پیش از هر چیزی باید توجه داشت که حیات روحانی غیر از حیات جسمانی است؛
رُوِی عَنْ أَبِی الْحَسَنِ ع یقُولُ إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا نَامَ فَإِنَّ رُوحَ الْحَیوَانِ بَاقِیةٌ فِی الْبَدَنِ وَ الَّذِی یخْرُجُ مِنْهُ رُوحُ الْعَقْلِ فَقَالَ عَبْدُ الْغَفَّارِ الاسْلَمِی یقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اللَّهُ یتَوَفَّى الانْفُسَ حِینَ مَوْتِها إِلَى قَوْلِهِ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى أَ فَلَیسَ تُرَى الارْوَاحُ كُلُّهَا تَصِیرُ إِلَیهِ عِنْدَ مَنَامِهَا فَیمْسِكُ مَا یشَاءُ وَ یرْسِلُ مَا یشَاءُ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ ع إِنَّمَا یصِیرُ إِلَیهِ أَرْوَاحُ الْعُقُولِ فَأَمَّا أَرْوَاحُ الْحَیاةِ فَإِنَّهَا فِی الابْدَانِ لا یخْرُجُ الا بِالْمَوْتِ وَ لَكِنَّهُ إِذَا قَضَى عَلَى نَفْسٍ الْمَوْتَ قَبَضَ الرُّوحَ الَّذِی فِیهِ الْعَقْلُ وَ لَوْ كَانَتْ رُوحُ الْحَیاةِ خَارِجَةً لَكَانَ بَدَناً مُلْقًى لا یتَحَرَّكُ وَ لَقَدْ ضَرَبَ اللَّهُ لِهَذَا مَثَلا فِی كِتَابِهِ فِی أَصْحَابِ الْكَهْفِ حَیثُ قَالَ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ أَ فَلا تَرَى أَنَّ أَرْوَاحَهُمْ فِیهِمْ بِالْحَرَكَاتِ[1]
به راستی هنگامی که شخص میخوابد، روح حیوان (حیات حیوانی) در بدن باقی است و آن چه که از انسان خارج میشود روح عقل است.
عبد الغفار اسلمی به امام عرض کرد خداوند عز و جل [در سوره زمر] میفرماید «خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامى بازمىستاند، و [نيز] روحى را كه در [موقع] خوابش نمرده است [قبض مىكند]؛ پس آن [نفسى] را كه مرگ را بر او واجب كرده نگاه مىدارد، و آن ديگر [نَفْسها] را تا هنگامى معيّن [به سوى زندگىِ دنيا] بازپس مىفرستد. قطعاً در اين [امر] براى مردمى كه مىانديشند نشانههايى [از قدرت خدا]ست» [طبق این آیه] آیا این چنین دیده نمیشود که هنگام خواب تمامی ارواح به سوی او میگردد، پس آن را که بخواهد نگه میدارد و آن را که بخواهد [به بدن] میفرستد؟
امام فرمود همانا ارواح عقول به سوی او میگردد، اما ارواح حیات به راستی که در بدن است و به جز با مرگ از بدن خارج نمیشود…
الروح حیاة البدن و العقل حیاة الروح[2]
روح حیات بدن است و عقل حیات روح
این مطلب از روایاتی که در رابطه با علم آمده نیز استفاده میشود؛ زیرا عقل و علم واقعی از یکدیگر جدایی ناپذیر هستند؛
یا هِشَامُ ثُمَّ بَینَ أَنَّ الْعَقْلَ مَعَ الْعِلْمِ فَقَالَ وَ تِلْكَ الامْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما یعْقِلُها الا الْعالِمُونَ[3]
ای هشام سپس خداوند بیان فرموده است که عقل با علم است و فرموده «این مَثَلها را برای مردم میزنیم و تعقل نمیکنند آنها را جز دانایان».
