حکمت معجزه، شناخت راستگو از دروغگو و در نهایت هدایت به راه درست و حق است.
با هدایت به راه حق، انسان از هلاکت ابدی نجات پیدا میکند. این همان حکمت نهایی معجزه است.
بنا بر این اگر قصد کسی شناخت مسیر حق و درستی و پیمودن آن باشد، میتواند هر معجزهای را که با حکمت منافات نداشته باشد، درخواست کند .
البته در فصل «پیامبران و درخواستهای غیرحکیمانه» روشن شد که در مواردی معجزه درخواستی از سوی پیامبران رد میشود.
پس تنها شرط نشان دادن معجزه توسط انبیاء، حکیمانه بودن آن است و با حکیمانه بودن درخواست، هیچ محدودیتی برای نشان دادن معجزه درخواستی وجود ندارد.
به سخن دیگر اثبات راستگویی نماینده خداوند، محال است محدود به شرطی باشد.
حتی پس از اثبات راستگویی و حقانیت، باز هم درخواست معجزه، غیر حکیمانه نیست؛ چرا که قطعا باعث یقین بیشتر میشود.
خداوند در قرآن، از عزیر پیامبر یاد میکند که فرمود «أَنَّى يُحْيي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها؟». پس از دیدن قدرت خداوند در زنده کردن مردگان عزیر میفرماید «أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ».
ناگفته پیداست که عزیر به معاد ایمان داشت و اما باز هم در پی درجه بالاتر از معرفت بود. قرآن این جریان را چنین بیان کرده است:
يا چون آن كس كه به شهرى كه بامهايش يكسر فرو ريخته بود، عبور كرد؛ [و با خود مى]گفت: «چگونه خداوند، [اهلِ] اين [ويرانكده] را پس از مرگشان زنده مىكند؟». پس خداوند، او را [به مدت] صد سال ميراند. آنگاه او را برانگيخت، [و به او] گفت: «چقدر درنگ كردى؟» گفت: «يك روز يا پارهاى از روز را درنگ كردم.» گفت: «[نه] بلكه صد سال درنگ كردى، به خوراك و نوشيدنىِ خود بنگر [كه طعم و رنگِ آن] تغيير نكرده است، و به درازگوش خود نگاه كن [كه چگونه متلاشى شده است. اين ماجرا براى آن است كه هم به تو پاسخ گوييم] و هم تو را [در مورد معاد] نشانهاى براى مردم قرار دهيم. و به [اين] استخوانها بنگر، چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مىدهيم؛ سپس گوشت بر آن مىپوشانيم.» پس هنگامى كه [چگونگىِ زنده ساختن مرده] براى او آشكار شد، گفت: «[اكنون] مىدانم كه خداوند بر هر چيزى تواناست.»[1]
ابراهیم خلیل، پیامبر اولو العزم الهی در قلههای ایمان و معرفت است. اما باز هم به دنبال اطمینان بیشتر است. توجه کنید:
و [ياد كن] آنگاه كه ابراهيم گفت: «پروردگارا، به من نشان ده؛ چگونه مردگان را زنده مىكنى؟» فرمود: «مگر ايمان نياوردهاى؟» گفت: «چرا، ولى تا دلم آرامش يابد.» فرمود: «پس، چهار پرنده برگير، و آنها را پيش خود، ريز ريز گردان؛ سپس بر هر كوهى پارهاى از آنها را قرار ده؛ آنگاه آنها را فرا خوان، شتابان به سوى تو مىآيند، و بدان كه خداوند توانا و حكيم است.»[2]
این دو پیامبر بعد از ایمان، برای اطمینان قلب درخواست کردند زنده شدن مردگان را به چشم خود ببیند.
مردم عادی هرگز به پای ابراهیم خلیل الرحمان و عزیر نمیرسند. از این مطلب میتوان نتیجه گرفت که طلب معجزه پس از روشن حق نیز حکیمانه است.
از این رو است که در گزارههای تاریخی موجود است که افرادی برای اطمینان بیشتر طلب معجزه کردهاند و معصومین از پاسخ به آنها سرباز نزدهاند.
به برخی از این موارد توجه کنید:
ابوبصیر گفت نزد امام صادق علیه السلام بودم. در این هنگام امام فرمود ای ابامحمد (کنیه دیگر ابوبصیر) آیا امام خودت را میشناسی؟
گفتم آری سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست، و آن امام، توئی و در این هنگام دستم را روی زانوی حضرت گذاشتم.
حضرت فرمود ای ابامحمد راست گفتی. واقعا امامت را شناختهای پس او را محکم بگیر (و از او دست مکش).
گفتم فدای شما گردم نشانه امامت را به من عطا فرما.
حضرت فرمود پس از شناخت و معرفت (لزومی برای درخواست) نشانه نیست.
گفتم (با دیدن نشانه) یقین و احساس امنیتم بیشتر میشود و قلبم اطمینان پیدا میکند.
