانی بود که اولویت امیرالمؤمنین برای خلافت را ثابت می‌کرد. منافقین با طرح قرابت و نزدیکی با پیامبر، انصار را از میدان بیرون کردند. (در حالی که امیرالمؤمنین نزدیکترین به پیامبر بود.)

۲- با توجه به عدم حضور مهاجرین در سقیفه بنی ساعده، مصداق قرابت مطرح شده توسط آنها، منحصر به سه نفر از منافقین مهاجر گردید که از قریش بودند.

این سه نفر ابوبکر و عمر و ابوعبیده هستند.

ابوبکر در آغاز خلافت به عمر و ابوعبیده تعارف می‌کند و به آنها پاس می‌دهد.

آنها هم همراه با مدح و ثنای ابوبکر به ظاهر از قبول خلافت سرباز زده و خلافت را دوباره به ابوبکر پاس می‌دهند.

سپس بلافاصله دست بیعت به سوی ابوبکر دراز کرده و ابوبکر نیز به سرعت می‌پذیرد.

این گونه نطفه دمکراسی!!! مورد ادعای آنها منعقد گردید و مشورت امت تنها با بیعت دو نفر رقم خورد.[3]

۳- از رقابتها و حسادتهای میان انصار برای اختلاف انداختن میان انصار نهایت بهره برداری شد تا آنها دچار تشتت گردند.

سعد بن عباده تنها گزینه انصار برای خلافت است. بشیر بن سعد به دلیل حسادت با او و برای جلوگیری از موقفیت سعد، همراه با بستگانش دست بیعت با ابوبکر می‌گشاید. این چنین قبیله خزرج دچار شکست می‌شود.[4]

قبیله اوس هم به رقابت از خزرجیان بیعت کرده به بیعت اقدام می‌کنند تا از قافله عقب نمانند.

4- سایر اعضای حزب نفاق هم با ردیابی ابوبکر و عمر (سران نفاق) به تدریج حاضر شده و به بیعت کنندگان می‌پیوندند.[5]

5- قبیله اسلم هم که پیش از این به آن اشاره کردیم، تمام کوچه‌های مدینه را به شکل کاملا اتفاقی!!! پر کرده، با چماق مشغول خدمتگزاری بودند.

6- سرعت عمل منافقین و پیچیدگی توطئه‌ها، باعث گردید عده‌ای از مردم خود را در خانه‌ها پنهان کنند.

تیم ضربتی عمر با خشونت تمام وارد خانه‌ها شده و آنها را به شکل کاملا محترمانه!!! برای بیعت به مسجد می‌آوردند.

7- تیم دیگری از منافقین هم تمام مسلح اطراف ابوبکر ایستاده‌اند تا کسی اجازه تردید و مخالفت به خودش ندهد.

8- عده زیادی در این فضای ساختگی با اکراه بیعت کردند.

9- احساس خطر از دست دادن منافع و نیز تطمیع اهل دنیا هم نقش پر رنگی در این گونه شرایط دارد. عده‌ای نیز به انگیزه تأمین دنیا اقدام به بیعت کردند.

10- شایعه سازی برای انصراف امیرالمؤمنین یکی از ابزار منافقین بوده است.

چرا که هر کسی که از موضع امیرالمؤمنین می‌پرسید، عمر بی درنگ پاسخ می‌داد: علی خود را از خلافت خلع کرده و خلافت را به نظر مسلمانان واگذار نموده است.[6]

این در حالی است که امیرالمؤمنین همچنان مشغول غسل پیامبر صلی الله علیه و آله بود.

این گونه نطفه این بیعت، (بیعت دو نفری عمر و ابوعبیده با ابوبکر) به ضمیمه عوامل یاد شده و به همراهی دیگر، تبدیل به فرزند شومی برای اسلام شد که هنوز هم اسلام در آتش آن می‌سوزد.

و این چنین آیات فراوانی از قرآن (42 آیه) تفسیر گردید که درباره اکثریت می‌گوید:

اکثرهم فاسقون، لایعقلون، لایعلمون، مشرکون، کافرون!!!

 

[1]- فَلَمَّا رَأَتِ الْأَوْسُ صَنِيعَ بَشِيرٍ وَ مَا دَعَتْ إِلَيْهِ الْخَزْرَجُ مِنْ تَأْمِيرِ سَعْدٍ أَكَبُّوا عَلَى أَبِي بَكْرٍ بِالْبَيْعَةِ وَ تَكَاثَرُوا عَلَى ذَلِكَ وَ تَزَاحَمُوا فَجَعَلُوا يَطَئُونَ سَعْداً مِنْ شِدَّةَ الزَّحْمَةِ وَ هُوَ بَيْنَهُمْ عَلَى فِرَاشِهِ مَرِيضٌ

[2]- این جمله در منابع روایی به شکلهای مختلفی نقل شده است. از جمله:

مَا يَرْضَى أَنْ يُبَايِعُوهُ بِيَدٍ وَاحِدَةٍ إِنَّهُمْ لَيُبَايِعُونَهُ بِيَدَيْهِ جَمِيعاً بِيَمِينِهِ وَ شِمَالِه‏

مَا يَرْضَوْنَ أَنْ يُبَايِعُوا لَهُ بِيَدٍ وَاحِدَةٍ وَ إِنَّهُمْ لَيُبَايِعُونَهُ بِيَدَيْهِ جَمِيعاً بِيَمِينِهِ وَ شِمَالِه‏

و لم يرضوا أن يبايعوه بيد واحدة و أنّهم ليبايعونه بيديه جميعا بيمينه و شماله‏

مجموع احتمالاتی که درباره این جمله داده شده عبارتند از:

الف- بر اثر زیادی جمعیت، ابوبکر هر دو دستش را برای بیعت دراز کرده و عده‌ای با دست راست او و عده‌ای با دست چپ او بیعت می‌کردند. (همانی که در متن نقل شد. به قرینه این که فاعل یرضون یا یرضی، ناس است و ضمیر در بیمینه و شماله هم به ابوبکر بر می‌گردد.)

ب- مردم در بیعت از شدت اشتیاق، هر دو دست ابوبکر را با هم می‌فشردند.

ج- برای تأکید بیشتر در بیعت و وفاداری، مردم با دست راست خود یک دست ابوبکر را می‌فشردند و با دست چپ دست دیگر او را.