به یک نمونه از روایاتی که از علم با عنوان حیات روح یاد کرده است توجه کنید:
لانَّ الْعِلْمَ حَیاةُ الْقُلُوبِ وَ نُورُ الابْصَارِ مِنَ الْعَمَى وَ قُوَّةُ الابْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ وَ ینْزِلُ اللَّهُ حَامِلَهُ مَنَازِلَ الابْرَارِ وَ یمْنَحُهُ مُجَالَسَةَ الاخْیارِ فِی الدُّنْیا وَ الاخِرَةِ بِالْعِلْمِ یطَاعُ اللَّهُ وَ یعْبَدُ وَ بِالْعِلْمِ یعْرَفُ اللَّهُ وَ یوَحَّدُ وَ بِالْعِلْمِ تُوصَلُ الارْحَامُ وَ بِهِ یعْرَفُ الْحَلالُ وَ الْحَرَامُ وَ الْعِلْمُ إِمَامُ [أَمَامُ] الْعَقْلِ وَ الْعَقْلُ تَابِعُهُ یلْهِمُهُ اللَّهُ السُّعَدَاءَ وَ یحْرِمُهُ الاشْقِیاءَ[4]
برای این که علم حیات دلهاست و نور چشمها از کوری است و قوت بدنها از ضعف است…
اصالت روحانی در مقابل اصالت ابدانی، به این دلیل است كه حیات روحانی است که قلب را پادشاه بدن کرده است؛
فَمِنْهَا قَلْبُهُ الَّذِی بِهِ یعْقِلُ وَ یفْقَهُ وَ یفْهَمُ وَ هُوَ أَمِیرُ بَدَنِهِ الَّذِی لا تَرِدُ الْجَوَارِحُ وَ لا تَصْدُرُ الا عَنْ رَأْیهِ وَ أَمْرِهِ
پس یکی از اعضای انسان، قلب اوست که به وسیله آن تعقل میکند و میفهمد و او پادشاه بدنش است که سایر اعضا جز با نظر و امر او وارد بر کار و یا خارج از کاری نمیشوند.
در نتیجه مرده حقیقی کسی است که فاقد حیات روحانی باشد؛
قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع مَنِ اسْتَحْكَمَتْ لِی فِیهِ خَصْلَةٌ مِنْ خِصَالِ الْخَیرِ احْتَمَلْتُهُ عَلَیهَا وَ اغْتَفَرْتُ فَقْدَ مَا سِوَاهَا وَ لا أَغْتَفِرُ فَقْدَ عَقْلٍ وَ لا دِینٍ لانَّ مُفَارَقَةَ الدِّینِ مُفَارَقَةُ الامْنِ فَلا یتَهَنَّأُ بِحَیاةٍ مَعَ مَخَافَةٍ وَ فَقْدُ الْعَقْلِ فَقْدُ الْحَیاةِ وَ لا یقَاسُ الا بِالامْوَاتِ[5]
إنی استحكمت فی الرجل خصلة من خصال الخیر احتملته لها و اغتفرت له فقد ما سواها و لا أغتفر له فقد عقل و لا عدم دین لان مفارقة الدین مفارقة الامن و لا تهنأ حیاة مع مخافة و عدم العقل عدم الحیاة و لا تعاشر الاموات[6]
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود کسی که در او یک خصلت از خصال خیر پابرجا باشد او را میپذیرم و فقدان سایر خصلتها را چشم پوشی میکنم [اما هرگز از] فقدان عقل و دین چشم پوشی نمیکنم، زیرا جدا شدن از دین، جدا شدن از امنیت است، در نتیجه با فقدان امنیت به هیچ گونه زندگیای، خوش نگردد و فقدان عقل، فقدان حیات است و [کسی که خرد نداشته باشد] جز با مردگان مقایسه نمیشود.
