آیا تا کنون اندیشیدهایم که چه اندازه به خرد خویش بها دادهایم و اکنون نیز چه اندازه خردمندانه به خود مینگریم؟!
اصلا خرد واقعا در زندگیمان، جاری و ساری است؟!
اگر پیش از هر چیز، اندیشه و باور و عملکرد خود را، در موضع پرسش و حتی اتهام قرار دهیم، زندگی روز مره ما، رنگ و بویی دیگر پیدا نمیکند؟! و آیا جان تازهای در انسانیت ما دمیده نمیشود؟! و آیا خرد ما درخشندهتر و خردورزی ما فعالتر نمیگردد؟!
آیا شده است که خود را زیر ذرهبین خرد بنگریم، و خشنود شویم؟! اصلا سرتاسر زندگی ما چه اندازه در پرتو خرد روشن شده است؟!
آیا زندگی ما تبلور جریان عقلانیت ماست؟! یا با «منطق دلم میخواهد» کلید میخورد و با شعار «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شود» جریان مییابد؟
آیا برای یک بار هم شده که در خلوت خویش، به تماشای انسانیت خویش نشسته باشیم؟!
چرا از تمام زمین و زمان انتقاد میکنیم و از خویشتن این همه راضی؟!…
چرا باید تنها به پرسش و حتی اتهام دیگران بیندیشیم و خویش را فراموش کنیم؟!
اندک نیست پرسشهایی که ما از مواضع دیگران داریم و از وابستگان آن مواضع، پاسخ آن را میطلبیم.
مسلما اصل این مسئله بسیار خوب و بلکه ضروری است.
اما احیانا پرسشگری، حالتی بیمارگونه پیدا میکند که حاصل آن، قرار دادن «هر آن چه جز اندیشه من است» در موضع اتهام، و نشاندن «هر آن که غیر از من میاندیشد» بر کرسی متهم است، آن هم بدون مجالی برای توضیح و فرصتی برای ابهام زدائی.
شدت این بیماری آن گاه است که پرسشگری ما، تبدیل به عادتی کور شود و هیچ هدف مشخصی را از آن دنبال نکنیم و حتی پس از دریافت پاسخ هم، حاصل و نتیجه روشنی در اندیشه و کردار ما آشکار نشود.
و اگر ناخواسته به شخصیتی تبدیل شویم که تنها به مخالفت میاندیشد که دیگر هیچ! مگر مطلق دگر اندیشی، آن هم از جنس دگراندیشی کور، چه ارزش دارد؟!
در این جا این پرسش زنده میشود آیا منِ پرسشگر (در نگاه مثبت) و من مهاجم (در نگاه منفی)، به زندگی روز مره خود نیز با این دقت مینگرم؟! آیا اصلا کردار و رفتار و گفتار خویش را برای یک بار هم شده زیر ذره بینِ خرد نگریستهام؟! آیا توجیهی عقلانی از عملکرد خویش دارم؟!
در میانهی این میدان، یکی از چیزهایی که از مادر «متهم» زاده شده است، «دین» و «دستگاه منتسب به دین» است. همیشه و پیوسته دین در موضع متهم نشسته، تا آن جا که گویی «وظیفه مدافعین دین»، منحصر به دفاع از خود و «اثبات تبرئه دین» است.
اندک نیست هر کودکی (کودک عقلانی را میگویم) از خواب برخواسته و هنوز دست و صورتش را نشسته (بخوانید هنوز طهارتش را بلد نیست)، چند پرسش (بخوانید چند حملهی جانانه) برای فهمیدن (بخوانید برای متهم کردن) دین در چنته نداشته باشد!!!
احیانا این دلخوشیهای فوق العاده عاقلانه و عالمانه! برای اثبات همه چیزدانی و همه چیز فهمی! آن چنان فاجعهبار است که تا پایان عمر مجالی برای آشنایی با الفبای دین باقی نمیگذارد و حضراتی که ذاتا فهیم از مادر متولد شدهاند! همچنان فهیم سر به خاک تیره میبرند!!!
این واقعیتی است تلخ و بسیار تلخ.
ولی متأسفانه این تنها یک طرف قضیه است.
اما اگر به طرف دیگر قضیه، یعنی چگونگی پاسخگوییها را بنگریم دچار تأسف بیشتری میگردیم.
از منظر پاسخگویی هیچ از خود پرسیدهایم که اگر کسی به هر دلیلی مشکلی داشت و پرسشی مطرح کرد، هر چند در نحوه برخورد و قالب طرح پرسش، ناشیانه عمل کند، چه باید کرد؟ و شیوهی مناسب برخورد با او چگونه است؟!
آیا باید با چوب تکفیر بر سرش کوبید؟! یا با چوب تحمیق او را راند و تنها نگاه عاقل اندر سفیهی تحویلش بدهیم؟!
شاید برخورد شایسته و پاسخ درست یک پرسش نادرست و یا ناشیانه، سبب شود خردِ پرسشگر بارور شود و فطرت پاکش زنده گردد!
چه بسیارند انسانهایی که یا راه پرسشگری را نمیدانند و یا پاسخگویِ دانا و خردمندی نمییابند که در حیرت ماندهاند! و اندک نیستند انسانهایی که تقصیرها و قصورهای پاسخگران، قلب پاک و درون بیآلایششان را، ناخواسته با صورتکی شیطانی پوشیده است!
با قاطعیت بر این نکته تلخ پافشاری میکنم که برخورد ناشایست ما با یک پرسش واقعی، و حتی یک اتهام دروغین، به جای انتقال مخاطب از «وضعیت اتهام» به «وضعیت آشنایی و تحقیق»، موجب شده است دوستان واقعی ما در دام شیاطین جنی و انسی اسیر گردند و احیانا به لشکر شیطان بپیوندند.
آیا در محکمهی وجدان و محاکمهی قیامت پاسخی برای این حسن سلیقه! در رابطه با پاسخ گویی به دیگران داریم؟!
آن چه اشاره شد در حوزه پاسخ گویی است.
اما در حوزه ارشاد جاهل، تنها خدا میداند که چه نادانیهایی به جای علم و دانش به خلائق تحویل داده شده و میشود!
از حوزه امر به معروف و نهی از منکر دیگر چیزی نمیگویم!
این بخش عذر تقصیری است که این کوچکترین آورده است و متواضعانه آن را به تشنگانی که میخواهند بدانند، اما… تقدیم مینماید. شاید ران ملخی باشد به بارگاه پادشاه جهان، خلیفه خداوند منان، صاحب الزمان روحی فداه…
اما شِکوه بضاعت اندک و کار غریبانه را به کجا باید برد؟!
امید که یاران اندیشه، این دست خسته را به گرمی بفشارند و یاریش نمایند.
بگذریم، در هر صورت پرسشگری بسیار شایسته و بایسته است اما…
هدف این بخش نگرش عقلانی (و نه دینی) به زندگی است. انشاء الله این نگاه حاصلی داشته باشد و آن:
بر انگیختن احساس نیاز به تحولی جانانه، به سوی زندگی خردمندانه است.
البته در حاشیه آن روشن میشود که دغدغه اصلی دین هم چیز جز خردمندانه زیستن نیست.
پس باید اندیشید و باز هم اندیشید که ما از دین طبلکار هستیم یا به دین بدهکاریم؟!
آیا تا کنون اندیشیدهایم که چه اندازه به خرد خویش بها دادهایم و اکنون نیز چه اندازه خردمندانه به خود مینگریم؟!
اصلا خرد واقعا در زندگیمان، جاری و ساری است؟!…
آیا شده است که خود را زیر ذرهبین خرد بنگریم، و خشنود شویم؟! اصلا سرتاسر زندگی ما چه اندازه در پرتو خرد روشن شده است؟!
آیا زندگی ما تبلور جریان عقلانیت ماست؟! یا با «منطق دلم میخواهد» کلید میخورد و با شعار «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شود» جریان مییابد؟
آیا برای یک بار هم شده که در خلوت خویش، به تماشای انسانیت خویش نشسته باشیم؟!
چرا از تمام زمین و زمان انتقاد میکنیم و از خویشتن این همه راضی؟!
چرا باید تنها به پرسش و حتی اتهام دیگران بیندیشیم و خویش را فراموش کنیم؟!…
در میانهی این میدان، یکی از چیزهایی که از مادر «متهم» زاده شده است، «دین» و «دستگاه منتسب به دین» است. همیشه و پیوسته دین در موضع متهم نشسته، تا آن جا که گویی «وظیفه مدافعین دین»، منحصر به دفاع از خود و «اثبات تبرئه دین» است.
اندک نیست هر کودکی (کودک عقلانی را میگویم) از خواب برخواسته و هنوز دست و صورتش را نشسته (بخوانید هنوز طهارتش را بلد نیست)، چند پرسش (بخوانید چند حملهی جانانه) برای فهمیدن (بخوانید برای متهم کردن) دین در چنته نداشته باشد!!!
احیانا این دلخوشیهای فوق العاده عاقلانه و عالمانه! برای اثبات همه چیزدانی و همه چیز فهمی! آن چنان فاجعهبار است که تا پایان عمر مجالی برای آشنایی با الفبای دین باقی نمیگذارد و حضراتی که ذاتا فهیم از مادر متولد شدهاند! همچنان فهیم سر به خاک تیره میبرند!!!…