حضرت (پس از این درخواست) فرمود (در این سفر از مدینه) به کوفه باز میگردی در حالی که برای تو فرزندی به نام عیسی متولد شده است و بعد از عیسی هم محمد متولد میشود و بعد از این دو، دو پسر (دیگر).
و بدان که نام تو در صحیفه جامعه نزد ما با نامهای شیعیان و نام پدرانشان و اجدادشان و فرزندانشان و آن چه تا روز قیامت به دنیا میآورند، ثبت شده است. فرمود صحیفه جامعه صحیفهای است زرد رنگ پیچیده شده.[3]
حبابه والبیه گفت: امیرالمؤمنین علیه السلام را در (جمع) شرطة الخمیس (گروهی از محافظان یا نظامیان) دیدم در حالی که همراهش تازیانهای دو سره بود که با آن فروشندگان جری و مارهای و زمار (انواعی از ماهیهای حرام) را میزد و به آنها میفرمود ای فرشندگان مسخ شدههای بنی اسرائیل و ای لشکریان بنی مروان.
فرات بن احنف رو به حضرت ایستاد و گفت ای امیرالمؤمنین لشکریان بنی مروان کیانند؟ حضرت به او فرمود کسانی هستند که ریشها را میتراشند و سبیلٔها را (بلند کرده و) میپیچانند. پس به همین جهت مسخ شدند.
(حبابه میگوید) من سخنگویی خوش سخنتر از او ندیدم. سپس به دنبال آن حضرت راه افتادم و پیوسته او را تعقیب میکردم تا این در فضای جلوی مسجد نشست. پس به حضرت گفتم ای امیرالمؤمنین نشانه و دلیل امامت چیست؟ خداوند تو را بیامرزد.
پس حضرت به سنگی اشاره کرد و فرمود آن سنگ را برایم بیاور. من آن را برای حضرت آوردم. پس ایشان با مهرش آن را مهر کرد (و اثر مهر آن حضرت در سنگ باقی ماند). سپس فرمود هنگامی ادعا کنندهای ادعای امامت کرد و پس از آن توانست همچنان که دیدی سنگ را مهر زند پس بدان که او امامی است واجب الطاعة و امام چیزی از او پنهان نمیماند (و همه قدرتها را داراست).
حبابه گفت پس از این از خدمت حضرت رفتم تا این که امیرالمؤمنین از دنیا رفت. پس به سوی حسن علیه السلام آمدم در حالی که او در جای امیرالمؤمنین نشسته بود و مردم از او مسائلشان را میپرسیدند. (حضرت تا چشمشان به من افتاد) فرمود ای حبابه والبیه گفتم آری ای مولای من فرمود آن چه همراه توست به من ده پس من آن سنگ را به او دادم و حضرت آن را مهر کرد همچنان که امیرالمؤمنین علیه السلام مهر کرده بود.
حبابه گفت پس (از شهادت امام حسن علیه السلام) نزد امام حسین علیه السلام آمدم در حالی که در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله نشسته بود. پس (تا چشمش به من افتاد) مرا نزدیک خود جای داد و خوشامد گفت. سپس به من فرمود راستی که در نشانه (ی سنگ) علامتی است بر آن چه که میخواهی. آیا نشانه امامت را میخواهی؟ گفتم آری ای آقای من پس فرمود آن چه با توست به من ده. من سنگ را به او دادم پس در آن سنگ برای من مهر کرد.
حبابه گفت سپس نزد علی بن الحسین علیه السلام آمدم در حالی که پیری آن چنان مرا فرتوت کرده بود که به رعشه افتاده بودم و من در آن هنگام صد و سیزده سالم بود. (پیوسته) حضرت را در حال رکوع و سجود و اشتغال به عبادت دیدم پس از (طولانی شدن عبادت حضرت از دیدن) نشانه امامت ناامید شدم (و تصمیم گرفتم بروم که) حضرت با انگشت به من اشارهای فرمود (به محض این اشاره) جوانیم بازگشت. (پس از پایان عبادتش) به حضرت گفتم ای آقای من از دنیا چقدر گذشته و چقدر باقی مانده است؟ فرمود اما آن چه گذشته است پس آری (میشود خبر داد) و اما آن چه باقی مانده است پس نه (نمیتوان از آن سخن گفت). سپس فرمود آن چه همراه داری بده پس من سنگ را به حضرت دادم و حضرت آن را برای من مهر کرد.
سپس نزد اباجعفر امام باقر علیه السلام آمدم پس حضرت برای من در آن سنگ مهر کرد.
سپس نزد اباعبدالله امام صادق علیه السلام آمدم پس حضرت برای من در آن سنگ مهر کرد.
سپس نزد اباالحسن امام کاظم علیه السلام آدم پس حضرت برای من در آن سنگ مهر کرد.
سپس نزد امام رضا علیه السلام آمدم پس حضرت برای من در آن سنگ مهر کرد.