[3]- ابو بَكْرٍ فِي آخِرِ كَلَامِهِ لِلْأَنْصَارِ إِنَّمَا أَدْعُوكُمْ إِلَى أَبِي عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرَّاحِ أَوْ إِلَى عُمَرَ وَ كِلَاهُمَا قَدْ رَضِيتُ لِهَذَا الْأَمْرِ وَ كِلَاهُمَا أَرَاهُ لَهُ أَهْلًا فَقَالَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ مَا يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نَتَقَدَّمَكَ يَا أَبَا بَكْرٍ أَنْتَ أَقْدَمُنَا إِسْلَاماً وَ أَنْتَ صَاحِبُ الْغَارِ وَ ثانِيَ اثْنَيْنِ فَأَنْتَ أَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ وَ أَوْلَانَا بِهِ… فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ هَذَا عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ شَيْخَا قُرَيْشٍ فَبَايِعُوا أَيَّهُمَا شِئْتُمْ فَقَالَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ مَا نَتَوَلَّى هَذَا الْأَمْرَ عَلَيْكَ امْدُدْ يَدَكَ نُبَايِعْكَ فَقَالَ بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ وَ أَنَا ثَالِثُكُمَا…

[4]- فَكَانَ بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ سَيِّدَاً مِنْ سَادَاتِ الْأَنْصَارِ لَمَّا رَأَى اجْتِمَاعَ الْأَنْصَارِ عَلَى سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ لِتَأْمِيرِهِ حَسَدَهُ وَ سَعَى فِي إِفْسَادِ الْأَمْرِ عَلَيْهِ وَ تَكَلَّمَ فِي ذَلِكَ وَ رَضِيَ بِتَأْمِيرِ قُرَيْشٍ وَ حَثَّ النَّاسَ كُلَّهُمْ لَا سِيَّمَا الْأَنْصَارِ عَلَى الرِّضَا بِمَا يَفْعَلُهُ الْمُهَاجِرُونَ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ هَذَا عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ شَيْخَا قُرَيْشٍ فَبَايِعُوا أَيَّهُمَا شِئْتُمْ فَقَالَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ مَا نَتَوَلَّى هَذَا الْأَمْرَ عَلَيْكَ امْدُدْ يَدَكَ نُبَايِعْكَ فَقَالَ بَشِيرُ بْنُ سَعْدٍ وَ أَنَا ثَالِثُكُمَا وَ كَانَ سَيِّدَ الْأَوْسِ «1» وَ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ سَيِّدَ الْخَزْرَجِ فَلَمَّا رَأَتِ الْأَوْسُ صَنِيعَ بَشِيرٍ وَ مَا دَعَتْ إِلَيْهِ الْخَزْرَجُ مِنْ تَأْمِيرِ سَعْدٍ أَكَبُّوا عَلَى أَبِي بَكْرٍ بِالْبَيْعَةِ وَ تَكَاثَرُوا عَلَى ذَلِكَ وَ تَزَاحَمُوا فَجَعَلُوا يَطَئُونَ سَعْداً مِنْ شِدَّةَ الزَّحْمَةِ وَ هُوَ بَيْنَهُمْ عَلَى فِرَاشِهِ مَرِيضٌ… پاورقی (۱) بل كان من الخزرج، و هذا وهم من الراويی.  بحار الأنوارج‏28، ص: 181

[5]- تنها جمعیت منافقینی که به توصیه پیامبر قرار بود در لشگر اسامه شرکت کنند حدود چهار هزار نفر بوده است که همگی در مدینه حضور داشتند.

علاوه بر این مجموع افراد زیر دست امضاء‌ کنندگان صحیفه ملعونه دوم نیز به بیست و پنج هزار نفر می‌رسید.

[6]- ثُمَّ أَجْلَسْتُهُ وَ قَدَّمْتُ النَّاسَ إِلَى بَيْعَتِهِ وَ صُحْبَتِهِ لِأُرْهِبَهُ، وَ كُلَّ مَنْ يُنْكِرُ بَيْعَتَهُ وَ يَقُولُ: مَا فَعَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ؟ فَأَقُولُ: خَلَعَهَا مِنْ عُنُقِهِ وَ جَعَلَهَا طَاعَةَ الْمُسْلِمِينَ قِلَّةَ خِلَافٍ عَلَيْهِمْ فِي اخْتِيَارِهِمْ، فَصَارَ جَلِيسَ بَيْتِهِ، فَبَايَعُوا وَ هُمْ كَارِهُونَ

آغاز یاری طلبی امیرالمؤمنین ع از شب 29 صفر

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۱/۰۹-۱۲:۵۰:۴۴
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۲/۲۵-۱۱:۱۳:۶
    • کد مطلب:15866
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1836

در کتاب سلیم حوادث شب 29 صفر یعنی شام شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله را این گونه بیان می‌کند:

حدیث 10) چون شب گردید امیرالمؤمنین سلام الله علیه، فاطمه زهرا سلام الله علیها را سوار بر الاغی کرد و دست دو پسرش حسن و حسین را گرفت و به در خانه تمامی اهل بدر (کسانی که در جنگ بدر شرکت داشتند) از مهاجرین و انصار رفت.

به تک تک آنها حق (غصب شده) خودش را یادآوری کرد و آنها را به یاری فراخواند.

اما از میان همه این افراد، جز چهل و چهار نفر کسی پاسخ مثبت نداد.

حضرت به این افراد دستور  فرمود فردا سر تراشیده و مسلح بیایید تا با من بر مرگ بیعت کنید (یعنی پیمان ببندید که تا پای جان از من حمایت کنید).

اما صبح که شد جز چهار نفر، سلمان و ابوذر و مقداد و زبیر کسی وفا نکرد.

امیرالمؤمنین شب بعد هم سراغ آنان رفت و آنان را به خدا سوگند دارد و آنان وعده دادند صبح زود خواهند آمد. اما جز همان چهار نفر کسی نیامد.

شب سوم نیز همین جریان تکرار شد.

اینجا بود که امیرالمؤمنین از یاری مهاجرین و انصار ناامید گردید و در خانه نشست و….

این مرحله نخست یاری طلبی امیرالمؤمنین علیه السلام بود.

دومین مرحله در ادامه می‌آید.

جلسه سرّی بی‌سرانجام (شب29صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۱/۱۷-۵:۱۴:۴۱
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۱۱/۱۳-۶:۳۸:۴۲
    • کد مطلب:15894
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1549

براء بن عازب می‌گوید: من در زمان زندگی پیامبر و بعد از وفات آن حضرت، بنی هاشم را به شدت دوست داشتم… پس از جریانات غصب خلافت، غصه و اندوه مرا بسیار بی‌تاب کرد.

