×

درباره میز در پرتو وحی

وحی، همان آب زلالی است که خرد، تشنه و سرگردان اوست.
وحی نه تنها جبران کننده محدودیت خرد است، بلکه پر پرواز خرد است.
نیاز خرد به وحی، نیاز تشنه به آب است…
×

آرزوی رخصت...!


یا علی! ای آقای من!
ای نور خدایی در دل تاریکی‌ها!
ای ستون دین!


تو را سپاس می‌گویم که در سایه لطفت قدمی برداشتم.


تو، تویی!
و من، کمتر از مورچه در بارگاه سلیمان!
تو را از پیش‌کش کاری چنین اندک برتر می‌دانم؛
اما آرزومندم رخصت دهی تا کار ناچیزم را به نام تو زینت بخشم.
اگر چنین گردد متواضعانه بسی شادمان و مفتخرم.
شاید خدای از تقصیراتم بگذرد و آن را خالص بپذیرد.


تو پدر یتیمان و همسر بیوه زنان و حامی بی‌کسانی!
و من یتیمی غریب!
و خوب می‌دانی غم سنگین یتیم را، آن هم یتیمی غریب.
تو بر من منت گذاری اگر به افتخار این هدیه رخصت فرمایی،
و من سر به آسمان سایم اگر قبولت افتد.


آقای من ای علی فدایت گردم.


*****


مولای ياعلی!
يا نور الله فی ظلمات الارض!
يا عمود الدين!


أشکرک علی اتمام عملی هذا فی ظلک.


أنت أنت؛
و أنا أقل من النمل الی سليمان؛
فأُجِلّک من هديتی إليک؛
لکن أرجوک أن تأذن لی فی تزيين عملی هذا الحقير القلیل،
بوضع اسمک المقدس عليه،
سرورا و فخرا مع التواضع؛
لعل الله يتجاوز عن­تقصيری ويقبله خالصا


إنک زوج الارامل و ابو اليتامی و کافل الايتام،
و أنا يتيم غريب،
و أنت أعلم بشدة هموم اليتيم خاصةً إذا کان غريبا؛
فامنن علی بهذا الفخر!


مولای ياعلی روحی فداک!

×

جستجوی پیشرفته

جستجو در میزهای
دامنه جستجو


×

ارتباط با ما

info@aashtee.org :پست الکترونیک ما
rss
بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۴
۷ شوال ۱۴۴۶
ابزار
  • نمایش دو ستون
  • نمایش درختواره
  • نمایش متن مقاله
  • بستن متن‌ها
درختواره

مرجعیت دینی، کمال دین کامل

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۰/۰۸-۱۸:۴۲:۳۵
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:86
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 66960

تردیدی در كامل بودن دین وجود ندارد.

پدیده‌ی انكار ناپذیر تحیر و اختلاف، ضرورت مرجعیت در دین كامل را ایجاب می‌كند.

مرجعیت دینی در صریح قرآن و روایات طرح شده است.

به صراحت قرآن نخستین مرجع خداوند است كه با گرفتن آیات محكم قرآن عملی می‌شود.

به صراحت قرآن مرجع دوم پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است كه با گرفتن سنت قطعی آن حضرت عملی می‌شود.

به صراحت قرآن و احادیث مرجع سوم امامان علیهم‌السلام هستند.

آیات متشابه قرآن، ضرورت مرجعیت ائمه علیهم‌السلام را اثبات می‌كند.

راز مگوی مرجعیت ائمه علیهم‌السلام مقام استنباط آنان است كه به صراحت در قرآن و احادیث بیان شده است.

مرجعیت چهارم مرجعیت فقهای دین است كه احادیث فراوانی به صراحت آن را بیان می‌كند.

اساس مرجعیت غیر معصوم خبرویت و تخصص اوست.

ضرورت تخصص و وجود متخصص در زمان معصومین علیهم‌السلام بحث پردامنه­ای است که انشاءالله در نوشتارهای مستقل مطرح می­گردد.

دین کامل بستر مرجعیت دینی

  • نویسنده:
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۷:۲۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2155

نقطه‌ی آغازین بحث مرجعیت دینی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۳:۱۹
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۳/۱۰/۰۸-۱۴:۲۶:۵۴
    • کد مطلب:58
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2326

هیچ تردیدی نیست که «اسلام کامل»، یعنی اسلام شیعی، به معنی حقیقی، دین کامل است؛ البته پرواضح است که برای درک درست هر قضیه‌ای، هرگز نباید اصول موضوعه آن را از نظر دور داشت.

اما تعبیر «دین کامل» با توجه به ذهنیتها و شخصیت فکری افراد، ممکن است به گونه‌های متفاوتی انعکاس یابد.

پیداست که تمامی انعکاسها، چندان واقع گرایانه نیستند؛ که از جمله توهماتی که از دین کامل شده، «دسترسی همگانی به تمام سطوح دین»، «عدم نیاز به امام معصوم علیه السلام» و «عدم نیاز به مرجعیت فقهاء» می‌باشد.

از سوی دیگر هنگامی که در شرایط کنونی سخن از «مرجعیت» به میان می‌آید، همه‌ی چشمها به سوی «مرجعیت فقیه» خیره می‌شود.

ممکن است درک جایگاه «مرجعیت در دین کامل»، چه به شکل کلیِ آن و چه به شکل خاص در «مرجعیت فقیه»، برای همگان آسان نباشد؛ از این رو باید بررسی نمود:

1ـ فلسفه و جایگاه مرجعیت در دین کامل چیست؟

2ـ گستره مرجعیت دینی چه اندازه است؟

این بحث، مکمّل بحث «عقلانیت مرجعیت دینی» است که مستقلا ارایه شده است.

اما پیش از هر چیزی بایسته است «دین کامل» را توضیح دهیم.

دین کامل

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۳:۲۱
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۳/۱۰/۰۸-۱۴:۳۳:۲۶
    • کد مطلب:59
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (1) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2684

دین اسلام، کامل‌ترین دین و آخرین شریعت الهی است؛ به این معنی که جامع‌ترین برنامه‌ی عملی است که برای همه‌ی جنبه‌های حیات انسانی و تمامی نیازهای سیر تکاملی بشر، از طرف خداوند فرستاده شده است و رسول او صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز در بیان و انجام این وظیفه‌ی خطیر ، اندک کوتاهی نفرموده است.

چرا که خداوند کتابی همچون قرآن نازل فرموده است:

و این کتاب را که بیانگر هر چیزى است و براى تسلیم شوندگان رهنمود و رحمت و بشارتگرى است، بر تو نازل کردیم.[1]

و هیچ تر و خشکی نیست مگر این که در کتاب مبین است.[2]

بی­گمان هیچ برنامه‌ی مدوّنی، بدون مجری مناسب، ضامن اجرایی ندارد.

از این رو برای تضمین اجرای درست قرآنِ صامت، به دست مجری مناسب ـ‌یعنی قرآن ناطق‌ـ، آن را به رمز و اشاره و… فرستاد تا راه سوء استفاده با منطق «حسبنا کتاب الله»[3] را بر همگان ببندد. توجه کنید:

امام صادق علیه‌السلام در رساله‌ای چنین نوشتند:… اما درباره‌ی آن چه از قرآن پرسیدی، پس این امر نیز از خطورات قلبی توست که (با حقیقت آن) تفاوت و اختلاف دارد؛ چرا که قرآن آن چنان که یاد کردی نیست و معانی هر چه از قرآن شنیدی با آن چه تو تصور کردی متفاوت است و جز این نیست که قرآن مَثَلهایی است تنها برای اقوام (خاصی) که به آن دانا هستند نه برای دیگران، و (علم قرآن) برای کسانی است که آن چنان که باید و شاید قرآن را تلاوت می‌کنند و آنان کسانی هستند که به آن ایمان دارند و قرآن را می‌شناسند.

اما نسبت به دیگران پس اعضال و پیچیدگی قرآن بر آنان بسیار است و فاصله‌ی قرآن با محدوده‌ی عقلهایشان بسیار است و از این رو است که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرموده است تفسیر قرآن برای قلوب مردانِ علم، در دورترین نقطه‌ی دستیابی قرار دارد و در قرآن است که همگی خلایق ـ‌به جز آنان که خدا خواسته است‌ـ سرگردان شده‌اند.

همانا خداوند قرآن را به این جهت معما گونه نازل کرده است که مردم برای فهم آن نیازمند ابواب خدا و راه او باشند و خدا را (با پذیرفتن سرسپردگی نسبت به ابواب الهی) عبادت کنند و در گفته‌ی خدا به فرمانبرداری از نگهدارندگان قرآن و گویندگان از امر خدا مراجعه نمایند و بدین جهت قران را معما گونه نازل فرمود که هر آن چه مردم بدان نیازمند هستند، از نگهدارندگان قرآن استنباط نمایند و نه از نفس خود.

سپس حضرت فرمودند و اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از آنان ارجاع می‌دادند، البته کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند، آن امر را می‌دانستند…[4]

بنا بر آن چه گذشت، کتاب الهی، جوابگوی همه‌ی نیازهای بشری است، اما با مفسّر:

امام جواد علیه‌السلام فرمود: ای شیعیان با سوره‌ی انا انزلناه با مخالفین مناظره کنید که پیروز می‌شوید… سائل پرسید: آیا قرآن تمامی نیازها را کفایت نمی‌کند؟ امام فرموند آری، اما اگر تفسیر کننده‌ای بیابند، (دوباره سائل) گفت: آیا پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله قرآن را تفسیر نکرده است؟ امام علیه‌السلام فرمود: آری قرآن را برای یک نفر تفسیر نموده است و شخصیت آن یک نفر را برای امت تفسیر کرده است و او علی بن ابی طالب علیه‌السلام است…[5]

و این است سرّ نواختنِ کوسِ «اکمال دین» پس از مراسم رسمی نصب امیرالمؤمنین علیه‌السلام به خلافت الهی، آن جا که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به امر الهی فریاد برمی‌آورد که:

هر که من مولای اویم پس این علی مولای اوست…[6]

و پس از آن خداوند چنین ادامه می‌دهد که:

امروز (روز غدیر) دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و این اسلام (اسلام امروزی یعنی اسلام روز غدیر) را برای شما پسندیدم.[7]

یقینا تصور نقص و نیاز در دین، محال است؛ البته اگر درِ شهرِ علمِ الهی شناخته شود، و صد البته اگر در همه‌ی تحیرها و نادانی‌ها و اختلافات، دست علی علیه‌السلام مشکل گشا باشد، و هزار البته اگر…

همه چیز در قرآن هست و دین کامل است و هیچ نقصی ندارد، البته اگر مرجعیت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در کار باشد، و اگر…

و در نهایت آنچه کمر اسلام را شکست و همچنان شکسته است، پشت کردن به علی و اولاد علی علیهم‌السلام بوده و هست.

اکنون نیز اگر همه‌ی امور را به آنها «رد» کنیم و همه‌ی مشکلات را به آنان ارجاع دهیم، و اگر سلیقه‌ها، گمانها و هواها را کنار بگذاریم و اگر…، همه یک‌دله خواهیم شد، با یک زبان سخن خواهیم گفت و با یک فریاد از کمال دین و غربت امیرالمؤمنین علیه‌السلام دفاع خواهیم کرد…

 

[1]ـ وَ نَزَّلْنا عَلَیكَ الْكِتابَ تِبْیاناً لِكُلِّ شَی‏ءٍ وَ هُدی وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ. نحل آیه‌ی 89

[2]ـ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلا فِی كِتابٍ مُبِینٍ. انعام آیه‌ی 59

[3]ـ «کتاب خدا برای ما بس است.» این منطق همان منطقی است كه خلیفه‌ی دوم به وسیله‌ی آن از نوشتن وصیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در آخرین لحظات عمر حضرتش جلوگیری كرده و موجب بسته شدن در علم الهی بر همگان و حذف مجری معصوم از دین گردید.

[4]ـ عَنِ الْمُعَلَّی بْنِ خُنَیسٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام فِی رِسَالَةٍ فَأَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنِ الْقُرْآنِ فَذَلِكَ أَیضاً مِنْ خَطَرَاتِكَ الْمُتَفَاوِتَةِ الْمُخْتَلِفَةِ لانَّ الْقُرْآنَ لَیسَ عَلَی مَا ذَكَرْتَ وَ كُلُّ مَا سَمِعْتَ فَمَعْنَاهُ (عَلَی‌) غَیرِ مَا ذَهَبْتَ إِلَیهِ وَ إِنَّمَا الْقُرْآنُ أَمْثَالٌ لِقَوْمٍ یعْلَمُونَ دُونَ غَیرِهِمْ وَ لِقَوْمٍ یتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ وَ هُمُ الَّذِینَ یؤْمِنُونَ بِهِ وَ یعْرِفُونَهُ وَ أَمَّا غَیرُهُمْ فَمَا أَشَدَّ إِشْكَالَهُ عَلَیهِمْ وَ أَبْعَدَهُ مِنْ مَذَاهِبِ قُلُوبِهِمْ وَ لِذَلِكَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله إِنَّهُ لَیسَ شَی‏ءٌ أَبْعَدَ مِنْ قُلُوبِ الرِّجَالِ مِنْ تَفْسِیرِ الْقُرْآنِ وَ فِی ذَلِكَ تَحَیرَ الْخَلائِقُ أَجْمَعُونَ إِلا مَنْ شَاءَ اللَّهُ وَ إِنَّمَا أَرَادَ اللَّهُ بِتَعْمِیتِهِ فِی ذَلِكَ أَنْ ینْتَهُوا إِلَی بَابِهِ وَ صِرَاطِهِ وَ أَنْ یعْبُدُوهُ وَ ینْتَهُوا فِی قَوْلِهِ إِلَی طَاعَةِ الْقُوَّامِ بِكِتَابِهِ وَ النَّاطِقِینَ عَنْ أَمْرِهِ وَ أَنْ یسْتَنْبِطُوا مَا احْتَاجُوا إِلَیهِ مِنْ ذَلِكَ عَنْهُمْ لا عَنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ قَالَ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ… وسائل‌الشیعة/ج27/ص191/ب13/ح33569 همچنین مراجعه شود به: بحارالانوار /ج89/ص100/ب8/ح72

[5]ـ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام قَالَ یا مَعْشَرَ الشِّیعَةِ خَاصِمُوا بِسُورَةِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ تَفْلُجُوا… قَالَ وَ مَا یكْفِیهِمُ الْقُرْآنُ قَالَ بَلَی إِنْ وَجَدُوا لَهُ مُفَسِّراً قَالَ وَ مَا فَسَّرَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله قَالَ بَلَی قَدْ فَسَّرَهُ لِرَجُلٍ وَاحِدٍ وَ فَسَّرَ لِلامَّةِ شَأْنَ ذَلِكَ الرَّجُلِ وَ هُوَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه‌السلام… الكافی/ج1/ص249/ح6

[6]ـ من كنت مولاه فعلی مولاه…

[7]ـ الْیوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الاسْلامَ دِیناً مائده آیه‌ی 3

فلسفه‌ی مرجعیت، پدیده‌ی تحیر و اختلاف

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۳:۲۳
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۳/۱۰/۰۸-۱۴:۳۳:۴۰
    • کد مطلب:60
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2315

با توجه به آنچه پیش از این گذشت تردیدی در کمال دین وجود ندارد و با وجود مفسِّر معصوم، خللی در ابلاغ و اجرای آن پیدا نخواهد شد و آن چه که سدّ راه بوده و هست، عدم مراجعه به درِ خانه‌ی وحی و مرجعیت صالح است و بس.