طبق آن چه محمد بن هشام نقل کرده حبابه پس از این نه ماه زندگی کرد (و مرد).[4]
بزرگ مورد اعتماد عثمان بن سعید نقل کرد که ابن ابی غانم قزوینی گفت راستی که امام حسن عسکری خلفی ندارد. پس شیعیان با او مشاجره کردند و به ناحیه امام زمان علیه السلام نامه نوشتند.
(روش آنان در نامه نگاری با حضرت این چنین بود که) همیشه نامه را با قلم خشک و بدون جوهر بر کاغذ سفید مینوشتند. (پاسخ دادن حضرت به این گونه نامهها نشان از) علم اعجازی حضرت بود.
پس جوابی از آن حضرت به شیعیان وارد شد…[5]
از این گونه موارد فراوان است. اما بالاتر از همه این موارد شواهد فراوانی است که حتی با ایمان نیاوردن منافقین باز هم از سوی معصومین معجزه ارایه شده است. به یک نمونه در این زمینه توجه کنید:
از ابوبصیر از ابی عبدالله امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: گروهی از منافقین به سوی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمدند و گفتند ای محمد گمان کردهای که خداوند تبارک و تعالی ابراهیم را دوست خود گرفته است، پس با تو چه کرده است؟
حضرت فرمود خداوند مرا حبیب خود گرفته است و حبیب از دوست به دوست نزدیکتر است.
منافقان گفتند: راستی که گمان کردهای که خداوند با موسی سخن گفته است سخن گفتنی. پس با تو چه کرده است؟
حضرت فرمود با من همانی را کرده که با موسی کرده است و بر این نیز افزوده است. خداوند با موسی بر روی زمین سخن گفت و با من در حجابهای نور بالای آسمانها سخن گفت.
گفتند: به راستی که تو گمان کردهای که خداوند آهن را برای داود نرم ساخت تا این که بدون آتش آن را با دستش خمیر میکرد و به شکل حلقههایی در شکل منظم درآورد و از آن زره و کلاه خود ساخت، پس با تو چه کرده است؟
حضرت فرمود با من همانی را کرده است که با داود کرده است و بر آن نیز افزوده است. راستی که من با شترم عضباء بر کوه ابوقبیس بالا رفتم در حالی که بر تمام شما اشراف داشتم و شما میخواستید مرا از مکه اخراج کنید. پس در سنگ سخت در سر کوه ابوقبیس سوار شترم شدم و خداوند برای من سنگ را نرم ساخت تا این که شتر در آن فرو رفت و همچنین من بر پشتم خوابیدم پس سنگ بر من نرم شد تا این که تصویر پشت من و پشت سرم و خطوط مویم در آن سنگ آشکار شد و اکنون شما به آن مینگرید و آن را میبینید و تا زمانی که آسمانها و زمین هست اثر آن پنهان نمیشود.
حسین بن حمدان خصیبی (یکی از روایان سند) گفت من در سال 282 پیش از این که حج کنم، محل نشستن شتر و اثر عبای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در سنگ بالای کوه دیدم در حالی که با من جمعیت بسیاری از حجاج بودند و بر آن محل دست کشیدیم و نزد آن نماز خواندیم.
راوی به (ادامه نقل) حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله باز میگردد.
(حضرت ادامه داد) و این شمشیری از شمشیرهای شماست. پس آن را به من دهید تا آن چه بخواهید به آن تبدیل کنم.
منافقین گفتند این شمشیری از شمشیرهای ماست، پس بدون آتش آن را تکه تکه کن و از بالا تا پایین آن را به شکل سوزنی سوراخ دار در آور.
پس آن حضرت شمشیری از شمشیرهای آنان گرفت و پیوسته آن را با دستش تکه تکه میکرد و بدون آتش از بالا تا به پایین آن، به شکل سوزن سوراخ دار درمیآورد تا این که شمشیر تمام شد.
و حضرت فرمود آیا میخواهید بند شمشیر را تکه تکه کنم و سوزن بسازم؟ منافقان گفتند ای محمد آن حمائل از پوست است. حضرت فرمود خداوند آن را آهن قرار میدهد.
و همچنین به دست مبارکش بر ماسههایی که بر آن نشسته بود، زد و مشتی از آن برداشت و فرمود ای ریگها در دست من به تمام لغتها خدا را تسبیح کنید. پس این ریگها به هفتاد و سه زبان که هر کس آن زبانها را میشناخت آن را درک میکرد، زبان به تسبیح و تقدیس و تمجید خدا و شهادت به پیامبری برای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و شهادت به امامت برای علی علیه السلام باز کردند.