چون شب شد به مسجد پیامبر آمدم. وقتی به مسجد رسیدم، صدای قرآن خواندن پیامبر صلی الله علیه و آله را به یاد آوردم (غم دلم را فرا گرفت و نتوانستم تحمل کنم) از جا برخواسته و به طرف فضاء بنی بیاضه (نام محلی) رفتم. دیدم چند نفر آهسته با یکدیگر صحبت می‌کنند. هنگامی که نزدیک رفتم ساکت شدند (متوجه شدم سرّی در کار است) از رفتن به طرف آنها منصرف شدم. اما آنها مرا شناختند و صدایم زدند.

برگشتم دیدم مقداد است و ابوذر و سلمان و عمار و عباده و حذیفه و زبیر.

حذیفه مشغول سخن بود و می‌گفت به خدا سوگند آنان (غاصبین)، آن چه را گفتم صد در صد انجام خواهند داد. نه خود دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شده. (یعنی پیامبر به من خبر داده است که خلافت غصب می‌شود و از ما کاری ساخته نیست.)

متوجه شدم که صحبت غصب خلافت است و می‌خواهند خلافت را از شورای ساختگی برگردانند. (یا این که دوباره برای خلافت شورا تشکیل دهند.)

حذیفه ادامه داد (اگر حرف مرا نمی‌پذیرید) بیایید پیش ابی بن کعب برویم او هم از جریان با خبر است.

همگی به طرف خانه ابی بن کعب رفتیم و در زدیم. از پشت در گفت شما کیستید؟ مقداد پاسخ داد.

پرسید چه کاری دارید؟ مقداد گفت در را باز کن که کار ما مهم‌تر از این است که از پشت در حل شود.

ابی بن کعب پاسخ داد من در خانه‌ام را باز نمی‌کنم و می‌دانم برای چه به اینجا آمده‌اید. گویا شما می‌خواهید درباره خلافت بیندیشید. گفتیم آری.

گفت آیا حذیفه هم با شماست؟ گفتیم آری.

گفت حرف همانی است که حذیفه می‌گوید. اما من در خانه‌ام را باز نخواهم کرد تا امور همان گونه که تقدیر شده محقق شود. و البته که بعد آن بدتر از این خواهد بود و به سوی خداوند شکوه می‌برم.

همه ناچار به بازگشت شدند و ابی بن کعب داخل خانه‌اش شد.[1]

حذیفه به همراه عمار صاحب راز پیامبر بود و خود به چشم خویش منافقینی که اقدام به ترور پیامبر در عقبه هرشی کرده بودند، شناخته بود.

اما حذیفه با این استدلال باطل، مانع از یاری امیرالمؤمنین گردید!

این در حالی بود که خود امیرالمؤمنین شبانه در خانه اصحاب می‌آمد و یاری می‌طلبید!

جریان یاد شده یکی از دلایل سقوط بسیاری از اصحاب را روشن می‌سازد. البته سقوط اصحاب دلایل دیگری هم داشت که در جای خود خواهد آمد.

بدین گونه ارتد الناس الا ثلاثه (همگان مرتد شدند به جز سه نفر) رقم خورد.

 

[1]- الْبَرَاءَ بْنَ عَازِبٍ يَقُولُ كُنْتُ أُحِبُّ بَنِي هَاشِمٍ حُبّاً شَدِيداً فِي حَيَاةِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ بَعْدَ وَفَاتِه‏… فَمَكَثْتُ أُكَابِدُ مَا فِي نَفْسِي فَلَمَّا كَانَ اللَّيْلُ خَرَجْتُ إِلَى الْمَسْجِدِ فَلَمَّا صِرْتُ فِيهِ تَذَكَّرْتُ أَنِّي كُنْتُ أَسْمَعُ هَمْهَمَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص بِالْقُرْآنِ فَانْبَعَثْتُ مِنْ مَكَانِي فَخَرَجْتُ نَحْوَ [الْفَضَاءِ] فَضَاءِ بَنِي بَيَاضَةَ فَوَجَدْتُ نَفَراً يَتَنَاجَوْنَ فَلَمَّا دَنَوْتُ مِنْهُمْ سَكَتُوا فَانْصَرَفْتُ عَنْهُمْ فَعَرَفُونِي وَ مَا عَرَفْتُهُمْ فَدَعَوْنِي [إِلَيْهِمْ‏] فَأَتَيْتُهُمْ فَإِذَا الْمِقْدَادُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ وَ عُبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ وَ حُذَيْفَةُ بْنُ الْيَمَانِ [وَ الزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ ] وَ حُذَيْفَةُ يَقُولُ وَ اللَّهِ لَيَفْعَلُنَّ مَا أَخْبَرْتُكُمْ بِهِ فَوَ اللَّهِ مَا كَذَبْتُ وَ لَا كُذِبْتُ وَ إِذَا الْقَوْمُ يُرِيدُونَ أَنْ يُعِيدُوا الْأَمْرَ شُورَى بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ حُذَيْفَةُ انْطَلِقُوا بِنَا إِلَى أُبَيِّ بْنِ كَعْبٍ فَقَدْ عَلِمَ مِثْلَ مَا عَلِمْتُ فَانْطَلَقْنَا إِلَى أُبَيِّ بْنِ كَعْبٍ فَضَرَبْنَا عَلَيْهِ بَابَهُ فَأَتَى حَتَّى صَارَ خَلْفَ الْبَابِ ثُمَّ قَالَ مَنْ أَنْتُمْ فَكَلَّمَهُ الْمِقْدَادُ فَقَالَ مَا جَاءَ بِكُمْ فَقَالَ افْتَحْ [بَابَكَ‏] فَإِنَّ الْأَمْرَ الَّذِي جِئْنَا فِيهِ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يَجْرِيَ وَرَاءَ الْبَابِ فَقَالَ مَا أَنَا بِفَاتِحٍ بَابِي وَ قَدْ عَلِمْتُ مَا جِئْتُمْ لَهُ وَ مَا أَنَا بِفَاتِحٍ بَابِي كَأَنَّكُمْ أَرَدْتُمُ النَّظَرَ فِي هَذَا الْعَقْدِ فَقُلْنَا نَعَمْ [فَقَالَ أَ فِيكُمْ حُذَيْفَةُ فَقُلْنَا نَعَمْ‏] قَالَ الْقَوْلُ مَا قَالَ [حُذَيْفَةُ فَأَمَّا أَنَا] فَلَا أَفْتَحُ بَابِي حَتَّى يَجْرِيَ عَلَيَّ مَا هُوَ جَارٍ عَلَيْهِ وَ لَمَا يَكُونُ‏ بَعْدَهَا شَرٌّ مِنْهَا وَ إِلَى اللَّهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ الْمُشْتَكَى‏ [قَالَ فَرَجَعُوا ثُمَّ دَخَلَ أُبَيُّ بْنُ كَعْبٍ بَيْتَهُ

تطمیع عباس برای جدائی از امیرالمؤمنین(شب30صفر)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۱/۲۳-۶:۱۰:۱۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:15895
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1605

خبر جلسه سرّی نیمه شب بیست و نهم صفر به گوش ابوبکر و عمر رسید. این دو ابوعبیده و مغیره را برای مشورت خواستند.

