×

درباره میز رسانه دینی

موضوعات دینی مجموعه‌ای است گسترده و با شاخه‌های متنوع، چون معارف، اخلاقیات، دستورات و... هر چیزی که بتواند پیام دین را در هر یک از حوزه‌های مختلف آن، به دیگران منتقل سازد، رسانه دینی به معنی عام آن شمرده می شود. در این میز برخی از شاخه‌های متنوع رسانه دینی در قالب آیا می‌دانید، قصه‌های سبک زندگی، سخنرانی، تاریخ و… ارایه می‌گردد.
×
آرزوی رخصت...!
یا علی! ای آقای من!
ای نور خدایی در دل تاریکی‌ها!
ای ستون دین!
تو را سپاس می‌گویم که در سایه لطفت قدمی برداشتم.
تو، تویی!
و من، کمتر از مورچه در بارگاه سلیمان!
تو را از پیش‌کش کاری چنین اندک برتر می‌دانم؛
اما آرزومندم رخصت دهی تا کار ناچیزم را به نام تو زینت بخشم.
اگر چنین گردد متواضعانه بسی شادمان و مفتخرم.
شاید خدای از تقصیراتم بگذرد و آن را خالص بپذیرد.
تو پدر یتیمان و همسر بیوه زنان و حامی بی‌کسانی!
و من یتیمی غریب!
و خوب می‌دانی غم سنگین یتیم را، آن هم یتیمی غریب.
تو بر من منت گذاری اگر به افتخار این هدیه رخصت فرمایی،
و من سر به آسمان سایم اگر قبولت افتد.
آقای من ای علی فدایت گردم.
*****
مولای ياعلی!
يا نور الله فی ظلمات الارض!
يا عمود الدين!
أشکرک علی اتمام عملی هذا فی ظلک.
أنت أنت؛
و أنا أقل من النمل الی سليمان؛
فأُجِلّک من هديتی إليک؛
لکن أرجوک أن تأذن لی فی تزيين عملی هذا الحقير القلیل،
بوضع اسمک المقدس عليه،
سرورا و فخرا مع التواضع؛
لعل الله يتجاوز عن­تقصيری ويقبله خالصا
إنک زوج الارامل و ابو اليتامی و کافل الايتام،
و أنا يتيم غريب،
و أنت أعلم بشدة هموم اليتيم خاصةً إذا کان غريبا؛
فامنن علی بهذا الفخر!
مولای ياعلی روحی فداک!
×