منافقین گفتند: ای محمد راستی تو گمان کردهای کوهها در شامگاه و بامداد با داود تسبیح میکردند و پرندگان را گرد او آوردیم و تمامی آنها برای داود بازگشت کننده بودند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود به چشمان خود بنگرید و به گوشهای خود بشنوید که کوهها چه پاسخ میدهند. سپس پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فریاد زد ای کوههای مکه و اطراف آن و ای باد و ای درهها به اذن خدا مرا پاسخ دهید و ای پرندگان به اذن خدا به سوی من آیید. پس کوههای مکه و اطراف آن و باد و درهها و تمای درههای مکه فریاد زدند لبیک لبیک ای پیامبر خدا دعوت تو را اجابت و فرمان تو را اطاعت میکنیم و پرندگان کوچک و بزرگ خشکی و دریایی کوهستانی و دشتی از هر طرف رو آوردند تا این که تمامی شهر مکه و پشت بامها و راهها را پوشاندند و پرندگان با بالهایشان آسمان را از چشم مردم پنهان کردند.
پس منافقان گفتند راستی گمان کردهای که خداوند به عیسی زنده کردن مردگان و شفای کور مادرزاد و شفای پیس داده و نیز آفرینش از گلی که به شکل پرنده بود، هنگامی که در آن میدمید به اذن خداوند پرنده میشد و بنی اسرائیل را به آن چه میخوردند و آن چه ذخیره میکردند خبر میداد و ما از تو میخواهیم که برای ما مردهای را زنده کنی.
پس پیامبر خدا صلی الله علیه و اله علی بن ابی طالب علیه السلام را خواند و به او فرمود لباس مرا که نامش سحاب است و چوب دستی مرا که نامش ممشوق است، بیاور. سپس به سخن پنهانی تکلم کرد که فهمیده نمیشد سپس فرمود ای علی با اینها به قبری از قبرهایشان برو، پس برای آنها هر که از مردگان را خواستند، زنده کن. پس زمانی که به قبری در پشت دره بنی سعد رسیدند، گفتند ای علی این قبر آقایی از آقایان ما از بزرگان قریش است و به تحقیق همین نزدیکی مرده است و دیروز او را دفن کردیم و او نزدیک به زندگی در دنیاست، او را برای ما زنده کن تا از او بپرسیم.
پس امیرالمؤمنین نزدیک قبر شد و به سخنی پنهان سخن گفت، سپس با پایش به قبر زد پس زمین لرزید و تکان خورد تا آنجا که منافقان بر جانشان ترسیدند، گفتند ای علی چشم پوشی کن، خدا از تو چشم بپوشد، حضرت فرمود کار دست من نیست، بلکه کار دست پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است و این مرده شماست پس با او سخن گویید، پس ناگهان آنها قبر را مشاهده کردند که شکافته شد و مرد شناخته شده با اسم و نسبش از کفن بیرون آمد، سپس گفت ای وای بر شما، ای منافقین قریش چقدر بر آن چه از عذاب که من در آنم جرأت پیدا کردهاید؟! آیا من (پس از مرگم) به محمد ایمان نیاوردم تا این که مرا در دنیا شهره ساختید؟!
پس منافقان از ترس به سوی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرار کردند و گفتند ای پیامبر خدا از ما چشم پوشی کند خداوند از تو چشم بپوشد.
پیامبر خدا صلی الله علیه و اله فرمود راستی که شما بر من گردن کشی نمیکنید و همانا در واقع گردن کشی شما بر خداوند است. خداوندا از اینان نگذر، پس به راستی که من از اینان نمیگذرم.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را فرستاد تا امیرالمؤمنین علیه السلام را پس از بازگردادن مرده در قبرش بازگرداند.[6]
آن چه گذشت مشتی از خرمن معجزات هم به شمار نمیآید. درنگ در معجزات معصومین نشان میدهد که ضرورت معجزه هیچ مرزی را برنمیتابد. زیرا معجزه نماد کن فیکون خداوند است. یعنی با معجزه قدرت خدا به دست نبی یا وصی آشکار میشود. قدرت خداوند محدود به هیچ چیز نیست. از این رو معجزه نیز هیچ محدودیتی ندارد.
[1]- أَوْ كَالَّذي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنَّى يُحْيي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ (بقره259)
[2]- وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِني كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَ قَلْبي قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْياً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ (بقره260)
[3] عَنْ أَبِی بَصِیرٍ، قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیهِ السَّلَامُ) إِذْ قَالَ: یا أَبَا مُحَمَّدٍ، هَلْ تَعْرِفُ إِمَامَكَ؟ قُلْتُ: إِی وَ اللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، وَ إِنَّكَ هُوَ. وَ وَضَعْتُ یدِی عَلَى رُكْبَتِهِ. فَقَالَ: یا أَبَا مُحَمَّدٍ، صَدَقْتَ، قَدْ عَرَفْتَ فَاسْتَمْسِكْ بِهِ. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَعْطِنِی عَلَامَةَ الْإِمَامَةِ. قَالَ: لَیسَ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ عَلَامَةٌ. قُلْتُ: أَزْدَادَ یقِیناً وَ أَمْناً، وَ یطْمَئِنَّ قَلْبِی. قَالَ: یا أَبَا مُحَمَّدٍ، تَرْجِعُ إِلَى الْكُوفَةِ وَ قَدْ وُلِدَ لَكَ عِیسَى، وَ بَعْدَ عِیسَى مُحَمَّدٍ، وَ بَعْدَهُمَا ابْنَینِ، وَ اعْلَمْ أَنَّ اسْمَكَ مُثَبَّتٌ عِنْدَنَا فِی الصَّحِیفَةِ الْجَامِعَةِ مَعَ أَسْمَاءِ الشِّیعَةِ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ أَجْدَادِهِمْ وَ أَبْنَائِهِمْ وَ مَا یلِدُونَ إِلَى یوْمِ الْقِیامَةِ. قَالَ: وَ إِنَّمَا هِی صَحِیفَةُ صَفْرَاءُ مُتَوَّجَةٌ
كذا فی النّسخ، و فی الخرائج: مدرجة، أی مطویة، انظر« لسان العرب- درج- 2: 269».