نظر مغیره این بود که عباس عموی پیامبر را با وعده دروغین شرکت او و اولادش در حکومت، تطمیع کنند تا از علی جدا شود.

چرا که اگر عباس به آنها می‌پیوست از یک سو با سوء استفاده از وجهه عموی پیامبر، بهتر می‌توانستند غصب خلافت را نزد مردم توجیه کنند و از سوی دیگر جبهه امیرالمؤمنین شکاف بر می‌داشت.

از این رو شب دوم شهادت پیامبر، ابوبکر و عمر ابوعبیده و مغیره با یکدیگر به خانه عباس رفتند.

ابوبکر پس از مقدمه چینی گفت پیامبر مردم را رها کرد تا خود به اتفاق خلیفه برگزینند و آنها هم مرا انتخاب کرده‌اند.

ولى من طعن زننده‏اى[1] دارم كه خبرش به من مى‏رسد و بر خلاف عموم مردم سخن مى‏گويد. او شما را پناهگاه خود قرار داده، و شما هم قلعه محكم او و شأن و مقام تازه او شده‏ايد. شما بايد همراه مردم در آنچه بر آن اجتماع كرده‏اند داخل شويد و يا آنها را از آنچه بدان تمايل نشان داده‏اند منصرف كنيد.

ما نزد تو آمده‏ايم و مى‏خواهيم براى تو در اين امر خلافت نصيبى قرار دهيم كه براى تو و نسل بعد از خودت باشد، چرا كه تو عموى پيامبر هستى! اگر چه مردم مقام تو و رفيقت را ديدند و با اين حال امر خلافت را از شما دو نفر منصرف كردند.

عمر گفت: سوگند به خدا که چنین است، شما اى بنى هاشم آرام باشيد كه پيامبر از ما و از شما است، و ما به خاطر نیاز به شما نزد شما نيامده‏ايم، بلكه كراهت داشتيم كه در آنچه مسلمانان بر آن اجتماع كرده‏اند مخالفتى باشد و در نتيجه كار بين شما و آنان بالا بگيرد. پس به صلاح خود و عموم مردم فكر كنيد. سپس عمر ساكت شد.

عباس رو به ابوبکر کرد و گفت اگر خلافت را به وسیله قرابت با پیامبر از انصار گرفته‌ای، پس این حق ماست و شما غصب کرده‌اید.

و اگر بر اساس نظر مؤمنین خلیفه شده‌ای ما از مؤمنین هستیم، درباره خلافت نه به ما مراجعه کرده‌ای و نه از ما مشورت گرفته‌ای و ما به خلافت تو راضی نیستیم. پس خلافت تو باطل است چرا که ما از مؤمنین هستیم و تو را نمی‌خواهیم.

اما این که سهمی از حکومت را برای من قرار دهی، اگر حکومت حق توست تمام آن را برای خودت نگه دار. ما نیازمند به تو نیستیم.

و اگر خلافت حق مؤمنین است، تو حق نداری بدون نظر آنها چنین کنی.

و اگر خلافت حق ماست، ما تمام آن را می‌خواهیم و به بخشی از آن راضی نمی‌شویم.

در ادامه رو به عمر کرد و گفت این که گفتی پیامبر از ما و شماست، این چنین نیست، پیامبر درختی بود که ما شاخه‌های آن و شما همسایگان آن بودید.

و این که گفتی میان ما و شما اختلاف بالا بگیرد، این کاری است که شما آغازگر آن بودید…[2]

 