اما از سویی نادانی و جهل، منشأ پدیده‌ی سرگرانی و تحیر است و از سویی دیگر پدیده‌ی اختلاف با علل گوناگون را نمی‌توان انکار نمود. بهترین گواه آن، مطرح شدن تحیر و اختلاف در قرآن و تاریخِ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و خلافت امیرالمؤمنین علیه‌السلام است.

پیداست اگر این دو پدیده به حال خود رها شوند و راه حلی برای آن اندیشیده نشود، منشأ نابسامانی‌ها و ناهنجاری‌های گسترده‌ای خواهد گردید.

مقابله با این دو پدیده، و پیشگیری از عواقب شوم آن، نیازمند مرجع و ملجأی است که توانایی رفع جهالت و تحیر را داشته باشد و بتواند اختلافات را فیصله دهد. از این رو بحث مرجعیت در جامعه‌ی اسلامی، بسیار حیاتی است.

در قرآن و روایات برای مراجعه به مرجع صالح، از تعبیر ردّ[1] ـ‌که همان ارجاع امور است‌ـ استفاده شده است و روایات فراوانی نیز در «وجوب ردّ به خدا و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و معصومین علیهم‌السلام» رسیده است. به این آیات توجه کنید:

ای کسانی که ایمان آورده‌اید فرمانبرید خدا و رسول و اولوا الامر از شما را، پس اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خداوند و رسول ارجاع دهید اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید، این بهتر و نیک‌فرجام­تر است.[2]

و هنگامی که امری اطمینان بخش یا هراسناک بر آنان آید آن را پخش می‌نمایند و اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از مسلمانان ارجاع می‌دادند، قطعا کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود هر آینه همه‌ی شما مگر اندکی پیروی شیطان می‌کردید.[3]

روشن شد به علت این که مردم به دلایل گوناگون دچار اختلاف و تحیر می­شوند، نیازمند مرجعی برای حل مشکل خود هستند.

در منابع اسلام کامل، یعنی آیات و روایات، رد (ارجاع) به خدا و رسول و مستنبطینِ از قرآن و فقهای عارف به احکام به چشم می‌خورد؛ بنا بر این، با مراجع متعددی روبرو هستیم. بحث تفصیلی از این مراجع و رابطه‌ی آنان با یکدیگر در این مجال نمی‌گنجد، اما اختصار آن نیز غنیمتی گران­قدر است. در فصلهای آینده به مراجع مختلف اشاره می‌کنیم.

 

[1]ـ كلمه‌ی «ردّ» كاربردهای دیگری هم دارد.

[2]ـ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الامْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الاخِرِ ذلِكَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلا. نساء آیه‌ی 59

[3]ـ وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الامْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّیطانَ إِلا قَلِیلا. نساء آیه‌ی 83

مراجع دینی

  • نویسنده:
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۷:۲۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2208

مرجع نخستین؛ خداوند

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۸:۳۹
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۳/۱۰/۰۸-۱۴:۵۷:۵۹
    • کد مطلب:68
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2315

با تعقل و تأمل در دین و شرعیت، تردیدی در مرجعیت خداوند وجود ندارد، اما سخن در چگونگی رجوع به خداوند است.

ذات اقدس الهی، نه جسم است که مراجعه به او برای خاکیان امکان داشته باشد، و نه هر کسی شایستگی ارتباط مستقیم با او را دارد، تا مراجعه‌ی بی­واسطه به او ممکن باشد؛ از این رو، ارتباط با او، با وساطت انسانهایی است که لیاقت سفارتش را دارا می‌باشند و آنان انبیای الهی علیهم‌السلام هستند.

اینک که آخرین سفیر او نیز جهان را ترک کرده، تنها راه ارتباط و مراجعه‌ی به او کتاب اوست؛ بنا بر این مرجعیت خداوند با رجوع به قرآن عملی می‌گردد.

با روشن شدن اساس مرجعیت قرآن، این پرسش مطرح است که مرجعیت قرآن چگونه است؟

چند احتمال در چگونگی مرجعیت قرآن طرح شده است که توجه شما را به آن جلب می‌نماییم.

  • احتمال اول: مرجعیت قرآن کاملا مستقل است و هیچ کسی (نه امام و نه غیر امام) در آن نقش ندارد.

این همان منطق «حسبنا کتاب الله» (قرآن برای ما کافی است و نیازی به وصیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نداریم)، می‌باشد که ابتکار خلیفه‌ی دوم برای قطع درخت امامت است. بر اساس این منطق، قرآن به تنهایی و مستقیما حلّال تمامی اختلافات و رافع همه‌ی تحیرهاست.

  • احتمال دوم: نقش امام در مرجعیت قرآن نقش معلمی است که تنها راه را کوتاه می‌نماید، ولی نبود او، به معنی مسدود شدن راه نیست.

بر این اساس نیز مرجعیت قرآن، مستقل و مستقیم است؛ اما با مراجعه‌ی به امام، سهولت کار بیشتر می‌گردد.

  • احتمال سوم: نقش امام در مرجعیت قرآن، نقش مفسِّری است که بدون او، قرآن برای دیگران نه مفهوم است و نه حجت.

بر اساس این احتمال هرگز برای قرآن مرجعیت مستقل و مستقیمی متصور نیست.

  • احتمال چهارم: نقش امام در مرجعیت قرآن نقش مفسِّر مکمِّلی است که در موارد محدودی (محکمات قرآن) کوتاه کننده‌ی راه است و در موارد بسیاری (متشابهات قرآن و بطون) مفسِّری و مبیّنی است که دیگران بدون او راه به جایی نخواهند برد.

بر اساس احتمال اول و دوم، مرجعیت قرآن مستقل می‌باشد؛

اما تنها با توجه به یک آیه‌ی «الم» از سوره‌ی بقره، بدیهی می‌گردد که استقلال کاملی در مرجعیت قرآن متصور نیست، خود قرآن نیز می‌فرماید:

اوست خدایی که کتاب را بر تو فرو فرستاد، پاره­ای از آن آیات محکم است. آنها اساس کتابند و (پاره­ای) دیگر آیات متشابه است.

پس اما کسانی که در دلهایشان انحراف وجود دارد برای فتنه جویی و طلب تأویل آن (به دلخواه خود) از آیات متشابه از قرآن پیروی می‌کنند.

و (حال آن که) تأویل آیات متشابه را جز خدا و ریشه­داران در علم کسی نمی‌دانند آنان می‌گویند به قرآن ایمان آورده‌ایم همه‌ی آن از نزد پروردگار ماست و جز صاحبان خرد کسی متذکر نمی‌گردد.[1]

همین آیه، ریشه‌ی تفاوت میان «قرآن» و «فرقان» در روایات می‌باشد. توجه کنید:

کسی از امام صادق علیه‌السلام از قرآن و فرقان پرسید که آیا این دو، دو چیز هستند یا یک چیز؟ امام علیه‌السلام فرمودند: به تمام کتاب، قرآن گفته می‌شود، ولی فرقان آیات محکم قرآن است که عمل به آن واجب است.[2]

عبدالله بن سنان می‌گوید از امام صادق علیه‌السلام از قرآن و فرقان پرسیدم، امام علیه‌السلام فرمودند قرآن، تمامی کتاب است و خبرهایی که (در آینده واقع) خواهد شد، و فرقان آیات محکم قرآن است که به آن عمل می‌شود و هر محکمی فرقان است.[3]

فصل پیش اشاره‌ای داشت به فلسفه‌ی وجود متشابه در قرآن، خصوصا روایت معلی بن خنیس که در بخشی از آن چنین گذشت:

همانا خداوند قرآن را به این جهت معما گونه نازل کرده است که مردم برای فهم آن نیازمند ابواب خدا و راه او باشند و خدا را (با پذیرفتن سرسپردگی نسبت به ابواب الهی) عبادت کنند و در گفته‌ی خدا به فرمانبرداری از نگهدارندگان قرآن و گویندگان از امر خدا مراجعه نمایند و بدین جهت قران را معما گونه نازل فرمود که هر آنچه مردم بدان نیازمند هستند از نگهدارندگان قرآن استنباط نمایند و نه از نفس خود.

با تأمل در این نکته که روی سخن قرآن، خصوصا در آغاز بعثت، با کفار بوده است، در می‌یابیم که احتمال سوم ـ‌یعنی مفهوم نبودن و حجیت نبودن قرآن بدون بیان امام‌ـ نیز نادرست است.[4]

بطلان احتمالات سه گانه، به ضمیمه‌ی تقابل بین ارجاع به خدا و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و اولوا الامر علیهم‌السلام در آیات اشاره شده، و سایر ادله­ای که اشاره شد، احتمال چهارم را برهانی می‌کند. بنا بر این مرجعیت قرآن که همان مرجعیت خداوند است به شکل محدودی قابل انکار نیست.

اینک باید دید مرجعیت خداوند چگونه است، به این روایت توجه نمایید:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در عهد مالک اشتر می‌فرمایند:… و خداوند برای گروهی که راهنمایی آنان را دوست داشته است چنین گفته است: ای کسانی که ایمان آورده‌اید فرمانبرید خدا و رسول و اولوا الامر از شما را، پس اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خداوند و رسول ارجاع دهید اگر به خداوند و روز واپسین ایمان دارید این بهتر و نیک­فرجام­تر است.

و نیز خداوند فرموده است: و (هنگامی که امری اطمینان بخش یا هراسناک برایشان آید آن را پخش می‌نمایند ) اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از مسلمانان ارجاع می‌دادند قطعا کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، بی­گمان همه‌ی شما مگر اندکی پیروی شیطان می‌کردید.

پس ارجاع به خدا، گرفتن آیات محکم قرآن است، و ارجاع به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گرفتن سنت مورد اتفاق پیامبر1 است و ماییم اهل بیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که محکم از قرآن را استنباط می‌کنیم و ماییم اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که آیات متشابه از قرآن را تشخیص می‌دهیم و ناسخ را از منسوخ می‌شناسیم.[5]

با تأمل در این روایت درمی‌یابیم که مراجعه به خداوند ـ‌رد الی الله‌ـ، گرفتن محکمات قرآن است، بنا بر این از نظر عملی، قرآن به دو بخش محکمات و غیر محکمات تقسیم می‌شود که مرجعیت مستقیم خداوند برای امت، در محدوده‌ی محکمات آن می‌باشد.

ادامه‌ی حدیث در فصلهای آینده مورد نیاز است؛ بنا بر این منتظر توضیح بیشتر آن باشید.

بحث محکم و متشابه قرآن بحثی پر دامنه است که در این مختصر نمی‌گنجد، اما چاره‌ای از اشاره‌ای اجمالی به آن نیست. به برخی از امتیازات محکم از متشابه توجه کنید:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در حدیثی چنین فرموده‌اند:… آیات محکم قرآن عبارت است از آیاتی که مقصودِ از آن در (خود عبارات) نازل شده‌ی قرآن (به وضوح) وجود دارد، مانند این گفته‌ی خداوند که: ای کسانی که ایمان آورده‌اید هنگامی که به سوی نماز حرکت کردید صورتها و دستهایتان را تا آرنج بشویید و بر قسمتی از سر و بر پاهایتان تا برآمدگی آن مسح نمایید. این آیه از آیات محکم است که مقصود از آن در (خود عبارات) نازل شده بیان شده است (دیگر) معنای آن به بیشتر از آن چه نازل شده است نیاز ندارد…[6]

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در بخشی از بیان آیات محکم از قرآن فرموده‌اند:… از آیات محکم، گفته‌ی خداوند عز و جل است که: مردار و خون و گوشت خوک و آنچه برای غیر خدا کشته شده است بر شما حرام شده است. پس مقصودِ از آن در (خود عبارات) نازل شده‌ی قرآن (به وضوح) وجود دارد.

و همچنین از آیات محکم، این گفته‌ی خداست که (ازدواج با) مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمه‌هایتان و خاله‌هایتان… بر شما حرام شده است.

پس تمام اینها آیات محکمی است که چیزی آن را نسخ نکرده است و به یقین (انتقال و) فهم مقصود از آن به وسیله‌ی (خود عبارات) نازل شده‌ی قرآن، بی­نیاز (از هر چیز دیگری) است.

و هر چه بر همین منوال باشد چنین است.[7]

از دو حدیث گذشته استفاده می‌شود که:

  • مقصودِ از آیات محکم قرآن، در عبارت قرآن آشکارا بیان شده است؛ پس برای درک مقصود از آیات محکم قرآن، به چیز دیگری نیاز نیست؛ در نتیجه توقف در عمل به این گونه آیات، روا نیست.
 

[1]ـ هُوَ الَّذِی أَنزَلَ عَلَیكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ. آل عمران آیه‌ی 7.

[2]ـ عَمَّنْ ذَكَرَهُ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام عَنِ الْقُرْآنِ وَ الْفُرْقَانِ أَ هُمَا شَیئَانِ أَوْ شَی‏ءٌ وَاحِدٌ فَقَالَ علیه‌السلام الْقُرْآنُ جُمْلَةُ الْكِتَابِ وَ الْفُرْقَانُ الْمُحْكَمُ الْوَاجِبُ الْعَمَلِ بِهِ. الكافی/ج2/ص630/ح11

[3]ـ عن عبد الله بن سنان قال سألت أبا عبد الله علیه‌السلام عن القرآن و الفرقان، قال القرآن جملة الكتاب و أخبار ما یكون، و الفرقان المحكم الذی یعمل به، و كل محكم فهو فرقان. تفسیرالعیاشی/ج1/ص9/ح2

[4]ـ بحث حجیت قرآن بحثی پردامنه است که در این نوشتار تنها با اشاره­ای کوتاه از گذشتیم؛ ولی مستندات حجیت قرآن و نیز محدوده آن در این نوشتار نمی­گنجد. البته با تأمل در ادامه همین نوشتار نیز برخی دیگر از براهین حجیت قرآن روشن می­شود.