الهدایة الكبرى: 252، الخرائج و الجرائح 2: 636/ 37، كشف الغمّة 2: 190، إثبات الهداة 5: 451/ 222، مدینة المعاجز: 393/ 122.
[4]- عَنْ حَبَابَةَ الْوَالِبِيَّةِ قَالَتْ رَأَيْتُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع فِي شُرْطَةِ الْخَمِيسِ وَ مَعَهُ دِرَّةٌ لَهَا سَبَابَتَانِ يَضْرِبُ بِهَا بَيَّاعِي الْجِرِّيِّ وَ الْمَارْمَاهِي وَ الزِّمَّارِ وَ يَقُولُ لَهُمْ يَا بَيَّاعِي مُسُوخِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ جُنْدِ بَنِي مَرْوَانَ فَقَامَ إِلَيْهِ فُرَاتُ بْنُ أَحْنَفَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَا جُنْدُ بَنِي مَرْوَانَ قَالَ فَقَالَ لَهُ أَقْوَامٌ حَلَقُوا اللِّحَى وَ فَتَلُوا الشَّوَارِبَ فَمُسِخُوا فَلَمْ أَرَ نَاطِقاً أَحْسَنَ نُطْقاً مِنْهُ ثُمَّ اتَّبَعْتُهُ فَلَمْ أَزَلْ أَقْفُو أَثَرَهُ حَتَّى قَعَدَ فِي رَحَبَةِ الْمَسْجِدِ فَقُلْتُ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا دَلَالَةُ الْإِمَامَةِ يَرْحَمُكَ اللَّهُ قَالَتْ فَقَالَ ائْتِينِي بِتِلْكِ الْحَصَاةِ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى حَصَاةٍ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَطَبَعَ لِي فِيهَا بِخَاتَمِهِ ثُمَّ قَالَ لِي يَا حَبَابَةُ إِذَا ادَّعَى مُدَّعٍ الْإِمَامَةَ فَقَدَرَ أَنْ يَطْبَعَ كَمَا رَأَيْتِ فَاعْلَمِي أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ وَ الْإِمَامُ لَا يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ يُرِيدُهُ قَالَتْ ثُمَّ انْصَرَفْتُ حَتَّى قُبِضَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع فَجِئْتُ إِلَى الْحَسَنِ ع وَ هُوَ فِي مَجْلِسِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ النَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَقَالَ يَا حَبَابَةُ الْوَالِبِيَّةُ فَقُلْتُ نَعَمْ يَا مَوْلَايَ فَقَالَ هَاتِي مَا مَعَكِ قَالَ فَأَعْطَيْتُهُ فَطَبَعَ فِيهَا كَمَا طَبَعَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَتْ ثُمَّ أَتَيْتُ الْحُسَيْنَ ع وَ هُوَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَرَّبَ وَ رَحَّبَ ثُمَّ قَالَ لِي إِنَ فِي الدَّلَالَةِ دَلِيلًا عَلَى مَا تُرِيدِينَ أَ فَتُرِيدِينَ دَلَالَةَ الْإِمَامَةِ فَقُلْتُ نَعَمْ يَا سَيِّدِي فَقَالَ هَاتِي مَا مَعَكِ فَنَاوَلْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا قَالَتْ ثُمَّ أَتَيْتُ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ ع وَ قَدْ بَلَغَ بِيَ الْكِبَرُ إِلَى أَنْ أُرْعِشْتُ وَ أَنَا أَعُدُّ يَوْمَئِذٍ مِائَةً وَ ثَلَاثَ عَشْرَةَ سَنَةً فَرَأَيْتُهُ رَاكِعاً وَ سَاجِداً وَ مَشْغُولًا بِالْعِبَادَةِ فَيَئِسْتُ مِنَ الدَّلَالَةِ فَأَوْمَأَ إِلَيَّ بِالسَّبَّابَةِ فَعَادَ إِلَيَّ شَبَابِي قَالَتْ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي كَمْ مَضَى مِنَ الدُّنْيَا وَ كَمْ بَقِيَ فَقَالَ أَمَّا مَا مَضَى فَنَعَمْ وَ أَمَّا مَا بَقِيَ فَلَا قَالَتْ ثُمَّ قَالَ لِي هَاتِي مَا مَعَكِ فَأَعْطَيْتُهُ الْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ الرِّضَا ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا وَ عَاشَتْ حَبَابَةُ بَعْدَ ذَلِكَ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ عَلَى مَا ذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ هِشَامٍ.