[1]- این تعبیر کنایه از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام

[2]- قَالَ وَ بَلَغَ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ الْخَبَرُ فَأَرْسَلَا إِلَى أَبِي عُبَيْدَةَ بْنِ الْجَرَّاحِ وَ الْمُغِيرَةِ بْنِ شُعْبَةَ فَسَأَلَاهُمَا الرَّأْيَ فَقَالَ الْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ أَرَى أَنْ تَلْقَوُا الْعَبَّاسَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَتُطَمِّعُوهُ فِي أَنْ يَكُونَ لَهُ فِي هَذَا الْأَمْرِ نَصِيبٌ يَكُونُ لَهُ وَ لِعَقِبِهِ مِنْ بَعْدِهِ فَتَقْطَعُوا [عَنْكُمْ بِذَلِكَ‏] نَاحِيَةَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَإِنَّ الْعَبَّاسَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَوْ صَارَ مَعَكُمْ كَانَتِ الْحُجَّةَ عَلَى النَّاسِ [وَ هَانَ عَلَيْكُمْ أَمْرُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَحْدَهُ قَالَ‏] فَانْطَلَقَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الْجَرَّاحِ [وَ الْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ] حَتَّى دَخَلُوا عَلَى الْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فِي اللَّيْلَةِ الثَّانِيَةِ مِنْ وَفَاةِ رَسُولِ اللَّهِ‏ص قَالَ فَتَكَلَّمَ أَبُو بَكْرٍ فَحَمِدَ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ لَكُمْ مُحَمَّداً نَبِيّاً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلِيّاً فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْهِمْ بِكَوْنِهِ بَيْنَ ظَهْرَانَيْهِمْ حَتَّى اخْتَارَ لَهُ مَا عِنْدَهُ وَ تَرَكَ لِلنَّاسِ أَمْرَهُمْ لِيَخْتَارُوا لِأَنْفُسِهِمْ مَصْلَحَتَهُمْ مُتَّفِقِينَ لَا مُخْتَلِفِينَ فَاخْتَارُونِي عَلَيْهِمْ وَالِياً وَ لِأُمُورِهِمْ رَاعِياً فَتَوَلَّيْتُ ذَلِكَ وَ مَا أَخَافُ بِعَوْنِ اللَّهِ وَهْناً وَ لَا حَيْرَةً وَ لَا جُبْناً وَ ما تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ غَيْرَ أَنِّي لَا أَنْفَكُّ مِنْ طَاعِنٍ يَبْلُغُنِي فَيَقُولَ بِخِلَافِ قَوْلِ الْعَامَّةِ فَيَتَّخِذَكُمْ لَجَأً فَتَكُونُونَ حِصْنَهُ الْمَنِيعَ وَ خَطْبَهُ الْبَدِيعَ فَإِمَّا دَخَلْتُمْ مَعَ النَّاسِ فِيمَا اجْتَمَعُوا عَلَيْهِ أَوْ صَرَفْتُمُوهُمْ عَمَّا مَالُوا إِلَيْهِ فَقَدْ جِئْنَاكَ وَ نَحْنُ نُرِيدُ أَنْ نَجْعَلَ لَكَ فِي هَذَا الْأَمْرِ نَصِيباً يَكُونُ لَكَ وَ لِعَقِبِكَ مِنْ بَعْدِكَ إِذْ كُنْتَ عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ إِنْ كَانَ النَّاسُ أَيْضاً قَدْ رَأَوْا مَكَانَكَ وَ مَكَانَ صَاحِبِكَ فَعَدَلُوا بِهَذَا الْأَمْرِ عَنْكُمَا فَقَالَ عُمَرُ إِي وَ اللَّهِ وَ أُخْرَى يَا بَنِي هَاشِمٍ عَلَى رِسْلِكُمْ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص مِنَّا وَ مِنْكُمْ وَ إِنَّا لَمْ نَأْتِكُمْ لِحَاجَةٍ مِنَّا إِلَيْكُمْ وَ لَكِنْ كَرِهْنَا أَنْ يَكُونَ الطَّعْنُ فِيمَا اجْتَمَعَ عَلَيْهِ الْمُسْلِمُونَ فَيَتَفَاقَمَ الْخَطْبُ بِكُمْ وَ بِهِمْ فَانْظُرُوا لِأَنْفُسِكُمْ وَ لِلْعَامَّةِ [ثُمَّ سَكَتَ‏] فَتَكَلَّمَ الْعَبَّاسُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ابْتَعَثَ مُحَمَّداً ص كَمَا وَصَفْتَ نَبِيّاً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلِيّاً فَإِنْ كُنْتَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص طَلَبْتَ هَذَا الْأَمْرَ فَحَقَّنَا أَخَذْتَ وَ إِنْ كُنْتَ بِالْمُؤْمِنِينَ طَلَبْتَ فَنَحْنُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ مَا تُقَدِّمُنَا فِي أَمْرِكَ وَ لَا تُشَاوِرُنَا وَ لَا تُؤَامِرُنَا وَ لَا نُحِبُّ لَكَ ذَلِكَ إِذْ كُنَّا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ كُنَّا لَكَ مِنَ الْكَارِهِينَ وَ أَمَّا قَوْلُكَ أَنْ تَجْعَلَ لِي فِي هَذَا الْأَمْرِ نَصِيباً فَإِنْ كَانَ هَذَا الْأَمْرُ لَكَ خَاصَّةً فَأَمْسِكْ عَلَيْكَ فَلَسْنَا مُحْتَاجِينَ إِلَيْكَ وَ إِنْ كَانَ حَقَّ الْمُؤْمِنِينَ فَلَيْسَ لَكَ أَنْ تَحْكُمَ فِي حَقِّهِمْ [دُونَهُمْ‏] وَ إِنْ كَانَ حَقَّنَا فَإِنَّا لَا نَرْضَى [مِنْكَ‏] بِبَعْضِهِ دُونَ بَعْضٍ وَ أَمَّا قَوْلُكَ يَا عُمَرُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص مِنَّا وَ مِنْكُمْ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ شَجَرَةٌ نَحْنُ أَغْصَانُهَا وَ أَنْتُمْ جِيرَانُهَا فَنَحْنُ أَوْلَى بِهِ مِنْكُمْ وَ أَمَّا قَوْلُكَ إِنَّا نَخَافُ تَفَاقُمَ الْخَطْبِ بِكُمْ وَ بِنَا فَهَذَا الَّذِي فَعَلْتُمُوهُ أَوَائِلَ‏ ذَلِكَ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ [فَخَرَجُوا مِنْ عِنْدِهِ‏] «37» وَ أَنْشَأَ الْعَبَّاسُ يَقُولُ‏

مَا كُنْتُ أَحْسَبُ هَذَا الْأَمْرَ مُنْحَرِفاً             عَنْ هَاشِمٍ ثُمَّ مِنْهُمْ عَنْ أَبِي حَسَنٍ‏

أَ لَيْسَ أَوَّلَ مَنْ صَلَّى لِقِبْلَتِكُمْ             وَ أَعْلَمَ النَّاسِ بِالْآثَارِ وَ السُّنَنِ‏

وَ أَقْرَبَ النَّاسِ عَهْداً بِالنَّبِيِّ وَ مَنْ             جِبْرِيلُ عَوْنٌ لَهُ فِي الْغُسْلِ وَ الْكَفَنِ‏

مَنْ فِيهِ مَا فِي جَمِيعِ النَّاسِ كُلِّهِمُ             وَ لَيْسَ فِي النَّاسِ مَا فِيهِ مِنَ الْحُسْنِ‏

مَنْ ذَا الَّذِي رَدَّكُمْ عَنْهُ فَنَعْرِفَهُ             هَا إِنَّ بَيْعَتَكُمْ مِنْ أَوَّلِ الْفِتَن‏

آغاز گردآوری قرآن(۴روز پس از شهادت)

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۲/۰۱-۷:۴۴:۲۰
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۱۲/۰۲-۱۹:۴۳:۱۲
    • کد مطلب:15913
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1401

پس از این که امیرالمؤمنین سه شب از مهاجرین و انصار یاری طلبید و جز خیانت و بی‌وفایی پاسخی نشنید، طبق وصیت پیامبر تصمیم گرفت به جمع کردن قرآن بپردازد و تا به سرانجام رساندن آن از خانه خارج نشد.

پیش از این قرآن بر روی ورقه‌ها و تکه چوب‌ها و پوست‌های متفرقه نوشته شده بود.

حضرت آنها را در یک جا جمع نموده و به دست خود مطابق تنزیل و تأویل آن نوشت و ناسخ و منسوخ آن را مشخص نمود.

در این میان ابوبکر کسانی را سراغ حضرت فرستاد و پیغام داد که از خانه بیرون آی و بیعت کن. امیرالمؤمنین پاسخ داد که من مشغولم و سوگند یاد کرده‌ام جز برای نماز عبا بر دوش نیندازم تا این که قرآن را یک جا جمع نمایم.

آنان نیز چند روزی دست از سر حضرت برداشتند. (این مطلب توضیح ضروری دارد که در بخش بعدی خواهد آمد.)

پس از مدتی کار جمع قرآن به پایان رسید و حضرت آن را در یک بسته قرار داد و بر آن مهر زد. سپس سراغ مردم رفت که با ابوبکر در مسجد جمع بودند.

امیرالمؤمنین در مسجد با بلندترین صدا فریاد برآورد که ای مردم من از زمانی که پیامبر از دنیا رفته است پیوسته مشغول غسل (و تدفین) آن حضرت بودم. پس از آن هم مشغول به قرآن بودم تا این که تمام آن را در این بسته واحد جمع کردم.

خداوند آیه‌ای را بر رسولش نازل نفرموده مگر این که تمام آنها را گردآوری کرده‌ام.

هیچ آیه‌ای نیست مگر این که پیامبر آن را برایم خوانده و تأویل آن را به من آموخته است.

سپس امیرالمؤمنین به آنها فرمود (عرضه قرآن بر شما) برای این است که فردا نگویید ما از این امر غافل بودیم و برای این است که روز قیامت نگویید من شما را به یاری خودم نخواندم و حقم را یادآوری نکردم و شما را به کتاب (کامل) خدا از آغاز تا پایانش نخواندم.

هنگامی که ابوبکر آن را گشود در نخستین صفحه‌ی باز شده رسوایی‌های منافقین ذکر شده بود. عمر از شدت خشم پرید و گفت ای علی قرآنت را باز گردان ما به او احتیاجی نداریم. ما با آن چه از قرآن نزد ماست از قرآن تو بی‌نیازیم.

امیرالمؤمنین هم قرآن را برداشته و به خانه‌اش باز گشت.[1]

طبق برخی از مستندات تاریخ اقدام به گردآوری قرآن، پس یاری طلبی شبانه امیرالمؤمنین بوده است. بر این اساس حداقل روز دوم ربیع و یا بعد از آن، گردآوری قرآن آغاز شده است.

اما با توجه به این که یاری طلبی حضرت شبانه بوده است، احتمال قوی می‌رود گردآوری قرآن بلافاصله پس از دفن پیامبر صلی الله علیه و آله آغاز شده باشد.

 

[1]- فَلَمَّا رَأَى غَدْرَهُمْ وَ قِلَّةَ وَفَائِهِمْ لَهُ لَزِمَ بَيْتَهُ وَ أَقْبَلَ عَلَى الْقُرْآنِ يُؤَلِّفُهُ وَ يَجْمَعُهُ فَلَمْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ حَتَّى جَمَعَهُ وَ كَانَ فِي الصُّحُفِ وَ الشِّظَاظِ وَ الْأَسْيَارِ وَ الرِّقَاعِ فَلَمَّا جَمَعَهُ كُلَّهُ وَ كَتَبَهُ [بِيَدِهِ‏] عَلَى تَنْزِيلِهِ [وَ تَأْوِيلِهِ‏] وَ النَّاسِخِ مِنْهُ وَ الْمَنْسُوخِ بَعَثَ إِلَيْهِ أَبُو بَكْرٍ أَنِ اخْرُجْ فَبَايِعْ فَبَعَثَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ ع إِنِّي لَمَشْغُولٌ وَ قَدْ آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي يَمِيناً أَنْ لَا أَرْتَدِيَ رِدَاءً إِلَّا لِلصَّلَاةِ حَتَّى أُؤَلِّفَ الْقُرْآنَ وَ أَجْمَعَهُ [فَسَكَتُوا عَنْهُ أَيَّاماً] فَجَمَعَهُ فِي ثَوْبٍ وَاحِدٍ وَ خَتَمَهُ ثُمَّ خَرَجَ إِلَى النَّاسِ وَ هُمْ مُجْتَمِعُونَ مَعَ أَبِي بَكْرٍ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَنَادَى عَلِيٌّ ع بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي لَمْ أَزَلْ مُنْذُ قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَشْغُولًا بِغُسْلِهِ ثُمَّ بِالْقُرْآنِ حَتَّى جَمَعْتُهُ كُلَّهُ فِي هَذَا الثَّوْبِ الْوَاحِدِ فَلَمْ يُنْزِلِ اللَّهُ عَلَى‏ رَسُولِ اللَّهِ ص آيَةً إِلَّا وَ قَدْ جَمَعْتُهَا وَ لَيْسَتْ مِنْهُ آيَةٌ إِلَّا وَ قَدْ جَمَعْتُهَا وَ لَيْسَتْ مِنْهُ آيَةٌ إِلَّا وَ قَدْ أَقْرَأَنِيهَا رَسُولُ اللَّهِ وَ عَلَّمَنِي تَأْوِيلَهَا [ثُمَّ قَالَ لَهُمْ عَلِيٌّ ع لِئَلَّا تَقُولُوا غَداً إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ] ثُمَّ قَالَ لَهُمْ عَلِيٌّ ع لِئَلَّا تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنِّي لَمْ أَدْعُكُمْ إِلَى نُصْرَتِي وَ لَمْ أُذَكِّرْكُمْ حَقِّي وَ لَمْ أَدْعُكُمْ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ مِنْ فَاتِحَتِهِ إِلَى خَاتِمَتِهِ فَقَالَ عُمَرُ مَا أَغْنَانَا مَا مَعَنَا مِنَ الْقُرْآنِ عَمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ  ثُمَّ دَخَلَ عَلِيٌّ ع‏ بیته…

خَرَجْتَ بِثَوْبٍ مَخْتُومٍ عَلَيْهِ فَقُلْتَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي لَمْ أَزَلْ مَشْغُولًا بِرَسُولِ اللَّهِ ص بِغُسْلِهِ وَ تَكْفِينِهِ وَ دَفْنِهِ ثُمَّ شُغِلْتُ بِكِتَابِ اللَّهِ حَتَّى جَمَعْتُهُ [فَهَذَا كِتَابُ اللَّهِ مَجْمُوعاً] لَمْ يَسْقُطْ مِنْهُ حَرْف‏