[5]ـ هذا ما أمر به عبد الله علی امیرالمؤمنین علیه‌السلام مالك بن حارث الاشتر فی عهده الیه حین ولاه المصر… و قد قال الله لقوم أحب إرشادهم یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الامْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الاخِرِ ذلِكَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلا و قال وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّیطانَ إِلا قَلِیلا فالرد إلی الله الاخذ بمحكم كتابه و الرد إلی الرسول الاخذ بسنته الجامعة غیر المتفرقة و نحن أهل رسول الله الذین نستنبط المحكم من كتابه و نمیز المتشابه منه و نعرف الناسخ مما نسخ الله و وضع إصره… بحارالانوار/ج74/ص251/ب10/ح1 عهد أمیر المؤمنین علیه‌السلام إلی الاشتر

[6]ـ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ وَ الْمُحْكَمُ مِنَ الْقُرْآنِ مِمَّا تَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ مِثْلُ قَوْلِهِ تَعَالَى یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَیدِیكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَینِ وَ هَذَا مِنَ الْمُحْكَمِ الَّذِی تَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ لَا یحْتَاجُ تَأْوِیلُهُ إِلَى أَكْثَرَ مِنَ التَّنْزِیلِ ثُمَّ قَالَ وَ أَمَّا حُدُودُ الْوُضُوءِ فَغَسْلُ الْوَجْهِ وَ الْیدَینِ وَ مَسْحُ الرَّأْسِ وَ الرِّجْلَینِ وَ مَا یتَعَلَّقُ بِهَا وَ یتَّصِلُ سُنَّةٌ وَاجِبَةٌ عَلَى مَنْ عَرَفَهَا وَ قَدَرَ عَلَى فِعْلِهَا. وسائل‏الشیعة/ج1/ص399/ب15/ح1042

[7]ـ عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه‌السلام فِی بَیانِ الْمُحْكَمِ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ حُرِّمَتْ عَلَیكُمُ الْمَیتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ فَتَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ حُرِّمَتْ عَلَیكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خالاتُكُمْ إِلَى آخِرِ الْآیةِ فَهَذَا كُلُّهُ مُحْكَمٌ لَمْ ینْسَخْهُ شَی‏ءٌ قَدِ اسْتُغْنِی بِتَنْزِیلِهِ عَنْ تَأْوِیلِهِ وَ كُلُّ مَا یجْرِی هَذَا الْمَجْرَى وسائل‏الشیعة /ج20/ص411/ب1/ح25954

با تعقل و تأمل در دین و شرعیت، تردیدی در مرجعیت خداوند وجود ندارد، اما سخن در چگونگی رجوع به خداوند است.

ذات اقدس الهی، نه جسم است که مراجعه به او برای خاکیان امکان داشته باشد، و نه هر کسی شایستگی ارتباط مستقیم با او را دارد، تا مراجعه‌ی بی­واسطه به او ممکن باشد؛ از این رو، ارتباط با او، با وساطت انسانهایی است که لیاقت سفارتش را دارا می‌باشند و آنان انبیای الهی علیهم‌السلام هستند.

اینک که آخرین سفیر او نیز جهان را ترک کرده، تنها راه ارتباط و مراجعه‌ی به او کتاب اوست؛ بنا بر این مرجعیت خداوند با رجوع به قرآن عملی می‌گردد.

با روشن شدن اساس مرجعیت قرآن، این پرسش مطرح است که مرجعیت قرآن چگونه است؟

چند احتمال در چگونگی مرجعیت قرآن طرح شده است که توجه شما را به آن جلب می‌نماییم.

  • احتمال اول: مرجعیت قرآن کاملا مستقل است و هیچ کسی (نه امام و نه غیر امام) در آن نقش ندارد.

این همان منطق «حسبنا کتاب الله» (قرآن برای ما کافی است و نیازی به وصیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نداریم)، می‌باشد که ابتکار خلیفه‌ی دوم برای قطع درخت امامت است. بر اساس این منطق، قرآن به تنهایی و مستقیما حلّال تمامی اختلافات و رافع همه‌ی تحیرهاست.

  • احتمال دوم: نقش امام در مرجعیت قرآن نقش معلمی است که تنها راه را کوتاه می‌نماید، ولی نبود او، به معنی مسدود شدن راه نیست.

بر این اساس نیز مرجعیت قرآن، مستقل و مستقیم است؛ اما با مراجعه‌ی به امام، سهولت کار بیشتر می‌گردد.

  • احتمال سوم: نقش امام در مرجعیت قرآن، نقش مفسِّری است که بدون او، قرآن برای دیگران نه مفهوم است و نه حجت.

بر اساس این احتمال هرگز برای قرآن مرجعیت مستقل و مستقیمی متصور نیست.

  • احتمال چهارم: نقش امام در مرجعیت قرآن نقش مفسِّر مکمِّلی است که در موارد محدودی (محکمات قرآن) کوتاه کننده‌ی راه است و در موارد بسیاری (متشابهات قرآن و بطون) مفسِّری و مبیّنی است که دیگران بدون او راه به جایی نخواهند برد.

بر اساس احتمال اول و دوم، مرجعیت قرآن مستقل می‌باشد؛

اما تنها با توجه به یک آیه‌ی «الم» از سوره‌ی بقره، بدیهی می‌گردد که استقلال کاملی در مرجعیت قرآن متصور نیست، خود قرآن نیز می‌فرماید:

اوست خدایی که کتاب را بر تو فرو فرستاد، پاره­ای از آن آیات محکم است. آنها اساس کتابند و (پاره­ای) دیگر آیات متشابه است.

پس اما کسانی که در دلهایشان انحراف وجود دارد برای فتنه جویی و طلب تأویل آن (به دلخواه خود) از آیات متشابه از قرآن پیروی می‌کنند.

و (حال آن که) تأویل آیات متشابه را جز خدا و ریشه­داران در علم کسی نمی‌دانند آنان می‌گویند به قرآن ایمان آورده‌ایم همه‌ی آن از نزد پروردگار ماست و جز صاحبان خرد کسی متذکر نمی‌گردد.[1]

همین آیه، ریشه‌ی تفاوت میان «قرآن» و «فرقان» در روایات می‌باشد. توجه کنید:

کسی از امام صادق علیه‌السلام از قرآن و فرقان پرسید که آیا این دو، دو چیز هستند یا یک چیز؟ امام علیه‌السلام فرمودند: به تمام کتاب، قرآن گفته می‌شود، ولی فرقان آیات محکم قرآن است که عمل به آن واجب است.[2]

عبدالله بن سنان می‌گوید از امام صادق علیه‌السلام از قرآن و فرقان پرسیدم، امام علیه‌السلام فرمودند قرآن، تمامی کتاب است و خبرهایی که (در آینده واقع) خواهد شد، و فرقان آیات محکم قرآن است که به آن عمل می‌شود و هر محکمی فرقان است.[3]

فصل پیش اشاره‌ای داشت به فلسفه‌ی وجود متشابه در قرآن، خصوصا روایت معلی بن خنیس که در بخشی از آن چنین گذشت:

همانا خداوند قرآن را به این جهت معما گونه نازل کرده است که مردم برای فهم آن نیازمند ابواب خدا و راه او باشند و خدا را (با پذیرفتن سرسپردگی نسبت به ابواب الهی) عبادت کنند و در گفته‌ی خدا به فرمانبرداری از نگهدارندگان قرآن و گویندگان از امر خدا مراجعه نمایند و بدین جهت قران را معما گونه نازل فرمود که هر آنچه مردم بدان نیازمند هستند از نگهدارندگان قرآن استنباط نمایند و نه از نفس خود.

با تأمل در این نکته که روی سخن قرآن، خصوصا در آغاز بعثت، با کفار بوده است، در می‌یابیم که احتمال سوم ـ‌یعنی مفهوم نبودن و حجیت نبودن قرآن بدون بیان امام‌ـ نیز نادرست است.[4]

بطلان احتمالات سه گانه، به ضمیمه‌ی تقابل بین ارجاع به خدا و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و اولوا الامر علیهم‌السلام در آیات اشاره شده، و سایر ادله­ای که اشاره شد، احتمال چهارم را برهانی می‌کند. بنا بر این مرجعیت قرآن که همان مرجعیت خداوند است به شکل محدودی قابل انکار نیست.

اینک باید دید مرجعیت خداوند چگونه است، به این روایت توجه نمایید:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در عهد مالک اشتر می‌فرمایند:… و خداوند برای گروهی که راهنمایی آنان را دوست داشته است چنین گفته است: ای کسانی که ایمان آورده‌اید فرمانبرید خدا و رسول و اولوا الامر از شما را، پس اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خداوند و رسول ارجاع دهید اگر به خداوند و روز واپسین ایمان دارید این بهتر و نیک­فرجام­تر است.

و نیز خداوند فرموده است: و (هنگامی که امری اطمینان بخش یا هراسناک برایشان آید آن را پخش می‌نمایند ) اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از مسلمانان ارجاع می‌دادند قطعا کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، بی­گمان همه‌ی شما مگر اندکی پیروی شیطان می‌کردید.

پس ارجاع به خدا، گرفتن آیات محکم قرآن است، و ارجاع به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گرفتن سنت مورد اتفاق پیامبر1 است و ماییم اهل بیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که محکم از قرآن را استنباط می‌کنیم و ماییم اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که آیات متشابه از قرآن را تشخیص می‌دهیم و ناسخ را از منسوخ می‌شناسیم.[5]

با تأمل در این روایت درمی‌یابیم که مراجعه به خداوند ـ‌رد الی الله‌ـ، گرفتن محکمات قرآن است، بنا بر این از نظر عملی، قرآن به دو بخش محکمات و غیر محکمات تقسیم می‌شود که مرجعیت مستقیم خداوند برای امت، در محدوده‌ی محکمات آن می‌باشد.

ادامه‌ی حدیث در فصلهای آینده مورد نیاز است؛ بنا بر این منتظر توضیح بیشتر آن باشید.

بحث محکم و متشابه قرآن بحثی پر دامنه است که در این مختصر نمی‌گنجد، اما چاره‌ای از اشاره‌ای اجمالی به آن نیست. به برخی از امتیازات محکم از متشابه توجه کنید:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در حدیثی چنین فرموده‌اند:… آیات محکم قرآن عبارت است از آیاتی که مقصودِ از آن در (خود عبارات) نازل شده‌ی قرآن (به وضوح) وجود دارد، مانند این گفته‌ی خداوند که: ای کسانی که ایمان آورده‌اید هنگامی که به سوی نماز حرکت کردید صورتها و دستهایتان را تا آرنج بشویید و بر قسمتی از سر و بر پاهایتان تا برآمدگی آن مسح نمایید. این آیه از آیات محکم است که مقصود از آن در (خود عبارات) نازل شده بیان شده است (دیگر) معنای آن به بیشتر از آن چه نازل شده است نیاز ندارد…[6]

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در بخشی از بیان آیات محکم از قرآن فرموده‌اند:… از آیات محکم، گفته‌ی خداوند عز و جل است که: مردار و خون و گوشت خوک و آنچه برای غیر خدا کشته شده است بر شما حرام شده است. پس مقصودِ از آن در (خود عبارات) نازل شده‌ی قرآن (به وضوح) وجود دارد.

و همچنین از آیات محکم، این گفته‌ی خداست که (ازدواج با) مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمه‌هایتان و خاله‌هایتان… بر شما حرام شده است.

پس تمام اینها آیات محکمی است که چیزی آن را نسخ نکرده است و به یقین (انتقال و) فهم مقصود از آن به وسیله‌ی (خود عبارات) نازل شده‌ی قرآن، بی­نیاز (از هر چیز دیگری) است.

و هر چه بر همین منوال باشد چنین است.[7]

از دو حدیث گذشته استفاده می‌شود که:

  • مقصودِ از آیات محکم قرآن، در عبارت قرآن آشکارا بیان شده است؛ پس برای درک مقصود از آیات محکم قرآن، به چیز دیگری نیاز نیست؛ در نتیجه توقف در عمل به این گونه آیات، روا نیست.
 

[1]ـ هُوَ الَّذِی أَنزَلَ عَلَیكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آیاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیغٌ فَیتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ. آل عمران آیه‌ی 7.

[2]ـ عَمَّنْ ذَكَرَهُ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام عَنِ الْقُرْآنِ وَ الْفُرْقَانِ أَ هُمَا شَیئَانِ أَوْ شَی‏ءٌ وَاحِدٌ فَقَالَ علیه‌السلام الْقُرْآنُ جُمْلَةُ الْكِتَابِ وَ الْفُرْقَانُ الْمُحْكَمُ الْوَاجِبُ الْعَمَلِ بِهِ. الكافی/ج2/ص630/ح11

[3]ـ عن عبد الله بن سنان قال سألت أبا عبد الله علیه‌السلام عن القرآن و الفرقان، قال القرآن جملة الكتاب و أخبار ما یكون، و الفرقان المحكم الذی یعمل به، و كل محكم فهو فرقان. تفسیرالعیاشی/ج1/ص9/ح2

[4]ـ بحث حجیت قرآن بحثی پردامنه است که در این نوشتار تنها با اشاره­ای کوتاه از گذشتیم؛ ولی مستندات حجیت قرآن و نیز محدوده آن در این نوشتار نمی­گنجد. البته با تأمل در ادامه همین نوشتار نیز برخی دیگر از براهین حجیت قرآن روشن می­شود.

[5]ـ هذا ما أمر به عبد الله علی امیرالمؤمنین علیه‌السلام مالك بن حارث الاشتر فی عهده الیه حین ولاه المصر… و قد قال الله لقوم أحب إرشادهم یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الامْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَی‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الاخِرِ ذلِكَ خَیرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلا و قال وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاتَّبَعْتُمُ الشَّیطانَ إِلا قَلِیلا فالرد إلی الله الاخذ بمحكم كتابه و الرد إلی الرسول الاخذ بسنته الجامعة غیر المتفرقة و نحن أهل رسول الله الذین نستنبط المحكم من كتابه و نمیز المتشابه منه و نعرف الناسخ مما نسخ الله و وضع إصره… بحارالانوار/ج74/ص251/ب10/ح1 عهد أمیر المؤمنین علیه‌السلام إلی الاشتر

[6]ـ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ وَ الْمُحْكَمُ مِنَ الْقُرْآنِ مِمَّا تَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ مِثْلُ قَوْلِهِ تَعَالَى یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَیدِیكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَینِ وَ هَذَا مِنَ الْمُحْكَمِ الَّذِی تَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ لَا یحْتَاجُ تَأْوِیلُهُ إِلَى أَكْثَرَ مِنَ التَّنْزِیلِ ثُمَّ قَالَ وَ أَمَّا حُدُودُ الْوُضُوءِ فَغَسْلُ الْوَجْهِ وَ الْیدَینِ وَ مَسْحُ الرَّأْسِ وَ الرِّجْلَینِ وَ مَا یتَعَلَّقُ بِهَا وَ یتَّصِلُ سُنَّةٌ وَاجِبَةٌ عَلَى مَنْ عَرَفَهَا وَ قَدَرَ عَلَى فِعْلِهَا. وسائل‏الشیعة/ج1/ص399/ب15/ح1042

[7]ـ عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه‌السلام فِی بَیانِ الْمُحْكَمِ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ حُرِّمَتْ عَلَیكُمُ الْمَیتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیرِ اللَّهِ بِهِ فَتَأْوِیلُهُ فِی تَنْزِیلِهِ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ حُرِّمَتْ عَلَیكُمْ أُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ أَخَواتُكُمْ وَ عَمَّاتُكُمْ وَ خالاتُكُمْ إِلَى آخِرِ الْآیةِ فَهَذَا كُلُّهُ مُحْكَمٌ لَمْ ینْسَخْهُ شَی‏ءٌ قَدِ اسْتُغْنِی بِتَنْزِیلِهِ عَنْ تَأْوِیلِهِ وَ كُلُّ مَا یجْرِی هَذَا الْمَجْرَى وسائل‏الشیعة /ج20/ص411/ب1/ح25954

مرجع دوم؛ پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۸:۴۱
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۵/۱۱/۱۳-۷:۵۴:۱۵
    • کد مطلب:67
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2090

در فصل پیش با چگونگی مراجعه به خداوند و مرجعیت ذات اقدسش آشنا شدیم و اینک مراجعه به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله.