[5]- و ذكر الشیخ الموثوق به عثمان بن سعید العمری أن ابن أبی غانم القزوینی قال إن العسكری لا خلف له فشاجرته الشیعة و كتبوا إلى الناحیة و كانوا یكتبون لا بسواد بل بالقلم الجاف على الكاغذ الأبیض فتكون علما معجزا فورد جوابا إلیهم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ عافانا الله و إیاكم من الضلال و الفتن إنه انتهى إلینا شك جماعة منكم فی الدین و فی ولادة ولی أمرهم فغمنا ذلك لكم لا لنا لأن الله معنا و الحق معنا فلا یوحشنا من بعد علینا و نحن صنائع ربنا و الخلق صنائعنا ما لكم فی الریب تترددون أ ما علمتم ما جاءت به الآثار مما فی أئمتكم یكون أ فرأیتم كیف جعل الله لكم معاقل تأوون إلیها و أعلاما تهتدون بها من لدن آدم ع إلى أن ظهر الماضی كلما غاب علم بدا علم و إذا أفل نجم طلع نجم فلما قبضه الله إلیه ظننتم أنه أبطل دینه و قطع السبب بینه و بین خلقه كلا ما كان ذلك و لا یكون حتى تقوم الساعة و یظهر أَمْرُ اللَّهِ وَ هُمْ كارِهُونَ فاتقوا الصراط المستقیم / ج2 / 235
[6]- عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ (عَلَیهِ السَّلَامُ)، قَالَ: جَاءَ قَوْمٌ مِنَ الْمُنَافِقِینَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)، وَ قَالُوا: زَعَمْتَ یا مُحَمَّدُ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلًا فَمَا الَّذِی صَنَعَ بِكَ؟ قَالَ: اتَّخَذَنِی حَبِیباً، وَ الْحَبِیبُ أَقْرَبُ مِنَ الْخَلِیلِ إِلَى خَلِیلِهِ. قَالُوا: فَإِنَّكَ زَعَمْتَ أَنَّ اللَّهَ كَلَّمَ مُوسَى تَكْلِیماً فَمَا صَنَعَ بِكَ؟ قَالَ: صَنَعَ بِی مَا صَنَعَ بِمُوسَى، وَ زَادَنِی عَلَیهِ أَنَّ اللَّهَ كَلَّمَهُ فَوْقَ الْأَرْضِ، وَ كَلَّمَنِی فِی حُجُبِ النُّورِ فَوْقَ السَّمَاوَاتِ. قَالُوا: إِنَّكَ زَعَمْتَ أَنَّ اللَّهَ أَلَانَ الْحَدِیدَ لِدَاوُدَ حَتَّى عَجَنَهُ بِیدِهِ بِلَا نَارٍ وَ قَدَّرَهُ فِی السَّرْدِ، وَ عَمِلَ مِنْهُ الدُّرُوعَ وَ الْخُوَذَ، فَمَا الَّذِی صَنَعَ بِكَ؟ قَالَ: صَنَعَ بِی مَا صَنَعَ بِدَاوُدَ وَ زَادَنِی عَلَیهِ أَنِّی عَلَوْتُ عَلَى جَبَلِ أَبِی قُبَیسٍ عَلَى نَاقَتِی الْعَضْبَاءِ مُشْرِفاً عَلَى جَمِیعِكُمْ وَ أَنْتُمْ تُرِیدُونَ إِخْرَاجِی مِنْ مَكَّةَ فَرَكِبْتُ نَاقَتِی فِی الْحَجَرِ الصَّلْدِ فِی رَأْسِ أَبِی قُبَیسٍ، وَ لَینَ لِی الْحَجَرَ حَتَّى غَاصَتْ وَ هِی بَارِكَةٌ وَ انْقَلَبْتُ مُسْتَلْقِیاً عَلَى قَفَای فَلَانَ لِی الْحَجَرُ حَتَّى تَبَینَ فِیهِ صُورَةُ ظَهْرِی وَ قَفَای وَ تَخْطِیطُ شَعْرِی فِی الْحَجَرِ، وَ هَا أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ إِلَیهِ، وَ لَنْ یخْفَى ذَلِكَ الْأَثَرُ مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ. قَالَ الْحُسَینُ بْنُ حَمْدَانَ الْخَصِیبِی: أَنَا رَأَیتُ مَبْرَكَ النَّاقَةِ وَ أَثَرَ رِدَاءِ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) فِی الْحَجَرِ فَوْقَ الْجَبَلِ فِی سَنَةِ اثْنَینِ وَ ثَمَانِینَ وَ مِائَتَینِ قَبْلَ أَنْ حَجَجْتُ، وَ مَعِی جَمْعٌ كَثِیرٌ مِنَ الْحُجَّاجِ، وَ تَمَسَّحْنَا بِالْمَوْضِعِ وَ صَلَّینَا عِنْدَهُ. وَ یرْجِعُ الْحَدِیثُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ): وَ هَذَا سَیفٌ مِنْ أَسْیافِكُمْ فَأَعْطُونِیهِ حَتَّى أَجْعَلَهُ مَا شِئْتُمْ بِیدِی فَقَالُوا: هَذَا سَیفٌ مِنْ أَسْیافِنَا فَقَطِّعْهُ لَنَا إِبَراً مُثَقَّبَةً إِلَى الْأَسْفَلِ بِلَا نَارٍ، فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) سَیفاً مِنْ أَسْیافِهِمْ فَلَمْ یزَلْ یقَطِّعُهُ بِیدِهِ إِبَراً مُثَقَّبَةً إِلَى الْأَسْفَلِ بِلَا نَارٍ حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِهِ، وَ قَالَ: أَ تُحِبُّونَ أَنْ أُقَطِّعَ لَكُمْ حَمَائِلَهُ إِبَراً؟ قَالُوا: هُوَ مِنْ أَدِیمٍ یا مُحَمَّدُ، قَالَ یجْعَلُهَا اللَّهُ حَدِیداً. وَ ضَرَبَ بِیدِهِ الْمُبَارَكَةِ إِلَى حَصًى رَضْرَاضٍ كَانَ جَالِساً عَلَیهِ فَقَبَضَ مِنْهُ قَبْضَةً وَ قَالَ یا حَصَى سَبِّحِ اللَّهَ بِكُلِّ لُغَةٍ فِی كَفِّی فَنَطَقَ ذَلِكَ الْحَصَى بِثَلَاثٍ وَ سَبْعِینَ لُغَةً یثَّبَّتُهَا مَنْ عَرَفَهَا بِتَسْبِیحِ اللَّهِ وَ تَقْدِیسِهِ وَ تَمْجِیدِهِ، وَ الشَّهَادَةِ لِرَسُولِ اللَّهِ بِالرِّسَالَةِ وَ لِعَلِی بِالْإِمَامَةِ. قَالُوا: یا مُحَمَّدُ فَقَدْ زَعَمْتَ أَنَّ دَاوُدَ كَانَتْ تُسَبِّحُ مَعَهُ الْجِبَالُ بِالْعَشِی وَ الْإِشْراقِ، وَ الطَّیرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ قَالَ النَّبِی: (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ): انْظُرُوا بِأَعْینِكُمْ وَ اسْمَعُوا بِآذَانِكُمْ مَا ذَا تُجِیبُ الْجِبَالُ ثُمَّ صَاحَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ): یا جِبَالَ مَكَّةَ وَ مَنْ حَوْلَهَا وَ الرِّیحُ وَ التِّلَاعُ أَجِیبِینِی بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یا أَیهَا الطَّیرُ آوِی إِلَی بِإِذْنِ اللَّهِ. قَالَ فَصَاحَتْ جِبَالُ مَكَّةَ وَ مَا حَوْلَهَا وَ الرِّیحُ وَ التِّلَاعُ، وَ كُلُّ شِعْبٍ بِمَكَّةَ لَبَّیكَ لَبَّیكَ یا رَسُولَ اللَّهِ إِجَابَةً لِدَعْوَتِكَ وَ طَاعَةً لِأَمْرِكَ، وَ أَقْبَلَتِ الطُّیورُ مِنْ كُلِّ جَانِبِ صِغَاراً وَ كِبَاراً، بَرِّی وَ بَحْرِی وَ جَبَلِی وَ سَهْلِی، حَتَّى انْفَرَشَتْ بِمَكَّةَ وَ سُطُوحَاتِهَا وَ طُرُقَاتِهَا وَ حَجَبَتِ الطَّیرُ السَّمَاءَ بِأَجْنِحَتِهَا عَنْهُمْ. فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ: فَقَدْ زَعَمْتَ أَنَّ اللَّهَ أَعْطَى لِعِیسَى إِحْیاءَ الْمَیتِ وَ إِبْرَاءَ الْأَكْمَهِ وَ الْأَبْرَصِ وَ أَنْ یخْلُقَ مِنَ الطِّینِ كَهَیئَةِ الطَّیرِ فَینْفُخَ فِیهِ فَیكُونُ طَیراً بِإِذْنِ اللَّهِ، وَ نَبَّأَ بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا یأْكُلُونَ وَ مَا یدَّخِرُون فِی بُیوتِهِمْ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَنْ تُحْیی لَنَا مَیتاً، فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ (عَلَیهِ السَّلَامُ) وَ قَالَ لَهُ: ائْتِنِی بِبُرْدَتِی السَّحَابِ وَ قَضِیبِی الْمَمْشُوقِ ثُمَّ كَلَّمَهُ بِكَلَامٍ خَفِی لَا یفْهَمُ، ثُمَّ قَالَ: انْطَلِقْ یا عَلِی مَعَهُمْ إِلَى بَلَاطَةٍ مِنْ بَلَاطِهِمْ فَأَحْی لَهُمْ مَنْ أَرَادُوا مِنَ الْمَوْتَى فَلَمَّا انْتَهَوْا إِلَى الْبَلَاطَةِ بِظَهْرِ شِعْبِ بَنِی سَعْدٍ قَالُوا: یا عَلِی هَذَا قَبْرُ سَیدٍ مِنْ سَادَاتِنَا مِنْ أَكَابِرِ قُرَیشٍ، وَ قَدْ مَاتَ قَرِیباً وَ قَدْ دَفَنَّاهُ بِالْأَمْسِ، وَ هُوَ قَرِیبُ الْعَهْدِ بِالْحَیاةِ، أَحْیهِ لَنَا حَتَّى نَسْأَلَهُ، فَدَنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ مِنَ الْقَبْرِ، وَ تَكَلَّمَ بِكَلَامٍ خَفِی ثُمَّ رَكَلَ الْقَبْرَ بِرِجْلِهِ فَارْتَجَّتِ الْأَرْضُ وَ زُلْزِلَتْ حَتَّى خَافُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ، فَقَالُوا یا عَلِی أَقِلْنَا أَقَالَكَ اللَّهُ فَقَالَ عَلِی لَیسَ الْأَمْرُ لِی، بَلِ الْأَمْرُ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) وَ هَذَا مَیتُكُمْ فَكَلِّمُوهُ، فَإِذَا هُمْ بِالْقَبْرِ قَدِ انْشَقَّ، وَ خَرَجَ الرَّجُلُ مِنْ أَكْفَانِهِ بِعَینِهِ وَ اسْمِهِ وَ نَسَبِهِ فَقَالَ: یا وَیلَكُمْ یا مُنَافِقِی قُرَیشٍ، مَا أَجْرَأَكُمْ عَلَى مَا أَنَا فِیهِ مِنَ الْعَذَابِ، أَ وَ لَمْ أُؤْمِنْ بِمُحَمَّدٍ حَتَّى شَهَرْتُمُونِی فِی الدُّنْیا فَوَلَّوْا هَارِبِینَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) فَقَالُوا: یا رَسُولَ اللَّهِ أَقِلْنَا أَقَالَكَ اللَّهُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ إِنَّكُمْ لَا تَتَمَرَّدُونَ عَلَی وَ إِنَّمَا تَمَرُّدُكُمْ عَلَى اللَّهِ، اللَّهُمَّ لَا تُقِلْهُمْ فَإِنِّی لَا أُقِیلُهُمْ فَأَرْسَلَ النَّبِی إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیهِ السَّلَامُ) بَعْدَ أَنْ رَدَّ الْمَیتَ فِی قَبْرِهِ.
حکمت معجزه، شناخت راستگو از دروغگو و در نهایت هدایت به راه درست و حق است.
با هدایت به راه حق، انسان از هلاکت ابدی نجات پیدا میکند. این همان حکمت نهایی معجزه است.
بنا بر این اگر قصد کسی شناخت مسیر حق و درستی و پیمودن آن باشد، میتواند هر معجزهای را که با حکمت منافات نداشته باشد، درخواست کند…
حتی پس از اثبات راستگویی و حقانیت، باز هم درخواست معجزه، غیر حکیمانه نیست؛ چرا که قطعا باعث یقین بیشتر میشود…
از این رو است که در گزارههای تاریخی موجود است که افرادی برای اطمینان بیشتر طلب معجزه کردهاند و معصومین از پاسخ به آنها سرباز نزدهاند.
به برخی از این موارد توجه کنید:
ابوبصیر گفت نزد امام صادق علیه السلام بودم. در این هنگام امام فرمود ای ابامحمد (کنیه دیگر ابوبصیر) آیا امام خودت را میشناسی؟
گفتم آری سوگند به خداوندی که جز او خدایی نیست، و آن امام، توئی و در این هنگام دستم را روی زانوی حضرت گذاشتم.
حضرت فرمود ای ابامحمد راست گفتی. واقعا امامت را شناختهای پس او را محکم بگیر (و از او دست مکش).
گفتم فدای شما گردم نشانه امامت را به من عطا فرما.
حضرت فرمود پس از شناخت و معرفت (لزومی برای درخواست) نشانه نیست.
گفتم (با دیدن نشانه) یقین و احساس امنیتم بیشتر میشود و قلبم اطمینان پیدا میکند.
حضرت (پس از این درخواست) فرمود (در این سفر از مدینه) به کوفه باز میگردی در حالی که برای تو فرزندی به نام عیسی متولد شده است و بعد از عیسی هم محمد متولد میشود و بعد از این دو، دو پسر (دیگر)…