جستجوی پیشرفته

جستجو در میزهای







دامنه جستجو


×

ارتباط با ما

info@aashtee.org :پست الکترونیک ما
rssfacebooktwitterinstagramgoogleplustelegramtelegram
رسانه دینی
بسم الله الرحمن الرحیم
سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷
۶ رمضان ۱۴۳۹
ابزار
  • نمایش دو ستون
  • نمایش درختواره
  • نمایش متن مقاله
  • بستن متن‌ها
درختواره
توطئه پیچیده انکار مرگ پیامبر(28صفر)
توطئه پیچیده انکار مرگ پیامبر(28صفر)
عمر شمشیر به دست در کوچه‌های مدینه می‌گشت و با دهانی کف کرده می‌گفت هرگز نشنوم کسی بگوید پیامبر مرده و هر کس این اراجیف!!! را بگوید او را با این شمشیرم می‌کشم…
تا این که پیغام عایشه به ابوبکر رسید، ابوبکر سوار بر اسب و با عجله خودش را به مدینه رساند.
ابوبکر ابتدا بدون اعتنا به عمر یک سره سراغ عایشه رفت و پس از بررسی جنازه پیامبر و یقین به مرگ حضرت!!! میان جمعیت آمد. چندین بار تلاش کرد عمر را ساکت کند و نشد!!!
ابوبکر در گوشه‌ای دیگر شروع به سخنرانی کرد و مرگ پیامبر را به شکل رسمی اعلام کرد. در ضمن آن برخی از آیات قران در مورد مرگ پیامبر را نیز خواند.
عمر گفت واقعا اینها آیات قرآن بود؟!!! ابوبکر گفت آری.
به محض این که این سخنان را از دهان ابوبکر شنید پاهایش شل شد و به زمین افتاد و گفت گویا اصلا این آیات را نشنیده بودم…
اما آن چه شگفت انگیزتر است این است که دقیقا همین مطالب را ابن عباس هم به عمر گفته بود، حتی برخی از جملات ابن عباس با ابوبکر کاملا یکسان بود. اما گوش عمر به ابن عباس و اسماء و دیگران اصلا بدهکار نبود. اما همین که این مطالب را از ابوبکر شنید ورق عوض شد!!!…
این حادثه نشان از برنامه ریزی دقیق و گسترده منافقین برای غصب خلافت دارد. چرا که با تشکیک عمدی عمر، مردمی که با مرگ پیامبر دچار شوک شده‌اند در شک باقی می‌مانند، این فضای ابهام آلود به کسی اجازه فکر کردن به خلیفه و یا تدبیر در مورد آن را نمی‌دهد.
این عمل به معنی خریدن زمان برای حضور عملیاتی تمامی باند منافقین در میدان است…
افتتاح‌ رسمی‌ پروژه‌ خلافت‌ توسط‌ شیطان (28صفر)
افتتاح‌ رسمی‌ پروژه‌ خلافت‌ توسط‌ شیطان (28صفر)
امیرالمؤمنین از سلمان پرسید: هنگامی که ابوبکر بر منبر نشست نخستین بیعت کننده را شناختی؟!
پاسخ دادم: نشناختم. اما پیردمرد بسیار فرتوتی را دیدم که بر عصایش تکیه زده بود، بر پیشانیش اثر سجده بسیار دیده می‌شد.
برای بیعت پا بر پله منبر نهاد و از خوشحالی صورت بر دست ابوبکر نهاد در حالی که گریه می‌کرد گفت: حمد خدایی که مرا نمیراند تا این که تو را بر منبر پیامبر دیدم. دستت را بگشا. ابوبکر نیز دست گشود و پیرمرد با ابوبکر بیعت کرد.
پس از آن هم گفت: «روزی مانند روز آدم» (یعنی امروز تلافی روز آدم است. به تعبیر عامیانه «امروز به آن روز در».) بعد هم از منبر پایین آمده و از مسجد بیرون رفت.
امیرالمؤمنین فرمود: او را شناختی؟
پاسخ دادم: نه! ولی گفته‌هایش مرا ناراحت کرد. گویا به مرگ پیامبر خوشحال شده بود.
امیرالمؤمنین فرمود: او ابلیس بود!…
این چنین سران شیاطین انسی و جنی دست به دست هم دادند و ثمر آفرینش را عقیم ساختند!
چگونه بیعت اکثریت شکل گرفت؟
چگونه بیعت اکثریت شکل گرفت؟
مسائلی که فضا را برای بیعت گرفتن منافقین هموار ساخت عبارت است از:
۱- استدلال منافقین در سقیفه به قرابت با پیامبر
۲- مصداق قرابت مطرح شده توسط آنها، منحصر به سه نفر از منافقین قریش، ابوبکر و عمر و ابوعبیده گردید. این سه خلافت را بین خود پاسکاری می‌کنند.
۳- رقابتها و حسادتهای میان انصار…
4- ضمیمه شدن سایر اعضای حزب نفاق…
5- خدمتگزاری قبیله اسلم به منافقین با چماق…