با توجه به این آیه‌ی محکمه‌ی قرآن که:

و پیامبر از سر هوس سخن نمی‌گوید (سخن او) جز وحی نیست.[1]

بی­گمان تمامی سخنان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، راه گشا و مرجعِ رفع تحیر و اختلاف است، اما به این حدیث توجه نمایید:

عبیده می‌گوید از امیرالمؤمنین علیه‌السلام شنیدم که می‌فرمود: از خدا بترسید و به مردم فتوای به غیر علم ندهید؛ زیرا پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گفته‌ای فرموده (ولی پس از آن) از آن عدول کرده‌ است و به راستی که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گفته‌ای فرموده است (که) اگر آن را در مورد دیگری به کار برند بر او دروغ بسته‌اند.

در این هنگام عبیده و علقمه و اسود و دیگران به پا ایستادند و گفتند ای امیرالمؤمنین علیه‌السلام (با این وضعیت) با آن چه که از قرآن به ما رسیده است چه کنیم؟ حضرت فرمودند در این مورد از علما آل محمد علیهم‌السلام سؤال می‌شود[2]

این حدیث فاش کننده‌ی تضادی آشکار است میان سنت واقعی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و کالای جعلی که با مارک سنت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله برای تخریب دین پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به بازار دین عرضه شده و می‌شود. اینجاست که این بخش از روایتی که پیش از این آوردیم، تفسیر می‌گردد، توجه نمایید:

و ارجاع به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله گرفتن سنت مورد اتفاق همگان است…[3]

این حدیث مراجعه به رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله ـ‌رد الی الرسول صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ـ را گرفتن سنت‌های پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که مورد اتفاق می‌باشد، قرار داده است؛ چرا که در سنت مورد اتفاق، احتمال خیانت راه ندارد. بنا بر این سنت به دو بخش سنتهای مورد اتفاق و سنتهای مورد اختلاف تقسیم می‌شود و مرجعیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله منحصر به بخش اول آن است.

بدین ترتیب یکی از ریشه‌های انحصار مرجعیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در سنت قطعیه‌ی آن حضرت آشکار می‌گردد.

شناخت چگونگی مرجعیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله، اساس گفتگو و تفاهم با تمامی فرق و مذاهب اسلامی را تشکیل می‌دهد که متأسفانه به خاطر عدم بذل توجه لازم، به برداشتهای نادرستی منجر شده است.

 

[1]ـ وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحی نجم آیات3 و4

[2]ـ عَنْ عَبِیدَةَ السَّلْمَانِی قَالَ سَمِعْتُ عَلِیاً علیه‌السلام یقُولُ یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُفتوا النَّاسَ بِمَا لا تَعْلَمُونَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ علیه‌السلام قَدْ قَالَ قَوْلا آلَ مِنْهُ إِلَی غَیرِهِ وَ قَدْ قَالَ قَوْلا مَنْ وَضَعَهُ غَیرَ مَوْضِعِهِ كَذَبَ عَلَیهِ فَقَامَ عَبِیدَةُ وَ عَلْقَمَةُ وَ الاسْوَدُ وَ أُنَاسٌ مِنْهُمْ فَقَالُوا یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه‌السلام فَمَا نَصْنَعُ بِمَا قَدْ خُبِّرْنَا بِهِ فِی الْمُصْحَفِ قَالَ یسْأَلُ عَنْ ذَلِكَ عُلَمَاءُ آلِ مُحَمَّدٍ علیه‌السلام. تهذیب‌الاحكام /ج6/ص295/ب92/ح30 همچنین مراجعه شود به: وسائل‌الشیعة /ج27/ ص26/ ب4/ ح33118 و/ج27/ص186 /ب13/ح33558 مستدرك‏الوسائل /ج17/ص249/ب4/ ح21253-20 و/ج17/ص273/ب7/ح21319-18 بحارالانوار/ج89 /ص98/ب8/ح66 بصائرالدرجات /ص196/ب7/ح9

[3]ـ سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام به مالک اشتر

مرجع سوم؛ ائمه علیهم‌السلام

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۸:۴۲
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۳/۱۰/۰۸-۱۵:۱۰:۱۴
    • کد مطلب:69
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2141

آیه‌ی 83 سوره نساء، به صراحت از مرجعیت اولوا الامر ـ‌که منحصر در ائمه‌ی هدا علیهم‌السلام است‌ـ سخن گفته است.

در سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام به مالک اشتر که پیش از این گذشت، چگونگی ردّ (ارجاع) به امام علیه‌السلام به صراحت بیان نشده است؛ از این رو ابتدا به روایاتی که در مرجعیت ائمه علیهم‌السلام وارد شده اشاره‌ای می‌نماییم و سپس به حدیث پیش باز می‌گردیم.

مرجعیت ائمه علیهم‌السلام در آینه‌ی وحی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۰۷-۲۲:۲۰:۱۲
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۰۱/۲۱-۶:۵۰:۱۷
    • کد مطلب:70
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 5975

احادیث فراوانی درباره مرجعیت مطلق ائمه علیهم السلام آمده است و گردآوری همه آنها چندان آسان نیست. از این رو به چند حدیث مختصر بسنده می‌کنیم.

حمزه پسر طیار برخی از خطبه‌های امام باقر علیه‌السلام را بر امام صادق علیه‌السلام عرضه داشت تا به جایی از آن خطبه‌ها رسید، حضرت به او فرمود: دست نگهدار و ساکت باش، سپس امام صادق علیه‌السلام فرمود در آن چه که بر شما نازل می‌شود و حکم آن را نمی‌دانید، اختیاری ندارید مگر این که دست نگهدارید و متوقف شوید و آن را به ائمه هدا علیهم‌السلام ارجاع دهید تا این که آنان شما را بر راه راست رهنمون شوند و نابینایی در آن را از شما بزدایند و حق را در آن مورد به شما بشناسانند؛ چرا که خداوند فرموده است پس اگر نمی‌دانید از اهل ذکر بپرسید.[1]

امام صادق علیه‌السلام فرمودند به راستی که در آن چه بر شما نازل می‌شود و حکم آن را نمی‌دانید اختیاری ندارید مگر این که دست نگهدارید و متوقف شوید و آن را به ائمه مسلمین علیهم‌السلام ارجاع دهید تا این که آنان حق را در آن مورد به شما بشناسانند و شما را بر راه راست رهنمون شوند؛ چرا که خداوند فرموده است پس اگر نمی‌دانید از اهل ذکر بپرسید.[2]

عبد الله بن جندب از امام رضا علیه‌السلام در حدیثی چنین نقل نموده است، امام علیه‌السلام فرمودند به راستی که اینان گروهی هستند که شیطان برای آنان عارض شده است و به شبهه مغرورشان کرده است و امر دینشان را بر آن مشتبه نموده است و اینان هدایت را از نفس خود جویا شدند پس (به شبهه افتادند و گفتند) چرا چنین شد و کی چنان می‌شود و چگونه چنین است؟ پس نابودی از همان جایی که آنها تصور می‌کردند امنیت دارد بر آن وارد شد و این امر به خاطر آنچه خود به دست آورده‌اند بر آنان وارد شده است و پروردگار تو به بندگانش ظلم نمی‌کند، این امر (جویا شدن هدایت از نفس خود) نه برای آنان سزاوار بود و نه بر آن تکلیف شده بودند بلکه واجب و لازم بر آنان از این امور، توقف هنگام تحیر و ارجاع آنچه نمی‌دانند به دانای آن و مستنبط و استخراج کننده‌ی آن است؛ چرا که خداوند در قرآن می‌فرماید و اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از آنان ارجاع می‌دادند البته کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند مقصود از این کسان آل محمد است و آنان هستند که قرآن را استنباط می‌کنند و حلال و حرام را می‌شناسند و آنان هستند حجت خدا بر خلق او.[3]

سدیر می‌گوید به امام باقر علیه‌السلام گفتم من دوستداران شما را در حالی ترک کردم که با یکدیگر اختلاف داشتند و برخی از آنان از برخی دیگر بیزاری می‌جستند، امام علیه‌السلام فرمودند: تو را چه به این کارها؟! همانا مردم به سه چیز تکلیف شده‌اند: شناخت ائمه علیهم‌السلام و تسلیم برای ائمه علیهم‌السلام در آنچه از ائمه علیهم‌السلام به آنها می‌رسد و ارجاع به ائمه علیهم‌السلام در آنچه که در آن اختلاف دارند.[4]

احادیثی که گذشت اندکی از بسیار بود. از این احادیث لزوم مراجعه به معصومین علیهم‌السلام و مرجعیت آنان روشن می‌گردد.

 

[1]ـ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ الطَّیارِ أَنَّهُ عَرَضَ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام بَعْضَ خُطَبِ أَبِیهِ حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَوْضِعاً مِنْهَا قَالَ لَهُ كُفَّ وَ اسْكُتْ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام لا یسَعُكُمْ فِیمَا ینْزِلُ بِكُمْ مِمَّا لا تَعْلَمُونَ إِلا الْكَفُّ عَنْهُ وَ التَّثَبُّتُ وَ الرَّدُّ إِلَی أَئِمَّةِ الْهُدَی حَتَّی یحْمِلُوكُمْ فِیهِ عَلَی الْقَصْدِ وَ یجْلُوا عَنْكُمْ فِیهِ الْعَمَی وَ یعَرِّفُوكُمْ فِیهِ الْحَقَّ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ الكافی/ج1/ص50/ح10

[2]ـ أبی عبد الله علیه‌السلام قال إنه لا یسعكم فیما ینزل بكم مما لا تعلمون إلا الكف عنه و التثبت فیه و الرد إلی أئمة المسلمین حتی یعرفوكم فیه الحق و یحملوكم فیه علی القصد قال الله عز و جل فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بحارالانوار/ج2/ص120/ب16/ح32

[3]ـ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنِ الرِّضَا علیه‌السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ إِنَّ هَؤُلاءِ الْقَوْمَ سَنَحَ لَهُمْ شَیطَانٌ اغْتَرَّهُمْ بِالشُّبْهَةِ وَ لَبَّسَ عَلَیهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ وَ أَرَادُوا الْهُدَی مِنْ تِلْقَاءِ أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا لِمَ وَ مَتَی وَ كَیفَ فَأَتَاهُمُ الْهُلْكُ مِنْ مَأْمَنِ احْتِیاطِهِمْ وَ ذَلِكَ بِمَا كَسَبَتْ أَیدِیهِمْ وَ مَا رَبُّكَ بِظَلامٍ لِلْعَبِیدِ وَ لَمْ یكُنْ ذَلِكَ لَهُمْ وَ لا عَلَیهِمْ بَلْ كَانَ الْفَرْضُ عَلَیهِمْ وَ الْوَاجِبُ لَهُمْ مِنْ ذَلِكَ الْوُقُوفَ عِنْدَ التَّحَیرِ وَ ردّ مَا جَهِلُوهُ مِنْ ذَلِكَ إِلَی عَالِمِهِ وَ مُسْتَنْبِطِهِ لانَّ اللَّهَ یقُولُ فِی كِتَابِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الامْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ یعْنِی آلَ مُحَمَّدٍ وَ هُمُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَ مِنْهُمُ الْقُرْآنَ وَ یعْرِفُونَ الْحَلالَ وَ الْحَرَامَ وَ هُمُ الْحُجَّةُ لِلَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وسائل‌الشیعة/ج27/ص171/ب12/ح33519 بحارالانوار /ج23/ص295/ب17/ح36 تفسیرالعیاشی/ج1/ص260/ح206

[4]ـ عَنْ سَدِیرٍ قَالَ قُلْتُ لابِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام إِنِّی تَرَكْتُ مَوَالِیكَ مُخْتَلِفِینَ یتَبَرَّأُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ قَالَ فَقَالَ وَ مَا أَنْتَ وَ ذَاكَ إِنَّمَا كُلِّفَ النَّاسُ ثَلاثَةً مَعْرِفَةَ الائِمَّةِ وَ التَّسْلِیمَ لَهُمْ فِیمَا وَرَدَ عَلَیهِمْ وَ الرَّدَّ إِلَیهِمْ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ الكافی/ج1/ص390/ح1

فلسفه‌ی مرجعیت ائمه علیهم‌السلام

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۸:۶
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:71
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2099

در فصل پیشین با برخی از روایات لزوم رجوع به ائمه علیهم‌السلام آشنا شدیم و این روایات علاوه بر صریح قرآن در لزوم «ردّ» و ارجاع به اولوا الامر است که مقصود از آن ائمه علیهم‌السلام می‌باشد.

از سوی دیگر گذشت که قرآن «تِبْیاناً لِکلِّ شَی‏ءٍ» (بیانگر همه چیزهاست) و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز دین کامل و تام را ابلاغ نموده است.

ممکن است. دو نکته یاد شده، این پرسش را برانگیزد که توجیه کننده‌ی مرجعیت ائمه علیهم‌السلام چیست؟

پاسخ به این پرسش راههای مختلفی دارد که در اینجا توجه شما را به یکی از آنها جلب می‌نماییم.

گذشت که مرجعیت خداوند، عملا در حد عمل به محکمات قرآن است. در این مطلب تردیدی وجود ندارد. همچنین با برخی از ضوابط شناخت محکمات قرآن نیز آشنا شدیم.

اینک باید متشابهات قرآن را بشناسیم. پیش از هر چیز با یک پرسش مهم روبرو هستیم که:

آیا مرز ثابت و تغییر ناپذیری میان محکمات قرآن و متشابهات آن وجود دارد؟ یا این که متشابهات قرآن نسبی است و نه ثابت؟ به این معنی که ممکن است یک آیه برای کسی متشابه باشد، ولی برای عالم به آن محکم باشد؟

ممکن است برخی از روایات مبنای دوم را تأیید نماید؛ چرا که در حدیث آمده است:

از امام صادق علیه‌السلام از (تعریف) محکم و متشابه سؤال شد، حضرت فرمودند: آیه‌ی محکم از قرآن چیزی است که (کاملا واضح است از این رو) بدان عمل می‌کنیم، ولی آیات متشابه آیاتی است که بر کسانی که به آن جاهل هستند مشتبه می‌باشد.[1]

از سوی دیگر چیزی بر امام علیه‌السلام پوشیده نیست؛ چرا که:

رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله هنگام شمردن شرطها و پیمانهای اسلام فرمود:… توقف هنگام برخورد با شبهه، و رد شبهه به امام علیه‌السلام؛ چرا که نزد امام علیه‌السلام هیچ شبهه‌ای وجود ندارد.[2]

پس می‌توان نتیجه گرفت که برای ائمه علیهم‌السلام در قرآن هیچ آیه‌ی متشابهی وجود ندارد؛ بنا بر این متشابهات قرآن امری نسبی است و نه ثابت.