أنّه لمّا توفّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله جمع عليّ عليه السلام القرآن و جاء به إلى المهاجرين و الأنصار و عرضه عليهم كما قد أوصاه بذلك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. فلمّا فتحه أبو بكر خرج في أوّل صفحة فتحها فضائح القوم. فوثب عمر و قال: يا علي، أردده فلا حاجة لنا فيه. فأخذه عليّ عليه السلام و انصرف. ثمّ أحضروا زيد بن ثابت و كان قارئا للقرآن، فقال له عمر: إنّ عليّا عليه السلام جاءنا بالقرآن و فيه فضائح المهاجرين و الأنصار، و قد رأينا أن نؤلّف القرآن و نسقط منه ما كان فيه فضيحة و هتك للمهاجرين و الأنصار. فأجابه زيد إلى ذلك ثمّ قال: فإن أنا فرغت من القرآن على ما سألتم و أظهر عليّ القرآن الذي ألّفه أ ليس قد بطل ما قد علمتم؟ قال عمر: فما الحيلة؟ قال: زيد: أنتم أعلم بالحيلة. فقال عمر: ما الحيلة دون ان نقتله و نستريح منه. فدبّر في قتله على يد خالد بن الوليد، فلم يقدر على ذلك ... فلمّا استخلف عمر سأل عليّا عليه السلام أن يدفع إليهم القرآن فيحرّفوه فيما بينهم، فقال: يا أبا الحسن، إن جئت بالقرآن الذي كنت جئت به إلى أبي بكر حتّى نجتمع عليه! فقال عليّ عليه السلام: هيهات، ليس إلى ذلك سبيل، إنّما جئت به إلى أبي بكر لتقوم الحجّة عليكم و لا تقولوا يوم القيامة: «إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ» أو تقولوا: «ما جئتنا به». إنّ القرآن الّذي عندي لا يمسّه إلّا المطهّرون و الأوصياء من ولدي. فقال عمر: فهل وقت لإظهاره معلوم؟ قال عليّ عليه السلام: نعم، إذا قام القائم من ولدي يظهره و يحمل الناس عليه فتجرى السنّة عليه. البحار: ج 92 ص 42 ح 2 عن أبي ذر.

هجوم اول به خانه امیرالمؤمنین پیش از جمع قرآن

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۲/۰۲-۱۶:۶:۳۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:15915
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1401

پیشتر به این مطلب اشاره شد که:

عمر متوجه شد گروهی برای فرار از بیعت در خانه‌ها پنهان شده‌اند. از این رو به همراهی جمعیت فراوانی سراغ آنها می‌رفت و به زور وارد خانه‌هایشان شده و آنان را به اجبار از خانه بیرون می‌کشید و به مسجد آورده تا بیعت نمایند.

در ادامه این سند می‌خوانیم:

به همین شکل چند روزی سپری شد تا این که عمر با جمعیت فراوانی به خانه امیرالمؤمنین آمد و از حضرت خواست بیرون آید اما حضرت سرپیچی کرد.

عمر هیزم و آتش خواست و گفت سوگند به کسی که جانم در دست اوست البته که باید از خانه بیرون آیی و الا قطعا خانه را با تمام آن چه در آن است به آتش می‌کشم.

به عمر اعتراض شد که در این خانه فاطمه دختر رسول خدا و فرزندان پیامبر هستند. همچنین آثار به جا مانده از پیامبر در این خانه است.

(تصمیم و) گفته عمر مورد انکار مردم قرار گرفت.

عمر هنگامی که انکار مردم را دید (عقب نشینی کرده و) گفت چه خیال کرده‌اید؟ آیا می‌پندارید که من خانه را به آتش می‌کشیدم؟! مقصود من ترساندن بود![1]

 

[1]- عَرَفَ أَنَّ جَمَاعَةً فِي بُيُوتٍ مُسْتَتِرُونَ فَكَانَ يَقْصِدُهُمْ فِي جَمْعٍ كَثِيرٍ وَ يَكْبِسُهُمْ وَ يُحْضِرُهُمُ الْمَسْجِدَ فَيُبَايِعُونَ حَتَّى إِذَا مَضَتْ أَيَّامٌ أَقْبَلَ فِي جَمْعٍ كَثِيرٍ إِلَى مَنْزِلِ عَلِيٍّ ع فَطَالَبَهُ بِالْخُرُوجِ فَأَبَى- فَدَعَا عُمَرُ بِحَطَبٍ وَ نَارٍ وَ قَالَ وَ الَّذِي نَفْسُ عُمَرَ بِيَدِهِ لَيَخْرُجَنَّ أَوْ لَأُحْرِقَنَّهُ عَلَى مَا فِيهِ فَقِيلَ لَهُ إِنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ وُلْدَ رَسُولِ اللَّهِ وَ آثَارَ رَسُولِ اللَّهِ ص فِيهِ وَ أَنْكَرَ النَّاسُ ذَلِكَ مِنْ قَوْلِهِ فَلَمَّا عَرَفَ إِنْكَارَهُمْ قَالَ مَا بَالُكُمْ أَ تَرَوْنِي فَعَلْتُ ذَلِكَ؟ إِنَّمَا أَرَدْتُ التَّهْوِيلَ فَرَاسَلَهُمْ عَلِيٌّ أَنْ لَيْسَ إِلَى خُرُوجِي حِيلَةٌ لِأَنِّي فِي جَمْعِ كِتَابِ اللَّهِ الَّذِي قَدْ نَبَذْتُمُوهُ وَ أَلْهَتْكُمُ الدُّنْيَا عَنْهُ وَ قَدْ حَلَفْتُ أَنْ لَا أَخْرُجَ مِنْ بَيْتِي وَ لَا أَدَعَ رِدَائِي عَلَى عَاتِقِي حَتَّى أَجْمَعَ الْقُرْآنَ قَالَ وَ خَرَجَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ ص إِلَيْهِمْ فَوَقَفَتْ خَلَفَ الْبَابِ ثُمَّ قَالَتْ لَا عَهْدَ لِي بِقَوْمٍ أَسْوَأَ مَحْضَراً مِنْكُمْ تَرَكْتُمْ رَسُولَ اللَّهِ ص جَنَازَةً بَيْنَ أَيْدِينَا وَ قَطَعْتُمْ أَمْرَكُمْ فِيمَا بَيْنَكُمْ وَ لَمْ تُؤَمِّرُونَا وَ لَمْ تَرَوْا لَنَا حَقّاً كَأَنَّكُمْ لَمْ تَعْلَمُوا مَا قَالَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ وَ اللَّهِ لَقَدْ عَقَدَ لَهُ يَوْمَئِذٍ الْوَلَاءَ لِيَقْطَعَ مِنْكُمْ بِذَلِكَ مِنْهَا الرَّجَاءَ وَ لَكِنَّكُمْ قَطَعْتُمُ الْأَسْبَابَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ نَبِيِّكُمْ وَ اللَّهُ حَسِيبٌ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ. بحار ج28 ص204

احضار امیرالمؤمنین پس از جمع قرآن

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۲/۰۳-۱۱:۵:۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:15916
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1434

امیرالمؤمنین پس از گردآوری قرآن و اتمام حجت با مردم به خانه خود بازگشت.