6- کشاندن مردم توسط تیم ضربتی عمر…
7- استقرار تیم تمام مسلح منافقین اطراف ابوبکر…
8- عده زیادی در این فضای ساختگی با اکراه بیعت کردند.
9- عده‌ای نیز به انگیزه تأمین دنیا اقدام به بیعت کردند.
10- شایعه سازی برای انصراف امیرالمؤمنین یکی از ابزار منافقین بوده است.
چرا که هر کسی که از موضع امیرالمؤمنین می‌پرسید، عمر بی درنگ پاسخ می‌داد: علی خود را از خلافت خلع کرده و خلافت را به نظر مسلمانان واگذار نموده است…
و بالاخره غریبانه‌ترین کوچ
و بالاخره غریبانه‌ترین کوچ
پیامبر به شدت سنگین شده و مرگ حضرت نزدیک گشته است.
فرمود ای علی سرم را بر زانویت بگذار که امر الهی رسید…
پس از مرگ مرا رو به قبله نما و خودت به تجهیز من اقدام کن نخستین نفر تو بر من نماز بگذار و تا مرا دفن نکرده‌ای از من جدا نشو و از خداوند یاری بطلب.
امیرالمؤمنین آماده عمل به سفارشات پیامبر…
و باز پیامبر مدهوش گردید.
دیگر هنگام احتضار پیامبر فرا رسیده…
قلب عالم امکان می‌خواهد از تپش بایستد…
چشم رحمت الهی دارد بسته می‌شود…
پنجه غم، گلوی عالم مُلْک را به سختی می‌فشارد…
عالم ملکوت در انتظار گل سر سبد آفرینش لحظه شماری می‌کند…
و…
دست امیرالمؤمنین زیر چانه پیامبر است…
علی دستش را برمی‌دارد و به صورت خود می‌کشد…
پیامبر را رو به قبله می‌گردند…
چشمانش را می‌بندد…
و پارچه‌ای بر آن حضرت می‌کشد…
و با دلی خونین و چشمی اشکبار برمی‌خیزد…
کمرش را محکم می‌بندد…
باید برادر عزیزتر از جانش را برای دل خاک آماده کند…
فرزند نونهال اسلام یتیم گردید…
گردباد سهمگین نفاق با شدت تمام می‌پیچید و هر چرا پیش روی خود می‌بیند از بیخ و بن بر می‌کند…
و جنازه‌ای غرق در غربت، که گویا هیچ کس او را نمی‌شناسد…
تنها علی است و جنازه خاتم الانبیاء…
و تنها فاطمه با علی…
تنهای تنها…
و دیگر هیچ
آه…
ای کاش…
وصیت ناتمام یا جریان قلم و کتف (28صفر)
وصیت ناتمام یا جریان قلم و کتف (28صفر)
پیامبر پس از به هوش آمدن، برای اتمام حجت بیشتر تدبیر دیگری اندیشیدند.
در حالی که اهل بیت حضرت به همراهی سی نفر از اصحاب اطراف پیامبر بودند، فرمود برای من قلم و کتف (چیزی که بر آن می‌نوشتند) حاضر سازید تا نوشته‌ای بنویسم که هرگز پس از من گمراه نشوید و به اختلاف نیفتید.
این نوشته، آن هم در آخرین لحظات زندگی پیامبر، سندی بسیار مهمی برای مسلمانان بود.
عمر که می‌دانست این سند بساط توطئه‌های آنان را برخواهد چید، با کمال رذالت تلاش کرد تا از نوشتن این سند جلوگیری کند.
از این رو با نهایت خباثت گفت «مردک از شدت درد هذیان می‌گوید».
سپس برای محکم کاری ادامه داد که کتاب خدا نزد ما هست و برای ما بس است و نیازی هم به چیز دیگری نیست.
با این شگرد رذیلانه حضار دو دسته شدند، عده‌ای گفتند حق با پیامبر است چیزی بیاورید تا پیامبر بنویسد و عده‌ای که مسلما از باند نفاق بودند، به پشتیبانی عمر در آمدند و اختلاف بالا گرفت.
کسانی که از پیامبر در مقابل منافقین حمایت می‌کردند از تأخیر در آوردن قلم و کتف تأسف خوردند و با بر زبان آوردن انا لله و انا الیه راجعون گفتند اختلافی که از آن می‌ترسیدیم بر سرمان آمد.
پیامبر دوباره بیهوش گردید پس از بهوش آمدن حضرت کسی برخواست که قلم و کتف بیاورد عمر او را بازگرداند.
پیامبر که دید تدبیرش نقش بر آب شده بود، از این صحنه سازی استادانه منافقین خشمگین شد و از نوشتن دست برداشت.
سپس فرمود پس از این حرفها قلم و کتف دیگر چه فایده‌ای دارد؟! با وجود زنده بودن من و در حضور من اختلاف می‌کنید وای به حال پس از مرگم! بیرون روید که شایسته نیست نزد پیامبری اختلاف و درگیری شود. به سخن دیگر اختلاف و درگیری نزد پیامبر نهایت بی‌ادبی است…