از این رو می‌توان گفت کسی که رو به درگاه اهل بیت علیهم‌السلام نماید و بر سفره‌ی احسان علمی آنان نشیند و از آموزش و تذکرات ائمه علیهم‌السلام بهره گیرد، روز به روز از دائره‌ی متشابهاتش کاسته می‌شود و بر دائره‌ی محکمات او افزوده خواهد شد.

توضیح این مطلب با طرح یک مَثَل آسان‌تر است، به ماشین حساب که با کاربرد روز مره‌ی آن سر و کار داریم توجه کنید، کار ماشین حساب بر اساس قوانین مسلم و قطعی ریاضیات است، بقّال محله از ریاضیات و علوم کامپیوتر کاملا بی اطلاع است، اما به راحتی و با اطمینان صد در صد، از ماشین حساب استفاده می‌نماید. حال اگر این شخص به آموزش ریاضیات و کامپیوتر بپردازد، همان کاربرد درست و اما سر بسته‌ی ماشین حساب متحول می‌گردد و تمامی اعمال ریاضی و ماشینی که در ماشین حساب صورت می‌پذیرد تعقل می‌نماید.

کار انبیا و اولیایشان نیز علاوه بر تربیت و آموزش و تذکر انسانها، تقویت و تعالی عقول آنهاست.

به یقین، خدا بر مؤمنان منت نهاد [که‏] پیامبرى از خودشان در میان آنان برانگیخت، تا آیات خود را بر ایشان تلاوت کند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد، هر چند پیش از آن در گمراهى آشکارى بودند.[3]

پس خداوند پیامبرانش را در میان آنان برانگیخت و انبیائش را یکی پس از دیگری به سوی آنان فرستاد تا از آنان بخواهد که پیمان فطرتش را (که در عالم ذرّ از آنان گرفته) ادا نمایند و نعمت فراموش شده‌ی او را یاد آوری کنند و با تبلیغ، حجتها را بر آنان بیان کنند و گنجینه‌های عقلهای آنان را شکوفا نمایند و نشانه‌های قدرت او را نشان دهند…[4]

آدمی با برنامه‌های علمی و عملی اولیا الهی، به قله‌هایی از معرفت دست می‌یابد که هرگز پیش از آن متصور نبوده است. از این رو به یاری اهل قرآن، کلید متشابهات نیز گشوده می‌گردد و انسان به همان اندازه از اقیانوس بی‌کران قرآن سیراب می‌گردد.

طرح یک نمونه از تبدیل متشابه به محکم، درک مطلب را آسان‌تر می‌کند. توجه کنید:

بحث عصمت انبیاء علیهم‌السلام بحثی است اساسی و عمیق که لغزشگاه بسیاری از بزرگان علم شده است. پاره­ای از آیات قرآن نیز در این مقوله متشابه می‌نماید، از جمله جریان حضرت یوسف علیه‌السلام که خداوند می‌فرماید:

و البته که (زلیخا) آهنگ یوسف کرد و یوسف آهنگ زلیخا، اگر برهان پروردگارش را نمی‌دید، چنین (کردیم) تا این که بدی و زشت کاری را از او باز گردانیدیم به راستی که او از بندگان خالص ماست.[5]

جمله‌ی «هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا» (زلیخا آهنگ یوسف کرد و یوسف آهنگ زلیخا)، برای برخی مشکل ساز شده است؛ چرا که مفعول هر دو فعل حذف شده است و در نگاه ابتدایی سیاق هم اقتضا می‌کند که مفعول هر دو فعل یکی باشد. ولی لازمه‌ی این امر نسبت ناروا به پیامبر خداست.

این مشکل به ضمیمه‌ی عدم مراجعه به اهل قرآن، موجب شده است که توهمات نامناسبی نسبت به بنده‌ی خالص خدا، یوسف پیامبر علیه‌السلام، بروز نماید که ذکر برخی از آنان شرم آور است. فضای تقیه و یا خیانت دشمنان پنهان اهل بیت علیهم‌السلام موجب شده است که برخی از این توهمات در روایات شیعه نیز دیده شود.

اما یک سخن معجزه­آسا از حضرت رضا روحی له الفداه، نه تنها تمامی توهمات را بر باد می‌دهد که توهم متشابه بودن این آیه را نیز از بین می‌برد. توجه کنید:

اما گفته‌ی خداوند عز و جل در مورد یوسف که «و البته که (زلیخا) آهنگ یوسف کرد و یوسف آهنگ زلیخا» پس (مقصود این است که) زلیخا قصد گناه کرد و یوسف تصمیم گرفت اگر زلیخا او را اجبار کرد به دلیل شدت ناراحتی از این خواسته‌ی او، زلیخا را بکشد، پس خداوند (با نشان دادن برهان) کشتن و نسبت زشت کاری را از او باز گردانید همچنان که فرموده است چنین (کردیم) تا این که بدی یعنی کشتن و زشت کاری یعنی اتهام زنا را از او باز گردانیدیم…[6]

در این سخن طلایی امام رضا علیه‌السلام، علاوه بر بیان این که یوسف تصمیم به قتل زلیخا گرفته بود و نه کار ناشایست، به منشأ این تصمیم نیز اشاره شده است و آن عظمت گناهی است که زلیخا از یوسف خواسته بود. این مطلب کاملا متناسب با مقام نبوت است، نه آن تصوراتی که حتی شاگرد بزازی مثل ابن سیرین از آن امتناع کرده است.[7]

اما مهم دنباله‌ی حدیث است که حضرت بر این امر این چنین استدلال می‌کند:

نتیجه و هدفی که با دیدن «برهان رب» برای یوسف مترتب شد (لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ) دو امر است: یکی برگرداندن بدی و دیگری برگرداندن فحشا از یوسف است (کذَلِک لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء).

این در حالی است که اگر آن چنان باشد که دیگران ادعا می‌کنند، تنها نتیجه‌ی «برهان رب» دور شدن یوسف از فحشاست، در این صورت توجیهی برای آوردن کلمه‌ی «السُّوءَ» (بدی) درک نمی‌گردد.

ولی اگر مقصود یوسف، کشتن زلیخا باشد، به همان علتی که در روایت آمده است، نتیجه‌ی دیدن «برهان رب» دو امر می‌گردد؛ چرا که اگر یوسف از شدت غیرت الهی و عصمت نبوی، دست به کشتن زلیخا می‌زد، جریان طبیعی این گونه مسایل، یوسف را هدف دو تیر تهمت قرار می‌داد: یکی این که نعوذ بالله ابتدا یوسف دست به خیانت زده و دوم این که برای حذف مظلوم از صحنه، دست به قتل او نیز زده است. اینجاست که با دیدن «برهان رب» و انصراف از قتل زلیخا، از دو امر نجات یافت: یکی سوء که همان اتهام قتل باشد و دیگر فحشا که همان اتهام زناست.

آخر آیه نیز با این امر سازگاری تمام دارد؛ چرا که خداوند می‌فرماید: إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ (به راستی که او از بندگان خالص ماست)، این تعبیر با خیانت پیشه‌ای که تنها به توفیق خاص الهی، دست از گناه به این عظمت کشیده باشد، سازگاری ندارد.

با این بیان امام رضا علیه‌السلام هیچ تردیدی در معنی آیه باقی نمی‌ماند و متشابه بودن این آیه منتفی شده و صد در صد در آیات محکم قرآن جای خواهد گرفت.

این مطلب نمونه‌ای از این قانون کلی است که متشابه بودن امری نسبی است و مطابق بیان امام علیه‌السلام که پیش از این گذشت[8]، تنها برای جاهل به آن متشابه است، اما با عالم شدن به آن، چه به عطای علم خاص الهی، همچنان که در ائمه علیهم‌السلام چنین است، و چه با بیان ائمه علیهم‌السلام برای ما، متشابه بودن آن برطرف شده و محکم می‌گردد.

بر این اساس است که ادامه‌ی حدیث سفارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام به مالک اشتر، جلوه‌ای دیگر می‌کند، توجه کنید:

و ماییم اهل بیت رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله که محکم از قرآن را استنباط می‌کنیم و ماییم اهل بیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله که آیات متشابه از قرآن را تشخیص می‌دهیم و ناسخ را از منسوخ می‌شناسیم.

نتیجه‌ی مهمی که از این حدیث گرفته می‌شود این است که علاوه بر آیاتی که برای همگان از محکمات قرآن است،[9] با استنباط ائمه علیهم‌السلام نیز محکمات بیشتری از قرآن را خواهیم شناخت.

اگر از احتمال نسبی بودن متشابهات قرآن صرف نظر نماییم، در استنباط ائمه علیهم‌السلام از متشابهات قرآن هیچ تردیدی وجود ندارد که یک نمونه‌ی آن در حدیث بعدی خواهد آمد.

 

[1]ـ سئل أبو عبد الله علیه‌السلام عن المحكم و المتشابه قال المحكم ما نعمل به و المتشابه ما اشتبه على جاهله بحارالأنوار/ج89/ص382/ب127/ح15 و ص383 /ح22

[2]ـ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِG قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِصلی‌الله‌علیه‌وآله عِنْدَ عَدِّ شُرُوطِ الْإِسْلَامِ وَ عُهُودِهِ وَ الْوُقُوفُ عِنْدَ الشُّبْهَةِ وَ الرَّدُّ إِلَى الْإِمَامِ فَإِنَّهُ لَا شُبْهَةَ عِنْدَهُ مستدرك‏الوسائل /ج17 /ص322 /ب12 /ح21473- 2 همچنین مراجعه شود به: بحارالأنوار /ج2/ ص260 /ب31/ح12

[3]ـ لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ یتْلُو عَلَیهِمْ آیاتِهِ وَیزَكِّیهِمْ وَیعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُّبِینٍ آل عمران آیه‌ی 164

[4]ـ فَبَعَثَ فِیهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَیهِمْ أَنْبِیاءَهُ لِیسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ یذَكِّرُوهُمْ مَنْسِی نِعْمَتِهِ وَ یحْتَجُّوا عَلَیهِمْ بِالتَّبْلِیغِ وَ یثِیرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ وَ یرُوهُمْ آیاتِ الْمَقْدِرَة… نهج‏البلاغة/ص43 /خطبه‌ی1 همچنین مراجعه شود به: بحارالأنوار/ج11/ص60/ب1/ح70

[5]ـ و َلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ و َهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَى بُرْهَانَ رَبِّهِ كَذَلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ سورة یوسف آیه‌ی 24

[6]ـ و أما قوله عز و جل فی یوسف وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها فإنها همت بالمعصیة و هم یوسف بقتلها إن أجبرته لعظم ما داخله فصرف الله عنه قتلها و الفاحشة و هو قوله كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ یعنی القتل وَ الْفَحْشاءَ یعنی الزنا… بحارالأنوار/ج11/ص72/ب4 همچنین مراجعه شود به: الأمالی‏للصدوق/ص90/المجلس العشرون، عیون‏أخبارالرضا(ع)/ج1/ص191/ب14 و قصص‏الأنبیاءللجزائری/ص11 و 193

[7]ـ نقل می‌شود ابن سیرین در جوانی شاگرد بزاز بوده است، زنی فریفته‌ی او شد، با خرید مقدار زیادی پارچه از استاد او خواست تا ابن‌سیرین در رساندن پارچه‌ها به منزل زن را یاری دهد، ولی هنگامی كه ابن سیرین وارد خانه‌ی او شد در را بسته و با تهدید این‌سیرن به اتهام، از او تقاضای نامشروع كرد، چون ابن سیرین از یك سو دین خود را در خطر دید و از سوی دیگر در معرض اتهام قرار گرفت و راهی برای فرار نداشت، به ظاهر تسلیم شد اما به بهانه‌ی قضای حاجت به دستشویی رفته و خود را به نجاست آلوده كرد، هنگامی كه زن او را به این شكل دید متنفر شد و او را از خانه بیرون كرد. خداوند به خاطر این عفت­ورزی، علم تعبیر خواب را به ابن سیرین الهام نمود.

[8]ـ سئل أبو عبد الله علیه‌السلام عن المحكم و المتشابه قال المحكم ما نعمل به و المتشابه ما اشتبه على جاهله بحارالأنوار/ج89/ص382/ب127/ح15 و ص383 /ح22

[9]ـ همچنان كه پیش از این پاره­ای از احادیث در این راستا را آوردیم

استنباط؛ راز مگوی مرجعیت ائمه علیهم‌السلام

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۸:۸
    • تاریخ اصلاح:۱۳۹۴/۰۱/۱۸-۱۲:۱۰:۳۰
    • کد مطلب:72
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 3787

گذشت که مرجعیت خداوند، با گرفتن و عمل کردن به آیات محکم قرآن عملی می‌گردد و مرجعیت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز با گرفتن سنت قطعی آن حضرت.

حال اگر در شناخت محکمات قرآن و سنت مورد اتفاق پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله درماندیم چاره چیست؟

اگر به حوادثی دچار شدیم که در محکمات قرآن و سنت‌های مورد اتفاق پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله اثری از آن نیافتیم چه باید کرد؟

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند:… سپس خداوند فرمانبرداری از والیان امرش را ـ‌که برپادارنده‌ی دین او هستند‌ـ بر امت واجب نمود، همچنان که فرمانبرداری از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله را واجب کرده بود؛ پس (در این باره) فرمود فرمان برید خدا و رسول و اولوا الامر از شما را.

سپس جایگاه (و نشانه‌ی) والیان امرش را که دانایان به تأویل آیات کتاب او هستند، این گونه بیان نمود، پس (در این باره) خداوند عز و جل فرمود: و اگر آن امر را به رسول و اولوا الامر از آنان ارجاع می‌دادند، قطعا کسانی از آنان که آن را استنباط و استخراج می‌نمایند آن امر را می‌دانستند.

و این در حالی است که همه‌ی مردم به استثنای اهل بیت علیهم‌السلام از شناخت تأویل (آیات قرآن) ناتوان هستند (پس نشانه‌ی اولوا الامر تنها در ائمه علیهم‌السلام وجود دارد) چرا که آنان ریشه در علم الهی دارند و بر تأویل قرآن (از هر خطا و ناتوانی) مأمون هستند (از این رو) خداوند تعالی فرموده است: و تأویل آیات متشابه قرآن را کسی جز خدا و ریشه­داران در علم نمی‌داند… و فرموده است: بلکه (قرآن) آیات روشنی است که در سینه‌ی کسانی است که علم (الهی) داده شده‌اند…[1]

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در این حدیث می‌فرماید خداوند والیان امر امت را، با ویژگی استنباط معرفی می‌کند و خود حضرت این ویژگی را به مقام راسخون در علم گره می‌زنند. بنا بر این می‌توان گفت یکی از رازهای مگوی مرجعیت ائمه علیهم‌السلام در لابلای صدها عنوان و هزاران حدیث به ظاهر متفاوت مقام راسخون در علم آنان است که با شاه کلید استنباط ویژه از قرآن رقم می‌خورد.