این مطلب عقلی به عبارات گوناگونی بیان شده است؛
أَيُّهَا الْحَكِيمُ أَعْلِمْنِي كَمْ أَتَى لَكَ مِنَ الْعُمُرِ فَقَالَ اثْنَتَا عَشْرَةَ سَنَةً فَارْتَاعَ لِذَلِكَ ابْنُ الْمَلِكِ وَ قَالَ ابْنُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ سَنَةً طِفْلٌ وَ أَنْتَ مَعَ مَا أَرَى مِنَ التَّكَهُّلِ كَابْنِ سِتِّينَ سَنَةً قَالَ الْحَكِیمُ أَمَّا الْمَوْلِدُ فَقَدْ رَاهَقَ السِّتِّینَ سَنَةً وَ لَكِنَّكَ سَأَلْتَنِی عَنِ الْعُمُرِ وَ إِنَّمَا الْعُمُرُ الْحَیاةُ وَ لا حَیاةَ الا فِی الدِّینِ وَ الْعَمَلِ بِهِ وَ التَّخَلِّی مِنَ الدُّنْیا وَ لَمْ یكُنْ ذَلِكَ لِی الا مِنِ اثْنَتَی عَشْرَةَ سَنَةً فَأَمَّا قَبْلَ ذَلِكَ فَإِنِّی كُنْتُ مَیتاً وَ لَسْتُ أَعْتَدُّ فِی عُمُرِی بِأَیامِ الْمَوْتِ قَالَ ابْنُ الْمَلِكِ كَیفَ تَجْعَلُ الاكِلَ وَ الشَّارِبَ وَ الْمُتَقَلِّبَ مَیتاً قَالَ الْحَكِیمُ لانَّهُ شَارَكَ الْمَوْتَى فِی الْعَمَى وَ الصَّمِّ وَ الْبَكَمِ وَ ضَعْفِ الْحَیاةِ وَ قِلَّةِ الْغِنَى فَلَمَّا شَارَكَهُمْ فِی الصِّفَةِ وَافَقَهُمْ فِی الاسْمِ[7]
یوذاسف پسر پادشاه به بلوهر گفت چقدر عمر کردهای؟ بلوهر پاسخ داد دوازده سال. پسر پادشاه از پاسخ او دهشت زده شد و گفت شخص دوازده ساله، کودک است و در حالی تو را پیری همچون شصت سالگان میبینم. بلوهر حکیم گفت اما تولد من به شصت سالگی رسیده است و لکن تو از عمر من پرسیدی و همانا عمر همان حیات است و حیاتی جز در دین و عمل به آن و فراغت از دنیا نیست و این امر برای من حاصل نشده جز از دوازده سال پیش، اما پیش از آن، من مردهای بودم و ایام مردگی را از عمرم نمیشمارم. پسر پادشاه گفت چگونه خوردنده غذا و آشامنده آب و کسی که جابجا میشود، مرده قرار میدهی؟ حکیم پاسخ داد به خاطر این که او در کوری و کری و گنگی و ناتوانی حیات و کمی بینیازی، با مردگان مشارکت کرده است. هنگامی در صفت با مردگان مشارکت کرده پس در نام نیز با آنها همنام است.
بر این اساس روشن میشود که کوته نگری موجب میشود انسان از انسانیتش خارج گردد؛
قبیح بذی العقل أن یكون بهیمة و قد أمكنه أن یكون إنسانا و قد أمكنه أن یكون ملكا و أن یرضى لنفسه بقنیة معارة و حیاة مستردة و له أن یتخذ قنیة مخلدة و حیاة مؤبدة[8]
زشت است که صاحب خرد، حیوان باشد در حالی که میتوانست انسان باشد و در حالی که میتوانست فرشته باشد و زشت است که صاحب خرد برای خودش به سرمایه عاریه و حیات پس گرفتنی، راضی باشد در حالی که میتوانست سرمایه جاودان و حیات ابدی کسب کند.
از سوی دیگر غفلت و ندیده انگاری، نقطه مقابل اندیشه قرار گرفته است؛
وَ التَّفَكُّرُ وَ ضِدَّهُ السَّهْوَ وَ الْحِفْظُ وَ ضِدَّهُ النِّسْیان[9]
اندیشه و ضد آن غفلت… است
و عنه من عرف الله أحبه و من عرف الدنیا زهد فیها و المؤمن لا یلهو حتى یغفل فإذا تفكر حزن[10]
کسی که خدا را بشناسد او را دوست خواهد داشت و کسی که دنیا را بشناسد از آن زهد خواهد ورزید و مؤمن به کار لهو مشغول نمیشود تا این که به غفلت افتد پس زمانی که بیندیشد محزون گردد
از این رو میتوان گفت اندیشه کلید بصیرت است؛
رأس الاستبصار الفكرة[11]
سر بینایی و بصیرت، اندیشه است
لا بصیرة لمن لا فكر له[12]
کسی که برای او اندیشه نیست بصیرتی هم برای او نیست
الفكر ینیر اللب[13]
اندیشه مغز و هسته انسان را روشن میسازد
گریز از غفلت، همان تلاش برای فعلیت بخشیدن به خردورزی است؛ در نتیجه میتوان گفت تفکر و اندیشه، تلاشی است برای فعلیت بخشیدن به خردورزی.
بر همین اساس تفکر نیز، همچون عقل و علم، حیات روحانی انسان شمرده شده است؛
وَ كَانَ یقُولُ التَّفَكُّرُ حَیاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ كَمَا یمْشِی الْمَاشِی فِی الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ بِحُسْنِ التَّخَلُّصِ وَ قِلَّةِ التَّرَبُّصِ[14]
امام علیه السلام پیوسته چنین میگفت: اندیشه حیات دل بیناست همچنان که راه رونده در تاریکی با نور راه رود، همراه با حسن خلاص شدن از مهالک و اندکی انتظار بلا است
فَإِنَّ التَّفَكُّرَ حَیاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ كَمَا یمْشِی الْمُسْتَنِیرُ فِی الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ فَعَلَیكُمْ بِحُسْنِ التَّخَلُّصِ وَ قِلَّةِ التَّرَبُّصِ[15]
پس به راستی که اندیشه حیات دل بیناست همچنان است که صاحب چراغ در تاریکیها با نور حرکت میکند…
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ فِیهِ مَنَارُ الْهُدَى وَ مَصَابِیحُ الدُّجَى فَلْیجْلُ جَالٍ بَصَرَهُ وَ یفْتَحُ لِلضِّیاءِ نَظَرَهُ فَإِنَّ التَّفَكُّرَ حَیاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ كَمَا یمْشِی الْمُسْتَنِیرُ فِی الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ[16]
به راستی که این قرآن در آن نشانه هدایت و چراغ شبهای تیره است پس جلا دهنده باید چشمش را جلا دهد و برای نور نگاهش را باز کند پس به راستی که اندیشه، حیات دل بیناست همچنان که صاحب نور در تاریکیهای با نور حرکت میکند [و دچار مهالک نمیشود او نیز چنین است]
آن چه گذشت در یک کلمه کیمیا گونه و نفس مسیحایی خلاصه میشود، و آن این که راز تپش اندیشه در حیات عقلانی انسان، همان صیقلی کردن دل و جلا دادن پرتو خرد است؛
الفكر جلاء العقول[17]
اندیشه صیقل و درخشان سازی خردهاست
[1]ـ بحارالانوار 58 43 باب 42- 19
[2]ـ شرحنهجالبلاغة 20 278 204
[3]ـ بحارالانوار 75 296 باب 25
[4]ـ بحارالانوار 1 166 باب 1
[7]ـ بحارالانوار 75 413 باب 32
[8]ـ شرحنهجالبلاغة 20 306 508
[9]ـ بحارالانوار 1 109 باب 4-
پیش از هر چیزی باید توجه داشت که حیات روحانی غیر از حیات جسمانی است؛
رُوِی عَنْ أَبِی الْحَسَنِ ع یقُولُ إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا نَامَ فَإِنَّ رُوحَ الْحَیوَانِ بَاقِیةٌ فِی الْبَدَنِ وَ الَّذِی یخْرُجُ مِنْهُ رُوحُ الْعَقْلِ فَقَالَ عَبْدُ الْغَفَّارِ الاسْلَمِی یقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اللَّهُ یتَوَفَّى الانْفُسَ حِینَ مَوْتِها إِلَى قَوْلِهِ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى أَ فَلَیسَ تُرَى الارْوَاحُ كُلُّهَا تَصِیرُ إِلَیهِ عِنْدَ مَنَامِهَا فَیمْسِكُ مَا یشَاءُ وَ یرْسِلُ مَا یشَاءُ فَقَالَ لَهُ أَبُو الْحَسَنِ ع إِنَّمَا یصِیرُ إِلَیهِ أَرْوَاحُ الْعُقُولِ فَأَمَّا أَرْوَاحُ الْحَیاةِ فَإِنَّهَا فِی الابْدَانِ لا یخْرُجُ الا بِالْمَوْتِ وَ لَكِنَّهُ إِذَا قَضَى عَلَى نَفْسٍ الْمَوْتَ قَبَضَ الرُّوحَ الَّذِی فِیهِ الْعَقْلُ وَ لَوْ كَانَتْ رُوحُ الْحَیاةِ خَارِجَةً لَكَانَ بَدَناً مُلْقًى لا یتَحَرَّكُ وَ لَقَدْ ضَرَبَ اللَّهُ لِهَذَا مَثَلا فِی كِتَابِهِ فِی أَصْحَابِ الْكَهْفِ حَیثُ قَالَ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ أَ فَلا تَرَى أَنَّ أَرْوَاحَهُمْ فِیهِمْ بِالْحَرَكَاتِ[1]
به راستی هنگامی که شخص میخوابد، روح حیوان (حیات حیوانی) در بدن باقی است و آن چه که از انسان خارج میشود روح عقل است.
...