عمر به ابوبکر گفت علی را احضار کن. او باید بیعت کند. زیرا تا وقتی بیعت نکند ما به مقصود خود نرسیده‌ایم. اما اگر او بیعت کند از ناحیه او خیالمان راحت می‌شود.

ابوبکر کسی را به دنبال امیرالمؤمنین فرستاد و پیغام داد که خلیفه پیامبر را اجابت کن. فرستاده ابوبکر که پیغام را ابلاغ کرد حضرت فرمود سبحان الله چه زود بر پیامبر دروغ بستید! البته که خود ابوبکر و اطرافیان او می‌دانند که خدا و پیامبرش جز من جانشینی بر جا نگذاشته‌اند.

قاصد رفت و ابوبکر را از پاسخ حضرت آگاه ساخت. ابوبکر گفت برو و به علی بگو امیرالمؤمنین ابوبکر را اجابت کن. وقتی قاصد پیغام ابوبکر را رساند حضرت فرمود سبحان الله سوگند به خدا که از پیمان زمان زیادی نگذشته است تا فراموش شود. سوگند به خدا که ابوبکر به درستی می‌داند که این نام جز برای من شایسته نیست و به تحقیق پیامبر خدا به ابوبکر که هفتمین نفر بود، فرمان داد و آنان طبق دستور پیامبر به عنوان امیرالمؤمنین بر من سلام کردند. در این میان از بین هفت نفر، ابوبکر و رفیقش عمر از پیامبر پرسیدند آیا این فرمان حق (است و واقعا) از طرف خدا و پیامبر است؟ پیامبر به آن دو فرمود آری از طرف خدا و رسول (و واقعا) حق حق است. سپس پیامبر ادامه داد که به درستی علی امیر مؤمنین و سید مسلمین و صاحب پرچم پیشانی سفیدان است. خداوند روز قیامت او را بر صراط می‌نشاند پس او اولیائش را وارد بهشت ساخته و دشمنانش را وارد آتش می‌کند.

قاصد بازگشت و ابوبکر را از پاسخ امیرالمؤمنین آگاه ساخت.

منافقان به ناچار آن روز را سکوت کرده و دست از امیرالمؤمنین برداشتند.[1]

 

[1]- ثُمَّ دَخَلَ عَلِيٌّ ع‏ بَيْتَهُ وَ قَالَ عُمَرُ لِأَبِي بَكْرٍ أَرْسِلْ إِلَى عَلِيٍّ فَلْيُبَايِعْ فَإِنَّا لَسْنَا فِي شَيْ‏ءٍ حَتَّى يُبَايِعَ وَ لَوْ قَدْ بَايَعَ أَمِنَّاهُ فَأَرْسَلَ إِلَيْهِ أَبُو بَكْرٍ أَجِبْ خَلِيفَةَ رَسُولِ اللَّهِ فَأَتَاهُ الرَّسُولُ فَقَالَ لَهُ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع سُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَسْرَعَ مَا كَذَبْتُمْ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ [وَ يَعْلَمُ‏] الَّذِينَ حَوْلَهُ أَنَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَمْ يَسْتَخْلِفَا غَيْرِي وَ ذَهَبَ الرَّسُولُ فَأَخْبَرَهُ بِمَا قَالَ لَهُ قَالَ اذْهَبْ فَقُلْ لَهُ أَجِبْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ أَبَا بَكْرٍ فَأَتَاهُ فَأَخْبَرَهُ بِمَا قَالَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع سُبْحَانَ اللَّهِ مَا وَ اللَّهِ طَالَ الْعَهْدُ فَيَنْسَى فَوَ اللَّهِ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ هَذَا الِاسْمَ لَا يَصْلُحُ إِلَّا لِي وَ لَقَدْ أَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ وَ هُوَ سَابِعُ سَبْعَةٍ فَسَلَّمُوا عَلَيَّ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ فَاسْتَفْهَمَ هُوَ وَ صَاحِبُهُ عُمَرُ مِنْ بَيْنِ السَّبْعَةِ فَقَالا أَ حَقٌّ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَقَالَ لَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ ص نَعَمْ حَقّاً [حَقّاً] مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِنَّهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَيِّدُ الْمُسْلِمِينَ وَ صَاحِبُ لِوَاءِ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ يُقْعِدُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَى الصِّرَاطِ فَيُدْخِلُ أَوْلِيَاءَهُ الْجَنَّةَ وَ أَعْدَاءَهُ النَّارَ فَانْطَلَقَ الرَّسُولُ فَأَخْبَرَهُ بِمَا قَالَ قَالَ فَسَكَتُوا عَنْهُ يَوْمَهُمْ ذَلِك‏

مرحله دوم یاری طلبی امیرالمؤمنین ع

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۱۲/۰۵-۵:۵۳:۳۳
    • تاریخ اصلاح:۱۴۰۰/۱۲/۲۵-۱۱:۱۴:۶
    • کد مطلب:15929
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 1702

پیش از این به یاری طلبی شبانه امیرالمؤمنین علیه السلام طی سه شب، و خیانت مسلمانان اشاره کردیم.

برگی از غربت امیرالمؤمنین علیه السلام، احضار وی توسط ابوبکر است که امیرالمؤمنین علیه السلام آن را نمی‌پذیرد.

پس از جریان احضار یاد شده، چون شب فرا رسید امیرالمؤمنین برای مرحله دوم از مسلمانان طلب یاری نمود.

حدیث 11و12) چون شب شد امیرالمؤمنین علیه السلام فاطمه زهرا سلام الله علیها را سوار بر الاغ کرده و دست دو پسرش امام حسن و امام حسین را گرفته (و به در خانه اصحاب رفت) هیچ یک از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را فرو گذار نکرد مگر این که در خانه‌اش رفته و او را در مورد حق خودش به خدا سوگند داد و به یاری خود فرا خواند.

اما غیر از چهار نفر هیچ کس پاسخ نداد.

این، مرحله دوم از یاری طلبی بود.

  • نظر خوانندگان
تا کنون نظر قابل انتشاری ثبت نشده است
  • نظر شما