بنا بر این هر گاه با معضله‌ای از اختلاف یا تحیر برخوردیم که نه در آیات محکم قرآن از آن خبری بود و نه در سنت قطعی پیابر صلی‌الله‌علیه‌وآله از آن اثری، شاه کلید این معضله همان ویژگی «استنباط» و مقام اولو الامری ائمه علیهم‌السلام است که در آیه‌ی 83 سوره‌ی نساء آمده است.

این آیه‌ی شریف علاوه بر بیان جایگاه حل اختلاف و نزاع برای اولو الامر علیهم‌السلام، به آن ویژگی که آنان را قادر بر حل اختلاف و فیصله‌ی نزاع ساخته اشاره می‌کند و آن استنباط امور پوشیده و علوم مخفی قرآن است؛ چرا که تنها آنان هستند که به تمامی گنجینه‌های نورانی قرآن دسترسی دارند.

و از آنجایی که حقایق قرآن بر همگان آشکار نیست، باید اینان با «استنباط» و استخراج آن، سفره‌ی الهی را برای دیگران نیز بگسترانند و سایرین را نیز از آن بهرمند گردانند.

نتیجه این گردید که به صراحت قرآن، معصومین علیهم‌السلام پس از قرآن و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مراجع صالح الهی هستند که خداوند برای حل اختلافات و رفع تحیرها و نادانی‌ها تعیین فرموده است، چه این فیصله‌ی اختلاف و رفع جهالت، با تعلیم و توجه دادن به محکمات قرآن و سنتهای مورد اتفاق پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله تحقق یابد و چه از راه «استنباط» و استخراج حوادث و نیازهای قدیم و جدید بشر از درون قرآن.

آری مرجعیت ائمه علیهم‌السلام درمان دردهای جهالت و تحیر و اختلاف ماست، میوه این ردّ و ارجاع نیز سه گونه است:

  • آموزش و تذکر به محکمات قرآن؛
  • آموزش و تذکر به سنتهای قطعی؛
  • «استنباط» حقایق پوشیده‌ی دین و عرضه‌ی آن به دیگران؛

بحث استنباط از اساسی‌ترین مباحث است که انشاءالله در آینده از دو منظر مورد تأمل قرار می‌گیرد:

نخست: استنباط از منظر قرآن و روایات؛ این بحث در نوشتاری با عنوان «استنباط؛ دومین اساس فتوا» ارایه می­شود.

دوم: استنباط از منظر عقل؛ این بحث را تحت عنوان «تحقیق در تحقیق» عرضه خواهیم نمود.

 

[1]ـ عن أمیر المؤمنین علیه‌السلام قال و أما الإیمان و الكفر …ثم فرض على الأمة طاعة ولاة أمره القوام بدینه كما فرض علیهم طاعة رسول الله6 فقال أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْكُمْ ثم بین محل ولاة أمره من أهل العلم بتأویل كتابه فقال عز و جل وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ و عجز كل أحد من الناس عن معرفة تأویل كتابه غیرهم لأنهم هم الراسخون فی العلم المأمونون على تأویل التنزیل قال الله تعالى وَ ما یعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ إلى آخر الآیة و قال سبحانه بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ… بحارالأنوار/ج66/ص79/ح29

مرجع چهارم؛ فقها

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۸:۴۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:73
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2215

تردیدی در مرجعیت فقها چه در عصر حضور و چه در عصر غیبت، وجود ندارد. انشاءالله کاوش در این امر در مباحث زیر مجموعه­ی دو بحث اجتهاد و تقلید خواهد آمد. اما اینک ببینیم مرجعیت فقها چگونه در آینه‌ی حدیث انعکاس یافته است.

مرجعیت فقها در آینه‌ی وحی

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۰۷-۲۲:۲۰:۱۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:74
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2372

قطعا تمامی موارد مرجعیت فقها در عصر ائمه علیهم‌السلام به ما نرسیده است، آن اندازه هم که در دسترس ما قرار دارد، دارای تنوع بسیاری است، از مرجعیت افراد خاص گرفته تا معرفی عناوین کلی یک مرجع شایسته، چه در امر اخذ دین و چه در رفع اختلاف و تحیر که در مجموع شاید به صدها روایت برسد. در اینجا تنها به برخی از آنها بسنده می‌نماییم.[1]

احمد بن حاتم و برادرش [ظاهرا در دو نامه جداگانه] به امام علی بن محمد تقی علیه‌السلام نوشتند: از چه کسی معالم دینم را بگیرم؟ حضرت در پاسخ نوشتند: آنچه شما ذکر کردید فهمیدم، در دینتان بر هر کسی که سنش [سابقه‌اش] در حب ما زیاد شده باشد، و در امر ما کثیر القدم [پر تلاش] باشد اعتماد کنید و البته این دو گروه برای شما کافی هستند انشاء الله تعالی.[2]

حضرت موسی بن جعفرI در جواب نامه علی بن سوید از زندان چنین می‌نویسند: ای علی اما دربارة آنچه پرسیده بودی که: از چه کسی معالم دینت را بگیری، [پاسخ این است که] هرگز نباید معالم دینت را از غیر شیعیان ما بگیری [پس ] اگر تو [در گرفتن معالم دین] از شیعیان تجاوز کنی [و به دیگران مراجعه کنی] دینت را از خائنین گرفته‌ای…[3]

علی بن مسیب گوید به حضرت رضا علیه‌السلام گفتم: راه من بسیار دور است و در هر وقتی نمی‌توانم به شما دسترسی پیدا کنم، از چه کسی معالم دینم را بگیرم؟ حضرت فرمودند: از زکریا بن آدم قمی، که او بر دین و دنیا امانتدار است، علی بن مسیب گفت وقتی برگشتم وارد بر زکریا بن آدم شدم و از هر چه که احتیاج پیدا کردم از او سؤال کردم.[4]

عبد العزیز مهتدی و حسن بن علی بن یقطین به حضرت رضا علیه‌السلام گفتند: همیشه به شما دسترسی نداریم تا از آنچه دربارة معالم دینمان بدان نیاز پیدا می‌کنیم از شما بپرسم، آیا یونس بن عبد الرحمن مورد اعتماد است تا از او دربارة آنچه از معالم دینمان که بدان احتیاج پیدا کردم بپرسم؟ حضرت فرمودند: آری.[5]

عبد العزیز مهتدی می‌گوید: از حضرت رضا علیه‌السلام پرسیدم: من هر وقتی شما را ملاقات نمی‌کنم، پس از چه کسی معالم دینم را بگیرم؟ حضرت فرمودند: از یونس بن عبد الرحمن بگیر.[6]

عبد العزیز مهتدی به حضرت رضا علیه‌السلام می‌گوید: راهم بسیار دور است هر وقتی به شما دسترسی ندارم، آیا معالم دینم را از یونس مولی آل یقطین بگیرم؟ حضرت فرمود: آری.[7]

امیرالمؤمنین علیه‌السلام به قثم ابن عباس که فرماندار مکه از طرف حضرت بود در نامه‌ای چنین نوشتند: حج را برای مردم بپادار و ایام الله را برای آنان یادآوری کن و برای مردم صبح و عصر بنشین، پس برای مستفتی فتوا ده و جاهل را بیاموز و با عالم مذاکره نما…[8]

سلیم می‌گوید: هنگامی که می‌خواستم از امام صادق علیه‌السلام جدا شوم و خداحافظی نمایم به حضرت عرض کردم دوست دارم چیزی توشه من قرار دهی حضرت فرمودند: نزد ابان برو که براستی از من حدیث فراوانی شنیده است هر چه او روایت کرد تو از من روایت نما.

و فرمود امام باقر علیه‌السلام به ابان فرموده است در مسجد مدینه بنشین و به مردم فتوا ده، به راستی که من دوست دارم مانند تویی در شیعیانم دیده شود.[9]

عبد الله بن ابی یعفور می‌گوید به امام صادق علیه‌السلام عرض کردم چنین نیست که هر ساعتی که بخواهم بتوانم شما را ملاقات کنم و همیشه آمدن نزد شما ممکن نیست (تا مشکلاتم را بپرسم) و (گاهی) مردی از اصحاب ما می‌آید و چیزی می‌پرسد که جواب تمام سؤالات او نزد من نیست (چه کنم؟) حضرت فرمودند: چرا به محمد بن مسلم مراجعه نمی‌کنی؟! به راستی که او از پدرم حدیث شنیده است و نزد او مقام و منزلتی داشت.[10]

شعیب می‌گوید به امام صادق علیه‌السلام گفتم چه بسا (در اموری که نمی‌دانیم) احتیاج پیدا می‌کنیم که از چیزی بپرسیم (در این شرایط) از چه کسی باید پرسید؟ حضرت فرمودند بر تو باد به اسدی که مقصود امام علیه‌السلام ابوبصیر بود.[11]

یونس می‌گوید: نزد امام صادق علیه‌السلام بودیم، سپس حضرت فرمودند: مگر شما در مشکلات پناهگاهی ندارید؟ مگر در معضلات کسی را که شما را راحت نماید ندارید؟! چرا سراغ حارث بن مغیره نمی‌روید؟![12]

امام صادق علیه‌السلام به معاذ فرمودند: شنیده‌ام تو در مسجد می‌نشینی و به مردم فتوا می‌دهی، عرض کردم آری و خود نیز (در این باره مشکلی داشتم که) می‌خواستم قبل از رفتن از شما بپرسم، من در مسجد می‌نشینم و مردی می‌آید و از چیزی می‌پرسد اگر بدانم که از مخالفین شماست به آنچه آنها انجام می‌دهند او را آگاه می‌کنم و مردی می‌آید که می‌شناسم از دوستان شماست پس به آنچه که از شما رسیده است او را آگاه می‌کنم و مرد دیگری می‌آید که او را نمی‌شناسم پس به او می‌گویم از فلانی چنین رسیده و از فلانی چنان و نظر شما را در بین اقوال نقل می‌کنم (آیا این روش پسندیده‌ی شماست؟) حضرت فرمودند: چنین کن که من نیز چنین می‌کنم.[13]

عمر بن اذینه می‌گوید به زراره گفتم مردم از امام صادق علیه‌السلام و امام باقر علیه‌السلام برای من احادیثی درباره‌ی ارث نقل کرده‌اند، من آن احادیث را بر تو عرضه می‌کنم، پس تو تنها (اظهار نظر نما و) هر چه از این احادیث باطل است بگو این باطل است و هر چه حق است بگو این حق است، اما روایت نخوان و در نقل حدیث سکوت نما، سپس (یکی از مطالب ارث را عرضه کردم) و گفتم مردی از یکی از دو امام علیهما السلام نقل کرده اگر میت پدر و مادر داشت و برادران مادری، برادران مادری حاجب از یک سوم می‌شوند و خود نیز ارث نمی‌برند.

زراره گفت قسم به خدا که این باطل است و لکن من تنها به تو خبر می‌دهم و روایتی نقل نمی‌کنم و به خدا قسم که آنچه به تو می‌گویم حق است، هنگامی که میت پدر و مادر داشته باشد بر اساس کتاب خدا، مادر یک سوم ارث می‌برد و پدر دو سوم، اگر میت برادر پدر مادری داشت یا برادر پدری پس مادرش یک ششم و پدر پنج ششم ارث می‌برد، و تنها به این علت ارث پدر زیاد شده است که خرج زن و فرزندان بر عهده‌ی پدر است…[14]

عمر بن اذینه می‌گوید به زراره گفتم به راستی که برخی از مردم از امام باقر و صادقH درباره‌ی چیزهایی از ارث حدیث نقل کرده‌اند، پس این مطالب را بر تو عرضه می‌کنم، پس هر چه از اینها باطل است بگو این باطل است و هر چه حق است بگو این حق است (تنها به این مقدار اکتفا نما) و حدیثی نخوان و ساکت باش، سپس آنچه محمد بن مسلم از امام باقر علیه‌السلام درباره‌ی دختر و پدر و دختر و مادر و پدر و مادر برایم نقل کرده بود به او گفتم، او گفت قسم به خدا که این حق است.[15]

(کسانی که با یکدیگر اختلاف دارند)… مراجعه می‌کنند به کسی از شما که راوی حدیث ما و صاحب نظر در حلال و حرام ما و بینای به احکام ما باشد پس به حَکمیت او راضی شوند که من او را بر شما حاکم قرار دادم پس اگر به حکم ما حکم نماید و کسی از او قبول نکند همانا حکم خدا را خوار شمرده است و بر ما رد کرده است و رد کننده‌ی بر ما رد کننده‌ی بر خداست و این امر در حد شرک به خداست…[16]

و نیز درباره‌ی مرجعیت فقها در عصر غیبت چنین آمده است:

…اما هر یک از فقها که نگهدارنده نفس و محافظ دین و مخالف هوا و مطیع امر مولایش باشد، بر عوام است که از او تقلید کنند، ولی تمام فقها چنین نمی‌باشند بلکه این منحصر است به برخی از فقیهان شیعه…[17]

همان گونه که قبلا اشاره شد نمی‌توان روایات مرجعیت را خصوصا با توجه به روایات غیر صریح، به مقدار روایات بیان شده محدود نمود، اما بیان این مقدار اندک تردیدی در اصل مرجعیت فقها باقی نمی‌گذارد. آنچه مهم است بررسی چگونگی و اساس مرجعیت فقها می‌باشد.

درک مرجعیت فقها در مورد تشخیص محکمات قرآن و سنت قطعیه پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و نیز سنت قطعیه ائمه علیهم‌السلام چندان دشوار نیست. آنچه شایسته‌ی تأمل است دو پرسش زیر است:

«آیا استنباط منحصر به ائمه علیهم‌السلام است یا این که فقها نیز می‌توانند استنباط کنند؟»

بر فرض جایز بودن استنباط فقها «آیا استنباط فقها می‌تواند اساس مرجعیت آنان باشد یا خیر؟»

 

[1]ـ روایات بدون متن عربی از درایت روایت 2 نقل شده است.

[2]ـ وسائل‏الشیعة/ج27/ص151/ب11/ح33460

[3]ـ وسائل‏الشیعة/ج27/ص150/ب11/ح33457

[4]ـ وسائل‏الشیعة/ج27/ص146/ب11/ح33442

[5]ـ وسائل‏الشیعة/ج27/ص147/ب11/ح33448

[6]ـ وسائل‏الشیعة/ج27/ص148/ب11/ح33449

[7]ـ وسائل‏الشیعة/ج27/ص/148/ح33450

[8]ـ أَمَّا بَعْدُ فَأَقِمْ لِلنَّاسِ الْحَجَّ وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَیامِ اللَّهِ وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَینِ فَأَفت الْمُسْتَفتی وَ عَلِّمِ الْجَاهِلَ وَ ذَاكِرِ الْعَالِمَ… نهج‏البلاغة/ص457 نامه67 همچنین مراجعه شود به: مستدرك‏الوسائل /ج9/ص358/ب23/ح11072-2 و/ج13/ص172/ب42 /ح15020-4 و/ج17/ص315 /ب11/ح21453-15 بحارالانوار/ج33/ص497/ب29/ح702 و/ج101/ص268/ ب1/ ح23 فقه‏القرآن/ج1/ص327

[9]ـ عَنْ سُلَیمِ بْنِ أَبِی حَیةَ قَالَ كُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أُفَارِقَهُ وَدَّعْتُهُ وَ قُلْتُ أُحِبُّ أَنْ تُزَوِّدَنِی فَقَالَ ائْتِ أَبَانَ بْنَ تَغْلِبَ فَإِنَّهُ قَدْ سَمِعَ مِنِّی حَدِیثاً كَثِیراً فَمَا رَوَی لَكَ فَارْوِهِ عَنِّی قَالَ وَ قَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ علیه‌السلام اجْلِسْ فِی مَسْجِدِ الْمَدِینَةِ وَ أَفْتِ النَّاسَ فَإِنِّی أُحِبُّ أَنْ یرَی فِی شِیعَتِی مِثْلُكَ. مستدرك‏الوسائل/ج17/ص315/ب11/ح21452-14 همچنین مراجعه شود به: رجال‌ابن‏داود /ص10/ش4 رجال‌العلامةالحلی/ص 21/ب8/ش1 رجال‌النجاشی/ص10/ش7 الفهرست‏للطوسی /ص17/ش51

[10]ـ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یعْفُورٍ قَالَ قُلْتُ لابِی عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام إِنَّهُ لَیسَ كُلَّ سَاعَةٍ أَلْقَاكَ وَ لا یمْكِنُ الْقُدُومُ وَ یجِی‏ءُ الرَّجُلُ مِنْ أَصْحَابِنَا فَیسْأَلُنِی وَ لَیسَ عِنْدِی كُلُّ مَا یسْأَلُنِی عَنْهُ فَقَالَ مَا یمْنَعُكَ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفِی فَإِنَّهُ سَمِعَ مِنْ أَبِی وَ كَانَ عِنْدَهُ وَجِیهاً. وسائل‌الشیعة /ج27 /ص144/ب11/ح33438 همچنین مراجعه شود به: بحارالانوار /ج2 /ص249 /ب29/ح60 و/ج46/ص328 /ب8/ح10، رجال ابن‏داود/ص336/ش1473، رجال الكشی/ ص161 /ح273، مستدرك‏الوسائل/ج17/ص314/ب11/ح21449-11، الاختصاص/ص201

[11]ـ عَنْ شُعَیبٍ الْعَقَرْقُوفِی قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام رُبَّمَا احْتَجْنَا أَنْ نَسْأَلَ عَنِ الشَّی‏ءِ فَمَنْ نَسْأَلُ قَالَ عَلَیكَ بِالْأَسَدِی یعْنِی أَبَا بَصِیرٍ. وسائل‏الشیعة/ج27/ص142/ب11/ح33430 بحارالأنوار /ج2/ص249/ب29/ح61 رجال‏الكشی/ص171/ح291

[12]ـ عَنْ یونُسَ بْنِ یعْقُوبَ قَالَ كُنَّا عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام فَقَالَ أَ مَا لَكُمْ مِنْ مَفْزَعٍ أَ مَا لَكُمْ مِنْ مُسْتَرَاحٍ تَسْتَرِیحُونَ إِلَیهِ مَا یمْنَعُكُمْ مِنَ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِیرَةِ النَّصْرِی. وسائل‏الشیعة /ج27/ص145/ب11/ح33439 رجال‏العلامةالحلی/ص55/ش10 رجال‏الكشی /ص337 /ش620

[13]ـ عَنْ أَبِیهِ مُعَاذِ بْنِ مُسْلِمٍ النَّحْوِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام قَالَ بَلَغَنِی أَنَّكَ تَقْعُدُ فِی الْجَامِعِ فَتُفْتِی النَّاسَ قُلْتُ نَعَمْ وَ أَرَدْتُ أَنْ أَسْأَلَكَ عَنْ ذَلِكَ قَبْلَ أَنْ أَخْرُجَ إِنِّی أَقْعُدُ فِی الْمَسْجِدِ فَیجِی‏ءُ الرَّجُلُ فَیسْأَلُنِی عَنِ الشَّی‏ءِ فَإِذَا عَرَفْتُهُ بِالْخِلافِ لَكُمْ أَخْبَرْتُهُ بِمَا یفْعَلُونَ وَ یجِی‏ءُ الرَّجُلُ أَعْرِفُهُ بِمَوَدَّتِكُمْ فَأُخْبِرُهُ بِمَا جَاءَ عَنْكُمْ وَ یجِی‏ءُ الرَّجُلُ لا أَعْرِفُهُ وَ لا أَدْرِی مَنْ هُوَ فَأَقُولُ جَاءَ عَنْ فُلانٍ كَذَا وَ جَاءَ عَنْ فُلانٍ كَذَا فَأُدْخِلُ قَوْلَكُمْ فِیمَا بَینَ ذَلِكَ قَالَ فَقَالَ لِی اصْنَعْ كَذَا فَإِنِّی كَذَا أَصْنَعُ. وسائل‌الشیعة/ج16/ص233/ب30/ح21444

[14]ـ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَینَةَ قَالَ قُلْتُ لِزُرَارَةَ إِنَّ أُنَاساً حَدَّثُونِی عَنْهُ یعْنِی أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام وَ عَنْ أَبِیهِ علیه‌السلام بِأَشْیاءَ فِی الْفَرَائِضِ فَأَعْرِضُهَا عَلَیكَ فَمَا كَانَ مِنْهَا بَاطِلا فَقُلْ هَذَا بَاطِلٌ وَ مَا كَانَ مِنْهَا حَقّاً فَقُلْ هَذَا حَقٌّ وَ لا تَرْوِهِ وَ اسْكُتْ وَ قُلْتُ لَهُ حَدَّثَنِی رَجُلٌ عَنْ أَحَدِهِمَاH فِی أَبَوَینِ وَ إِخْوَةٍ لامٍّ أَنَّهُمْ یحْجُبُونَ وَ لا یرِثُونَ فَقَالَ هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَ لَكِنِّی سَأُخْبِرُكَ وَ لا أَرْوِی لَكَ شَیئاً وَ الَّذِی أَقُولُ لَكَ هُوَ وَ اللَّهِ الْحَقُّ إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا تَرَكَ أَبَوَیهِ فَلِلامِّ الثُّلُثُ وَ لِلابِ الثُّلُثَانِ فِی كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنْ كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ یعْنِی لِلْمَیتِ یعْنِی إِخْوَةً لابٍ وَ أُمٍّ أَوْ إِخْوَةً لابٍ فَلامِّهِ السُّدُسُ وَ لِلابِ خَمْسَةُ أَسْدَاسٍ وَ إِنَّمَا وُفِّرَ لِلابِ مِنْ أَجْلِ عِیالِهِ وَ أَمَّا الاخْوَةُ لامٍّ لَیسُوا لابٍ فَإِنَّهُمْ لا یحْجُبُونَ الامَّ عَنِ الثُّلُثِ وَ لا یرِثُونَ وَ إِنْ مَاتَ رَجُلٌ وَ تَرَكَ أُمَّهُ وَ إِخْوَةً وَ أَخَوَاتٍ لامٍّ وَ أَبٍ وَ إِخْوَةً وَ أَخَوَاتٍ لابٍ وَ إِخْوَةً وَ أَخَوَاتٍ لامٍّ وَ لَیسَ الابُ حَیاً فَإِنَّهُمْ لا یرِثُونَ وَ لا یحْجُبُونَهَا لانَّهُ لَمْ یورَثْ كَلالَةً الكافی/ج7/ص91/ح1 تهذیب‌الاحكام/ج9/ص280/ب25/ح1

[15]ـ قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَینَةَ قُلْتُ لِزُرَارَةَ فَإِنَّ أُنَاساً حَدَّثُونِی عَنْهُ وَ عَنْ أَبِیهِH بِأَشْیاءَ فِی الْفَرَائِضِ فَأَعْرِضُهَا عَلَیكَ فَمَا كَانَ مِنْهَا بَاطِلا فَقُلْ هَذَا بَاطِلٌ وَ مَا كَانَ مِنْهَا حَقّاً فَقُلْ هَذَا حَقٌّ وَ لا تَرْوِهِ وَ اسْكُتْ فَحَدَّثْتُهُ بِمَا حَدَّثَنِی بِهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه‌السلام فِی الابْنَةِ وَ الابِ وَ الابْنَةِ وَ الامِّ وَ الابْنَةِ وَ الابَوَینِ فَقَالَ هُوَ وَ اللَّهِ الْحَقُّ الكافی/ج7/ص94/ح3

[16]ـ عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ علیه‌السلام عَنْ رَجُلَینِ… قَالَ ینْظُرَانِ إِلَی مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَی حَدِیثَنَا وَ نَظَرَ فِی حَلالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْیرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ یقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَینَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَینَا الرَّادُّ عَلَی اللَّهِ وَ هُوَ عَلَی حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ… الكافی/ج1/ص67/ح10

[17]ـ عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ الْعَسْكَرِی علیه‌السلام… فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَی هَوَاهُ مُطِیعاً لامْرِ مَوْلاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لا یكُونُ إِلا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّیعَةِ لا كُلَّهُمْ… وسائل‌الشیعة/ج27/ص131/ب10/ح33401

تخصص، اساس مرجعیت غیر معصوم

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۴:۴۱
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:75
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2260

پیش از این به بحث دیگری با عنوان «عقلانیت مرجعیت دینی» اشاره کردیم. باید توجه داشت که این دو بحث (نوشتار حاضر و بحث یاد شده) مکمّل ضروری یک­دیگرند و هر یک از این دو بحث، نیازمند بحث دیگر است.

در آن بحث روشن می­شود که اساس مرجعیت فقیه (بر خلاف مرجعیت خداوند و معصومین علیهم‌السلام) تنها تخصص و خبرویت اوست.

از این رو شایسته است به گزیده­ای از بحث «عقلانیت مرجعیت دینی» توجه کنید:

پیوسته مشاهده می‌کنیم که متخصصی به لحاظ تخصصی که دارد، مورد مراجعه‌ی غیر متخصص آن رشته قرار می‌گیرد. تردید در مراجعه به متخصص، تردید در خورشید است و تنها از کسانی ساخته است که جسارت انکار بدیهیات را دارند. این امر همان مرجعیت به معنی لغوی آن است.

آری ممکن است کسی اساسا با یک رشته‌ی علمی مخالفت باشد که به تبع آن اعتقادی به متخصص آن رشته نیز نداشته باشد؛ مانند این که مراجعه به متخصص طب قدیم، بدون پذیرش اصل آن رشته ممکن نیست. اما با پذیرفتن یک رشته‌ی علمی، عدم اعتقاد به متخصص آن رشته یک تضاد محسوب می‌شود.

البته فرض دیگری نیز وجود دارد که ما یک رشته‌ی علمی را آن چنان ساده بپنداریم که موردی برای تخصص در آن تصور نشود.

اما اگر فرض کنیم که:

  • اصل یک رشته به عنوان یک علم پذیرفته شده باشد؛
  • رشته‌ی مزبور دارای درجه‌ای از دشواری است؛

در این صورت:

  • انکار تخصص در آن رشته از عقل سرچشمه نمی‌گیرد.

حال اگر یک رشته، مورد نیازِ فاقد تخصص قرار گیرد، چاره‌ای جز به مراجعه به متخصص آن رشته ندارد. بنا بر این:

  • ضرورت ارجاع و مرجعیت به معنی لغوی آن، متولد می‌شود از ترکیب: 1ـ تخصص 2ـ نیاز به تخصص
  • اما مرجعیت بدون چند امر به فعلیت نمی‌رسد. این امور عبارتند از: 1ـ مراجعه کننده 2ـ مراجعه شونده 3ـ کاری که متخصص برای مراجعه کننده انجام می‌دهد.

آنچه گفته شد از اساسِ تخصص، تا ضرورتِ مرجعیت، و ارکان آن در تمامی موارد، به شکل یکسانی وجود دارد و همه‌ی رشته‌ها در آن اشتراک دارند

با توجه به آنچه گذشت می‌توان گفت مرجعیت دینی، نه یک طبقه‌ی اجتماعی، بلکه یک طبقه‌ی علمی است که ویژگی منحصر به فرد آن، دارا بودن تخصصِ علم دین است و هیچ امر دیگری از جمله طبقات اجتماعی تأثیری در آن ندارد.

اگر یک طبقه‌ی علمی از جمله متخصصین دینی، از لحاظ عنصر علمی ملحوظ در آن، کاملا فراگیر باشد، هیچ تقسیمی در جامعه پیش نمی‌آید. اما اگر یک تخصص (هر چه می‌خواهد باشد) در جامعه کاملا فراگیر نباشد، خواه ناخواه با یک پدیده‌ی اجتماعی روبرو می‌شویم و آن تقسیم جامعه به متخصصین در رشته‌ی مورد نظر و غیر متخصصین است.

ویژگی‌های این تقسیم عبارتند از:

  • در مرزبندی بین دو طبقه‌ی متخصصین و غیر متخصصین، عنصر علمی نقش منحصر به فرد را دارد؛
  • مرزبندی علمی، ماهیت نرم افزاری دارد و نه سخت افزاری؛
  • مرز بین دو طبقه‌ی متخصصین و غیر متخصصین ثابت نیست؛ از این رو هر کسی از هر طبقه‌ای، با کسب تخصص مورد نظر، می‌تواند آرایش مرزها را تغییر دهد؛
  • تخصص علمی، تأثیر مستقیمی به آرایش طبقاتی جامعه ندارد؛
  • تقسیم جامعه به متخصصین و غیر متخصصین، اساسا ناشی از اتفاقی است که می‌افتد؛ ولی از منظر عقلی الزامی ندارد؛ به بیان دیگر اگر شرایط مساعدی پیش آید، یک تخصص می‌تواند همگانی شود و غیر متخصص در آن رشته وجود نداشته باشد.

با بیان ویژگی‌های مرجعیت دینی، مرزهای آن شفافتر می‌شود. این ویژگی‌ها عبارت است از:

  • عقلانی بودن مرجعیت دینی (و نه فقط تعبدی بودن آن) به این معناست که لزوم مراجعه به متخصص، امری عقلی است و در میان عقلاء نیز رایج است. از این قانون عقلایی با تعبیر «لزوم مراجعه به خبره» نیز یاد می‌شود؛
  • عقلانیت مراجعه به مرجعیت دینی برای غیر متخصص، در حد ضرورت است و نه جواز (به استثنای مواردی که امکان احتیاط وجود دارد)؛
  • اقتضای عقلانیت، تعمیم آن نسبت به تمامی رشته‌ها از جمله علم دین است؛ پس برخورد تبعیض آمیز با مرجعیت دینی در میان سایر مراجع، با عقل گرایی تنافی دارد؛
  • اقتضای عقلانیت، تعمیم آن نسبت به همه‌ی ابعاد زندگی بشر می‌باشد که دین ناظر به آن است؛ پس تبعیض در مسایل عبادی یا فردی نسبت به سایر مسایل، با عقل گرایی تنافی دارد؛
  • عقلانیت مرجعیت دینی یک حکم یک سویه (و از سوی غیر متخصص) است؛ پس متوقف بر اثبات ولایت برای فقیه از سوی شریعت نیست؛ بدین معنی که لزوم مراجعه، وظیفه‌ای است بر غیر متخصص، که حتی اگر ولایت و وجوب اطاعتی از شرع برای فقیه ثابت نشود، غیر متخصص عقل گرا، گریزی از این مراجعه نمی‌بیند
  • عقلانی بودن این قانون منافاتی با تشریع شرعی وجوب تقلید ندارد؛

با توجه به این گزیده از بحث «عقلانیت مرجعیت دینی» با اساس مرجعیت فقیه، یعنی تخصص و خبرویت آشنا شدیم.

رد پای این اساس عقلانی، در منابع وحی نیز دیده می­شود که احیانا با همین تعبیر خبرویت نیز آمده است؛ توجه کنید:

کسی که پیش از اطلاع بر چیزی (خبرویت)، تسلیم اطمینان نفس گردد به یقین خودش را در معرض نابودی و سرانجام سخت قرار داده است.[1]

ای علی! در هیچ گفتاری خیری نیست مگر این که همراه با عمل به آن باشد و در هیچ نظر و رأی خیری نیست مگر این که همراه با اطلاع (و خبرویت) باشد.[2]

کارها (آن گاه شایسته است که) با آگاهی (و خبرویت) باشد.[3]

در هر صورت خبرویت و اطلاع، تخصص را می­آفریند و تخصص نیز اساس مرجعیت غیر معصوم است.

 

[1]ـ وَ قَالَ ع مَنِ انْقَادَ إِلَى الطُّمَأْنِینَةِ قَبْلَ الْخِبْرَةِ فَقَدْ عَرَضَ نَفْسَهُ لِلْهَلَكَةِ وَ الْعَاقِبَةِ الْمُتْعِبَةِ بحارالأنوار 68 340 باب 83

[2]ـ یا علی لا خیر فی قول إلا مع الفعل و لا فی نظر إلا مع الخبرة مكارم‏الأخلاق 442 الفصل الثالث یا عَلِی لَا خَیرَ فِی قَوْلٍ إِلَّا مَعَ الْفِعْلِ وَ لَا فِی مَنْظَرٍ إِلَّا مَعَ الْمَخْبَرِ بحارالأنوار 74 58 باب 3

[3]ـ الأعمال بالخبرة غررالحكم 152 2809

پس مشکل کجاست؟!

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۱/۱۷-۱۶:۲۹:۴۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:76
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2192

با ضمیمه کردن دو بحث «عقلانیت مرجعیت دینی» و «جایگاه مرجعیت در دین کامل» دیگر تمامی شبهات مرتفع شده و جایی برای برخی از توهمات باقی نمی­ماند؛ گذشته از این که این امر کاملا فطری، وجدانی، عرفی و عقلی است.

اما با کمال تأسف در دورانی به سر می­بریم که این مطلب بدیهی عقلانی، دچار شبهات شده است.

از همین رو می­بینیم که تخصص دینی به اشکال گوناگون مورد تشکیک قرار گرفته و هر روز تعرضی نو بر علیه این امر مهم و حیاتی مشاهده می­شود.

مشکل کجاست؟!

مشکل اول: همه چیزدانهای حق به جانب

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۹
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:77
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2364

یکی از مشکلات رایج و شایع، استعدادهای نابغه آخر الزمان!!! است که به صرف تخصص در یک رشته، یا دقیق‌تر بگوییم آشنایی با یک رشته، و یا بدتر از آن بسنده کردن به ادعای چیز فهمی و پوشیدن لباس دانانمایی، کلاه همه چیزدانی بر سر گذاشته و با قیافه حق به جانب به افاضه! می­پردازند و چاشنی انتقاد از زمین و زمان را هم هرگز از یاد نمی­برند!

احیانا دیده می­شود نادانی در اوج نادانی، خود را متخصص می­پندارد و فریاد برمی­آورد مگر ما کاه خورده­ایم که نفهمیم؟! یا «مراد»[1] من، از سایر متخصصین چه کم دارد؟!

شگفت این که به همین مطلب به عنوان نشانه­­های آخر الزمان اشاره شده است:

هر نادانی نزد آنان آگاه و خبیر است[2]

در هر صورت یکی از ابتلائات، فراوان شدن همه چیزدانهای همه چیز فهم است.

 

[1]ـ مقصود شخصیت مورد پرستش افراد است.

[2]ـ وَ كُلُّ جَاهِلٍ عِنْدَهُمْ خَبِیرٌ مستدرك‏الوسائل 11 380 ب49

مشکل دوم: ساده‌پنداری دین

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۱۰
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:78
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2786

مشکل دیگر که خود، ریشه بسیاری از مشاکل است، توهم ساده­پنداری دین است که هدف پروژه نیز پرداختن به این امر از زوایای گوناگون آن است.

در بخشی از همین سلسله نوشتار چنین آمده است:

گویاترین عنوان برای بیان اهمیت این بحث، عنوان «مادر فاجعه‌ها» است.

چرا که حقیقت ساده‌پنداری چیزی نیست جز حذف تخصص دینی که در تز اسلام منهای روحانیت (در اشکال متنوع حتی با حفظ صوری آن) تبلور می‌یابد.

هر چند بحث از تنوع ساده‌پنداری دین در این مجال نمی‌گنجد، اما بسیار مناسب است که بدانیم این فاجعه در فضاهای گسترده و متفاوتی دیده می‌شود، از کوچه و بازار، ادارات و دانشگاه‌ها گرفته تا حوزه‌های علمیه هم در سطوح ابتدایی آن و هم در سطوح عالیه.

در راستای درمان این فاجعه چند راه کار پیشنهاد داده می‌شود.

راه کار نخست، «مطالعه شکستهای علمی و فاجعه‌بار» است. با این مطالعه، ناتوانی در درک، تبیین و دفاع از دین برای غیر متخصصین روشن می‌شود.

راه کار دوم

راه کار سوم «کاوشی در شخصیت صنفی طلبه» است که در پروژه «شخصیت گم­شده» تعقیب می‌گردد.

در بخشی از این پروژه بحث «الفبای فقه اصغر» را خواهیم داشت با هدف شناساندن هدف و عملکرد جامعه تخصصی دین (حوزه و نه حوزویان) به زبان مناسب عموم جامعه, البته در حد ممکن آن.

راه کار چهارم «کاوشی در سیر علمی یک مصداق» در پروژه «در پیچ و خم دو رکعت نماز» است.

این پروژه مجموعه‌ای بزرگ از پرسشهای طبقه بندی شده را ارایه می‌دهد که خلأهای شناختی انسان عاقل مسلمان را در یک کار چند دقیقه‌ای روز مره که همان دو رکعت نماز باشد, بر ملا می‌کند.

راه کار پنجم «کاوشی در خطرناک‌ترین نظریه‌ی ساده پندارانه» است. بررسی «اخباری‌گری» یا همان «نسخه شیعی نص‌گرایی» در این راستا قرار دارد.

مشکل سوم: نفی تخصص با لباس تعبد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۱۱
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:79
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2315

ابتلای دیگر انکار تخصص دینی در قالبهای بسیار متفاوت است که از رایج­ترین آنها ادعای عدم وجود تخصص دینی و متخصص آن در دوران معصومین علیهم‌السلام است.

این در حالی است که رد پای تخصص دینی از زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در منابع وحیانی موجود است و اصلا رشته­های فوق تخصصی نیز در دوران امام صادق علیه‌السلام .وجود داشته است.

به دلیل اهمیت فوق العاده این بحث انشاءالله «سابقه تخصص دینی» در منابع وحی را در نوشتاری جداگانه تقدیم می­کنیم.

مشکل چهارم: خلط درایت با روایت

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۱۱
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:80
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2327

از جمله از توهمات در مرجعیت دینی، خلط حامل روایت بودن با فقاهت است.

انشاءالله با بررسی منابع وحیانی تفاوت جوهری این دو را خواهیم دید.

مشکل پنجم: درک نادرست از استنباط و اجتهاد

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۱۲
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:81
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2246

از جمله توهمات در تخصص دینی، عدم درک درست از شیوه استنباط و اجتهاد است که این بحث نیز در نوشتاری با عنوان «تلاش و تلاش­گران در میدان دین» مستقلا عرضه می­گردد.

مشکل ششم: درک نادرست از رجوع به متخصص

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۱۳
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:82
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2407

در ادبیات جاری کنونی، از رجوع به متخصص، با تعبیر تقلید یاد می­شود.

درک نادرست این مطلب به پیدا شدن ذهنیتهای منفی انجامیده است. اندک نیستند شیطنتهایی که این ذهنیتها را می­آفریند و به آن دامن می­زند.

از جمله این که: «مگر ما میمون هستیم که تقلید کنیم؟!».

هر چند جایگاه بررسی این مطلب بحث «عقلانیت مرجعیت دینی» است اما ناچاریم در این جا نیز اشاره­ای به آن داشته باشیم.

انشاءالله در بحثی با عنوان «اعجاز الگوها» خواهیم دید که چهار گونه الگو وجود دارد که عبارتند از:

1ـ الگو گرفتن در عمل خود از عمل دیگری؛ مانند تمرین خطاطی از دست خطاط و یا تکرار میمون نسبت به کارهای انسان.

2ـ الگو گرفتن در شناخت و شیوه اندیشیدن؛ مانند هم­پایی شاگرد با معلم در آموزش عقلانی مثلا مساحت مثلث.

3ـ الگو گرفتن در عمل خود از شناخت دیگری که از آن با عنوان رجوع به خبره هم یاد می­شود.

4ـ کشف شناختهای ناگفته فرد، از راه تجزیه و تحلیل رفتارها و کردارهای شخص مورد نظر.

مقصود از تقلید مصطلح، با صرف نظر از درستی تعبیر، قسم سوم است که توضیح آن مجال دیگری می­طلبد.

با این مقدمه شاید روایت زیر بهتر درک شود»

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: یا (1ـ) دانا باش یا (2ـ) دانش­آموز یا (3ـ) پذیرنده(ی سخن دانایان) یا (4ـ) دوستدار اینان. و(لی) گروه پنجم (خارج از گروه­های یاد شده) نباش که نابود خواهی شد…[1]

نکات قابل تأمل در این روایت عبارتند از:

  • امر پیامبر صلی الله علیه و آله به دیگران که «یکی از اقسام چهارگانه باش و نه قسم پنجم»، مفید تکلیف ترتبی است و نه صرف طبقه­بندی؛ از این رو اثبات می‌ٔکند عالم شدن به دین برای غیر معصومین ممکن است و تکلیف آنان به عالم بودن نشان از قدرت آنان بر عالم شدن است.
  • متعلم و مستمع و محب قسیم یک­دیگر قرار گرفته­اند.
  • مستمع با سامع متفاوت است. چرا سامع صرف شنونده است ولی مستمع کسی است که دل به حرف داده و آن را می­پذیرد.

این طبقه­بندی ریشه تقسیم مردم به متخصص دینی و غیر متخصص است که توضیح آن مجال دیگری می­طلبد.

 

[1]ـ و قال صلی‌الله‌علیه‌وآله كن عالما أو متعلما أو مستمعا أو محبا لهم و لا تكن الخامس فتهلك فإن أهل العلم سادة و مصاحبتهم زیادة و مصافحتهم زیادة (إرشادالقلوب 1 166)

مشکل هفتم: درک نادرست رتبه مرجعیت فقیه

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۳/۱۲/۱۸-۱۵:۳۵:۱۴
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:83
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2329

درک نادرست از مرجعیت فقیه موجب این توهم شده است که فقیه نیز همانند مراجع سه گانه پیشین حق قانون گذاری دارد.

با روشن شدن این که اساس تخصص فقیه، تخصص و خبرویت شناخت دین است و نه تقنین دین، بطلان این توهم نیز آشکار می­شود.

عذر تقصیر

  • نویسنده:محسن
    • تاریخ انتشار:۱۳۹۴/۰۲/۱۱-۱۹:۲۳:۷
    • تاریخ اصلاح:
    • کد مطلب:84
  • بستن متن‌ها
  • اختصاصات این مطلب
  • نظر شما
  • (0) نظر برای این موضوع
  • بازدید: 2269

روشن است که مشکلات یاد شده هر کدام نیازمند تحقیق مستقلی است و انشاءالله با توفیق الهی تقدیم خواهد شد اما اشاره مختصر به آن در این نوشتار نیز لازم بود از این رو از اختصار مطلب عمیقا پوزش می­طلبم.

نوشتار با یک نکته پایان می­برم.

و آن این که از زاویه­ای گوناگون دیگری نیز می­توان به بحث مرجعیت نگریست که برخی از آنها با این عناوین ارایه شده است:

فتوا، مفتیان و شرایط فتوا؛

قانون گذاری؛ نخستین اساس فتوای معصومین علیهم‌السلام؛

استنباط؛ دومین اساس فتوا.

انشاءالله سایر مسایل مربوطه به تدریج تقدیم می­گردد و ما توفیقی الا بالله.

  • نظر خوانندگان
یک روایت دیگر برای معماگونه بودن قرآن۱۳۹۷/۰۷/۲۵-۱۰:۱:۴۵
مربوط به موضوع: دین کامل
تعمیة القرآن
فأثبت فيه الرموز و أعمى قلوبهم و أبصارهم لما عليهم في تركها و ترك غيرها من الخطاب الدال على ما أحدثوه فيه و جعل أهل الكتاب القيمين به و العالمين بظاهره و باطنه من شجرة: «أصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي أكلها كل حين بإذن ربها» أي يظهر مثل هذا العلم لمحتمليه في الوقت بعد الوقت و جعل أعدائها أهل الشجرة الملعونة الذين حاولوا إطفاء نور الله بأفواههم و لو علم المنافقون [لعنهم الله] (لفهم) ما عليهم من ترك هذه الآية التي بينت لك تأويلها لأسقطوها مع ما أسقطوا منه و لكن الله تبارك و تعالى ماض حكمه بإيجاب الحجة على خلقه كما قال الله تعالى: «فلله الحجة البالغة» أغشي أبصارهم و جعل على قلوبهم أكنة عن تأمل ذلك فتركوه بحاله و حجبوا عن تأكيد المتلبس بإبطاله، فالسعداء ينتهون إليه و الأشقياء يعمون عنه: «و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور» إن الله جل ذكره بسعة رحمته و رأفته بخلقه و علمه بما يحدثه المبدلون من تغيير كتابه قسّم کلامه ثلاثة أقسام فجعل قسما منه يعرفه العالم و الجاهل و قسما لا يعرفه إلا من صفي ذهنه و لطف حسه و صح تمييزه ممن شرح الله صدره للإسلام و قسما لا يعرفه إلا الله و أمناؤه، و إنما فعل ذلك لئلا يدعي أهل الباطل من المستولين على مقام رسول الله من علم الكتاب ما لم يجعل الله لهم و ليقودهم الاضطرار إلى الائتمار لمن ولاه أمرهم فاستكبروا عن طاعته تعززا و افتراء على الله عز رجل و اغترارا بكثرة من ظاهرهم و عاونهم و عاند الله جل اسمه و رسوله.
پاسخ‌ها
  • نظر شما